تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۹ - دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمی آید شبی سرو قدت
لاجرم در بحر غم جویای آن دردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو
از چه رو با من چنان آن بی وفا بیگانه شد
بود ما را پیش از این در تن دلی محزون تنگ
واین زمان عمریست کان هم در پی جانانه شد
من به بوی وصل تو بر باد دادم جان و دل
تا ز زلف دلربایت تاره ای در شانه شد
ترک عشق روی او گفتم بگوی ای دل نگفت
تا به رسوایی کنون اندر جهان افسانه شد
در جهان مرغ دلم سرگشته بود از عشق او
چون بدیدم چین زلف دلبرش کاشانه شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۴ - چون تو چشم مرحمت بر حال ما خواهی فکند
چون تو چشم مرحمت بر حال ما خواهی فکند
بیش از این جور و جفا از تو نمی دارم پسند
ور مرا از آتش هجران بخواهی سوختن
خاک راهت گشته ام بیداد و خواری تا به چند
ای بت نامهربان حدی بود هر چیز را
مرغ جانم را تو تا کی داری اندر قید و بند
یا ز بندش ده خلاصی یا بکش تا وارهد
پند من بشنو ازین بینش به زلف خود مبند
می کشی و می کشی ما را بدام زلف خود
چون کشد خود را ز شستت آهوی سر در کمند
با قد چون سرو و با این عارض همچون سمن
با رخ همچون گل و لاله به لعل همچو قند
دل ربود از دستم آن دلدار شهرآشوب باز
با قد چون سرو و چشم شوخ و زلف چون کمند
چون ربودی دل ز دستم رفتم از دل هوش و صبر
بیش از این مپسند بر ما از غم هجران گزند
چون منم اندر جهان از عشق سرگردان چرا
آن بت مه روی از دل بیخ مهر ما بکند
گفتم ار آیی شبی مهمان ما لطفی بود
گفت رو هرزه مگو زانجا برو بر خود مخند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۴ - با قدت آخر چرا سروی سرافرازی کند
با قدت آخر چرا سروی سرافرازی کند
از چه رو آخر صبا با زلف او بازی کند
سرو را کی می رسد دعوی بالا با قدت
پیش بالای تو میراد از چه او بازی کند
چون صبا در زلف تو پیچد پریشان بینمش
با وجود آنکه با گوش تو همرازی کند
در هوای کویت ار گنجشک روزی بگذرد
در فضای قربتت دعوی شهبازی کند
گر شبی چون سرو بخرامی به سوی ما دلم
در شب وصل تو ای دلبر سرافرازی کند
تا خجل گردد به پیش قامت تو سرو ناز
در جهانی با قد تو او سرافرازی کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۸ - سایه سرو بلندش گر به ما می افکند
سایه سرو بلندش گر به ما می افکند
جان کنم ایثارش اما او کجا می افکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش
حلقه ای در گردن باد صبا می افکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت
آن بلا را بین که مردم در بلا می افکند
خسته ی تیغ فراقش کشته ی جان مرا
بر بساط درد هجران بی دوا می افکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی
از خط مشکین پرچین در خطا می افکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان
جور او و خیر خود را با خدا می افکند
حسن رویت را نمی دانم که دایم از چه روی
در میان دیده و دل ماجرا می افکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین
هر زمان در باغ جان سروی ز پا می افکند
من چو ذره در هوایش می دوم گرد جهان
مهر بر روی کسی دیگر چرا می افکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۴ - عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنند
عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنند
بی دلان را اینچنین سرگشته و شیدا کنند
روی بنما تا زمانی عاشقان روی تو
دیده ی مهجور را بر روی تو بینا کنند
ور نهان داری پری رویا ز چشم ما رخت
بر سر کوی فراقت بی دلان غوغا کنند
ساکنان کوی را گر بگذری روزی به لطف
خاک پایت را به کحل چشم نابینا کنند
شربتی ده از وصالت وعده فردا مکن
عاشقان و عاقلان اندیشه فردا کنند
گرچه راه وصل بربستند بر ما باک نیست
هست امید آنکه این درهای بسته وا کنند
سرو قدّا جای تو بر دیده ی بینای ماست
نازنینا نازنینان چشم و دل در ما کنند
آب دریا را به چشمه ریختن نبود عجب
بس عجب باشد که آب از چشمه در دریا کنند
من نه تنها می دهم شرح رخت را پیش گل
