تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۱ - در سفر هوای تو بی‌خبرم، به جان تو
در سفر هوای تو بی‌خبرم، به جان تو
نیک مبارک آمده‌‌ست این سفرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چون که دران کمر شدی
کشتهٔ زار در میان زان کمرم، به جان تو
همچو قمر برآمدی، بر قمران سر آمدی
همچو هلال زار من زان قمرم، به جان تو
خشک و ترم خیال تو، آینهٔ جمال تو
خشک لبم ز سوز دل، چشم ترم، به جان تو
تا تو ز لعل بسته ات، تنگ شکر گشاده‌یی
چون مگس شکسته پر بر شکرم، به جان تو
دام همیشه تا، آفت بال و پر بود
رسته شود ز دام تو بال و پرم، به جان تو
در تبریز شمس دین، هست چراغ هر سحر
طالب آفتاب من چون سحرم، به جان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۲ - سخت خوش است چشم تو، وان رخ گل فشان تو
سخت خوش است چشم تو، وان رخ گل فشان تو
دوش چه خورده‌یی دلا؟ راست بگو به جان تو
فتنه گر است نام تو، پرشکر است دام تو
باطرب است جام تو، بانمک است نان تو
مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی؟ که می فاش کند نهان تو
بوی کباب می‌زند از دل پرفغان من
بوی شراب می‌زند از دم و از فغان تو
بهر خدا بیا بگو، ورنه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو
خوبی جمله شاهدان، مات شد و کساد شد
چون بنمود ذره‌یی خوبی بی‌کران تو
بازبدید چشم ما آنچه ندید چشم کس
بازرسید پیر ما بی‌خود و سرگران تو
هر نفسی بگویی‌ام، عقل تو کو؟ چه شد تو را؟
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
مشرق و مغرب ار روم، ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی، تا نرسد نشان تو
زاهد کشوری بدم، صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو
از می این جهانیان، حق خدا نخورده‌ام
سخت خراب می‌شوم، خایفم از گمان تو
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی‌امان تو
شیر سیاه عشق تو می‌کند استخوان من
نی تو ضمان من بدی، پس چه شد این ضمان تو؟
ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین
کین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۳ - ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
جان همه خوش است در سایهٔ لطف جان تو
شاه همه جهان تویی، اصل همه کسان تویی
چون که تو هستی آن ما، نیست غم از کسان تو
ابر غم تو ای قمر، آمد دوش بر جگر
گفت مرا ز بام و در صد سقط از زبان تو
جست دلم ز قال او، رفت بر خیال او
شاید ای نبات خو، این همه در زمان تو؟
جان مرا در این جهان، آتش توست در دهان
از هوس وصال تو، وز طلب جهان تو
نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان
زان که نغول می‌روم در طلب نشان تو
بنده بدید جوهرت، لنگ شده‌‌ست بر درت
مانده‌‌‌‌ام ای جواهری، بر طرف دکان تو
شاد شود دل و جگر، چون بگشایی آن کمر
بازگشا تو خوش قبا، آن کمر از میان تو
تا نظری به جان کنی، جان مرا چو کان کنی
در تبریز شمس دین، نقد رسم به کان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۴ - هین کژ و راست می‌روی، باز چه خورده‌یی؟ بگو
هین کژ و راست می‌روی، باز چه خورده‌یی؟ بگو
مست و خراب می‌روی، خانه به خانه، کو به کو
با که حریف بوده‌یی؟ بوسه ز که ربوده‌یی؟
زلف که را گشوده‌یی؟ حلقه به حلقه، مو به مو
نی تو حریف کی کنی، ای همه چشم و روشنی
خفیه روی چو ماهیان، حوض به حوض، جو به جو
راست بگو، به جان تو، ای دل و جانم آن تو
ای دل همچو شیشه‌‌‌‌ام خورده می‌ات، کدو کدو
راست بگو، نهان مکن، پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم، سبو سبو؟
در طلبم خیال تو دوش میان انجمن
می نشناخت بنده را می‌نگریست رو به رو
چون بشناخت بنده را، بندهٔ کژرونده را
گفت بیا به خانه هی، چند روی تو سو به سو
عمر تو رفت در سفر، با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر، حجره به حجره، شو به شو
گفتمش ای رسول جان، ای سبب نزول جان
زان که تو خورده‌یی بده، چند عتاب و گفت و گو؟
گفت شراره‌یی ازان، گر ببری سوی دهان
