تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۷ - مثنوی در تعریف چراغان روی دل
تعالی الله ازین بزم دل افروز
کز و شب طعنه زن گردیده بر روز
ازین بزم چراغان چشم بد دور
که شد چون صبحدم صادق مشرق نور
وفور نورش از فیض الهی
ز داغ لاله بزدوده سیاهی
چنین شب سال و مه را یاد ناید
که یادش تیرگی از دل زداید
تهی کرده است شب زین بزم پهلو
چو خط روی خوبان رفته یک سو
نهان در گوشه ای شب زین چراغان
چو خال کنج لعل خوبرویان
شب ظلمت سرشت از چشم مردم
چو دود شمع شد در روشنی گم
ز رشک پرتو این بزم روشن
فتاده مار را آتش به خرمن
نهان از رشک شد در رنگ گاهی
مه امشب همچو شمع صبحگاهی
چو بر تالاب دل از فیض ذوالمن
بشد عکس چراغان پرتو افکن
عیان شد هر طرف بر سطح آبش
هلال و انجم از موج و حبابش
صفای دل ز عکس شمع کافور
شده آئینهٔ نور علی نور
فتاده عکس شمع از بس در آبش
پری در شیشه دارد هر حبابش
درین تالاب عکس شمع شب تاب
نموده امتزاج آتش و آب
زعکس شمع کافتاده به دریا
شده کیفیت سیرش دو بالا
صفای شمع از آبش نمودار
چو تن از ته نما پیراهن یار
بود هر موجش از عکس چراغان
جبین های مقیش کار خوبان
حباب او ز شمع عکس کافور
شده فانوس سان گردآور نور
چو آتش پرتو افکن شد در آبش
نگین لعل را ماند حبابش
زبس در قصر این دریای بیغش
گهر یاقوت شد از تاب آتش
شده گردالها هر سو نمودار
بلورین کاسه های ته نشان کار
فزود از بس زعکس شعله تابش
سمندر گشته مرغابی در آبش
نماید زین چراغان در ته آب
بعینه چشم ماهی در شب تاب
که تصویر وصف این چراغان
که شد از مشرق طبعم درخشان
قلم شد در نهان کلک مذهب
نقط بر صفحه تابان چون کواکب
زعکس شمع کافتاده است در آب
مرصع شد بلورین جام گرداب
سوادش زین چراغان گشته روشن
فتاده قرص مه را نان به روغن
به روی آب کشتیها منور
بود چون ماه نو بر چرخ اخضر
به دریا شعله چون شد پرتو افکن
به ارباب بصیرت گشت روشن
که از فیض عدالتهای نواب
به یکجا جمع گشته آتش و آب
فلک تالاب دل انجم چراغان
در او نواب چون ماه درخشان
مهین استاد مکتب خانهٔ فضل
کزو آباد شد کاشانهٔ فضل
بهین دستور قانون وزارت
از او روشن چراغ دین و دولت
ادب آموز نحریر خردمند
کز او بگرفته استاد خرد، پند
جواد و معصیت پوش و خطابخش
جهانرا نور عرفانش ضیابخش
جمالش نور پرورد الهی
غلام خلقش از مه تا به ماهی
شده دلها ز عدلش فارغ از رنج
زجودش گشته ویران خانهٔ گنج
تهی کیسه بود کان از سخایش
تنگ مایه است دریا از عطایش
چو مهر و ماه با اقبال و دولت
چراغش باد روشن تا قیامت
وجودش باد دایم سایه افکن
عموما بر خلایق خاصه بر من
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۸ - مثنوی توصیف کوه پیر پنچال و سختی راه و تعریف کشمیر مینو نظر
بیا ساقی بهار آمد به صد رنگ
سوی کشمیر باید کرد آهنگ
بده می تا دمی از خود برآیم
نخستین کوهسارش را ستایم
تعالی الله زهی کهسار کشمیر
که شد در سایهٔ او آسمان پیر
خصوصا پیر پنچال فلکشان
بود ماهش چراغ زیردامان
ز بس رفعت که دادش صنع ذوالمن
زند بر آتش خورشید دامن
چنان با تیغهٔ او سرفرازیست
که با مریخ در شمشیر بازیست
بود هم پله خورشید سنگش
خراشیده رخ مه را پلنگش
چو با افلاک دایم جنگ دارد
از آن با خویش تیغ و سنگ دارد
به رفعت نیست در عالم چنین کوه
فلک پروردهٔ دامان این کوه
ز رفعت سینه اش باشد فلک سا
کواکب پنبه داغ لاله اش را
فلک از تیغ او جسته کناره
شرار جسته از سنگش ستاره
به ماه نو کند از سرفرازی
همیشه تیغهٔ او تیغ بازی
چراغ لاله روشن هر کناره
زپیه و آتش ماه و ستاره
زرفعت هر سحر خورشید تابان
ببندد در تنور لاله اش نان
