تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸۱ - دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیست
دردمند عشق او گشتم مرا تیمار نیست
چون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست
حال درد من به گوشش می رساند صبحدم
لیکن ای جان و جهان گفتار چون دیدار نیست
گر قدم یک دم کنی رنجه به سوی ما به لطف
رنگ رویم خود ببینی حاجت گفتار نیست
کز فراق تو چو بر جان من مسکین رسید
مشکلم اینست کاندر غم کسم غمخوار نیست
طاقت جور و جفا و سرزنش دارم بسی
طاقتم ای نور دیده در فراق یار نیست
گرچه بار عالمی بر جان ما بنهاده اند
هیچ باری بر دلم چون درد عشق یار نیست
یک زمان بازآی و بازآرم ز اندوه فراق
چو به غیر تو مرا با هیچکس بازار نیست
چون به گل چیدن روی جانا منال از جور خار
ای عزیز من تو دانی هیچ گل بی خار نیست
کار ما را ای صنم در پا میفکن همچو زلف
زآنکه ما را در جهان جز درد عشقت کار نیست
من چو در بند توأم اقرار کردم بندگی
تا بدانی کز پس اقرار هیچ انکار نیست
هست خوبان در جهان بسیار لیکن عقل گفت
هیچ شوخی شنگلی چون آن بت عیار نیست
چون کنم چون آن طبیبم را غم بیمار نیست
حال درد من به گوشش می رساند صبحدم
لیکن ای جان و جهان گفتار چون دیدار نیست
گر قدم یک دم کنی رنجه به سوی ما به لطف
رنگ رویم خود ببینی حاجت گفتار نیست
کز فراق تو چو بر جان من مسکین رسید
مشکلم اینست کاندر غم کسم غمخوار نیست
طاقت جور و جفا و سرزنش دارم بسی
طاقتم ای نور دیده در فراق یار نیست
گرچه بار عالمی بر جان ما بنهاده اند
هیچ باری بر دلم چون درد عشق یار نیست
یک زمان بازآی و بازآرم ز اندوه فراق
چو به غیر تو مرا با هیچکس بازار نیست
چون به گل چیدن روی جانا منال از جور خار
ای عزیز من تو دانی هیچ گل بی خار نیست
کار ما را ای صنم در پا میفکن همچو زلف
زآنکه ما را در جهان جز درد عشقت کار نیست
من چو در بند توأم اقرار کردم بندگی
تا بدانی کز پس اقرار هیچ انکار نیست
هست خوبان در جهان بسیار لیکن عقل گفت
هیچ شوخی شنگلی چون آن بت عیار نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸۸ - گر بپرسی بنده ی خود را، ز لطفت دور نیست
گر بپرسی بنده ی خود را، ز لطفت دور نیست
زانکه کس در بندگی چون بنده ات [مهجور] نیست
گر تو گویی در خداوندی بود غیر تو کس
یا چو من در بندگی و اخلاص این مقدور نیست
گر تو را بر حال زار من نظر نبود یقین
پیش اهل چشم و دانش این سخن معذور نیست
سایبان قدر تو بر طاق میناگون زدند
در قضاءِ قدر تو جز دشمنت ممهور نیست
تیغ قهرت می رباید سر ز خاقان فلک
لاجرم بر لشکر تو دشمنت منصور نیست
عاشقی چون من کجا افتد به دستت در جهان
زان سبب کاندر جهان مانند تو منظور نیست
زانکه کس در بندگی چون بنده ات [مهجور] نیست
گر تو گویی در خداوندی بود غیر تو کس
یا چو من در بندگی و اخلاص این مقدور نیست
گر تو را بر حال زار من نظر نبود یقین
پیش اهل چشم و دانش این سخن معذور نیست
سایبان قدر تو بر طاق میناگون زدند
در قضاءِ قدر تو جز دشمنت ممهور نیست
تیغ قهرت می رباید سر ز خاقان فلک
لاجرم بر لشکر تو دشمنت منصور نیست
عاشقی چون من کجا افتد به دستت در جهان
زان سبب کاندر جهان مانند تو منظور نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸۹ - گر ز حال زار مسکینان بپرسی دور نیست
گر ز حال زار مسکینان بپرسی دور نیست
گرچه دلبر را غم حال من مهجور نیست
ای طبیب درد من آخر چرا از روی لطف
یک زمانت در جهان پروای این رنجور نیست
بی رخت صبرم میسّر نیست جانا چون کنم
چون درین عالم کسی مانند تو منظور نیست
در سرابستان جنّت بلکه در فردوس نیز
مثل تو ای نور چشمم در جهان یک حور نیست
