تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۳ - چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو
چون سر راه تو گیرم دادخواه از دست تو
گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو
از فشار پنجهٔ جورت چه مالشها نیافت
ار دلم رحمی که خون شد بی گناه از دست تو
نور رخسار تو شب را کرده روشن تر ز روز
اوفتاد از بام گردون طشت ماه از دست تو
بسکه رنگین است چون گل از حنا سر پنجه ات
رشتهٔ یاقوت بر گردد نگاه از دست تو
شد قران پنجهٔ خورشید با ماه تمام
از حیا تا کرده رخسارت پناه از دست تو
تا جهان باقیست باشد دست بر بالای دست
در نظرها پر خنک گردیده ماه از دست تو
نیست در اندیشه ات جویا جز امید کرم
گرچه کاری برنیاید جز گناه از دست تو
گویی این نالش ز دست کیست آه از دست تو
از فشار پنجهٔ جورت چه مالشها نیافت
ار دلم رحمی که خون شد بی گناه از دست تو
نور رخسار تو شب را کرده روشن تر ز روز
اوفتاد از بام گردون طشت ماه از دست تو
بسکه رنگین است چون گل از حنا سر پنجه ات
رشتهٔ یاقوت بر گردد نگاه از دست تو
شد قران پنجهٔ خورشید با ماه تمام
از حیا تا کرده رخسارت پناه از دست تو
تا جهان باقیست باشد دست بر بالای دست
در نظرها پر خنک گردیده ماه از دست تو
نیست در اندیشه ات جویا جز امید کرم
گرچه کاری برنیاید جز گناه از دست تو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۵ - کی کنم سودا به نقد جان و دل کالای آه
کی کنم سودا به نقد جان و دل کالای آه
نیست غیر از صورت او نقش بر دیبای آه
دردها را نیست با درد فراقت نسبتی
کی نفس در تنگنای سینه گیرد جای آه
دیده است این بر رخم یابی تو مانند حباب
قطرهٔ اشکی بخود بالیده از بالای آه
بی توام در تنگنای سینه شور محشر است
از فغان درد داد و اشک و واویلای آه
می زند پهلو به بالای تو شبهای فراق
سرو باغ سینه ام یعنی قد رعنای آه
در حریم سینه آتش زیر پا دارد ز داغ
نیست بیجا اینقدر از جای جستنهای آه
همچنان کز دود جویا پی به آتش می برند
می نماید سوز پنهان مرا سیمای آه
نیست غیر از صورت او نقش بر دیبای آه
دردها را نیست با درد فراقت نسبتی
کی نفس در تنگنای سینه گیرد جای آه
دیده است این بر رخم یابی تو مانند حباب
قطرهٔ اشکی بخود بالیده از بالای آه
بی توام در تنگنای سینه شور محشر است
از فغان درد داد و اشک و واویلای آه
می زند پهلو به بالای تو شبهای فراق
سرو باغ سینه ام یعنی قد رعنای آه
در حریم سینه آتش زیر پا دارد ز داغ
نیست بیجا اینقدر از جای جستنهای آه
همچنان کز دود جویا پی به آتش می برند
می نماید سوز پنهان مرا سیمای آه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - در گلویم بی تو هر دم آب می گردد گره
در گلویم بی تو هر دم آب می گردد گره
آرزوها در دل بیتاب می گردد گره
گر خیال چین ابرویش کنم در سینه ام
چون انار ز درد دل خوناب می گردد گره
باده را نازم که از فیض طلوع نشئه اش
بر جبین او در نایاب می گردد گره
رتبهٔ بالانشینی های ابرویش نداشت
قطره سان زان روی از شرم آب می گردد گره
گر به کام غم پرستان افتد از طوفان درد
چون دل عاشق زغم بیتاب می گردد گره
بی تکلف سینه اش جویا چو درج گوهر است
در گلوی هر که بی او آب می گردد گره
آرزوها در دل بیتاب می گردد گره
گر خیال چین ابرویش کنم در سینه ام
چون انار ز درد دل خوناب می گردد گره
باده را نازم که از فیض طلوع نشئه اش