وصف روی چون گل تو بلبلان هر جا کنند
گرچه سرو بوستانی در جهان بسیار هست
لیک آزادی همه زان قامت رعنا کنند
گر به جست و جوی عشّاقت به هر سو می دوند
عاشقی دل خسته همچون من کجا پیدا کنند
شربت صبرم طبیب از هجر او فرمود و گفت
بی دلانش جرعه پر از چشم خون پالا کنند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۲ - جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند
جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند
حاجب کنج دهانت حقّه بازی می کند
خوش نسیمی می وزد از بوی زلفت صبحدم
زآنکه باد صبح با زلف تو بازی می کند
زلف تو عمرمنست و هیچ می دانی که عمر
همچو زلف سرکشت میل درازی می کند
مردم چشمم به محراب دو ابرویت ز هجر
خرقه جان را به خون دل نمازی می کند
در هوای کوی دلبر دل چو گنجشکی ضعیف
عشق تو بازست و با گنجشک بازی می کند
ای دل مسکین ز بخت خود نباشد باورت
کان لب لعلش دگر مخلص نوازی می کند
چون حقیقت گشت عشقت در جهان چون راز فاش
لاجرم جان جهان ترک مجازی می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۳ - تا به چند آن غمزه از من دل ربایی می کند
تا به چند آن غمزه از من دل ربایی می کند
می رود با جای دیگر آشنایی می کند
روشنایی چشم من باشد روا باشد که یار
شمع رویش جای دیگر روشنایی می کند
در وفاداری او جان داده ام من سالها
آن نگار من به عادت بی وفایی می کند
در جان یک دل نماند از دست آن عیار و او
همچنان از خلق عالم دل ربایی می کند
جان فدا کردم به روز وصل او آخر چرا
آن نگار بی وفا از من جدایی می کند
بود رندی لاابالی در سرابستان عشق
این زمان از طالع من پارسایی می کند
دل چو تن را پادشاهست ای عزیز من ببین
پادشاهی بر سر کویت گدایی می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۲ - یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبود
یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبود
در غم حال منش یک لحظه غمخواری نبود
زاری من از فلک بگذشت و در هجران او
وآن بت سنگین دلم رحمش بر آن زاری نبود
دل ببرد و جان شیرینم به دست غم سپرد
رحمتی بر من نکرد از رسم دلداری نبود
این دل مسکین بجز اندوه و غم حاصل چه کرد
کار چشمم در فراقش غیر خونباری نبود
غیر یاد او درون خاطر من کس نگشت
جز ثنایش بر زبان جان من جاری نبود
دوش باری در فراق روی چون خورشید او
در دو چشمم جز خیال یار بیداری نبود
در گذارش دیدم و از من بگردانید روی
آشنایی با منش هرگز تو پنداری نبود
گفتم آخر باوری ده تا ز وصلت برخورم
گفت خاموش ای گدا این شیوه یاری نبود
بار بسیار از جهان بر جان ما هست ای صنم
حاجت جور و جفای تو به سر باری نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۳ - دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربود
دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربود
در فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود
همچو چنگم می زند لیکن نوازش کمترست
می دهد هر دم به هجران گوشمالم همچو عود
نی صفت می نالم از دست جفای هر خسی
چون رسیدم جان به لب زین ناله زارم چه سود
زلف او در خواب دیدم دوش از آن رو دلبرا
بس پریشانی مرا از خواب رویش رخ نمود
غیر سودایش نباشد در سر من چون قلم
لاجرم از شوق زلف او برآوردم سرود
دل ز دستم رفت تا روزی به پایش اوفتم
چون ندادم کام دلبر چاره جز صبرم نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۶ - تربیت در آب و گل گلهای رنگین می دهد
تربیت در آب و گل گلهای رنگین می دهد
بعد از آن در چشم عشّاقانش تمکین می دهد
در سرابستان جان گلهای رنگین باد صبح
پیش چشم بلبل خوش خوانش آیین می دهد
هر زمان گر نرگس مستش کند سویم نگاه
تاب جان خسته ام ز ابروی پرچین می دهد
در دو چین زلف او نقاّش چینی کی رسد
بوی رخسار تو چون از زلف پرچین می دهد
گر عروس خوب منظر جان بخواهد از بدن
گو بده داماد را گر حقّ کابین می دهد
از دماغ دل بدر کن ای پسر حرص و حسد
کان درخت نامبارک بار و بر، کین می دهد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۹ - در سرابستان جان تا قد او بالا کشید