عاشقان روی تو گرچه ز حد بیرون بود
لیکن اندر صادقی مانند من مشهور نیست
بنده ی جانی بود بسیار او را در جهان
هیچکس را حالتی چون حالت منصور نیست
کعبه ی مقصود ما را گر رهی باشد مخوف
تشنگان وصل او را راه چندان دور نیست
بوستان پر غلغل چنگست و عود و نای و رود
موسم گل در سرابستان یکی مستور نیست
هیچ می دانی که چون رخسار شهرآرای تو
در جهان بین جهان ای نور دیده نور نیست
گرچه دلبر را غم حال من مهجور نیست
ای طبیب درد من آخر چرا از روی لطف
یک زمانت در جهان پروای این رنجور نیست
بی رخت صبرم میسّر نیست جانا چون کنم
چون درین عالم کسی مانند تو منظور نیست
در سرابستان جنّت بلکه در فردوس نیز
مثل تو ای نور چشمم در جهان یک حور نیست
عاشقان روی تو گرچه ز حد بیرون بود
لیکن اندر صادقی مانند من مشهور نیست
بنده ی جانی بود بسیار او را در جهان
هیچکس را حالتی چون حالت منصور نیست
کعبه ی مقصود ما را گر رهی باشد مخوف
تشنگان وصل او را راه چندان دور نیست
بوستان پر غلغل چنگست و عود و نای و رود
موسم گل در سرابستان یکی مستور نیست
هیچ می دانی که چون رخسار شهرآرای تو
در جهان بین جهان ای نور دیده نور نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۹۰ - گر مرا میل تو باشد بی تکلّف دور نیست
گر مرا میل تو باشد بی تکلّف دور نیست
زآنکه در فردوس اعلی مثل تو یک حور نیست
نرگس شهلا اگرچه مست و شوخ و سرکشست
در سرابستان جان چون چشم تو مخمور نیست
گرچه عاشق هست بسیارت ولی چون من یکی
خسته ی دل بسته ی سرگشته ی مهجور نیست
ای طبیب من چو دردم را تو درمانی بگو
کز چه رو آخر تو را پروای این رنجور نیست
تا جدا گشتی ز چشمم ای دو چشم جان من
بی رخ عاشق فریبت چشم دل را نور نیست
گر به تیغم می زنی یا جان ستانی حاکمی
کیست کاو در عشق تو عاشق تر از منصور نیست
گرچه گشتم در جهان بسیار خوبان دیده ام
در جهان خوبرویی به ز تو منظور نیست
زآنکه در فردوس اعلی مثل تو یک حور نیست
نرگس شهلا اگرچه مست و شوخ و سرکشست
در سرابستان جان چون چشم تو مخمور نیست
گرچه عاشق هست بسیارت ولی چون من یکی
خسته ی دل بسته ی سرگشته ی مهجور نیست
ای طبیب من چو دردم را تو درمانی بگو
کز چه رو آخر تو را پروای این رنجور نیست
تا جدا گشتی ز چشمم ای دو چشم جان من
بی رخ عاشق فریبت چشم دل را نور نیست
گر به تیغم می زنی یا جان ستانی حاکمی
کیست کاو در عشق تو عاشق تر از منصور نیست
گرچه گشتم در جهان بسیار خوبان دیده ام
در جهان خوبرویی به ز تو منظور نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۹۲ - گر مرا به ماه رویت مهر باشد دور نیست
گر مرا به ماه رویت مهر باشد دور نیست
زآنکه کس را در جهان مانند تو منظور نیست
تا به کی صبرم ز وصل خویش فرمایی بگو
بیش از این صبرم ز روی خوب تو مقدور نیست
عاشقان روی تو هستند بسیاری ولیک
هیچ کس را حالتی چون حالت منصور نیست
در فراقت جان به لب آمد مرا در انتظار
گر بپرسد حال این بیچاره چندان دور نیست
تا به کی عذر آورد در دادن کام دلم
گر کند تقصیر یارم بعد از این معذور نیست
من به دوری گر گرفتارم بگو با این طبیب
رحمتش آخر چرا بر جان این رنجور نیست
من نیم تنها به عشق دوست مشهور جهان
در جهان آن کیست کاندر عشق او مشهور نیست
زآنکه کس را در جهان مانند تو منظور نیست
تا به کی صبرم ز وصل خویش فرمایی بگو
بیش از این صبرم ز روی خوب تو مقدور نیست
عاشقان روی تو هستند بسیاری ولیک
هیچ کس را حالتی چون حالت منصور نیست
در فراقت جان به لب آمد مرا در انتظار
گر بپرسد حال این بیچاره چندان دور نیست
تا به کی عذر آورد در دادن کام دلم
گر کند تقصیر یارم بعد از این معذور نیست
من به دوری گر گرفتارم بگو با این طبیب
