تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام
ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام
می رسد از آب خود مانند گوهر دانه ام
همتم هرگز نشد خجلت کش احسان کمی
هیچگه از ریزش باران نشد تر دانه ام
می رساند رزق ما هر جا بود خود را به ما
همچو مور از خویش بیرون آورد پر دانه ام
من که از طور تجلی شعله افروز دلم
کی گذارد برق بی زنهار پا بر دانه ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۰ - کرد دلها را به مژگان نرگس جانانه موم
کرد دلها را به مژگان نرگس جانانه موم
می کند فولاد را سرپنجهٔ مردانه موم
اضطرابم یار سرکش را ملایم می کند
شمع محفل گشته از بیتابی پروانه موم
کیسهٔ نقد وجودم سر به مهر حیرت است
تا بشد از آتش عشقش دل دیوانه موم
در حریم چرب نرمی جوش عشرت می زند
همچو زنبور عسل آن را که باشد خانه موم
قفل آتش را توان جویا به آسانی گشود
گر کلید همت دل را بود دندانه موم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۳ - بی خطا از بس رساند زخم بر بالای زخم
بی خطا از بس رساند زخم بر بالای زخم
تیر او انگشت زنهاری است در لبهای زخم
شکوه ای از دستبرد خنجر او کرده است
می نهد مهر خموشی بخیه بر لبهای زخم
بیدلان را نیست تاب مرهم تیغ نگاه
جامهٔ گلگون خون زیباست بر بالای زخم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۴ - تا نهاد آن مست رنگین جلوه پا در کلبه ام
تا نهاد آن مست رنگین جلوه پا در کلبه ام
بال طاؤسیست هر موج هوا در کلبه ام
از بناگوشی ز بس سامان فیض اندوختم
موج مهتاب است فرش بوریا در کلبه ام
یاد رخسار تو زنگ کلفت از دل می برد
خاکروبی می کند موج صفا در کلبه ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۴ - عشق در زنهار باشد از دل غم پیشه ام
عشق در زنهار باشد از دل غم پیشه ام
نی به ناخن می کند شیر ژیان را بیشه ام
من که از طفلی نمک پروردهٔ درد توام
همچو سرو آه در دلهاست محکم ریشه ام
فکرم از یاد میان یار نازک گشته است
برنتابد نشتر دخلی رگ اندیشه ام
عار دارد سعی فرهادیم از صورت کشی
خوردهٔ جانست پنداری شرار تیشه ام
هیچ کم نبود می لعلی زلعل آبدار
می زند پهلو به سنگ خاره جویا شیشه ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۷ - بزم رقصی زان نگار سیمبر می خواستیم
بزم رقصی زان نگار سیمبر می خواستیم
پیچ و تاب زلف با موی کمر می خواستیم
تا زبان شکوهٔ بیداد را سامان دهیم
غنچه آسا یک بغل لخت جگر می خواستیم
می کند فیض ریاضت نفس کافر را علاج
از شکست خویش بر دشمن ظفر می خواستیم
تا نیفشانندش از دامان دلها چون غبار
نالهٔ جوشیده از جیب اثر می خواستیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۸ - تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشق
تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشق
بال و پر از شعله مانند شرر می خواستیم
شوخ چشمی را ز حد برداشت شمع بزم یار
ما چراغ خلوت از خود چون گهر می خواستیم
حسن پاک آفتابم در خور هر دیده نیست
دیده ای از چشم شبنم شسته تر می خواستیم
تا بکام دل توان خندید جویا غنچه وار
در بهاران از خدا یک مشت زر می خواستیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - در چمن با درد عشقت گر دمی منزل کنم
در چمن با درد عشقت گر دمی منزل کنم
برگ برگ غنچه ها را لخت لخت دل کنم
نیست آسان در غمش سامان درد اندوختن
نقد داغ دل به صد خون جگر حاصل کنم
یاد معشوق ز خاطر رفته ذوق دیگر است
در تلاشم کز تو خود را لحظه ای غافل کنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۳ - خاک راه آن سیه مستم به هنگام خرام