در سرابستان جان تا قد او بالا کشید
سیل چشمم در فراقش میل بر دریا کشید
وعده ی وصلم همی داد او به چشم نیمه مست
لیکن آب محبوب جان چون زلف خود در پا کشید
گرچه گل را رنگ و بویی هست در فصل بهار
این دل محزون من بر روی شهرآرا کشید
گرچه در زیباییش همتا نباشد در جهان
بس جفاها کاین دلم زان دلبر رعنا کشید
سرو بستان گرچه بس رعناست بر طرف چمن
میل خاطرها بدان بالای سروآسا کشید
نام عشّاق جهان می دید بر اوج وفا
چون به نام ما رسید آنجا قلم بر ما کشید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۱ - عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خار
عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خار
خاصّه آنکس کش نباشد بی رخت صبر و قرار
از چه رو آخر برآشفتست با ما زلف تو
از سر شوریدگی جانا بسان روزگار
خاک راه او شدم دادم به دست باد هجر
آتشی در جان ما زد زان دو لعل آبدار
یا بکش تنگم به بر چون تنگ شکّر دلبرا
یا بکش در پای هجر دوست جور از ما بدار
دست وصل از ما مدار و مفکنم در پای جور
چون جهان را هست جانا بر وجود تو مدار
خلق گویندم برو ترک غم عشقش بگو
ای مسلمانان به عشق او ندارم اختیار
گل به دامان می برند از بوستان دوستان
می نمی یارم شد آنجا از جفای نوک خار
چند خون من بریزی زان دو چشم نیمه مست
چند تاب من دهی همچون دو زلف تابدار
ای دل محزون مخور زین بیش غم در کار عشق
زآنکه چندانی نمی باشد جهان را اعتبار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۴ - بس که کردم در فراق روی جانان انتظار
بس که کردم در فراق روی جانان انتظار
کرد ما را در جدایی زار و حیران انتظار
انتظارم مونسی شد گوئیا در روز و شب
بس که کردم در غم آن سست پیمان انتظار
روزگاری تا دل من درد دوری می کشد
بر عناء صبر و بر امّید درمان انتظار
هر زمان گویم که ای دل ترک عشق او بگو
در وفای بی وفایی چند بتوان انتظار
باز گویم بر امید دولت روز وصال
عاشاقن را خوش بود بر بوی جانان انتظار
دل قوی دار و مترس از هجر او مردانه باش
عیب نبود گر کشند از بهر خوبان انتظار
در فراق روی او جان از جهان بیزار شد
بیش ازین طاقت نمی آرد دل و جان انتظار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۵ - ای ز شمشاد قد تو سرو بستان شرمسار
ای ز شمشاد قد تو سرو بستان شرمسار
وی ز ماه روی تو خورشید تابان شرمسار
ای ز شرم عارض تو روی گل غرق عرق
وی ز نور طلعتت مهر درخشان شرمسار
ای ز دُرج آبدارت لؤلؤ لالا خجل
وز لب جانبخش تو لعل بدخشان شرمسار
فکر من زلف تو را روزی به شب تشبیه کرد
مانده ام روز و شب از فکر پریشان شرمسار
بی وفایی کرد جانان با ما بیچاره لیک
من ز بخت خویش گشتم نزد جانان شرمسار
سایه ام بر سر فکن یک دم هما آسا ز لطف
تا شوند از غایت لطفت رقیبان شرمسار
من به جستجوی آن چاه زنخدان در جهان
چون سکندر گشته ام از آب حیوان شرمسار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۶ - ای دل مجروح مهجور پریشان روزگار
ای دل مجروح مهجور پریشان روزگار
همچو زلف دلبران پیوسته ای در نور و نار
کار تو بالا گرفت و کار ما از دست رفت
در فراق روی او اینست ما را کار و بار
او ز حال زار ما گرچه فراغت باشدش
دیده ی بختم نهاده روز و شب در انتظار
گفت صبری پیش گیر و بیش ازین انده مخور
زانکه نوش از نیش باشد دایماً و گل ز خار
ما چو خاک راه تو خواریم و تو چون سرو ناز
عیب کی باشد اگر روزی کنی بر ما گذار
نرگس سرمست در بستان فکنده سر به پیش
تا که چشم دلفریبت کی کند دفع خمار
بنده گر بسیار داری در جهان عیبت که کرد
لیکن از مهر و وفاداری یکی را گوش دار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۰ - خوش نسیمی می وزد در صبح از بوی بهار
خوش نسیمی می وزد در صبح از بوی بهار
ساقیا برخیز و زود آن باده ی گلگون بیار
تا خمار روز هجران را به آب سرخ می
بشکنم در انتظار آن نگار غمگسار
نرگس شهلای بستان را کنم جان پیشکش
دل دهم بر باد غم بر یاد چشم پرخمار
در میان خون دل مستغرقم از درد آن
کان قد چون نارون را کی درآرم در کنار
هیچ می دانی نگارا در سرابستان هجر