حلق و دهان بسوزدت، بانگ زنی، گلو گلو
لقمهٔ هر خورنده را درخور او دهد خدا
آنچه گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو
گفتم کو شراب جان؟ ای دل و جان فدای آن
من نه‌‌‌‌ام از شتردلان تا برمم به‌های و هو
حلق و گلوبریده با، کو برمد ازین ابا
هر که بلنگد او ازین، هست مرا عدو عدو
دست کزان تهی بود، گرچه شهنشهی بود
دست بریده‌یی بود، مانده به دیر بر سمو
خامش باش و معتمد، محرم راز نیک و بد
آن که نیازمودی اش، راز مگو به پیش او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۵ - کی ز جهان برون شود جزو جهان؟ هله بگو
کی ز جهان برون شود جزو جهان؟ هله بگو
کی برهد ز آب نم؟ چون بجهد یکی ز دو؟
هیچ نمیرد آتشی زآتش دیگر ای پسر
ای دل من ز عشق خون، خون مرا به خون مشو
چند گریختم، نشد سایهٔ من ز من جدا
سایه بود موکلم، گرچه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه‌ها
بیش کند، کمش کند، این تو زآفتاب جو
ور دو هزار سال تو در پی سایه می‌دوی
آخر کار بنگری، تو سپسی و پیش او
جرم تو گشت خدمتت، رنج تو گشت نعمتت
شمع تو گشت ظلمتت، بند تو گشت جست و جو
شرح بدادمی ولی، پشت دل تو بشکند
شیشهٔ دل چو بشکنی، سود نداردت رفو
سایه و نور بایدت، هر دو به هم، ز من شنو
سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا
چون ز درخت لطف او، بال و پری برویدت
تن زن چون کبوتران، بازمکن بقربقو
چغز در آب می‌رود، مار نمی‌رسد بدو
بانگ زند، خبر کند، مار بداندش که کو
گرچه که چغز حیله گر، بانگ زند چو مار هم
آن دم سست چغزی اش، بازدهد ز بانگ بو
چغز اگر خمش بدی، مار شدی شکار او
چون که به کنج وارود، گنج شود جو و تسو
گنج چو شد تسوی زر، کم نشود به خاک در
گنج شود تسوی جان، چون برسد به گنج هو
ختم کنم برین سخن؟ یا بفشارمش دگر؟
حکم تو راست، من کی ام، ای ملک لطیف خو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۶ - سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
وز می نو که داده‌یی، جان نبرم، به جان تو
زخم گران همی‌کشم، زخم بزن که من خوشم
گرچه درون آتشم، جمله زرم، به جان تو
هر نفسی که آن رسد، کار دلم به جان رسد
گرچه ز پا درآمدم، جان سرم، به جان تو
شکل طبیب عشق تو، آمد و داد شربتی
خوردم از آن و هر نفس من بترم، به جان تو
نور دو چشم و نور مه، چون برسد یکی شود
تو چو مهی به جان من، من بصرم، به جان تو
هرچه که در نظر بود بسته بود عمارتش
آه که چنین خراب من از نظرم، به جان تو
در تبریز شمس دین، هست بلندتر شجر
شاد و ببرگ و بانوا زان شجرم، به جان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۷ - سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
جان پر و بال می‌زند، در طرب هوای تو
آتش آب می‌شود، عقل خراب می‌شود
دشمن خواب می‌شود دیدهٔ من برای تو
جامهٔ صبر می‌درد، عقل ز خویش می‌رود
مردم و سنگ می‌خورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را، گریه مکن تو خنده را
جور مکن، که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود، کی سخنم نکو رود؟
گاه دمم فرو رود، از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو؟ این جگر کباب تو
چیست دل خراب من؟ کارگه وفای تو
خابیه جوش می‌کند، کیست که نوش می‌کند؟
چنگ خروش می‌کند، در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم، دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی‌توام، گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی، درهم و سخت مشکلی
رفتم و مانده‌‌‌‌ام دلی کشته به دست و پای تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۸ - من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
بدهم جان بی‌وفا، از جهت وفای تو
در دل من نهاده‌یی آنچه دلم گشاده‌یی
از دو هزار یک بود آنچه کنم به جای تو
گلشکر مقوی‌‌‌‌ام هست سپاس و شکر تو
کحل عزیزی‌‌‌‌ام بود سرمهٔ خاک پای تو
سبزه نرویدی اگر چاشنی‌‌‌‌اش ندادی‌یی
چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