ز برف دایمی آن چرخ بالا
بود فیل سفیدی در نظرها
ز گردون در تنومندی زیاده
به درگاه الهی ایستاده
به سر از مهر تاج زرفشانش
سهند و ساولان از بندگانش
خضر را این کتل چون شد گذرگاه
کشیدستش خط بیزاری از راه
پرستارش بود تخت سلیمان
توانش گفت بی شک تخت یزدان
کسی از رفعت او با خبر نیست
ز اوج او تصور را خبر نیست
نمایان راه بر دامان این کوه
چو مد آه مظلومان پر اندوه
ازین ره ای خضر نتوان گذشتن
گذشتن زین ره است از جان گذشتن
به چشم رهروانش دهر تاریک
کسی چون جان برد از رنج باریک
اگر خواهد رود زین راه پرغم
نفس سوزد درین ره برق را هم
بود چون موی کاکل پیچ در پیچ
ندارد غیر دشواری دگر هیچ
ره پست و بلندش در نظرها
چو تار بخیه پنهانست و پیدا
شود این راه طی اکثر پیاده
گلش زانروست سرتاسر پیاده
بمانده چابکی حیران این راه
تکاپو از کهن لنگان این راه
بسا جلدی که در رفتن به بالا
نیفتد گر به پایین افتد از پا
بسا شوخی درین کوه به تمکین
که باشد چون شرر در خواب سنگین
مسافر را ز باریکی بسیار
ره بالا شدن نبود نمودار
کند بر رهروان این کوه تن خواه
به هر گامی بزرگیهای بی راه
سلامت تا نسیم این ره سپارد
ز لاله دیگ جوشی نذر دارد
کشیدن چون توان بار تن آسان
که مشکل باشد اینجا بردن جان
اگر چه دل ز رنجش بیقرار است
ولی از جوش گل رشک بهار است
فلک دیوانهٔ جوش بهارش
در آتش نعل مه از لاله زارش
در او هر لاله شمع گیتی افروز
بنفشه شد ز بار رنگ و بو، قوز
دل از زلف عروسش در کمند است
ز جوش لاله اش آتش بلند است
بود راهش کزو لاله عیان است
دم تیغی که دایم خون چکان است
میان لاله زار این راه پنهان
بود چون رشتهٔ تسبیح مرجان
پی تحریر توصیف گل او
قلم برداشته نرگس به هر سو
دوات لاله از صنع الهی
به یکجا کرده شنجرف و سیاهی
تنور لاله اش نه سرد و نه گرم
که سودا می پزد با آتش نرم
بود دامان این کوه به تمکین
ز گل لبریز چون دامان گلچین
ز سبزه حسن سبز او جهانگیر
بود مشهور چون سبزان کشمیر
میان لاله تیغ کوه جانکاه
نماید همچنان کاندر شفق ماه
میان لاله زار این راه دلکش
بود پر پیچ و خم مو بر آتش
بیا ساقی که از فیض پیاله
بریم از دل ملال دیر ساله
مگو ای ساقی از دشواری راه
به کشمیر آمدیم الحمدلله
تعالی الله زهی گلزار کشمیر
که در وی غنچه ای هم نیست دلگیر
درین گلشن که باد آباد جاوید
لطافت را مجسم می توان دید
طراوت چون درین گلشن وطن کرد
رطوبت گرد از خاکش برآورد
بیفشارند خاکش را چو در مشت
چکد همچون رگ ابر آب ز انگشت
چو گل از خاک سیرابش نمو کرد
کول از آب گویی سر برآورد
زمینش آنچنان با آب یار است
که چون ابر از رطوبت مایه دار است
زخاکش اندکی گیری چو در مشت
بدستت غنچه ای گردد هر انگشت
ز شرم این گلستان بی شک و ریب
شده جنت نهان در پردهٔ غیب
گرفته در بغل خاکش صفا را
وطن اینجا بود آب و هوا را
گلش چون عاشقان پاک دامان
به خون غلطیده با چاک گریبان
نماید غنچه معشوق به آزرم
که پیش افکنده سر از غایت شرم
کشیده سرو سر چون آه مجنون
به یک برجسته مصرع گشته موزون
ز موزونیش صاحب اعتبار است
به یک مصرع سخنور نامدار است
از آن بر خویشتن بالیده شمشاد
که هست از بندهایش سرو آزاد
درین گلشن چنار از سرفرازی
کند با مهر دایم دست بازی
به لاله صحبت نسرین درین باغ
بود چسان به رنگ پنبه و داغ
شده پنهان به زیر لاله ریحان
چو آه غرقه در خون اسیران
گل و نرگس ز نیکویان باغند
میان بوستان چشم و چراغند
لب هر برگ گل را در گلستان
گرفته شبنم از شوخی به دندان
نیابد بسکه انبوه است سوسن
بنفشه فرصت قد راست کردن
همیشه بلبل هنگامه پرداز
بخواند مصحف گل را به آواز