دیده ی مهجور من تا گشت بازت باز یار
سرو سرکش گفت من سلطان بستانم ولی
در جهان از سرو بالاتر بود دست چنار
زآب دیده پروریدستم نهال قامتت
گوش می دارش ز باد ناامیدی زینهار
در شب وصلت قمر گر برنیاید گو میا
کافتاب از عکس روی یار من شد شرمسار
هر چه از باد بهاری گلبن جان گرد کرد
بر قد و بالای آن دلدار می خواهم نثار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۸ - عاشقان را نیست در کویت نظامی این بتر
عاشقان را نیست در کویت نظامی این بتر
صبح هجران تو را خود نیست شامی این بتر
ای بسا زهر هلاهل کز غمت نوشیده ام
شربت وصلت نخوردم نیم جامی این بتر
کام جانم تلخ گشت از شربت هجران تو
دل ز وصلت کی رسید آخر به کامی این بتر
مرغ جانم را نشیمن شست زلفین تو بود
نیست آرامش کنون در هیچ دامی این بتر
با شب وصل توأم خوش بود عمری پیش ازین
چون نبودش با من مسکین دوامی این بتر
سوختم در آتش هجران آن روی چو ماه
می کشم صد گونه جور از دست خامی این بتر
او طبیب درد من باشد ولی کم می نهد
بر سر رنجور هجر از لطف گامی این بتر
دردم از حد رفت و یاری نیستم کس در جهان
جز صبا کز من برد سویش پیامی این بتر
داغ مهرش بر جبین جان نهادستم نخست
لیک می آید ز ما ننگش زمانی این بتر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۵ - عشق بازی با چنان یاری چه خوش باشد دگر
عشق بازی با چنان یاری چه خوش باشد دگر
ور بود همچون تو دلداری چه خوش باشد دگر
قامتش سرویست در بستان جان دانی که چه
روی او دیدن به گلزاری چه خوش باشد دگر
گفته بودی جان بده با عشق تا از جان بود
گر بفرمایی چنان کاری چه خوش باشد دگر
بار عشقش بود بر خاطر مرا باری مدام
گر نهد بر یاد سرباری چه خوش باشد دگر
مدّتی باشد ز چشمم غایب آن چشم و چراغ
گر نماید روی را باری چه خوش باشد دگر
سخت بازارم نمی دانم من مسکین ز عشق
گر نهد آن دوست بازاری چه خوش باشد دگر
بود ما را صحبتی با دوستان معتقد
وین زمان با چست عیاری چه خوش باشد دگر
دل به طرّاری ز دست ما ببرد اندر جهان
صحبتی با شوخ طرّاری چه خوش باشد دگر
ما ز جور چرخ نافرمان بسی آزرده ایم
بر دل مجروح آزاری چه خوش باشد دگر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۸ - ای دل پر درد بر امّید درمان غم مخور
ای دل پر درد بر امّید درمان غم مخور
در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور
ای دل آشفته در هجران آن آرام جان
در جهان سرگشته شو از بهر سامان غم مخور
گر شکیبا نیستی ای دیده از دیدار یار
گر بدوزد هر زمان چشمت به پیکان غم مخور
چون نئی واقف بر اسرار ضمیر روزگار
عاقبت خواهد گذشت این جور دوران غم مخور
بلبلا در هجر روی گل مشو یک دم خموش
شور در باغ افکن و از باغبانان غم مخور
هر که ما را دور کرد از صحبت آن گلعذار
هم شود رو زی اسیر خار هجران غم مخور
ای دل ار گشتی اسیر خار هجران باک نیست
ناگهان روزی درآید گل به بستان غم مخور
نوعروس خوشدلی در پرده ی اندوه هجر
بیش از این از ما ندارد روی پنهان غم مخور
از شب هجران برآید عاقبت صبح وصال
سر ز مشرق بر کند خورشید تابان غم مخور
چون سکندر چند گردی در طلب گرد جهان
خضر چون خواهد چشیدن آب حیوان غم مخور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۹ - ای دل ار سرگشته ای از جور دوران غم مخور
ای دل ار سرگشته ای از جور دوران غم مخور
باشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور
تندباد چرخ چون در آتش عشقت فکند
آبرویت گر شود با خاک یکسان غم مخور
گرچه چون یعقوب گشتی ساکن بیت الحزن
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
در طلب باش و مباش از لطف یزدان ناامید
هم به امّیدی رسند امیدواران غم مخور
کعبه مقصود خواهی رو متاب از بادیه
دل بنه بر درد از خار مغیلان غم مخور
درد او بهتر ز درمانست بنشین صبر کن
درد دل را گر نیابی هیچ درمان غم مخور
اعتمادی نیست بر کار جهان خرسند باش
آب باز آید به جوی رفته ای جان غم مخور
باغبانا صبر کن با زحمت زاغان بساز
بلبل شوریده باز آید به بستان غم مخور
ای جهان تا کی دل از کار جهان داری ملول
روزگارت عاقبت گردد به سامان غم مخور