خاک راه آن سیه مستم به هنگام خرام
تا مگر سرو روانش را به خود مایل کنم
یاد آن زلف گرهگیرم چو در دل بگذرد
ناخن اندیشه صرف عقدهٔ مشکل کنم
خویشتن پرور شدن خوشتر ز تن پروردنست
تا به کی اوقات خود را صرف آب و گل کنم
جامهٔ هستی بر اندامم نمازی می شود
داغ خواهش را گر از دامان دل زائل کنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۴ - سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام
سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام
ناخن شیر است برگ بیشهٔ اندیشه ام
می کند تا دامن گردون ترشح خون دل
بشکند از سنگ غم چون شیشهٔ اندیشه ام
در تصور درنیاید مردم آزاری مرا
خاطر آزردن نباشد پیشهٔ اندیشه ام
جز خیال او ندارد در خیالم هیچ راه
غیر او نگذشته در اندیشهٔ اندیشه ام
یا بتی هر روز، شاهد بازم از فیض خیال
می کند شیرین تراشی تیشهٔ اندیشه ام
مقطعم را می رسد جویا به مطلع همسری
نشئهٔ صاف است با ته شیشهٔ اندیشه ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۳ - رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیم
رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیم
راه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم
قابل یک چشم دیدن هم نبود این خاکدان
چشمکی از دور همچون برق بر دنیا زدیم
دست سعی ما نشد هرگز به ساحل آشنا
هر قدر در بحر غم چون موج دست و پا زدیم
گشته دورانی که از لخت دلم خواهد کباب
با کسی کز گر مخویی روز و شب صهبا زدیم
فوج غم بر خاطر مسرور ما دستی نیافت
تا به دامان توکل دست استغنا زدیم
یک صدای آشنا هرگز به گوش ما نخورد
حلقه چندانی که جویا بر در دلها زدیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۳ - آنچه در حق گلستان می کند فصل خزان
آنچه در حق گلستان می کند فصل خزان
بیش از این با عندلیبان می کند فصل خزان
دولت عهد شباب از موسم پیری مجوی
نخل را از برگ عریان می کند فصل خزان
برگ برگ نخل گل برگیست از بس جوش رنگ
جلوهٔ شوخ بهاران می کند فصل خزان
کی بود بر تخت نوروزی نشیند نوبهار
ظلم در حق گلستان می کند فصل خزان
با وجود پیری از کودک مزاجی نگذرد
نسخهٔ گل را پریشان می کند فصل خزان
دیدهٔ بد دور کز جوش بهار زعفران
عندلیبان را خوش الحان می کند فصل خزان
آنچه مرهم کرد با گلهای داغ سینه ام
کافرم گر با گلستان می کند فصل خزان
می دهد جویا زر گل را به باد نیستی
آنچه دارد باغ تالان می کند فصل خزان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۶ - گر چنین در ضعف دایم بگذرد احوال من
گر چنین در ضعف دایم بگذرد احوال من
مو برآرد دیدهٔ آیینه از تمثال من
با کدورت بسکه بگذشت از غمت احوال من
در گذشتن سایه در پی داشت ماه و سال من
گردهٔ تصویر برخیزد غبار از تربتم
شد نهان در پرده های دل ز بس آمال من
نور شمع جان مرا در پرده هستی ازوست
می شود فانوس بزم آیینه را تمثال من
بسکه احوالم نهان در گرد کلفت گشته است
چون ورق گردان زمین را گرگشایی فال من
موج سان جویا خورد جوهر بهم آیینه را
دیده بگشاید اگر بر صورت احوال من
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۸ - در دیار همتم فرش است گوهر بر زمین
در دیار همتم فرش است گوهر بر زمین
افکند یاقوت را دستم چو اخگر بر زمین
در هوای عل میگونش شراب رنگ گل
ترسم از موج تپش ریزد ز ساغر بر زمین
می رسد افتادگان را فیض عالی همتان
پرتو افکن گشته دایم مهر انور بر زمین
تا قیامت برنخیزد همچو نقش پا ز جای
چون به روز عجز ما افتد ستمگر بر زمین
می رسد در یک نفس جویا! به معراج قبول