ز سیرش کام جان گردید حاصل
هوایش بیخته از پردهٔ دل
درین گلزار چون منقار بلبل
نوا پرداز شد هر غنچهٔ گل
زده زانو بنفشه پیش سوسن
چو هندو بچگان پیش برهمن
شد از بس جسته با نسرینش الفت
کباب دل نمکسود صباحت
گلش در موج سیرابی نمودار
چو در آب روان عکس رخ یار
بگوش گل بخواند با صد انداز
همیشه غنچه شعر گلشن راز
ز صوت قمریان نغمه استاد
کند رقص روانی سرو آزاد
درنی گلراز از فیض پیاله
توانم داد داد سیر لاله
زهر برگی درین خرم گلستان
توان بردن رهی بر صنع یزدان
بود از هر گلش در چشم جویا
جمال شاهد معنی هویدا
بیا ساقی ز هشیاری خرابیم
دمی با هم به سیر دل شتابیم
درین گلزار تالابی است پرنور
که بادا چشم بد از دیدنش دور
بود آبش به زیر سبزه پنهان
چو در خط آب و تاب حسن خوبان
برد بازی به بازی دل ز جمهور
که باشد آب زیر کاه مشهور
ز بس افتاده عکس گل در آبش
پری در شیشه دارد هر حبابش
بود از موج دایم بر سر شور
ز معشوق خوش ابرو چشم بد دور
چنان در سبزه موجش گشته پنهان
که زیر و سمه ابروی نکویان
در آب سبز او گلها نهان است
جمالش سبز ته گلگون از آن است
بود سبز آب صافش را از آن رنگ
که از آئینهٔ دلها برد زنگ
صدف در وی خلوت گزینان
گهر باشد سرشک پای بینان
چنان سردی در آبش کرد تأثیر
که موجش بسته یخ مانند شمشیر
بیا ساقی که فصل دی سرآمد
کول از دل سبو از خم بر آمد
بزن خود را سیه مستانه بر دل
قدح بر کف کول استاده در دل
به روی دل کول چون در نایاب
برون آورده خود را خوب از آب
زآب و تاب رشک صد بهار است
کول زارش مگو خورشید زارست
ز روی عقل و دانش دور باشد
که شمع روز را این نور باشد
عروس غنچه اش افکنده سر پیش
بود در آب محو صورت خویش
ز عکس گل فروزان در نایاب
بود یاقوت آسا در ته آب
درین تالاب از بس سر زده گل
بود مرغابی این آب بلبل
شود موجی چو از آبش نمایان
بود تحریر صوت عندلیبان
بود از زیر آبش گل نمودار
چنان کز چادر آبی رخ یار
بیا ساقی که دل را برده از راه
صفای دل خصوصا در شب ماه
ز رشک مه که زینت داده دل را
گره ها در دل افتاده کول را
در آبش عکس مه کرده تجلی
چو در آئینه عکس روی لیلی
همیشه عکس ماه از چرخ والا
فتد در دام موجش ماهی آسا
به این تالای از فیض الهی
گرفتارند از مه تا به ماهی
بود بر گرد این تالاب بستان
چو گرد چشم خوبان خیل مژگان
بیا ساقی که فصل لاله زار است
هوای سیر باغ شاله مار است
تعالی الله زهی فردوس مانند
به هر شاخش دلی چون غنچه دربند
در او عالی بنا قصری است پر نور
که بادا از لقایش چشم بد دور
به رفعت آسمان آسمانی است
خم طاقش برنگ کهکشانی است
کند چون صبح طاقش را نظاره
گریبان می کند از رشک پاره
چنان بنای صنعش رنگ بسته
که طاق ابروی خوبان شکسته
دگر از رفعت شانس چه پرسی
بلندی را نشانیده به کرسی
ز بس مالیده بر خاک درش رو
مه نور است گردآلود ابرو
به پیش این مزین قصر رنگین
بود حوضی بعینه کوثر آیین
در او افتد چو عکس قصر والا
شود کیفیت سیرش دو بالا
عیا باشد در او این قصر رنگین
چو در آئینه حسن روی شیرین
در آبش کرد سردی بسکه طوفان
بود یخ بسته موجش همچو سوهان
سخن از آبشارش چون طرازم
صباحت های عالم را گدازم
الهی تا به عالم هست کشمیر
مبادا این بنا محتاج تعمیر
بیا ساقی که فصل انبساط است
می عشرت بده باغ نشاط است
درین عالی بنا آب روانی است
که دلکش همچو عمر جاودانی است
کند فواره اش از تر زبانی
به سرو بوستان مصرع رسانی
گلش در زیر سنبل گشته پنهان
چو در خط گونهٔ گلرنگ خوبان
درختانش همه معشوق سرکش
همه پیمانهٔ لاله به سرکش
چو این گلزار باغ پادشاهی است
نشانش لاله داغ پادشاهی است
بیا ساقی خدای ما کریم است