رحمتش آخر چرا بر جان این رنجور نیست
من نیم تنها به عشق دوست مشهور جهان
در جهان آن کیست کاندر عشق او مشهور نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۲۲ - ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست
ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست
صورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست
تا گل و مل در کنار سبزه ی خوش دلکشست
ای دریغا این گل و مل پیش ما همواره نیست
هر کجا باشد گلی در بوستان با بلبلیست
لیک گل را در سرابستان ز بلبل چاره نیست
در چنین فصلی که گویی خانه زندانست و چاه
کیست کاو در وقت گل از خان و مان آواره نیست
رحمتی بر من نیارد در چنین فصلی نگار
چون دل سنگین او دانم که سنگ خاره نیست
گر ز من پرسی به دور حسن او یک پیرهن
نیست کز شوق رخ آن ماه پیکر پاره نیست
گفتمش هم چاره ی درد من مسکین بجوی
گفت کمتر گو مرا سودای هر بیچاره نیست
باشد آزاری میان دوستان اندر جهان
لیک بیزاری ز وصل دوستان یکباره نیست
نسبت قدش به سرو ناز می کردم اگر
دم مزن ای دل که ما را راست گفتن چاره نیست
صورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست
تا گل و مل در کنار سبزه ی خوش دلکشست
ای دریغا این گل و مل پیش ما همواره نیست
هر کجا باشد گلی در بوستان با بلبلیست
لیک گل را در سرابستان ز بلبل چاره نیست
در چنین فصلی که گویی خانه زندانست و چاه
کیست کاو در وقت گل از خان و مان آواره نیست
رحمتی بر من نیارد در چنین فصلی نگار
چون دل سنگین او دانم که سنگ خاره نیست
گر ز من پرسی به دور حسن او یک پیرهن
نیست کز شوق رخ آن ماه پیکر پاره نیست
گفتمش هم چاره ی درد من مسکین بجوی
گفت کمتر گو مرا سودای هر بیچاره نیست
باشد آزاری میان دوستان اندر جهان
لیک بیزاری ز وصل دوستان یکباره نیست
نسبت قدش به سرو ناز می کردم اگر
دم مزن ای دل که ما را راست گفتن چاره نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵۰ - صبحدم ذوقی ندارد بی تو در بستان گذشت
صبحدم ذوقی ندارد بی تو در بستان گذشت
درد دل دارم ز تو نتوانم از درمان گذشت
هیچ مشکلتر ز هجر جان گداز یار نیست
چون بگویم شدّت هجران من آسان گذشت
راستی سرویست قدّش در سرابستان جان
چون رسیدی پیش او از راستی نتوان گذشت
گر دهی فرمان که بگذر از سر جان و جهان
من نیارم دلبرا از حکم و از فرمان گذشت
خلق گویندم سر و سامان به باد عشق داد
عاشقان آسان توانند از سر و سامان گذشت
سر چه ارزد در غمش سامان چه باشد در جهان
عاشق آن باشد که بتواند روان از جان گذشت
عقل می گوید به من بگذر ز کار و بار عشق
بگذرم از جان ولی نتوانم از جانان گذشت
من بعیدم از رخ چون عید فرّخ فال او
لاشه ی شخص ضعیفم بین که از فرمان گذشت
گفت راز عشق ننهفتی ز یاران گفتمش
قصّه ی درد دل بیچاره ی ما زان گذشت
درد دل دارم ز تو نتوانم از درمان گذشت
هیچ مشکلتر ز هجر جان گداز یار نیست
چون بگویم شدّت هجران من آسان گذشت
راستی سرویست قدّش در سرابستان جان
چون رسیدی پیش او از راستی نتوان گذشت
گر دهی فرمان که بگذر از سر جان و جهان
من نیارم دلبرا از حکم و از فرمان گذشت
خلق گویندم سر و سامان به باد عشق داد
عاشقان آسان توانند از سر و سامان گذشت
سر چه ارزد در غمش سامان چه باشد در جهان
عاشق آن باشد که بتواند روان از جان گذشت
عقل می گوید به من بگذر ز کار و بار عشق
بگذرم از جان ولی نتوانم از جانان گذشت
من بعیدم از رخ چون عید فرّخ فال او
لاشه ی شخص ضعیفم بین که از فرمان گذشت
گفت راز عشق ننهفتی ز یاران گفتمش
قصّه ی درد دل بیچاره ی ما زان گذشت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵۷ - تا دلم روی چو ماهت را بدید از دست رفت