هر که بگذارد براه بندگی سر بر زمین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۴ - کی کمال مرد بدخو بر کسی گردد عیان
کی کمال مرد بدخو بر کسی گردد عیان
گشته در دیوار پشت چین پیشانی نهان
بسکه از بیم تو دزدیم نفس در جیب دل
می چکد از مد آهم خون چو شاخ ارغوان
عنکبوت آسا دوم سوی تو بر تار نگاه
از طلب هرگز نمانم گرچه گشتم ناتوان
قد ز بار حرص در ایام پیری گشته خم
در خور بازوی طاقت نیست زور این کمان
هرگز از جوش حیا جویا نشد دمساز دل
با وجود آنکه دارد چشمش از مژگان زبان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۵ - چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برون
چون شمیم غنچه آیی گر ز قید دل برون
سیر عالم می کنی نارفته از منزل برون
نام رسوایم نگین را چون به خاطر بگذرد
سینه را چندان کند تا افکند از دل برون
سرو امیدت در اندک فرصتی بالا کشد
گر توانی آمدن از بند آب و گل برون
در دل هر کس که ذوق سیر راه هستی است
بال شوق افشان رود از خویش چون بسمل برون
زور دست ناتوانی قوت بازوی عجز
آورد شمشیر را از پنجهٔ قاتل برون
نیست بیم محتسب در شهربند بیخودی
می رود از خویش جویا مست لایعقل برون
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۶ - خضر نتوانست نرد عشق آسان باختن
خضر نتوانست نرد عشق آسان باختن
باید اول در قمار عاشقی جان باختن
دل به یادش ده که در نرد مروت خوشنماست
دیده و دانسته بازی را به مهمان باختن
کوس شهرت می زنی زین طبل در زیر گلیم
تا به کی پوشیده ماند عشق پنهان باختن
می توان کردن چو تحصیل زر از زر عیب نیست
زندگی در جستجوی آب حیوان باختن
هست جویا پیش ما روشن ضمیران همچو شمع
رونمای صبح رخسار بتان جان باختن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۰ - کرده تا از گرمی خویت حکایت سر زبان
کرده تا از گرمی خویت حکایت سر زبان
شعله می رقصد بهرنگ شمع بزمم بر زبان
جلوهٔ توحید را هر ملتی آیینه است
شاهد معنی نماید در لباس هر زبان
خامشی باشد هنر در کیش ارباب کمال
در دهن دزدیده دارد حلقهٔ جوهر زبان
گر بنرمی آشنا شد خوبتر از مرهم است
ور به تندی ساخت باشد بدتر از نشتر زبان
عیب باشد پیش ارباب ر توصیف خویش
بس بود در خودستایی تیغ را جوهر زبان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۱ - غازه از عکس رخت بر چهرهٔ گلشن مزن
غازه از عکس رخت بر چهرهٔ گلشن مزن
بیش از این بر آتش مرغ چمن دامن مزن
خصم را از بردباری کن زبون خویشتن
تا توانی جز تغافل حربه بر دشمن مزن
از روان، بر آب گویی خانهٔ تن را بناست
تکیه جان من ز غفلت بر ثبات تن مزن
شعله شوق ای دل از بیتابیت بالا گرفت
از تپیدن اینقدر بر آتشم دامن مزن
خویش را بازد رود هر کس که از دنبال حرص
با قناعت ساز و همچون برق بر خرمن مزن
آفتابی در بغل دارم چو صبح از مهر دوست
خنده ام ای مدعی بر چاک پیراهن مزن
پیشه ای نبود به غیر از خاکساری مار را
تا توانی تکیه بر همواری دشمن مزن
این به طور آن غزل جویا که واعظ گفته است
خاک غیر از گرد خود بر دیدهٔ دشمن مزن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۲ - از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهن
از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهن
برنتابد یوسف بوی ترا هر پیرهن
بیکسی اهل جهان را پرده پوش عیبهاست
در بر از گرد یتیمی کرده گوهر پیرهن
از لباس فقر کی نفعی شرارت پیشه راست
گر زخاکستر بپوشد همچو اخگر پیرهن
از طراوت بسکه شادابی چو مینا باده را
می دهد جسم ترا اندام خود هر پیرهن
از لطافت در نیاید در نظر اندام یار
می نماید همچو بو در گل تنش در پیرهن