می آنرا ده که در باغ نسیم است
نسیمش بشکفاند غنچهٔ دل
برویاند گل خورشید از گل
سفیدارش به گردون سرکشیده
درختانش جوانان رسیده
انارش از لطافت روح را قوت
نماید در نظرها درج یاقوت
ز شاه آلو بود زینت چمن را
که وصفش می کند رنگین سخن را
بسیبش گشته ام زانروی مایل
که باشد قوت روح و قوت دل
ز انگورش می عشرت به کامم
بود از وصف او شیرین کلامم
بود از بسکه شیرین اشکی او
شده از عاشقانش زردآلو
دلش از عشق اشکی گشته خسته
به رنگ عاشقان رنگش شکسته
بهش چون خواجگان شهر کشمیر
بود از شال پوشان به تدبیر
ز وصف بحرآرا تر زبانم
فصاحت بندهٔ حسن بیانم
تعالی الله زهخی جوش بهارش
طراوت سایه پرورد چنارش
چنارش بر کنار هر خیابان
نماید چون جوانان نمایان
بو هر برگش از باد بهاری
چو دست مهر گرم رعشه داری
تعالی الله ز باغ عیش آباد
غلام عرعر او سرو آزاد
جنان کی فیض عیش آباد دارد
گلش چون بلبلش فریاد دارد
چه نسبت این مکان را با جنان است
تفاوت از زمین تا آسمان است
بود فردوس عالم افضل آباد
که آنجا داد عشرت می توان داد
ز فردوس برین از نسبت دل
بود صدبار این گلزار افضل
چه گویم وصف باغ سیف آباد
کند دل را هوایش از غم، آزاد
نباشد همچو سیف آباد باغی
بود هر لاله اش روشن چراغی
بهشت جاودان باغ الهی است
که در وی باغبانی پادشاهی است
چنار او کشیده سر به کیوان
سر و سر کردهٔ بالا بلندان
فلک از هیبت شانس رمیده
زمین در سایهٔ او آرمیده
به اوجش کی تواند پی برد مهر
یکی از زیردستانش بود مهر
خوشا شهری که باغش نور باغ است
ز رشک لاله اش فردوس داغ است
توان برداشت نور اینجا به دامن
درختانش ز نسل نخل ایمن
فزاید نور چشم از خاک پاکش
نباشد توتیا هم چشم خاکش
خوشا کشمیر کو ماوای عیش است
بده می بی تکلف جای عیش است
اگر چه آب و خاکش دلپذیر است
همیشه این مکان جنت نظیر است
ولیکن زینت این باغ خندان
شد از نواب فاضل خان دو چندان
مگو نواب کشور گیر آمد
که جانی در تن کشمیر آمد
فروغ محفل اقبال و دولت
چراغ دودمان جاه و حشمت
به رفعت بارگاهش آسمان قدر
پرکاهی به راهش کهکشان قدر
پی نظم مهام این عالم پیر
ز پیر رای او پرسیده تدبیر
اگر باشد فلاطون و ارسطو
که می زیبند طفل مکتب او
گشاد کارها را دل چو بنهاد
گره از بیضهٔ فولاد بگشاد
بود آنرا که حفظش گشته مامن
چو جوهر پشت بر دیوار آهن
به بزم و رزم در قانون و دستور
نباشد همچو اویی چشم بد دور
تهی دستند بحر و کان ز جودش
قوی پشت است اقبال از وجودش
زر و گوهر ز بس بر خاک پاشید
دکان کان و دریا تخته گردید
به دورش خوشدلی از بسکه عام است
دهن ها باز از خنده چو جام است
ز خاک مقدمش کاسیر باشد
نسیم ار ذره ای بر بحر پاشد
کند تا پولکش را زر کماهی
چو موج آید به روی آب ماهی
به دستش تیغ باشد روز میدان
هلالی در کف خورشید تابان
چو بنماید به دشمن زور بازو
به خورشید است تیغش هم ترازو
بود از هیبت آن دشمن افکن
همیشه برق در کار رمیدن
ز رشکش تیغ مهر اندر تب و تاب
محیط عالمی یک قطره آب
ز وصف ابرش او خامهٔ من
به دستم همچو نبض آید به جستن
تعالی الله ز رخش باد رفتار
که زیبد گرد راهش بوی گلزار
نسیم آسا خرامش دلپسند است
زجستن جستنش آتش بلند است
کنی آئینه گر از نعل آن سم
بود چون بحر دایم در تلاطم
به هر جاده که گشته گرم رفتار
بجستن آمده چون نبض بیمار
ز بس کاندر هنرمندی است دستور
گذارش گر فتد بر تار طنبور
ز موزون جستن این برق رفتار
صدای نغمه بیرون آید از تار
ز دستش گشته آسان حل مشکل
به یک ناخن گشوده عقدهٔ دل
دم او از گره باشد نمودار
بعینه همچو مار و مهرهٔ مار
دو چشم او ز مژگان بلا جو
فکنده شاخها بر هم دو آهو