بر جبین او در نایاب می گردد گره
رتبهٔ بالانشینی های ابرویش نداشت
قطره سان زان روی از شرم آب می گردد گره
گر به کام غم پرستان افتد از طوفان درد
چون دل عاشق زغم بیتاب می گردد گره
بی تکلف سینه اش جویا چو درج گوهر است
در گلوی هر که بی او آب می گردد گره
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۷ - کو بهاران تا برآید از کمین ابرسیاه
کو بهاران تا برآید از کمین ابرسیاه
این قلمرو را کشد زیر نگین ابرسیاه
تخم حسرت ریزد از هر اشک مژگان ترم
گویی از دریای دل برخاست این ابرسیاه
مایه بر می دارد از خاک سرشک آلوده ام
سینه می مالد از آنرو بر زمین ابرسیاه
هر نفس می ریزد زمژگان ترم سیل سرشک
دارد آری گریه را در آستین ابرسیاه
لشکر دی را به زور تیربارانی شکست
در بهاران جون برآید از کمین ابرسیاه
کشتیش جویا قدر گردید با چشم ترم
سایه وش افتاد آخر بر زمین ابرسیاه
این قلمرو را کشد زیر نگین ابرسیاه
تخم حسرت ریزد از هر اشک مژگان ترم
گویی از دریای دل برخاست این ابرسیاه
مایه بر می دارد از خاک سرشک آلوده ام
سینه می مالد از آنرو بر زمین ابرسیاه
هر نفس می ریزد زمژگان ترم سیل سرشک
دارد آری گریه را در آستین ابرسیاه
لشکر دی را به زور تیربارانی شکست
در بهاران جون برآید از کمین ابرسیاه
کشتیش جویا قدر گردید با چشم ترم
سایه وش افتاد آخر بر زمین ابرسیاه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۹ - از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمده
از حیا تا رنگ رخسارت به پرواز آمده
بر هوا خیل پری در جلوهٔ ناز آمده
برگهای نسترن از شوخی موج نسیم
فوج ارواح است پنداری به پرواز آمده
جوش حیرت، عرض مطلب را چه رنگین کرده است
موبموی پیکرم آیینهٔ راز آمده
گرد راهش ریخت در جیب هوا بوی بهار
تکیه بر دوش رعونت با صدانداز آمده
یاد رنگین جلوه ای در سینه مستی می کند
فوج طاووسی است هر آهم به پرواز آمده
همچو نی جویا به غیر از ناله دیگر دم نزد
یک نفس لعل لبش با هر که دمساز آمده
بر هوا خیل پری در جلوهٔ ناز آمده
برگهای نسترن از شوخی موج نسیم
فوج ارواح است پنداری به پرواز آمده
جوش حیرت، عرض مطلب را چه رنگین کرده است
موبموی پیکرم آیینهٔ راز آمده
گرد راهش ریخت در جیب هوا بوی بهار
تکیه بر دوش رعونت با صدانداز آمده
یاد رنگین جلوه ای در سینه مستی می کند
فوج طاووسی است هر آهم به پرواز آمده
همچو نی جویا به غیر از ناله دیگر دم نزد
یک نفس لعل لبش با هر که دمساز آمده
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۰ - بسکه در شادی و غم با خلق یک رنگ است کوه
بسکه در شادی و غم با خلق یک رنگ است کوه
با نوای مطرب و شیون هم آهنگ است کوه
پای جرات بر زمین افشرده با تیغ و کمر
با پلنگ چرخ گویی بر سر جنگ است کوه
آسمانی خورد گویا غوطه در خون شفق
از وفور لاله و گل بسکه خوش رنگ است کوه
از ضعیفی گرچه وزن یک پرکاهم نماند
معنیم را نیک اگر سنجد پا سنگ است کوه
گشته در کشمیر از تخت سلیمان روشنم
مملکت باشد جهان آنرا که اورنگ است کوه
نقشها سازد عیان از سبزه و گل هر طرف
دیدهٔ بد دور جویا رشک ارژنگ است کوه
با نوای مطرب و شیون هم آهنگ است کوه
پای جرات بر زمین افشرده با تیغ و کمر
با پلنگ چرخ گویی بر سر جنگ است کوه
آسمانی خورد گویا غوطه در خون شفق
از وفور لاله و گل بسکه خوش رنگ است کوه
از ضعیفی گرچه وزن یک پرکاهم نماند
