تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۴ - داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین
داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین
بر رخ خطی و خالی مشکین ولی چه مشکین
غارتگریست زلفت ظالم ولی چه ظالم
عاشق کشیست چشمت بیدین ولی چه بیدین
از ماه رنگ گیرد هر چیز و اشک ما هم
از عکس آن دو رخ شد رنگین ولی چه رنگین
بینم بهشت شاید در خواب خوش که شبها
دارم ز آستانت بالین ولی چه بالین
بیمار بود عاشق آن لب که نوش بادش
از قند ساخت شربت شیرین ولی چه شیرین
آبستن آب آن بر در آب سنگ باشد
در پردلی نرا هم سنگین ولی چه سنگین
در خیل دلبرانی سلطان ولی چه سلطان
پیشت کمال بیدل مسکین ولی چه مسکین
بر رخ خطی و خالی مشکین ولی چه مشکین
غارتگریست زلفت ظالم ولی چه ظالم
عاشق کشیست چشمت بیدین ولی چه بیدین
از ماه رنگ گیرد هر چیز و اشک ما هم
از عکس آن دو رخ شد رنگین ولی چه رنگین
بینم بهشت شاید در خواب خوش که شبها
دارم ز آستانت بالین ولی چه بالین
بیمار بود عاشق آن لب که نوش بادش
از قند ساخت شربت شیرین ولی چه شیرین
آبستن آب آن بر در آب سنگ باشد
در پردلی نرا هم سنگین ولی چه سنگین
در خیل دلبرانی سلطان ولی چه سلطان
پیشت کمال بیدل مسکین ولی چه مسکین
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن
زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری
یک تیر بر نشانه خواهد بفین رسیدن
هر کس به دفع دردی آرام یابد و من
تا درد او نبینم نتوانم آرمیدن
گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی
بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن
هر شربتی گزینم رنجورتر نسازد
گر تشنه لب بمیرم نتوانم آن چشیدن
حکمت فروش تا کی مرهم می کند عرض
ما خستگان نخواهیم ابنها ازو خریدن
گوش کمال پر شد از آن دردمندان
دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن
من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن
زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری
یک تیر بر نشانه خواهد بفین رسیدن
هر کس به دفع دردی آرام یابد و من
تا درد او نبینم نتوانم آرمیدن
گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی
بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن
هر شربتی گزینم رنجورتر نسازد
گر تشنه لب بمیرم نتوانم آن چشیدن
حکمت فروش تا کی مرهم می کند عرض
ما خستگان نخواهیم ابنها ازو خریدن
گوش کمال پر شد از آن دردمندان
دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۵ - گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن
گر قد همچو سروش در بر توان گرفتن
عمر گذشته دیگر از سر توان گرفتن
گویند دل ز جانان بر گیر حاش لله
هرگز چگونه از جان دل بر توان گرفتن
در عمر خود گرفتم یک بوسه از دهانش
گر بخت بار باشد دیگر توان گرفتن
هرگز بود که یک شب مست از درم در آید
کان فتنه را به مستی در بر توان گرفتن
تا کی به بوی زلفش مجمر توان نهادن
تا کی به یاد لعلش ساغر توان گرفتن
جان و سرو دل و زر کردم نثار پایش
بهر متاع سهلی دل بر توان گرفتن
دایم کمال شعرش در روی خود بمالد
سحر حلال باشد در زر توان گرفتن
عمر گذشته دیگر از سر توان گرفتن
گویند دل ز جانان بر گیر حاش لله
هرگز چگونه از جان دل بر توان گرفتن
در عمر خود گرفتم یک بوسه از دهانش
گر بخت بار باشد دیگر توان گرفتن
هرگز بود که یک شب مست از درم در آید
کان فتنه را به مستی در بر توان گرفتن
تا کی به بوی زلفش مجمر توان نهادن
تا کی به یاد لعلش ساغر توان گرفتن
جان و سرو دل و زر کردم نثار پایش
بهر متاع سهلی دل بر توان گرفتن
دایم کمال شعرش در روی خود بمالد
سحر حلال باشد در زر توان گرفتن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۶ - ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان
ما باز دل نهادیم بر جور دلستانان
ما را به ما گذارید باران و مهربانان