تا دلم روی چو ماهت را بدید از دست رفت
زلف مشکینش دل مسکین ما بشکست رفت
تا کمانداران ابرویش دل از دستم ببرد
چاره ای دیگر ندارم چونکه تیر از شست رفت
زینهار ای دل ز تیر چشم مستش گوشه گیر
هر که هشیارست می دانم ز پیش مست رفت
گرچه من از عهده عشقش نمی آیم برون
آن نگار شوخ دیده عهد با ما بست رفت
گفتمش دستم شبی از وصل جان پرور بگیر
داد او انتظارم تا نگار از دست رفت
زلف مشکینش دل مسکین ما بشکست رفت
تا کمانداران ابرویش دل از دستم ببرد
چاره ای دیگر ندارم چونکه تیر از شست رفت
زینهار ای دل ز تیر چشم مستش گوشه گیر
هر که هشیارست می دانم ز پیش مست رفت
گرچه من از عهده عشقش نمی آیم برون
آن نگار شوخ دیده عهد با ما بست رفت
گفتمش دستم شبی از وصل جان پرور بگیر
داد او انتظارم تا نگار از دست رفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۱ - تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
.............................................ا گرفت
تازه می گردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
.............................................ا گرفت
تازه می گردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۷ - یار ما شبهای تاری بر تو همچون روز باد
یار ما شبهای تاری بر تو همچون روز باد
سال و ماه و هفته و روزت به از نوروز باد
لشکر منصور رایات همایون تو گشت
دایم از فتح و ظفر بر دشمنان فیروز باد
جان بدخواهان جاهت ای دو دیده همچو شمع
در سر بالین عیشت روز و شب در سوز باد
دشمنانت همچو روباهند جاها در کمین
شیر چرخ هفتمین پیش تو دست آموز باد
تیغ قهر جان ستانت ای ز جان خوشتر مرا
در دو چشم دشمنانت ناوک دلدوز باد
چون به نخجیر سعادت میل فرمایی ز جان
بس پلنگ سفله دوران تو را چون یوز باد
شمع جمع خاطر محزون مایی راستی
در شبستان وفا دایم جهان افروز باد
سال و ماه و هفته و روزت به از نوروز باد
لشکر منصور رایات همایون تو گشت
دایم از فتح و ظفر بر دشمنان فیروز باد
جان بدخواهان جاهت ای دو دیده همچو شمع
در سر بالین عیشت روز و شب در سوز باد
دشمنانت همچو روباهند جاها در کمین
شیر چرخ هفتمین پیش تو دست آموز باد
تیغ قهر جان ستانت ای ز جان خوشتر مرا
در دو چشم دشمنانت ناوک دلدوز باد
چون به نخجیر سعادت میل فرمایی ز جان
بس پلنگ سفله دوران تو را چون یوز باد
شمع جمع خاطر محزون مایی راستی
در شبستان وفا دایم جهان افروز باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا جهان باشد به کام پادشه هر روز باد
تا جهان باشد به کام پادشه هر روز باد
دایماً بر دشمنان خویشتن پیروز باد
روزگار دشمنانش همچو شب بادا سیاه
وز ازل شبهای وصل یار او چون روز باد
جاه او برتر ز کیوان و حسود جاه او
همچو شمع مجلس او در گداز و سوز باد
من ز جان و دل دعای حضرتش گویم ولی
ای نصیب جان خصمش ناوک دلدوز باد
دشمن جاه و جلالش گر نخواهد عمر او
در لگن سوزان و گریان هر شبی تا روز باد
جور تابستان نخواهی با زمستانت چه کار
ای هوای ملک تو معمور چون نوروز باد
گرچه زان حضرت بعیدم لیک در شبهای قدر
من ز جان گویم تو را هر شب، شب تو روز باد
باد نوروزی بیاراید جهانی را به لطف
روح در تن می فزاید موسم نوروز باد
گرچه در تاریکی هجرت به جان آمد دلم
شمع رخسار چو ماه تو جهان افروز باد
دایماً بر دشمنان خویشتن پیروز باد
روزگار دشمنانش همچو شب بادا سیاه
وز ازل شبهای وصل یار او چون روز باد
جاه او برتر ز کیوان و حسود جاه او
همچو شمع مجلس او در گداز و سوز باد
من ز جان و دل دعای حضرتش گویم ولی
ای نصیب جان خصمش ناوک دلدوز باد
دشمن جاه و جلالش گر نخواهد عمر او
در لگن سوزان و گریان هر شبی تا روز باد