معنیم را نیک اگر سنجد پا سنگ است کوه
گشته در کشمیر از تخت سلیمان روشنم
مملکت باشد جهان آنرا که اورنگ است کوه
نقشها سازد عیان از سبزه و گل هر طرف
دیدهٔ بد دور جویا رشک ارژنگ است کوه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - سال سال از من نمی رسی چه جای ماه ماه
سال سال از من نمی رسی چه جای ماه ماه
داد داد از درد حرمان وز تغافل آه آه
جسم زارم همچو نبض خسته آید در تپش
گر به این شوخی خرامی بر مزارم گاه گاه
مد آهم بسکه بر گردون رود شبهای هجر
اطلس گردون نماید در نظرها گاه گاه
تا قد طوبی نژادش گلشن آرا گشته است
گل بر اندام صنوبر چون بخندد قاه قاه
مطلبم تعریف ابرو باشد از وصف رخش
چون هلال عید بیند طفل گویده ماه ماه
ما نظر بر بخت خود دست از وصالش شسته ایم
گر به یمن عشق شد جویا میسر واه واه
داد داد از درد حرمان وز تغافل آه آه
جسم زارم همچو نبض خسته آید در تپش
گر به این شوخی خرامی بر مزارم گاه گاه
مد آهم بسکه بر گردون رود شبهای هجر
اطلس گردون نماید در نظرها گاه گاه
تا قد طوبی نژادش گلشن آرا گشته است
گل بر اندام صنوبر چون بخندد قاه قاه
مطلبم تعریف ابرو باشد از وصف رخش
چون هلال عید بیند طفل گویده ماه ماه
ما نظر بر بخت خود دست از وصالش شسته ایم
گر به یمن عشق شد جویا میسر واه واه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۶ - می کشد عکس ترا پر تنگ در بر آینه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۳ - نور عرفان در دل صافی ضمیران برده راه
نور عرفان در دل صافی ضمیران برده راه
مطلع خورشید زیبد در بیاض صبحگاه
بس بود روزی که روها از گنه گردد سیاه
برگ عیش اهل ندامت را زبان عذرخواه
می نماید فیض جمعیت ضعیفان را قوی
کاروان مور زنجیر است چون افتد به راه
عیب نخوت بر نتابد طینت اهل کمال
ماه نو از ناتمامی کج نهد بر سر کلاه
آفتاب من چو برگیرد نقاب از فرط شوق
همچو شبنم می روم از خویش با بال نگاه
بحر رحمت می شود در سودن مژگان بهم
قطرهٔ اشکی که بارد چشمت از بیم گناه
تا زخود بیرون نیایی کی به مقصد می رسی
آنکه جویا رفته است از خود به خود برداشت راه
مطلع خورشید زیبد در بیاض صبحگاه
بس بود روزی که روها از گنه گردد سیاه
برگ عیش اهل ندامت را زبان عذرخواه
می نماید فیض جمعیت ضعیفان را قوی
کاروان مور زنجیر است چون افتد به راه
عیب نخوت بر نتابد طینت اهل کمال
ماه نو از ناتمامی کج نهد بر سر کلاه
آفتاب من چو برگیرد نقاب از فرط شوق
همچو شبنم می روم از خویش با بال نگاه
بحر رحمت می شود در سودن مژگان بهم
قطرهٔ اشکی که بارد چشمت از بیم گناه
تا زخود بیرون نیایی کی به مقصد می رسی
آنکه جویا رفته است از خود به خود برداشت راه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - پرتو افکن گشت رخسار تو تا در آینه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۸ - صورت حالش دگرگون شد ز گل رخساره ای
صورت حالش دگرگون شد ز گل رخساره ای
کار دارد با دل مومینم آتشپاره ای
العطش گویان ز هر مژگان زبان بیرون فکند
بسکه گردیده است چشمم تشنهٔ نظاره ای
یک نگه کافی است چون شمع از برای شش جهت
چشم مستش را که دارد هر طرف آواره ای
رفتی و از خار خارت در چمن گردیده است
چشم تر هر نرگس و هر گل دل صد پاره ای
می برد از خویشتن ما را حنای پنجه اش
می برد جویا ز دست امشب، حریفان چاره ای!