از بیم بد زبانان بردن نمی توانیم
الا به زیر لبها نام شکر دهانان
با چشم و غمزه تو افتاده جان شیرین
همچون مویزه امانت در دست ترکمانان
خال تو خورد خونم تا داشت باغ آن رخ
آری حرام خواره باشند باغبانان
چشمان بکشتن ما تا چند رنجه سازی
بخشای نا توانی بر جان ناتوانان
در زلف تو مقید جانیست هر تنی را
بگذار تا نشانند آن زلف جان فشانان
دلبر چو خط برآرد سوزد کمال جانت
این حرف یاد دارم از نا نوشته خوانان
ما را به ما گذارید باران و مهربانان
از بیم بد زبانان بردن نمی توانیم
الا به زیر لبها نام شکر دهانان
با چشم و غمزه تو افتاده جان شیرین
همچون مویزه امانت در دست ترکمانان
خال تو خورد خونم تا داشت باغ آن رخ
آری حرام خواره باشند باغبانان
چشمان بکشتن ما تا چند رنجه سازی
بخشای نا توانی بر جان ناتوانان
در زلف تو مقید جانیست هر تنی را
بگذار تا نشانند آن زلف جان فشانان
دلبر چو خط برآرد سوزد کمال جانت
این حرف یاد دارم از نا نوشته خوانان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۵ - از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده
از فرقت نو هر دم خون بارم از دو دیده
گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده
چشم نمی تواند روی رقیب دیدن
آری همین توقع میدارم از دو دیده
گر نیستم به مهرت صادق چو صبح، بادا
همچون شفق پراز خون رخسارم از دو دیده
تا دیده دید رویت افتاد در بلا دل
افتد چنین بلاها هر بارم از دو دیده
بادم به دست و آتش در جان و خاک برسر
همواره آب حسرت می بارم از دو دیده
ز آندم که وقف عشقت کردم خرابه دل
تخم وقا و مهرت می کارم از دو دیده
گرچه کمال در جان درد تو کرد پنهان
چون آب می بخواند اسرارم از دو دیده
گر دیدنت نباشد بیزارم از دو دیده
چشم نمی تواند روی رقیب دیدن
آری همین توقع میدارم از دو دیده
گر نیستم به مهرت صادق چو صبح، بادا
همچون شفق پراز خون رخسارم از دو دیده
تا دیده دید رویت افتاد در بلا دل
افتد چنین بلاها هر بارم از دو دیده
بادم به دست و آتش در جان و خاک برسر
همواره آب حسرت می بارم از دو دیده
ز آندم که وقف عشقت کردم خرابه دل
تخم وقا و مهرت می کارم از دو دیده
گرچه کمال در جان درد تو کرد پنهان
چون آب می بخواند اسرارم از دو دیده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۶ - اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده
اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیده
در شیشه هرچه باشد از وی همان چکیده
باشد هنوز چشمم همچون مگس بر آن لب
گر عنکبوت بینی بر خاک من تنیده
از آب بر کشیده صورتگر آن ورق را
گلبرگ عارض تو هرجا که بر کشیده
سیب ذقن رسد خود با من چو دیدم آن رخ
از آفتاب گردد هر میوه رسیده
گر آیدم به مهمان شبها خیال رویت
گیرم برای شمعش پیه از چراغ دیده
پیش تو گل بخوبی از مفلسان برآید
آنکه گواه حالش پیراهن دریده
زاهد لباس تقوی کی از تو پاره سازد
بر قامت کمال است این جامه ها بریده
در شیشه هرچه باشد از وی همان چکیده
باشد هنوز چشمم همچون مگس بر آن لب
گر عنکبوت بینی بر خاک من تنیده
از آب بر کشیده صورتگر آن ورق را
گلبرگ عارض تو هرجا که بر کشیده
سیب ذقن رسد خود با من چو دیدم آن رخ
از آفتاب گردد هر میوه رسیده
گر آیدم به مهمان شبها خیال رویت
گیرم برای شمعش پیه از چراغ دیده
پیش تو گل بخوبی از مفلسان برآید
آنکه گواه حالش پیراهن دریده
زاهد لباس تقوی کی از تو پاره سازد
بر قامت کمال است این جامه ها بریده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۴ - ای شیشۂ دل ما در زیر پا شکسته
ای شیشۂ دل ما در زیر پا شکسته
سنگیندلی گزیده عهد و وفا شکسته
با طاق های ابرو دلها شکسته هر سو
ما را بسیار شیشه دیدم از طاق ها شکسته
بود آرزوی زلفت دلهای عاشقانرا
آن آرزوی دلها باد صبا شکسته
با قامت تو طوبی در لطف کرده دعوی
شرط ادب ندانست آن شاخ پا شکسته