جور تابستان نخواهی با زمستانت چه کار
ای هوای ملک تو معمور چون نوروز باد
گرچه زان حضرت بعیدم لیک در شبهای قدر
من ز جان گویم تو را هر شب، شب تو روز باد
باد نوروزی بیاراید جهانی را به لطف
روح در تن می فزاید موسم نوروز باد
گرچه در تاریکی هجرت به جان آمد دلم
شمع رخسار چو ماه تو جهان افروز باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تا جهان باشد به کام و رای میرانشاه باد
تا جهان باشد به کام و رای میرانشاه باد
در میان انجمن بر جمله میران شاه باد
هر کجا میل عنان مرکب فتحش بود
دولتش دایم ملازم نصرتش همراه باد
عمرش افزون باد و دولت تا جهان گیرد به تیغ
بر خلاف خصم برخوردار عمر و جاه باد
طول عمرش همچو زلف دلبران بادا دراز
دست چرخ نامساعد از سرش کوتاه باد
خرمن عمرش چو گندم باد یارب در جهان
رنگ روی دشمنانش دایماً چون کاه باد
در کنارش نه الهی دولت دنیا و دین
آنچه او را در زمین و در زمان دلخواه باد
گرچه از رشک جمالش لرزه در خور اوفتاد
ماه انجم در سمای عیش او خرگاه باد
آفتاب عالم آرایست از یاری حق
کمترین کمترین بندگانش ماه باد
من نمی یابم به کوی وصل او راهی چرا
دشمن جاه و جلال او ز ره گمراه باد
خاطرش بحر جهانست و من مسکین چو خس
بار خس بر خاطر بحر جهان گه گاه باد
در میان انجمن بر جمله میران شاه باد
هر کجا میل عنان مرکب فتحش بود
دولتش دایم ملازم نصرتش همراه باد
عمرش افزون باد و دولت تا جهان گیرد به تیغ
بر خلاف خصم برخوردار عمر و جاه باد
طول عمرش همچو زلف دلبران بادا دراز
دست چرخ نامساعد از سرش کوتاه باد
خرمن عمرش چو گندم باد یارب در جهان
رنگ روی دشمنانش دایماً چون کاه باد
در کنارش نه الهی دولت دنیا و دین
آنچه او را در زمین و در زمان دلخواه باد
گرچه از رشک جمالش لرزه در خور اوفتاد
ماه انجم در سمای عیش او خرگاه باد
آفتاب عالم آرایست از یاری حق
کمترین کمترین بندگانش ماه باد
من نمی یابم به کوی وصل او راهی چرا
دشمن جاه و جلال او ز ره گمراه باد
خاطرش بحر جهانست و من مسکین چو خس
بار خس بر خاطر بحر جهان گه گاه باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۰ - هجر رویت آب چشم ما به دریا می برد
هجر رویت آب چشم ما به دریا می برد
بوی زلفت صبحدم بادی به هر جا می برد
وعده وصلم دهد چشمت به ابرو هر شبی
باز می بینم که همچون زلف در پا می برد
نقطه ی خال سیاهت را ببین بر گرد لب
آمد و زلف تو را هر دم به سودا می برد
چشم مست فتنه انگیزت به سحر غمزه ها
از همه خلق جهان دلها به یغما می برد
در گلستان چون درآیی ای دو چشمم سرو ناز
بس حسد دانم که او زان قدّ و بالا می برد
از سر کوی تو هر بادی که خیزد صبحدم
بوی زلف مشک بارت را به دریا می برد
آن نگار بی وفا زآن رو که با ما بی وفاست
این کمال بی وفایی بین که بر ما می برد
بوی زلفت صبحدم بادی به هر جا می برد
وعده وصلم دهد چشمت به ابرو هر شبی
باز می بینم که همچون زلف در پا می برد
نقطه ی خال سیاهت را ببین بر گرد لب
آمد و زلف تو را هر دم به سودا می برد
چشم مست فتنه انگیزت به سحر غمزه ها
از همه خلق جهان دلها به یغما می برد
در گلستان چون درآیی ای دو چشمم سرو ناز
بس حسد دانم که او زان قدّ و بالا می برد
از سر کوی تو هر بادی که خیزد صبحدم
بوی زلف مشک بارت را به دریا می برد
آن نگار بی وفا زآن رو که با ما بی وفاست
این کمال بی وفایی بین که بر ما می برد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۱ - چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل می برد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جور
شک ندارم کان نگارم ظنّ باطل می برد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفت
لاجرم ملاح جان کشتی به ساحل می برد
ز اب دیده، من درخت قامتت پرورده ام
باغبان چون سعی کرد از میوه حاصل می برد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشه ای
در جهان نامرادی رنج سایل می برد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگار
ای بسا دانا که اکنون جور جاهل می برد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم است
زان سبب شخص ضعیفم بار کاهل می برد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچ
در خیال روی دلبر کان غم از دل می برد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل می برد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جور
شک ندارم کان نگارم ظنّ باطل می برد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفت
لاجرم ملاح جان کشتی به ساحل می برد
ز اب دیده، من درخت قامتت پرورده ام
باغبان چون سعی کرد از میوه حاصل می برد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشه ای
در جهان نامرادی رنج سایل می برد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگار
ای بسا دانا که اکنون جور جاهل می برد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم است
زان سبب شخص ضعیفم بار کاهل می برد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچ
در خیال روی دلبر کان غم از دل می برد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۶ - آه دردآلود من از سقف مینا بگذرد
آه دردآلود من از سقف مینا بگذرد
وآب چشمم در غمش از موج دریا بگذرد
آب چشم ما ز سر بگذشت در هجران او
بر دل ما رحمت آرد هرکه بر ما بگذرد
وعدهٔ وصل خودم زنهار بر فردا مده
خستهٔ هجران تو شاید که فردا بگذرد
نگذرد بر خاطرت روزی که بر ما بگذری
مگذر از راه وفا زنهار کاینها بگذرد
وصل بیهجران میسّر نیست کس را در جهان
نیک و بد هرکس نماید زشت و زیبا بگذرد
ای دل مسکین برآید آفتاب روز وصل
غم مخور خوش باش کاین شبهای یلدا بگذرد
هم نماند ضایع آخر نالههای زار من
زآنکه آهم صبحدم از سقف مینا بگذرد
هر که او منع زلیخا میکند در عاشقی
گر ببیند یوسف از منع زلیخا بگذرد
عاشقان، تنها فدای خاک یَکرانش کنند
آن نگار سرو قد جایی که تنها بگذرد
با بد و نیک جهان ای جان بساز از بهر آنک
شادی نادان نماند رنج دانا بگذرد
وآب چشمم در غمش از موج دریا بگذرد
آب چشم ما ز سر بگذشت در هجران او
بر دل ما رحمت آرد هرکه بر ما بگذرد
وعدهٔ وصل خودم زنهار بر فردا مده
خستهٔ هجران تو شاید که فردا بگذرد
نگذرد بر خاطرت روزی که بر ما بگذری
مگذر از راه وفا زنهار کاینها بگذرد
وصل بیهجران میسّر نیست کس را در جهان
نیک و بد هرکس نماید زشت و زیبا بگذرد
ای دل مسکین برآید آفتاب روز وصل
غم مخور خوش باش کاین شبهای یلدا بگذرد
هم نماند ضایع آخر نالههای زار من
زآنکه آهم صبحدم از سقف مینا بگذرد
هر که او منع زلیخا میکند در عاشقی
گر ببیند یوسف از منع زلیخا بگذرد
عاشقان، تنها فدای خاک یَکرانش کنند
آن نگار سرو قد جایی که تنها بگذرد
با بد و نیک جهان ای جان بساز از بهر آنک
شادی نادان نماند رنج دانا بگذرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۷ - روی زیبای تو گر بر ماه تابان بگذرد
روی زیبای تو گر بر ماه تابان بگذرد
شرم دارد از رخت افتان و خیزان بگذرد
گر ببیند عکس رویت پادشاه نیمروز
از شعاع روی تو حیران و سوزان بگذرد
مار افعی گر ببیند زلف پرتاب تو را
تاب در جانش فتد پیچان و بی جان بگذرد
غمزه و چشم تو با ابرو چو دیدم عقل گفت
دل سپر کن کاین زمان مانند پیکان بگذرد
من شدم قربان به عید روت، کن قربان مرا