روان گاهی چو آب و گه چو باد است
ندانم مرغ یا ماهی نژاد است
همیشه خضر بادا رهنمایش
ز چشم بد نگهدارد خدایش
بیا ساقی شراب دولتم ده
به دور خان والا حشمتم ده
ز فیض مقدمش کشمیر معمور
به رنگ مردمان دیده از نور
ازو کشمیر خلد جاودانی
ازو روشن چراغ قدردانی
الهی خاطرش مسرور بادا
اجاق دشمنانش کور بادا
بیا ساقی که از فیض الهی
شدم فارغ ز فکر حسن معنی
ز جویا چون به خوبی یافت اتمام
از آن شد حسن معنی نامه را نام
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۹ - مثنوی در تعریف بهادر شاه و تاریخ
زهی شاه فلک قدر جوان بخت
وجودش زیب ملک و زینت تخت
فروغ صبح اقبال و جوانی
چراغ دودهٔ صاحب قرانی
تهی دستند بحر و کان ز جودش
قوی پشت است اقبال از وجودش
به بزم شاه کان عرش اشتباه است
فلک فانوس شمع مهر و ماه است
به رفعت بارگاهش آسمان قدر
پرکاهی به راهش کهکشان قدر
زشمشیر بهادر شاه غازی
بود شیر فلک در چاره سازی
گرفت آفاق را از زور بازو
به خورشید است تیغش هم ترازو
ز رشک تیغ مهر اندر تب و تاب
محیط عالمی یک قطرهٔ آب
بود از هیبت آن دشمن افکن
همیشه برق در کار رمیدن
چو از ملک دکن شد جلوه پیرا
سوی هندوستان آن مسند آرا
به هند افشرد عزمش پای تمکین
چو بو در نافهٔ آهوی مشکین
ز فیض مقدمش شد هند معمور
به رنگ مردمان دیده از نور
چو تاریخ ورود موکب شاه
ضمیرم جست از عقل دل آگاه
خرد مستانه در تقریر آمد
بگفتا شاه کشور گیر آمد
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۱۰ - در تعریف اسب
تعالی الله ز رخش باد رفتار
که زیبد گرد راهش بوی گلزار
به رفتن چون نسیم است و به تک باد
به تن قاف و به صورت چون پریزاد
نسیم آسا خرامش دلپسند است
ز جستن جستنش آتش بلند است
عجب از تندی این برق آیین
نسوزد آتشش گر خانهٔ زین
ز جوش حدت این آتشین دم
بریزد میخ از نعلش چو شبنم
مگر هم پویهٔ این مه جبین شد
که برق از خود بکام اولین شد
ز شوخیهای این اندیشه رفتار
به دام حیرت از بس شد گرفتار
به سقف آسمان برق درخشان
به جا مانده چو تار عنکبوتان
رود گر از پس دیوار گلشن
رگ گل همچو نبض آید بجستن
رود چون باد اگر بر روی دریا
نجنبد آب او آئینه آسا
کنی آئینه گر از نعل آن سم
بود چون بحر دایم در تلاطم
چنان در پویه این آتش ز جا رفت
که از دم دود او رو بر قفا رفت
گه جستن عجب زین رشک گلگون
نیاید گر چو مار از پوست بیرون
ز یالش گردن او شاخ سنبل
کفل از جوشن رنگین تل گل
بود چون می شود گرم تکاپو
دمش یک گل پیش از کاکل او
اگر سازند دام از موی یالش
نگردد صید جز مرغ خیالش
کشد بر صفحه شکلش را چو بهزاد
هوا گیرد به رنگ کاغذ باد
ز شوخی بسکه بی آرام باشد
به بی آرامی از بس رام باشد
بره نقش سم این تند جولان
طپد همچون دل عاشق ز حرمان
به هر جاده که گشته گرم گرفتار
بجستن آمده چون نبض بیمار
به هر عضوش جدا انداز جستن
گرفته چون شرر در کوه مسکن
ز گردن رسته گوش این فلک شان
چو برگ از شاخ گل در نوبهاران
ز گوش و گردن این جعد کاکل
دمید از شاخ سنبل غنچهٔ گل
ز گوش و گردن این رشک غزاله
عیان کرده صراحی و پیاله
ز بس خردی به چشم کس عیان نیست
ز گوش او به جز نامی، نشان نیست
دو گوش از کوچکی زین کوه بالا
نماید همچنان کز قاف عنقا
به چشم و گردن این جلوه پیرا
نباشد نسبتی آهوی چین را
بهم چشمیش کو گردن فرازد
ولی با گردنش همسر نباشد
اگرچه چشم آهو شوخ و شنگ است
به پیش چشم او داغ پلنگ است
ز بس در تند رفتاری است استاد
گره باشد سرینش لیک برباد
ثنایا در دهن چون در صدف در
کفل همچون دل اهل حسد پر
بود در پیکر این شعله جولان
سرین و دم سر و خرطوم پیلان