نامت زبان خامه چون برده پیش نامه
از غصه جدائی هر یک جدا شکسته
چون غنچه درنگنجم در پیرهن زشادی
آن دم که بهر قلم عطف قبا شکسته
دی گفت خاک پایم خون کمال ارزد
بر عادت بزرگی خود را بها شکسته
سنگیندلی گزیده عهد و وفا شکسته
با طاق های ابرو دلها شکسته هر سو
ما را بسیار شیشه دیدم از طاق ها شکسته
بود آرزوی زلفت دلهای عاشقانرا
آن آرزوی دلها باد صبا شکسته
با قامت تو طوبی در لطف کرده دعوی
شرط ادب ندانست آن شاخ پا شکسته
نامت زبان خامه چون برده پیش نامه
از غصه جدائی هر یک جدا شکسته
چون غنچه درنگنجم در پیرهن زشادی
آن دم که بهر قلم عطف قبا شکسته
دی گفت خاک پایم خون کمال ارزد
بر عادت بزرگی خود را بها شکسته
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۶ - ای مردم در چشمم مثل رخت ندیده
ای مردم در چشمم مثل رخت ندیده
لیکن جمال خوبت رشک فرشته دیده
گفتی بروی چشمت خواهم قدم نهادن
گفتی ولی نکردی یک روی مانده دیده
با عارض تو زلفت کرده دراز دستی
بارب بود که بینم دست ورا بریده
دی از چمن نگارم چون شاخ گل برآمد
تا با خودم آمدم من عقلم ز سر پریده
همچون کمال بیدل مردم ز اشتبافت
نا ذکر تو بگفته تا نام نر شنیده
لیکن جمال خوبت رشک فرشته دیده
گفتی بروی چشمت خواهم قدم نهادن
گفتی ولی نکردی یک روی مانده دیده
با عارض تو زلفت کرده دراز دستی
بارب بود که بینم دست ورا بریده
دی از چمن نگارم چون شاخ گل برآمد
تا با خودم آمدم من عقلم ز سر پریده
همچون کمال بیدل مردم ز اشتبافت
نا ذکر تو بگفته تا نام نر شنیده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۲ - آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهی
در پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی
میداد داد خوبی می کرد نیز بیداد
از هر طرف برآمد فریاد داد خواهی
تا لاله داغ بر دله هم گل فتاده در گل
این زد به جامه چاکی وآن بر زمین کلاهی
می کرد باز گیسو میشد از آن مشوش
می کرد باره گونی در حال ما نگاهی
این سوز سینه تاکی آه از دلی که از وی
کاریم بر نیامد جز ناله و آهی
داری از آن دو ساعد پرسیم استین ها
از دلبران که دارد زین دسته دستگاهی
در دعویی که پیکان گوئیم حق سینه است
از تیر تو ندارد دل راستر گواهی
از بس که کشت چشمت مردم بمانم ما
پوشیده هر پکیه بین در خانه ها سیاهی
گوید کمال فی الفوز صد شعر تر به یک شب
لیکن بوصف رویت هریک غزل بماهی
در پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی
میداد داد خوبی می کرد نیز بیداد
از هر طرف برآمد فریاد داد خواهی
تا لاله داغ بر دله هم گل فتاده در گل
این زد به جامه چاکی وآن بر زمین کلاهی
می کرد باز گیسو میشد از آن مشوش
می کرد باره گونی در حال ما نگاهی
این سوز سینه تاکی آه از دلی که از وی
کاریم بر نیامد جز ناله و آهی
داری از آن دو ساعد پرسیم استین ها
از دلبران که دارد زین دسته دستگاهی
در دعویی که پیکان گوئیم حق سینه است
از تیر تو ندارد دل راستر گواهی
از بس که کشت چشمت مردم بمانم ما
پوشیده هر پکیه بین در خانه ها سیاهی
گوید کمال فی الفوز صد شعر تر به یک شب
لیکن بوصف رویت هریک غزل بماهی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۹ - ای بوده با تو ما را خویشی و آشنائی
ای بوده با تو ما را خویشی و آشنائی
با آشنای خویشت تا چند بی وفائی
دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است
آری تو راست فرمان باری تو جان مائی
ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و سلطان
گر لطف می نمائی اور جور می فزانی
گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی
در عاشقی رها کن ناموس و پارسائی
نزدیک تر ز جانی نزدیک ما و با ما
چون ماه روی خود را از دور می نمائی
آیا بود که یک شب ناخوانده بی رقیبان
چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآنی
بی خواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی
چون نیست بی تو عمرم ای عمر من کجایی
بیچاره ای که باشد همچون کمال بی دل
در محنت غریبی در قصه جدایی
با آشنای خویشت تا چند بی وفائی
دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است
آری تو راست فرمان باری تو جان مائی
ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و سلطان
گر لطف می نمائی اور جور می فزانی
گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی
در عاشقی رها کن ناموس و پارسائی
نزدیک تر ز جانی نزدیک ما و با ما
چون ماه روی خود را از دور می نمائی
آیا بود که یک شب ناخوانده بی رقیبان
چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآنی
بی خواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی
چون نیست بی تو عمرم ای عمر من کجایی
بیچاره ای که باشد همچون کمال بی دل
در محنت غریبی در قصه جدایی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۵ - خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی
خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی
باری برم خیالی چون نیستم وصالی
ای باد کی گذارت زآن سو مجال باشد
بیماری و نباشد دانم ترا مجالی
امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان
کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی
چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه
دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی
از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا
گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی
میخواست گل که خود را مالد برآن بناگوش
آن شوخ بی ادب را بایست گوشمالی
همکاسه سگانت سازی من گدا را
گر کوزه گر بسازد از خاک من سفالی
روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم
داری ز سایه خود از ناز کی ملالی
دارد کمال با خود زلفش نرا مقید
دارند ماهرویان در دلبری کمالی
باری برم خیالی چون نیستم وصالی
ای باد کی گذارت زآن سو مجال باشد
بیماری و نباشد دانم ترا مجالی
امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان
کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی
چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه
دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی
از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا
گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی
میخواست گل که خود را مالد برآن بناگوش
آن شوخ بی ادب را بایست گوشمالی
همکاسه سگانت سازی من گدا را
گر کوزه گر بسازد از خاک من سفالی
روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم
داری ز سایه خود از ناز کی ملالی
دارد کمال با خود زلفش نرا مقید
دارند ماهرویان در دلبری کمالی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲۴ - دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانی
دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانی
کرد آب دیده رازم پیدا چنانکه دانی
در کوی گلعذاری سروی گلی بهاری
بازم شکست خاری در پا چنانکه دانی
ترکان غمزة او بعد از هزار فتنه
کردند ملک دلها بغما چنانکه دانی
در دور چشم مست گشتند پارسایان
شیدا چنین که بینی رسوا چنانکه دانی
از غمزه حکمت عین آموخت آن مه و شد
کادر فنگ دلربانی دانا چنانکه دانی
گیرم روان کنارش تنها نه بوسه گیرم
گر بابمش بجائی تنها چنانکه دانی
دانی که بار پرسی باشد طریق باران
پیش کمال باز آ پارا چنانکه دانی
کرد آب دیده رازم پیدا چنانکه دانی
در کوی گلعذاری سروی گلی بهاری
بازم شکست خاری در پا چنانکه دانی
ترکان غمزة او بعد از هزار فتنه
کردند ملک دلها بغما چنانکه دانی
در دور چشم مست گشتند پارسایان
شیدا چنین که بینی رسوا چنانکه دانی
از غمزه حکمت عین آموخت آن مه و شد
کادر فنگ دلربانی دانا چنانکه دانی
گیرم روان کنارش تنها نه بوسه گیرم
گر بابمش بجائی تنها چنانکه دانی