هست جهاز گلبنان، حلهٔ سرخ و سبز تو
هست امید شب روان، یقظت روزهای تو
من ز لقای مردمان، جانب که گریزمی
گر نبدی لقایشان آینهٔ لقای تو
بخت نداشت دهری‌یی، منکر گشت بعث را
ورنه بقاش بخشدی موهبت بقای تو
پر ز جماد و نامیه عالم همچو کاهدان
کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو؟
در دل خاک از کجا‌های بدی و هو بدی؟
گرنه پیاپی آمدی، دعوت‌های های تو
هم به خود آید آن کرم، کیست که جذب او کند؟
هست خود آمدن دلا، عاطفت خدای تو
گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا
هست هوا و ذره هم، دست خوش هوای تو
گردد صدصفت هوا، زاول روز تا به شب
چرخ زنان به هر صفت، رقص کنان برای تو
رقص هوا ندیده‌یی، رقص درخت‌ها نگر
یا سوی رقص جان نگر، پیش و پس حدای تو
بس کن، تا که هر یکی سوی حدیث خود رود
نبود طبع‌ها همه، عاشق مقتضای تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۹ - باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
عرضه مکن دو دست تی، پر کن زود آن سبو
ای طربون غم شکن، سنگ برین سبو مزن
از در حق به یک سبو کم نشده‌‌ست آب جو
زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند ازان
چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو
فاش بیا و فاش ده، بادهٔ عشق فاش به
عید شده‌‌ست و عام را گر رمضانست باش، گو
رغم سپید ماخ را، رقص درآر شاخ را
وان کرم فراخ را بازگشای تو به تو
مهره که درربودهیی، بر کف دست نه دمی
وان گروی که برده‌یی، بار دوم ز ما مجو
مرده به مرگ پار من، زنده شده زیار من
چند خزیده در کفن زنده ازان مسیح خو
منکر حشر روز دین، ژاژ مخا، بیا ببین
رسته چو سبزه از زمین، سروقدان باغ هو
خامش کرده جملگان، ناطق غیب بی‌زبان
خطبه بخوانده بر جهان، بی‌نغمات و گفت و گو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۳ - یا قمرا طلوعه للقمرین سکن
یا قمرا طلوعه للقمرین سکن
جلت علی حریمهم فی خطر لیأمنوا
یا شجرا غصونه فوق سماء وهمنا
هزهزفی قلوبنا مرحمة لتجتنوا
هر که تو گردنش زدی، گشت درازگردن او
خرمن هر که سوختی، گشت بزرگ خرمن او
هر که سرش شکافتی، سر بفراخت بر فلک
هر که تو در چهش کنی، یافت جهان روشن او
یا بلدا مخلدا افلح من ثوی به
للبرکات مطلع للثمرات معدن
یا سحرا منورا لیس عقیبه دجی
افلح کل منظر ذاک به مزین
هر که طرب رها کند، پشت سوی وفا کند
بازکشاندش به خود با کرم مفتن او
می کشدش که ای رهی، از کف من کجا رهی؟
رو به من آورید هین، ها الذین آمنوا
جاء اوان وصلنا یلحقنا باصلنا
شممنا عبیره فانتهضوا لتیقنوا
ما بقی انسلاخنا ان هنا مناخنا
فی عرفات معشر ابتکروا واحسنوا
پند نگار خود شنو، از بر او برون مرو
ای دل و دیده دیده‌یی، ای دل و دیدهٔ من او
پیش خودم همی‌نشان، بر سر من همی‌فشان
تا زتو لاف می‌زنم، کم بگرفت دامن او
قد نطق الهوی اسکتوا استمعوا وانصتوا
ان لسان نطقنا عند لقاه الکن
بستم من دهان خود، دل بگشاد صد دهان
بهر دل تو تن زدم، بس بودم نوازن او
در گل و در شکر نشین، بهر خدای لطف بین
سیب و انار تازه چین، کامد در فشاندن او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۵ - یا رجلا حصیده مجبنة و مبخله
یا رجلا حصیده مجبنة و مبخله
لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
معتمد الهوی معی، مستندی و سیدی
لا کرجاک ضایع یطلبه بغربله
ای گله بیش کرده تو، سیر نگشتی از گله؟
چون به کری‌‌ست این دکان، چاره نباشد از غله
حج پیاده می‌روی، تا سر حاجیان شوی
جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله
از پی نیم آبله، شرم نیایدت که تو
هر قدمی درافکنی غلغله‌یی به قافله؟
کشتی نفس آدمی، لنگری است و سست رو
زین دریا بنگذرد بی‌ز کشاکش و خله
گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی؟
صوم و صلات و شب روی، حج و مناسک و چله
صبر سوی نران رود، نوحه سوی زنان رود
گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله
خوش به میان صف درآ، تنگ میا و دل گشا