همانا اسب جادو زین قبیل است
که نصفش اسب باشد نصف قیل است
به تک باد است دست این پریزاد
خطاب باد دستش می توان داد
نه تنها باد دست است به سبک خیز
که از سم گشته کاسه سرنگون نیز
ز طول کاکل این کبک رفتار
نماید کاسهٔ سمهاش مودار
ندارد احتیاج شانه آن یال
در او مرغ دل از بس می زند بال
ز بس کاندر هنرمندی است دستور
گذارش گر فتد بر تار طنبور
ز موزون جستن این برق رفتار
صدای نغمه بیرون آید از تار
سبک خیزی که بیرون ناید آهنگ
بود گر جاده اش ابریشم چنگ
ز دستش گشته آسان حل مشکل
به یک ناخن گشوده عقدهٔ دل
گزیدی جای خود گر پیش سم را
نیفتادی گره در کار دم را
نهد بر سینه سم در قطع فرسنگ
برد تا نعل مصقل از دلش زنگ
دمش دنبال این طاووس رفتار
پریشان همچو عاشق از پی یار
ببینی چو دم این کبک رفتار
به هر مویش ببندی دل گره وار
دم او از گره باشد نمودار
بعینه همچو مار و مهرهٔ مار
زند طاق از دم خود گاه رفتار
به رنگ ابروی خوبان گره دار
هلال آسا فکند این شوخ چالاک
ز نعلش حلقه ها در گوش افلاک
ز خوش اندامی سم این پریروی
ربود از لاله های سرنگون گوی
ز نعلش میخ زرین آشکاره
چو بر رخسار ماه نو ستاره
صدای هر سم این کوه بنیان
شد از بالای اندامش دو چندان
دو چشم او ز مژگان بلاجو
فکنده شاخها بر هم دو آهو
روان گاهی چو آب و گه چو باد است
ندانم مرغ یا ماهی نژاد است
همیشه خضربادا رهنمایش
ز چشم بد نگهدار خدایش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰ - الا ای ساقی گلرخ که گشتی شمع محفلها
الا ای ساقی گلرخ که گشتی شمع محفلها
زغیرت عاشقان کشتی ز حسرت سوختی دلها
از آن روزست در دلها خیال دانه خالت
که دهقان ازل تخم محبت ریخت در دلها
فغان ای کعبه جانها که در راه تمنایت
چو مور از ضعف شیران را بهر گام است منزلها
درین وادی مکن ای ساربان آرایش محمل
که در خون شهیدان غرقه خواهی دید محملها
زاشگ گرم ما بحر کرم یا رب بجوش آور
وزین گرداب خون افکن گرفتاران بساحلها
بجز پیر مغان زاهد، که سازد مشکل ما حل؟
تو دانی حال خود مشکل چه دانی حل مشکلها
پی دنیا و مافیها گران جانی مکش اهلی
قدح کش گر سبک روحی .....لها
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴ - نبود از عاشقی بیم ملامت سینه ریشان را
نبود از عاشقی بیم ملامت سینه ریشان را
مرا عشق تو رسوا کرد تا عبرت شد ایشان را
بپوش آن شمع رخ ترسم که خوبان از حسد سوزند
حسد داغی است کز یوسف کند بیگانه خویشان را
منه راز دل ما بر زبان شانه با زلفت
چو زلف خود مزن برهم دل جمعی پریشان را
زلعل می پرستان را خبر نبود
چه ذوق از شربت کوثر مذاق کفر کیشان را
زدرد درد آن ساقی دل اهلی است آسوده
جز این مرهم نمی سازد درون سینه ریشان را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵ - زفتراک سوار من چه معراجی است آهورا
زفتراک سوار من چه معراجی است آهورا
سر آن آهویی گردم که قران می شود اورا
نکوخویی ز خوبان رشک عاشق بار می رد
از آن نیکویان دل می دهم خوبان بدخورا
به محراب دعا ابروی او می جویم و چون من
دعا گوییست در هر گوشه آن محراب ابرورا
کنون سختست محرومی که بعد از آشنایی ها
سر بیگانگی با من بود آن سرو دلجو را
از آن یوسف چو یعقوبم کجا روشن شود دیده
که بویی هم دریغ آید زمن آن عنبرین بورا
دل من گر پریشان شد مبادا زلفش آشفته
سر چو گان سلامت باد اگر زخمی رسد گورا
بیاد وصل او اهلی مکن افغان که در بزمش
ملک چون در نمیگنجد که یاد آرد سگ کورا
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - ز بس کز سست پیوندی گهش صلحست و گه جنگست
ز بس کز سست پیوندی گهش صلحست و گه جنگست