دانی که بار پرسی باشد طریق باران
پیش کمال باز آ پارا چنانکه دانی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۶۴ - من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری
کار خود است ما را بار غمت کشیدن
خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری
گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن
ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری
زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش
کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری
گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت
گل را چه برگ باشد در معرض نو باری
ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را
که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری
بستیم در هوایت بر خود در هوس را
عاقل کسی که نبود دربند غمگساری
زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی
که کار به روز آید شام امیدواری
گر دست من بگیری گردد قلک غلامت
مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری
حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری
کار خود است ما را بار غمت کشیدن
خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری
گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن
ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری
زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش
کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری
گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت
گل را چه برگ باشد در معرض نو باری
ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را
که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری
بستیم در هوایت بر خود در هوس را
عاقل کسی که نبود دربند غمگساری
زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی
که کار به روز آید شام امیدواری
گر دست من بگیری گردد قلک غلامت
مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲ - با آن که بر شکستی چون زلف خویش مارا
با آن که بر شکستی چون زلف خویش مارا
گفتن ادب نباشد پیمان شکن نگارا
هستند پادشاهان پیش درت گدایان
بنگر چه قدر باشد درویش بینوا را
از چشم من نهانی ای آب زندگانی
وصلت مناسب آمد سیمرغ و کیمیا را
در چشم من فراقت نگذاشت روشنایی
ای آفتاب تابان دریاب دیده ها را
زان لب سلام ما را نشنیدهام جوابی
بیگانه می شماری باران آشنا را
پیش رخ تو باید بر خاک سر نهادن
شرط است سجاده بردن آیینه خدا را
چشم تو ریخت خونم شرم آمدم که گویم
از بهر نیم جانی با دوست ماجرا را
در زهد و پارسایی چندان عجب نباشد
سر مست چشم خود بین رندان پارسا را
سوی همام بنگر باری به چشم احسان
با بنده التفاتی رسم است پادشا را
گفتن ادب نباشد پیمان شکن نگارا
هستند پادشاهان پیش درت گدایان
بنگر چه قدر باشد درویش بینوا را
از چشم من نهانی ای آب زندگانی
وصلت مناسب آمد سیمرغ و کیمیا را
در چشم من فراقت نگذاشت روشنایی
ای آفتاب تابان دریاب دیده ها را
زان لب سلام ما را نشنیدهام جوابی
بیگانه می شماری باران آشنا را
پیش رخ تو باید بر خاک سر نهادن
شرط است سجاده بردن آیینه خدا را
چشم تو ریخت خونم شرم آمدم که گویم
از بهر نیم جانی با دوست ماجرا را
در زهد و پارسایی چندان عجب نباشد
سر مست چشم خود بین رندان پارسا را
سوی همام بنگر باری به چشم احسان
با بنده التفاتی رسم است پادشا را
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۷ - بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت
بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت
با زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت
حسن هزار لیلی عشق هزار مجنون
داری وزان زیادت دارم به خاک کویت
یک سلسله ز مویت دیوانه را تمام است
بهر چه تاب دادی زنجیرهای مویت