هست زتنگ آمدن بانگ گلوی بلبله
خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس؟
کوه احد چه برطپد از سر سیل و زلزله؟
دل مطپان به خیر و شر، جانب غیب درنگر
کلکلهٔ ملایکه، روح میان کلکله
عزت زر بود اگر محنت او شود شرر
هیبت و بیم شیر دان، بستن او به سلسله
کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری
بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله
حامله است تن ز جان، درد زه است رنج تن
آمدن جنین بود درد و عذاب حامله
تلخی باده را مبین، عشرت مستیان نگر
محنت حامله مبین، بنگر امید قابله
هست بلادر این ستم، پیش بلا و پس دری
هست سر محاسبه جبر و پی‌‌‌‌اش مقابله
زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز
با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله
نه فلک چو آسیا، ملک کی است غیر حق؟
باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله
قرض بدو ده ای پسر، نفس و نفس، زر و درم
گنج و گهر ستان ازو، از پی فرض و نافله
لب بگشاد ناطقی، تا که بیان این کند
کان زر اوست و نقد او، فکرت خلق ناقله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۶ - ای تو برای آب رو، آب حیات ریخته
ای تو برای آب رو، آب حیات ریخته
زهر گرفته در دهان، قند و نبات ریخته
مست و خراب این چنین، چرخ ندانی از زمین
از پی آب پارگین، آب فرات ریخته
همچو خران به کاه و جو نیست روا، چنین مرو
بر فقرا تو درنگر، زر صدقات ریخته
روح شو و جهت مجو، ذات شو و صفت مگو
زان شه بی‌جهت نگر، جمله جهات ریخته
آه دریغ، مغز تو در ره پوست باخته
آه دریغ، شاه تو در غم مات ریخته
از غم مات شاه دل، خانه به خانه می‌دود
رنگ، رخ و پیاده‌ها، بهر نجات ریخته
جسته برات جان ازو، باز چو دیده روی او
کیسه دریده پیش او، جمله برات ریخته
از صفتش صفات ما خار شناس گل شده
باز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته
بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کرد
بال و پری‌‌ست عاریت، روز وفات ریخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۷ - آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
گفت بیا حریف شو، گفتم آمدم، هله
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری
چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ، سنبله
کوه ازو سبک شده، مغز ازو گران شده
روح سبوکشش شده، عقل شکسته بلبله
پاک نی و پلید نی، در دو جهان پدید نی
قفل گشا کلید نی، کنده هزار سلسله
تازه کند ملول را، مایه دهد فضول را
آن که زند ز بی‌رهه راه هزار قافله
پیش رو بدان شده، ره زن زاهدان شده
دایهٔ شاهدان شده، مایهٔ بانگ و غلغله
هر که خورد ز نیک و بد، مست بمانده تا ابد
هر که نخورد تا رود جانب غصه بی‌گله
غرقه شو اندر آب حق، مست شو از شراب حق
نیست شو و خراب حق، ای دل تنگ حوصله
هر که بدان گمان برد، از کف مرگ جان برد
آن که نگویم آن برد، اینت عظیم منزله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۸ - شحنهٔ عشق می‌کشد از دو جهان مصادره
شحنهٔ عشق می‌کشد از دو جهان مصادره
دیده و دل گرو کنم بهر چنان مصادره
از سبب مصادره شحنهٔ عشق ره زند
پس بر عاشقان شود راحت جان مصادره
داد جگر مصادره از خود لعل پاره‌ها
جانب دیده پاره‌یی رفت از آن مصادره
عشق شهی‌‌ست چون قمر، کیسه گشا و سیم بر
سیم بده به سیم بر، نیست زیان مصادره
هرچه برد مصادره از تن عاشقان گرو
باز رسد به کوی دل نورفشان مصادره
فصل بهار را ببین، جمله به باغ وادهد
آنچه زباغ برده بد ظلم خزان مصادره
بخشش آفتاب بین، باز دهد قماش مه
هرچه زماه می‌ستد دورزمان مصادره
دیده و عقل و هوش را شب به مصادره برد
صبح دمی ندا کند، باز ستان مصادره
نور سحر بریخته، زنگیکان گریخته
گرچه شب آفتاب را کرد نهان مصادره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۹ - دایم پیش خود نهی آینه را، هرآینه
دایم پیش خود نهی آینه را، هرآینه
زان که نظیر نیستت جز که درون آینه
در تو کجا رسم، تو را همچو خیال روی تو