کار دارد با دل مومینم آتشپاره ای
العطش گویان ز هر مژگان زبان بیرون فکند
بسکه گردیده است چشمم تشنهٔ نظاره ای
یک نگه کافی است چون شمع از برای شش جهت
چشم مستش را که دارد هر طرف آواره ای
رفتی و از خار خارت در چمن گردیده است
چشم تر هر نرگس و هر گل دل صد پاره ای
می برد از خویشتن ما را حنای پنجه اش
می برد جویا ز دست امشب، حریفان چاره ای!
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۵ - از برم دل می برد هر دم به رنگ تازه ای
از برم دل می برد هر دم به رنگ تازه ای
دلبر نازک نهالی، شوخ و شنگ تازه ای
تازجوش بولهوس رنگش با باد شرم رفت
ریخت بر روی هوا طرح فرنگ تازه ای
ترک چشم مست او در هر مژه بر هم زدن
با دل عشاق ریزد رنگ جنگ تازه ای
ترک چشم او ز هر مژگان بهم سودن بریخت
بر دل غمدیده یک ترکش خدنگ تازه ای
می دهد جویا ز هر جامی که بر لب می نهد
گلشن امید ما را آب و رنگ تازه ای
دلبر نازک نهالی، شوخ و شنگ تازه ای
تازجوش بولهوس رنگش با باد شرم رفت
ریخت بر روی هوا طرح فرنگ تازه ای
ترک چشم مست او در هر مژه بر هم زدن
با دل عشاق ریزد رنگ جنگ تازه ای
ترک چشم او ز هر مژگان بهم سودن بریخت
بر دل غمدیده یک ترکش خدنگ تازه ای
می دهد جویا ز هر جامی که بر لب می نهد
گلشن امید ما را آب و رنگ تازه ای
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۲ - تا مرا شد با تو ای گل پیرهن دلبستگی
تا مرا شد با تو ای گل پیرهن دلبستگی
هست همچون غنچه ام با خویشتن دلبستگی
سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز
برنتابد سرو آن نازک بدن دلبستگی
هر زمینی کاید از وی بوی جانان خلد ماست
نیست همچون غنچه ما را با چمن دلبستگی
من چرا واله نباشم پیش تنگ شیرین
او که خود چون غنچه دارد با دهن دلبستگی
غنچهٔ گل نافه را ماند به یاد زلف او
کرده است از بسکه با مشک ختن دلبستگی
چشم او مستغنی از زلف است در دل بردنم
عاشقان را نیست محتاج رسن دلبستگی
نکته ای جویا ز لعل او در گوشم نشد
غنچهٔ او راست گویا با سخن دلبستگی
هست همچون غنچه ام با خویشتن دلبستگی
سر نزد یک غنچه هم از نونهال من هنوز
برنتابد سرو آن نازک بدن دلبستگی
هر زمینی کاید از وی بوی جانان خلد ماست
نیست همچون غنچه ما را با چمن دلبستگی
من چرا واله نباشم پیش تنگ شیرین
او که خود چون غنچه دارد با دهن دلبستگی
غنچهٔ گل نافه را ماند به یاد زلف او
کرده است از بسکه با مشک ختن دلبستگی
چشم او مستغنی از زلف است در دل بردنم
عاشقان را نیست محتاج رسن دلبستگی
نکته ای جویا ز لعل او در گوشم نشد
غنچهٔ او راست گویا با سخن دلبستگی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۳ - دست ریزش ساقیا هرگز مباد از ما کشی