با لب بگو که ما را تا چند تشنه داری
ای آب زندگانی دایم روان به جویت
عمر دراز دانی بهر چه دوست دارم
تا بیشتر نمایم کوشش به جست و جویت
محروم گشت چشمم از دیدنت و لیکن
دارد زبان نصیبی ما را به گفت و گویت
جان در فراق رویت کی بار تن کشیدی
او را اگر نبودی دایم مدد ز بویت
هر موی برتن من گر خود شود زبانی
هم در بیان نباید بعضی ز آرزویت
با زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت
حسن هزار لیلی عشق هزار مجنون
داری وزان زیادت دارم به خاک کویت
یک سلسله ز مویت دیوانه را تمام است
بهر چه تاب دادی زنجیرهای مویت
با لب بگو که ما را تا چند تشنه داری
ای آب زندگانی دایم روان به جویت
عمر دراز دانی بهر چه دوست دارم
تا بیشتر نمایم کوشش به جست و جویت
محروم گشت چشمم از دیدنت و لیکن
دارد زبان نصیبی ما را به گفت و گویت
جان در فراق رویت کی بار تن کشیدی
او را اگر نبودی دایم مدد ز بویت
هر موی برتن من گر خود شود زبانی
هم در بیان نباید بعضی ز آرزویت
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲ - هر گاو سر تو دارد پروای سر ندارد
هر گاو سر تو دارد پروای سر ندارد
مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد
سر بی نسیم زلفت از خاک بر ندارد
تر دامن است هر کاو لافی زند ز عشقت
وان گه دو چشم خود را پیوسته تر ندارد
آنجا که حاضر آید آن شکل و آن شمایل
گر بنگرد به غیری چشمم نظر ندارد
سر تا قدم چو جانی ای آب زندگانی
کاین حسن و این لطافت هرگز بشر ندارد
سرهای عاشقانت بر خاک آستانت
چندان بود که آنجا کس رهگذر ندارد
هر یک به جست وجویی میلی کند
جانم ز منزل تو عزم سفر ندارد
به سویی وصفت چنان که باید دایم همام گوید
هر کان گهر نبخشد هر نی شکر ندارد
مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد
سر بی نسیم زلفت از خاک بر ندارد
تر دامن است هر کاو لافی زند ز عشقت
وان گه دو چشم خود را پیوسته تر ندارد
آنجا که حاضر آید آن شکل و آن شمایل
گر بنگرد به غیری چشمم نظر ندارد
سر تا قدم چو جانی ای آب زندگانی
کاین حسن و این لطافت هرگز بشر ندارد
سرهای عاشقانت بر خاک آستانت
چندان بود که آنجا کس رهگذر ندارد
هر یک به جست وجویی میلی کند
جانم ز منزل تو عزم سفر ندارد
به سویی وصفت چنان که باید دایم همام گوید
هر کان گهر نبخشد هر نی شکر ندارد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۶ - جان را به جای جانی جای توکس نگیرد
جان را به جای جانی جای توکس نگیرد
مهر تو زنده ماند روزی که تن بمیرد
هر درد را علاجی بنوشته اند یارا
دردی که هست ما را درمان نمی پذیرد
ای دوستان ملامت کمتر کنید ما را
با خستگان هجران افسانه در نگیرد
پروانه چون بسوزد آخر خلاص یابد
بیچاره آن که دایم می سوزد و نمیرد
گفتم مگر صبوری کار همام باشد
دل را به هیچ وجهی زان رخ نمی گزیرد
مهر تو زنده ماند روزی که تن بمیرد
هر درد را علاجی بنوشته اند یارا
دردی که هست ما را درمان نمی پذیرد
ای دوستان ملامت کمتر کنید ما را
با خستگان هجران افسانه در نگیرد
پروانه چون بسوزد آخر خلاص یابد
بیچاره آن که دایم می سوزد و نمیرد
گفتم مگر صبوری کار همام باشد
دل را به هیچ وجهی زان رخ نمی گزیرد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۹ - جان را به جای زلفت جای دگر نباشد
جان را به جای زلفت جای دگر نباشد
زین منزل خوش او را عزم سفر نباشد
جانا دلم ربودی گویی خبر ندارم
در زلف خود طلب کن زآنجا به در نباشد
رویی و صد لطافت چشمی و جمله آفت
زین خوبتر نباید زان نیکتر نباشد
در زیر خرمن گل داری شکرستانی
در هیچ بوستانی گل با شکر نباشد
نقشت همی پرستم گو سر برو ز دستم
سودای خوب رویان بی دردسر نباشد
جایی که تیرباران آید ز غمزه تو
جز جان نازنینان آنجا سپر نباشد
عاشق چنان به بویت از دور مست گردد
کار را اگر بگیری در بر خبر نباشد
هر عاشقی که چشمش روی تو دیده باشد
گر بنگرد به غیری صاحب نظر نباشد