پیش پایت پیش از آن کاین عید قربان بگذرد
گر دهی فرمان به جانم جان به شکرانه دهم
خود که را یارا بود کز حکم و فرمان بگذرد
گر کنی درد دل ما را دوا از گلشکر
زودتر ورنه فغان من ز کیوان بگذرد
گر دهی کامم ز لب امروز ده ورنه چه سود
آن زمان کز هجر تو دردم ز درمان بگذرد
هرچه مشکل باشد ای دل نیست از روی خرد
بر خود ار آسان کنی پیش تو آسان بگذرد
گاه شادی باشد ای دل در جهانت گاه غم
تا نپنداری که کار دور یکسان بگذرد
مردم چشم ار دهم راهش که بارد خون دل
خون دل بارد چنان کز موج طوفان بگذرد
ای خداوند جهان مگذار کز درگاه تو
ناله ی بیچارگان از طاق ایوان بگذرد
شرم دارد از رخت افتان و خیزان بگذرد
گر ببیند عکس رویت پادشاه نیمروز
از شعاع روی تو حیران و سوزان بگذرد
مار افعی گر ببیند زلف پرتاب تو را
تاب در جانش فتد پیچان و بی جان بگذرد
غمزه و چشم تو با ابرو چو دیدم عقل گفت
دل سپر کن کاین زمان مانند پیکان بگذرد
من شدم قربان به عید روت، کن قربان مرا
پیش پایت پیش از آن کاین عید قربان بگذرد
گر دهی فرمان به جانم جان به شکرانه دهم
خود که را یارا بود کز حکم و فرمان بگذرد
گر کنی درد دل ما را دوا از گلشکر
زودتر ورنه فغان من ز کیوان بگذرد
گر دهی کامم ز لب امروز ده ورنه چه سود
آن زمان کز هجر تو دردم ز درمان بگذرد
هرچه مشکل باشد ای دل نیست از روی خرد
بر خود ار آسان کنی پیش تو آسان بگذرد
گاه شادی باشد ای دل در جهانت گاه غم
تا نپنداری که کار دور یکسان بگذرد
مردم چشم ار دهم راهش که بارد خون دل
خون دل بارد چنان کز موج طوفان بگذرد
ای خداوند جهان مگذار کز درگاه تو
ناله ی بیچارگان از طاق ایوان بگذرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۹ - ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد
ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد
با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد
ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان
از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد
ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی
رحمتی هرگز نگار من بدین زاری نکرد
زلف پرآشوب آن دلدار و چشم نیمه مست
با من آشفته دل غیر از سیه کاری نکرد
مردم چشم جهان بین در فراق روی تو
شب همه شب در خیالت غیر بیداری نکرد
آنچه چشمم کرد یاری در غم هجران تو
در زمستان فراقت ابر آذاری نکرد
چون خیال تو درآمد در نثار مقدمش
آن بت سنگین دل من جز جگرخواری نکرد
خون دل از دیده پالودیم در هجران و یار
من نمی دانم چرا جز مردم آزاری نکرد
با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد
ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان
از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد
ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی
رحمتی هرگز نگار من بدین زاری نکرد
زلف پرآشوب آن دلدار و چشم نیمه مست
با من آشفته دل غیر از سیه کاری نکرد
مردم چشم جهان بین در فراق روی تو
شب همه شب در خیالت غیر بیداری نکرد
آنچه چشمم کرد یاری در غم هجران تو
در زمستان فراقت ابر آذاری نکرد
چون خیال تو درآمد در نثار مقدمش
آن بت سنگین دل من جز جگرخواری نکرد
خون دل از دیده پالودیم در هجران و یار
من نمی دانم چرا جز مردم آزاری نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۰ - حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد
حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد
یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
گر ز حال زار من دلدار من آگه شود
هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل
واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا
نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
چون گریبان شب وصلش نمی آید به دست
ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد
می کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان
هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد
آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است
هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد
یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
گر ز حال زار من دلدار من آگه شود
هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل
واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا
نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
چون گریبان شب وصلش نمی آید به دست
ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد
می کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان
هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد
آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است
هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۱ - عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
واین سر سرگشته ام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امید
کز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفت
بو که شبهای دراز هجر با پایان رسد
بوسه ای از لعل او کردم تمنّا گفت جان
در عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شد
دست کوتاهم کیم دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیست
خاصه آن ساعت که یکدم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمت
ای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد
واین سر سرگشته ام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امید
کز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفت
بو که شبهای دراز هجر با پایان رسد
بوسه ای از لعل او کردم تمنّا گفت جان
در عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شد
دست کوتاهم کیم دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیست
خاصه آن ساعت که یکدم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمت
ای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۷ - مژده ای دادم صبا ای دل که جانان می رسد
مژده ای دادم صبا ای دل که جانان می رسد
درد دوری را بده تسکین که درمان می رسد
باد نوروزی پیامی می دهد سوی چمن
کان گل خوشبو در این زودی به بستان می رسد
گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا
شکر می کن کاین شب هجران به پایان می رسد
گرچه در هجران آن دلبر ز غم سرگشته ای
غم مخور کز دولت وصلش به سامان می رسد
گر بعیدم از رخ جان پرورت در روز عید
لاشه ی شخص ضعیفم هم به قربان می رسد
هدهد فرخنده را شهر سبا آمد به یاد
بلبل سرمست را دیگر گلستان می رسد
می دهد خورشید نورانی ز وصلش مژده ای
باز در گوش جهان از عالم جان می رسد
درد دوری را بده تسکین که درمان می رسد
باد نوروزی پیامی می دهد سوی چمن
کان گل خوشبو در این زودی به بستان می رسد
گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا
شکر می کن کاین شب هجران به پایان می رسد
گرچه در هجران آن دلبر ز غم سرگشته ای
غم مخور کز دولت وصلش به سامان می رسد
گر بعیدم از رخ جان پرورت در روز عید
لاشه ی شخص ضعیفم هم به قربان می رسد
هدهد فرخنده را شهر سبا آمد به یاد
بلبل سرمست را دیگر گلستان می رسد
می دهد خورشید نورانی ز وصلش مژده ای
باز در گوش جهان از عالم جان می رسد