دست ریزش ساقیا هرگز مباد از ما کشی
ما ز شاگردان گردابیم در دریاکشی
قمری دل، آشیان بر سرو نوخیز تو بست
رتبه افزاید غمم را هر قدر بالاکشی
بیدلان را دست لطفی هم توان بر سر کشید
چند پای ناز در دامان استغنا کشی
ذوق غلتیدن به خاک ازیاد قدی می بری
گر دمی در سایهٔ سرو بلندی واکشی
از سر کویش برای مصلحت پایی بکش
تا به کی جویا رعونت را بت رعناکشی
ما ز شاگردان گردابیم در دریاکشی
قمری دل، آشیان بر سرو نوخیز تو بست
رتبه افزاید غمم را هر قدر بالاکشی
بیدلان را دست لطفی هم توان بر سر کشید
چند پای ناز در دامان استغنا کشی
ذوق غلتیدن به خاک ازیاد قدی می بری
گر دمی در سایهٔ سرو بلندی واکشی
از سر کویش برای مصلحت پایی بکش
تا به کی جویا رعونت را بت رعناکشی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۵ - گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاری
گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاری
کلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری
دماغ ناتمام نیم جان می سازد ای ساقی
حباب آسا مرا برپای دارد فیض سرشاری
اگر یکبار گلهای تماشا چیند از رویت
کشد بلبل به گلشن از خیابان خط بیزاری
به مردم روشن است از موی مژگان تو این معنی
که از بیمار داری نیست افزون ضعف بیماری
فلک را با تو کاری نیست تا خاک رهی، جویا!
نپیچیده است دست زور هرگز پنجهٔ زاری
ای که از سر تا به پا لبریز معنی چون خمی
بر مدار از خویشتن دست طلب در خود گمی
گوهر معنی است پنهان در تو خود را کم مگیر!
خویشتن را قطره می پنداری، اما قلزمی
یک نفس در دیده کی آرام می گیرد نگاه
هر قدر بگریزی از مردم، عزیز مردمی
پای تا سر در پی روزی، دهانی و شکم
تا تو چون دست آس سرگردان مشت گندمی
کی بود کامل جنون را فکر پاییز و بهار
نارسی، زان در رسیدنها به بند موسمی
دور چشم بد زتمکین تو کاندر بزم می
از شراب لعل گون کوه بدخشان چون خمی
کو صفاهان تا نهی جویا به سر تاج مراد
تا به هندی همچو طاووس از پی زیب دمی
کلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری
دماغ ناتمام نیم جان می سازد ای ساقی
حباب آسا مرا برپای دارد فیض سرشاری
اگر یکبار گلهای تماشا چیند از رویت
کشد بلبل به گلشن از خیابان خط بیزاری
به مردم روشن است از موی مژگان تو این معنی
که از بیمار داری نیست افزون ضعف بیماری
فلک را با تو کاری نیست تا خاک رهی، جویا!
نپیچیده است دست زور هرگز پنجهٔ زاری
ای که از سر تا به پا لبریز معنی چون خمی
بر مدار از خویشتن دست طلب در خود گمی
گوهر معنی است پنهان در تو خود را کم مگیر!