مرا از قطع وصل او گرهها در دل تنگ است
نمی گویند یاران شکر وصلش وه چه میدانند
من محروم میدانم که ایشان را چه در جنگ است
چو لعل از حسرت آن لب دلم شد غرق خون آخر
کسی تا کی خورد حسرت دل آدم نه از سنگ است
حریفان جمله محرم در حریم کعبه وصلش
من وامانده محرومم که پای آرزو لنگ است
دل روشن طلب اهلی حدیث خلق کوته کن
به جام جم چه حاجت هر کرا آیینه بی زنگ است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - تو گر پروانه یی همچون خلیل آتش گلستان است
تو گر پروانه یی همچون خلیل آتش گلستان است
که ظاهر آتشست آنشمع و پنهان آب حیوان است
مرا در وادی محنت، غم مردن کجا باشد
در این ره زندگی سخت است ورنه مردن آسانست
کسی کو عیب من کردی چو دید آن تیغ مژگان را
هزارش رخنه در دل کرد و سخت اکنون در آن جانست
مخور در ظلمت عالم فریب از چشمه مهرش
سراب است این که پنداری تو آب خضر رخشانست
چرا یوسف کند عیب زلیخا، گر درد جیبش
که دامن گیر او آخر همین چاک گریبانست
چراغ همت زاهد چو برق اندک ثبات آمد
درآ در سایه ساقی که او خورشید تابانست
بسیل گریه اهلی را سر آمد عمر و آن مسکین
ز خوناب جگر چشمش هنوز آلوده امانست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - کسی کش بوی آن گل در دماغ است
کسی کش بوی آن گل در دماغ است
ز گلزار بهشت او را فراغ است
مگر آن گل به بستان شد که لاله
ز شرم عارضش در کنج باغ است
چرا روشن نباشد بزم مستان
که شمع روی یار اینجا چراغ است
ز غم باز آن گل رعنا کرا کشت؟
که غرق خون دگر منقار زاغ است
به کشتن هم مگو رستم ز داغش
هنوزم در کفن صد گونه داغ است
گل مقصود چون در جان اهلی است
چه سرگردان صبا در باغ و راغ است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - حیاتی با رخ خوی کرده اوست
حیاتی با رخ خوی کرده اوست
که صد خضر و مسیحا مرده اوست
من از بالای او دارم شکایت
که در عالم بلا آورده اوست
چراغ زاهد از عشق ار نیفروخت
نه از عشق از دل افسرده اوست
بر افکن پرده ای باد از رخ گل
که گنج حسن زیر پرده اوست
سگش را گر شوم قربان چه منت
که مغز استخوان پرورده اوست
چو بی آزار نتوان در جهان زیست
خوشا دلخسته یی کازرده اوست
رقیب از خون دل پی برد آخر
که اهلی صید پیکان خورده اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - چنین حسن و ملاحت با ملک نیست
چنین حسن و ملاحت با ملک نیست
ملک را حسن اگر هست این نمک نیست
گل خوبان چو گل عنبر سرشت است
ولی بوی وفا با هیچ یک نیست
مرا گر در وفا شک داری ایشوخ
ترا در بیوفایی هیچ شک نیست
بکوی صبر عاشق ره نیابد
ره عشق و صبوری مشترک نیست
فلک هرگز نشد اهلی بمن یار
مرا هم چشم یاری از فلک نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - دلا، خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت است
دلا، خار ستم از پا برون خواهد شدن وقت است
غمی کز دل نشد هرگز کنون خواهد شدن وقت است
خزان غم ورق گرداند و بوی نوبهار آمد
رخ زردم ز شادی لاله گون خواهد شدن وقت است
گذشت آن خشکسان غم مریز ای دیده سیل خون
که آب چشم از شادی برون خواهد شدن وقت است
بدین بخت نگون اهلی قیامت کم کن از گریه
که طاق آسمان زین غم نگون خواهد شدن وقت است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - سراپا شمع از آن نورست کز آلودگی دور است
سراپا شمع از آن نورست کز آلودگی دور است
اگر سوزد چنین پروانه هم نور علی نور است
بیمن دامن پاک تو صافی دل بود عاشق
که در آیینه ناظر صفا از عکس منظور است
نباید ذوق گفتارت بت چین باتو زان لافد