در دل و جان و در نظر منظره هست و جای نه
هم تو منزهی زجا، هم همه جای حاضری
آیت بی‌چگونگی در تو و در معاینه
از سوی تو موحدی، از سوی من مشبهی
جانب تو مواصله، جانب من مباینه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۳ - یا رشأ فدیته من زمن رأیته
یا رشأ فدیته من زمن رأیته
لست تقول اننی ارحم من سبیته
محرقنی برده کفی اذا دعوته
محتجب بصده عنی اذا اتیته
آه الیس ناظری مختلف لطیفه
آه الیس مهجتی مسکنه و بیته
قد زرع الفراق فی خدی بذر زعفر
وشت علی العیون من کثرة ما سقیته
قوسک حیث مارمی السهم اصاب مقلتی
سهمک ظل من دمی یکتب قد کفیته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۴ - هل طربا لعاشق وافقه زمانه
هل طربا لعاشق وافقه زمانه
افلح فی هوائه اصلح فیه شانه
هدده فراقه من غمرات یومه
ثم اتاه لیلة من قمر امانه
قال لبدره لقد احرق فیک باطنی
قال له حبیبه صرت انا ضمانه
لا کقتول عاشق یقتلنا بشارق
حان وفاتنا و لا یمکننا بیانه
اعظم کل شهوة هان لدی وصاله
اطیب کل طیب ظل لنا مکانه
قد کفر الذی اتی من مثل لوجهه
ان قمر ینوبه او شجر وبانه
اکرم من نفوسنا طیف خیال وجهه
افضل من عیوننا کان لنا عیانه
رب لسان قائل یلفظ نار خده
احرق من شراره یؤمئذ لسانه
احرقه شراره ثم اتی نهاره
نوره بناطق اصبح ترجمانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶۴ - هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
می‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی
نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن
زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
گر قمر است و گر فلک ور صنمی‌ست بانمک
کان همه‌ست مشترک می نبود ورا فری
آنچه بداد عامه را خلعت خاص نبود آن
سؤر سگان کافران می‌نخورد غضنفری
مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم
شربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی؟
با حدثی چه خو کنی؟ همچو روان کافری
گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر
جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند
شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
زر تو بریز بر گهر چون که بماند زیر زر
برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
ور بجهید بر زبر قیمت اوست بیش تر
بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان
بر سر زر برآ که لا گر تو نه‌یی محقری
شهوت حلق‌ بی‌نمک شهوت فرج پس دوک
با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
نیست سزای مهتری نیست هوای سروری
همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی
در طلب تجلی‌یی در نظری و منظری
آب حیات جستنی جامه در آب شستنی
بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
در طرب و معاشقه در نظر و معانقه
فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان
در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین
سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق
در تک و پوی و در سبق‌ بی‌قدمی و‌ بی‌پری
گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر
ولوله سحر نگر راست چو روز محشری
جان تقی فرشته‌یی جان شقی درشته‌یی
نفس کریم کشتی‌یی نفس لئیم لنگری
رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین
عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
در تو نهان چهارجو هیچ نبینی‌اش که کو
همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا؟
لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
خلق شده شکار او فرجه کنان کار او
در پی اختیار او هر یک بسته زیوری
شب به مثال هندوی روز مثال جادوی
عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
عقل حریف جنگی‌یی نفس مثال زنگی‌یی
عشق چو مست و بنگی‌یی صبر و حیا چو داوری
شاه بگفته نکته‌یی خفیه به گوش هر کسی
گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
جنگ میان بندگان کینه میان زندگان
او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده‌اش
گفت به ابر نکته‌یی کرد دو چشم او تری
گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به
هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن
گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو
گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش
گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن
گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی
تا نکنی ملامتی گر شده‌ام سخن وری
بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق
صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
این همه آب و روغن است آنچه درین دل من است
آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
لاح صبوح سره فاح نسیم بره
جاء اوان دره برزه لمن یری
انزله من العلی انشأه من الولا
املأه من الملا فهمه لمن دری
زینه لوصله الحقه باصله
نوره بنوره ایقظه من الکری
لیس لهم ندیده کلهم عبیده
عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا
حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
طاب جوار ظله من علی مقله
عز وجود مثله فی البلدان و القری
از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد
ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶۵ - آمده‌یی که راز من بر همگان بیان کنی
آمده‌یی که راز من بر همگان بیان کنی
وان شه‌ بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی
دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می‌ نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی
گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی؟
با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم؟
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی؟
گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی؟
سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سرکشی روز اجل چنان کنی
رنگ رخت که داد؟ رو زرد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌یی روی چو زعفران کنی؟
همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌یی
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
ور دو سه روز چشم را بند کنی به اتقوا
چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
بهتر ازین کرم بود؟ جرم تو را گنه تو را
شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶۶ - ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده‌یی
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده‌یی
ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده‌یی
صبح که آفتاب خود سر نزده‌ست از زمین
جام جهان نمای را بر کف جان نهاده‌یی
مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی
روی زمین گرفته‌یی داد زمانه داده‌یی
مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی
چشمه مشک دیده‌یی جوشش خنب باده‌یی
سر نبرد هر آن که او سر کشد از هوای تو
زان که به گردن همه بسته تر از قلاده‌یی
خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن
گر چه ز دوش‌ بی‌خودی‌ بی‌سر و پا فتاده‌یی
هر سحری خیال تو دارد میل سردهی
دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده‌یی
همچو بهار ساقی‌یی همچو بهشت باقی‌یی
همچو کباب قوتی همچو شراب شاده‌یی
خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم‌ بی‌نشان
عشق سواره‌ات کند گرچه چنین پیاده‌یی
ذره به ذره جهان جانب تو نظرکنان
گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده‌یی
این تن همچو خرقه را تا نکنی ز سر برون
بند ردا و خرقه‌یی مرد سر سجاده‌یی
باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو
یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده‌یی
لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را
جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده‌یی