خویشتن را قطره می پنداری، اما قلزمی
یک نفس در دیده کی آرام می گیرد نگاه
هر قدر بگریزی از مردم، عزیز مردمی
پای تا سر در پی روزی، دهانی و شکم
تا تو چون دست آس سرگردان مشت گندمی
کی بود کامل جنون را فکر پاییز و بهار
نارسی، زان در رسیدنها به بند موسمی
دور چشم بد زتمکین تو کاندر بزم می
از شراب لعل گون کوه بدخشان چون خمی
کو صفاهان تا نهی جویا به سر تاج مراد
تا به هندی همچو طاووس از پی زیب دمی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۱ - زاهد از خشکی است کز مینا کند پهلو تهی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۲ - تا قیامت در شکنج دام زلف دلبری
تا قیامت در شکنج دام زلف دلبری
می تپیدم کاشکی می داشتم بال و پری
ناله از جور فلک در کیش ما دون همتی است
شکوه مذموم است از بیداد بی پا و سری
پادشاه وقت خود باشد به روی پوست تخت
در جهان درویش یعنی خسرو بی افسری
در محیط غم ز بی صبری چنین آواره ام
کی تباهی می شدم می داشتم گر لنگری
از سبک رفتاریش بی مغزی او ظاهر است
چون اراجیف آنکه جویا می دود بر هر دری
می تپیدم کاشکی می داشتم بال و پری
ناله از جور فلک در کیش ما دون همتی است
شکوه مذموم است از بیداد بی پا و سری
پادشاه وقت خود باشد به روی پوست تخت
در جهان درویش یعنی خسرو بی افسری
در محیط غم ز بی صبری چنین آواره ام
کی تباهی می شدم می داشتم گر لنگری
از سبک رفتاریش بی مغزی او ظاهر است
چون اراجیف آنکه جویا می دود بر هر دری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - در تعب باشد روانت تا گرفتار تنی
در تعب باشد روانت تا گرفتار تنی
آمد و رفت نفس تا هست در جان کندنی
رفته ام از بس فرو در قلزم اندیشه ات
می کند مانند گردابم گریبان دامنی
می شود نخل برومندی که غم بار آورد
هر که کارد در فضای سینه تخم دشمنی
چشم مستش با دماغ شیرگیر از هر نگاه
می کند در جام طاقت بادهٔ مردافکنی
چند می لافیده باشی در فنون عاشقی
گر زنی آن چشم پر فن را فنی، اهل فنی
کس نیارد دید اندام ترا از فرط نور
می کند خورشید را عریان تنی پیراهنی
با تجلی زار حسنش لاف هم چشمی زند
کیست جویا همچو شمع بزم دیگر کشتنی
آمد و رفت نفس تا هست در جان کندنی
رفته ام از بس فرو در قلزم اندیشه ات
می کند مانند گردابم گریبان دامنی
می شود نخل برومندی که غم بار آورد
هر که کارد در فضای سینه تخم دشمنی
چشم مستش با دماغ شیرگیر از هر نگاه
می کند در جام طاقت بادهٔ مردافکنی
چند می لافیده باشی در فنون عاشقی
گر زنی آن چشم پر فن را فنی، اهل فنی
کس نیارد دید اندام ترا از فرط نور
می کند خورشید را عریان تنی پیراهنی
با تجلی زار حسنش لاف هم چشمی زند
کیست جویا همچو شمع بزم دیگر کشتنی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۳ - از رعونت تا به کی سرو پا در گل شوی
از رعونت تا به کی سرو پا در گل شوی
غنچه شو یک چند تا خلوت نشین دل شوی
با هواها برنمی آیی به نیروی جنون
وای بر روزی که دور از حاضران عاقل شوی
می گشاید شش جهت بر سروت آغوش امید
اینچنین کز جوش مستی هر طرف مایل شوی
اینقدرها هم گرفتار تن خاکی مباش
جان من ترسم خدا ناکرده خر در گل شوی
عین آگاهی است جویا چشم پوشیدن ز خویش
نیستی غافل اگر از خویشتن غافل شوی
غنچه شو یک چند تا خلوت نشین دل شوی
با هواها برنمی آیی به نیروی جنون
وای بر روزی که دور از حاضران عاقل شوی
می گشاید شش جهت بر سروت آغوش امید
اینچنین کز جوش مستی هر طرف مایل شوی
اینقدرها هم گرفتار تن خاکی مباش
جان من ترسم خدا ناکرده خر در گل شوی
عین آگاهی است جویا چشم پوشیدن ز خویش
نیستی غافل اگر از خویشتن غافل شوی