چه فهمد نقش دیواری مکن عیبش که معذور است
من از آب حیات آن دهان مستم توهم دانی
که این مستی که من دارم نه کار آب انگور است
میان ما و زاهد داغ می چون غنچه در گل شد
من از بی پردگی رسوا و او در پرده مستورست
حدیث سینه چاک تو اهلی شهرتی دارد
چه پوشی پرده عیبی را که در آفاق مشهورست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - تن عاشق همای لامکان است
تن عاشق همای لامکان است
تو پنداری ک مشتی استخوان است
از آن هر موی ما ماری است بر تن
که با هر موی ما گنجی نهان است
بهار عمر دریاب از صبوحی
که تا خورشید سربرزد خزان است
در آتش گر بود پروانه با شمع
بر او آتش بهشت جاودان است
بصورت از ملک بگذشت اهلی
بمعنی خود سگ این آستان است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - ترا صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانت
ترا صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانت
مرا یک جان و میخواهم شوم صد بار قربانت
قیامت در صباح حشر باشد وه چه حال است این
که در هر صبح برخیزد قیامت از گریبانت
به خونخواهی عنانت را که گیرد آفتاب من
عجب گر روز محشر هم رسد دستی بدامانت
که باشم من که در سر باشدم سودای وصل تو
سگ کویم سری دارم فدای پای دربانت
بود شیرین تر از جان تلخی مرگم دم مردن
اگر پیش نظر باشد مرا لب های خندانت
سرم بادا فدای خاک پای شهسوار خود
مرا جانی بود آنهم فدای دردمندانت
بچشمت ای کمان ابرو نگه گر میکند آهو
بهر مو میخورد خاری ز ناوکهای مژگانت
دل اهلی بنور عشق آبادان کن ایگردون
ک خاک ره شمارد گنجهای ملک ویرانت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - رقیب از کوی آن دهقان پسر رفت
رقیب از کوی آن دهقان پسر رفت
بیا ساقی، که مرک از ده بدر رفت
بده جام می صافی که از دل
غبار غم بصد خون جگر رفت
زرشک حال خورشید از شفق پرس
که در خون جگر روزش بسر رفت
شب هجرم ندارد صبح گویا
چراغ صبح بر باد سحر رفت
مگو ای عاشق از کشتن حذر کن
چو عاشق شد کسی کار از حذر رفت
چراغ دیده ام گردید بی نور
دمی کان نور چشمم از نظر رفت
به دستاویز سر میخواست اهلی
که در کویش رود سر پیشتر رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - معلم را بگو فریاد از آن شوخ
معلم را بگو فریاد از آن شوخ
ز شوخی کشت شهری داد از آن شوخ
ازین شیرینی گفتار ترسم
که صد شیرین شود فرهاد از آن شوخ
جفایی میکند کز صد وفا به
از آن با صد غمم دلشاد از آن شوخ
بیادش میخورم صد کاسه خون
بهر مجلس که آرم یاد از آن شوخ
سرای مهر را اهلی بنا کرد
بنای جور شد بنیاد از آن شوخ
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۵ - کجا با آن طبیب جان حریفان حال من گویند
کجا با آن طبیب جان حریفان حال من گویند
که گر باشد مجال او حدیث خویشتن گویند
نسوزد دل بدرد کس مگر اورا که دردی هست
مرا جان سوزد از جایی سخن از کوهکن گویند
کجا سرو آن زبان دارد که گوید چون قد یارم
مگر آن بی زبان را مردم از بالا سخن گویند
برآید خشک لب چون من دهان غنچه گر با او
حدیث آتش انگیز تو ای شیرین دهن گویند
فغان بلبلان اهلی نه بیوجهی بود گویا
که شرح داغ من گلها بمرغان چمن گویند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - قناعت از دو عالم میتوان کرد
قناعت از دو عالم میتوان کرد
صبوری زان میان کم میتوان کرد
نخواهم بی لبت ملک سلیمان
سلیمانی به خاتم میتوان کرد
طبیب درد یاران چند باشی
نظر بر حال ماهم میتوان کرد
کجا این مردم آمیزی پری راست
پری را هرگز آدم میتوان کرد
گر آن عیسی نفس اهلی به غم کشت
علاج او بیک دم میتوان کرد