در جان همام دارد امید روز وصلت
ای وای بر امیدش آن روز اگر نباشد
زین منزل خوش او را عزم سفر نباشد
جانا دلم ربودی گویی خبر ندارم
در زلف خود طلب کن زآنجا به در نباشد
رویی و صد لطافت چشمی و جمله آفت
زین خوبتر نباید زان نیکتر نباشد
در زیر خرمن گل داری شکرستانی
در هیچ بوستانی گل با شکر نباشد
نقشت همی پرستم گو سر برو ز دستم
سودای خوب رویان بی دردسر نباشد
جایی که تیرباران آید ز غمزه تو
جز جان نازنینان آنجا سپر نباشد
عاشق چنان به بویت از دور مست گردد
کار را اگر بگیری در بر خبر نباشد
هر عاشقی که چشمش روی تو دیده باشد
گر بنگرد به غیری صاحب نظر نباشد
در جان همام دارد امید روز وصلت
ای وای بر امیدش آن روز اگر نباشد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - چون قامت تو سروی در بوستان نروید
چون قامت تو سروی در بوستان نروید
چون عارض تو یک گل در گلستان نروید
گر باد بوی زلفت گرد چمن بر آرد
یک برگ گل ز شاخی بی بوی جان نروید
تا وصف چشم مستت گویند پیش نرگس
از خاک تیره سوسن بی صد زبان نروید
گل گر دهان گشاید بی باد رویت او را
رخساره لعل نبود در در دهان نروید
بر هر زمین که افتد عکسی ز چهره تو
جز لاله بر نیاید جز ارغوان نروید
در خاک گر بمالم رخسار زرد خود را
زان خاک تا قیامت جز زعفران نروید
از اشکم گیه بروید از اقامت تو یک شب
بر جویبار چشمم سرو روان نروید
از جویبار وصلت بک گل نچیده ام من
گویی ندید چشمم با در جهان نروید
چون عارض تو یک گل در گلستان نروید
گر باد بوی زلفت گرد چمن بر آرد
یک برگ گل ز شاخی بی بوی جان نروید
تا وصف چشم مستت گویند پیش نرگس
از خاک تیره سوسن بی صد زبان نروید
گل گر دهان گشاید بی باد رویت او را
رخساره لعل نبود در در دهان نروید
بر هر زمین که افتد عکسی ز چهره تو
جز لاله بر نیاید جز ارغوان نروید
در خاک گر بمالم رخسار زرد خود را
زان خاک تا قیامت جز زعفران نروید
از اشکم گیه بروید از اقامت تو یک شب
بر جویبار چشمم سرو روان نروید
از جویبار وصلت بک گل نچیده ام من
گویی ندید چشمم با در جهان نروید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن
ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن
دوری نمی تواند پیوند ما بریدن
ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند
تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن
موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت
از دوست بک اشارت از ما به سر دویدن
تا روح بر نیاید جهدی همی نمایم
مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن
چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
بی او ملول باشد از روی خوب دیدن
ما را به نیم جانی وصلت کجا فروشند
ارزان بود به صد جان گر می توان خریدن
غیرت همی نماید بر گوش دیده من
کز دور می تواند پیغام تو شنیدن
حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی
کز خاک می تواند خورشید آفریدن
باشد همام شب ها در آرزوی خوابی
وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن
دوری نمی تواند پیوند ما بریدن
ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند
تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن
موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت
از دوست بک اشارت از ما به سر دویدن
تا روح بر نیاید جهدی همی نمایم
مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن
چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
بی او ملول باشد از روی خوب دیدن
ما را به نیم جانی وصلت کجا فروشند
ارزان بود به صد جان گر می توان خریدن
غیرت همی نماید بر گوش دیده من
کز دور می تواند پیغام تو شنیدن
حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی
کز خاک می تواند خورشید آفریدن
باشد همام شب ها در آرزوی خوابی
وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن