تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - آن یار بی حقیقت، پاس وفا ندارد
آن یار بی حقیقت، پاس وفا ندارد
پروای اشتیاقم، دیرآشنا ندارد
دیوار خلق سایه چون نقش پا ندارد
در دهر پست همّت، افتاده جا ندارد
کار سپند دل را انداختم به آتش
جز عشق، مشکل ما مشکل گشا ندارد
غوغای کفر و اسلام در دین عارفان نیست
خلوت سرای وحدت، ما و شما ندارد
خون مرا بحل کرد آن چشم نامسلمان
جوری چنین، فرنگی، هرگز روا ندارد
تا صبح سینه از ما، درپیرهن نهفتی
خاطر نمی گشاید، محفل صفا ندارد
دوش از برم چو رفتی، آگه نگشتم، آری
عمریّ و رفتن تو، آواز پا ندارد
ای من خراب طورت، تعمیر دل نکردی
کاخ محبّت تو هرگز بنا ندارد
یکتاست در رسایی، قامت قیامت من
شوخ است مصرع سرو، امّا ادا ندارد
ای دل درین سر کو، پاس ادب ضرور است
از ناله لب فرو بند اینجا هوا ندارد
تمثال زشت و زیبا یک خامه می شناسد
نقش کنشت و کعبه جز یک خدا ندارد
پایان نمی پذیرد، شور حزین سرمست
خسن ابتدا ندارد، عشق انتها ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۰ - از حرف سست توبه، لب را گزید باید
از حرف سست توبه، لب را گزید باید
گر لب نمی کشد می، حسرت کشید باید
در عشق ناخوش و خوش شوریدگان بدانند
مطرب دم رسایی در نی دمید باید
شاید دهد دلش را با دوست آشنایی
در خانقاه صوفی، یک خم نبید باید
آشفته روزگارم، جایی قرار من نیست
بزمی که با حریفان، گفت و شنید باید
با آفتاب می زد، از یک پیاله شبنم
گر ذوق وصل داری، از خود برید باید
زلف سیه برافشان، شب را به مشک تر گیر
طرف نقاب بگشا،گر صبح عید باید
عشرت به کام خواهی، آیینه را به برگیر
عیش مدام خواهی، لب را مکید باید
این آن غزل که گفته پیش از حزین سنایی
این طرز گفتگو را از وی شنید باید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - خورشید بندهٔ توست، اقرار می نماید
خورشید بندهٔ توست، اقرار می نماید
داغت به جبهه دارد، رخسار می نماید
حربا، زند به عشقت از مهر نعل وارون
جوزا برهمن توست، زنار می نماید
تا رفتی از گلستان ای نوبهار خوبی
در چشم عندلیبان، گل خار می نماید
صافی دلان ندانند آیین پرده پوشی
آیینه زشت و زیبا، ناچار می نماید
مطرب مده به زاهد راه نفس کشیدن
اردی بهشتِ ما را آذار می نماید
خاکستریست غبرا، دودیست آسمانها
دنیاست گلخن امّا، گلزار می نماید
سرمایهٔ دو گیتی از اندک است کمتر
در چشم این لئیمان، بسیار می نماید
تا کی به افسر زر، نازی چو شمع سرکش؟
این آتش است آتش، زر تار می نماید
تاریخ اگر بسنجی، یک روز عمر دنیاست
در چشم کودکانش بسیار می نماید
آن ماه عید مستان وان عیش تنگدستان
گر دیده پاک باشد، دیدار می نماید
قطع نظر محال است از چشم ناتوانش
درمان ماست اما بیما می نماید
خاری که درگریبان باشد توان برآورد
خاری که در دل افتد آزار می نماید
یک حرف بیش نبود، تقطیع بحر ایجاد
چون موج هر چه گفتیم تکرار می نماید
اسرار عشق و مستی ست اشعار عارف روم
گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
دارم حزین ارادت باکلک خوش کلامت
در کار خویش این مست، هشیار می نماید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - از کارگاه نسبت، هرکس لباس پوشد
از کارگاه نسبت، هرکس لباس پوشد
شاهد پرند و دیبا، زاهد پلاس پوشد
اول عطا که بخشد دل را، متاع هوش است
تشریف ارجمندی، طفل از حواس پوشد
بر قدّ پست قامت، کوتاه جامه زیباست
اندام ناقصان را، دولت لباس پوشد
آخر ز سفله گردد، بدگوهری هویدا
گر آب زر، دو روزی عیب نحاس پوشد
ابلیس وقت خویش است، در اجتهاد باطل
آن را که چشم حق بین رأی و قیاس پوشد
این حلّهٔ بلاغت، کامروز در بر ماست
صد گز زیاده ماند، گر بوفراس پوشد
سازد حزین سخنور، مستور نقص خود را
عیبی اگر زبان راست، شکر و سپاس، پوشد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - هر سو به جلوه بردی، صبر و قرار دیگر
هر سو به جلوه بردی، صبر و قرار دیگر
هر گوشه ای فکندی، در خون شکار دیگر
نرگس اگر چه خود را مخمور می نماید
چشم سیاه مستت، دارد خمار دیگر
حسنت به کار عاشق یک مو نکرد تقصیر
ابرو به تیغ بازی، مژگان به کار دیگر
صد بار اگر بریزی با تیغ غمزه خونم
بازت به معرض آرم، جان فگار دیگر
تا چند سرگرانی، با بیدل حزینت؟
خونش توگر نریزی ، عاشق شکار دیگر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارش
چون شمع می توان دید، در پرده آشکارش
با صد جهان شکایت، زخم دلم دهان بست
یارب چه نکته سنجد، چشم کرشمه بارش؟
سامان طرفه ای داد، عشق تو چشم ما را
در کف عنان دریا، در آستین بهارش
شد از تپانچه نیلی رخسار یوسف ما
دیگر طمع چه باشد، ز اخوان روزگارش؟
گیرم که لب نبندم، پیش که می توان گفت
کآتش به سینه دارم، از لعل آبدارش؟
چشم گرسنه مستش، از خون نمی شود سیر
تیغ سیاه تا بست، مژگان سرمه دارش
عمریست بسمل ما در خاک و خون تپان است
باشدکه بر سر آید، آن نازنین سوارش
داغ تو را ز عزّت مانند لاله و گل
از دست هم ربایند دلهای بیقرارش
از سوز دل حزینت از بس گریست چون شمع
آتش به عالمی زد مژگان اشکبارش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۶ - پشتم چو تیغ خم شد، از بار جوهر خویش
پشتم چو تیغ خم شد، از بار جوهر خویش
جز پیش خود نیارم، هرگز فرو سر خویش
گر داغ سینهٔ خود خورشید را نمایم
گردون دون ننازد دیگر به اختر خویش
دهر آرمیدگان را از جای برنیارد
آب گهر بنازد بر موج لنگر خوبش
برده ست بو دماغم، از نشئه های داغم
هر کس کشیده ساغر از کاسهٔ سر خویش
از آمد آمدِ حسن، پوشید خط رخش را
گاهی نهان شود شاه، درگرد لشکر خوبش
صیاد من مگر خود آید به آشیانم
صد بار آزمودم کوتاهی پر خوبش
سیلاب گریهٔ من، زان کو نمی کشد پا
کرده ست سرخ رویم، اشک دلاور خویش
هرجا که پاگذاری، بر پارهٔ دل آید
از ناز اگر نمایی، گلگشت کشور خویش
رحمی به حال زارش، گر باشدت رفوکن
زخم دل حزین را با زخم خنجر خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۲ - آمد شبی به خوابم، آن ماه پرنیان پوش
آمد شبی به خوابم، آن ماه پرنیان پوش
چون صبح پیرهن چاک، چون شمع طرّه بر دوش
از تاب باده چون گل، شبنم فشان ز عارض
و ز لعل ساده چون مل، سیلاب طاقت و هوش
گیسوی مشک فامش، پیوند با رگ جان
شمشاد خون خرامش، با شور حشر همدوش
طغرای خطّ سبزش، کان مصحفی ست ناطق
پیدا چو عکس طوطی زآیینهٔ بناگوش
افغان شب نشینان، افسانه سنج نازش
پیمانه ی صبوحی، از خون عاشقان نوش
از تاب جعد پر فن، دام بت و برهمن
خون وفا به گردن، زنّارکفر بر دوش
پروای دل نداری، خون شد ز بیقراری
دستی نمی گذاری بر سینه های پرجوش
گفتم فدای نامت، جان به لب رسیده
ای آهوی رمیده، غارتگر دل و هوش
خواهم ز یاری بخت، راهم فتد به کویت
تا وقت بازگشتن، دل را کنم فراموش
از تیر غمزهٔ او، بسمل جگر بر آذر
وز یاد جلوهٔ او بلبل چمن فراموش
گفتا حزین ندانی آیین جان فشانی
درکوی بی نشانی، بنشین و هرزه مخروش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۵ - بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش
بر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش
چون من کسی مبادا، تنها ز یار و محرم
دل نیست، با که گویم، درد نهانی خویش؟
اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت
از شهربند دلها، بردم گرانی خویش
بار گران هستی، از دوش خود فکندیم
جان را کجا توان برد بی یار جانی خویش؟
عهد بهار سست است ای بلبل چمن سیر
گلشن چه طرف بسته، از گل افشانی خویش
تا چند می توان گفت، خونین دلان میازار؟
آن مست، ناز دارد با سرگرانی خویش
شمعی حزین ، نزیبد خاموشیت به محفل
روشن به عالمی کن، آتش زبانی خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - از چشم خویش باشد، باغ و بهار درویش
از چشم خویش باشد، باغ و بهار درویش
صد رنگ گل برآرد، اشک از کنار درویش
گر سیل فتنه گیرد، روی زمین سراسر
از جای خود نجنبد، کوه وقار درویش
مهر، آیت جمالش، کین جلوه جلالش
هستند چرخ و انجم در اختیار درویش
ای منکر طریقت، بر جان خود ببخشای
تیغ برهنه باشد، جسم فگار درویش
گر باد فتنه عالم، بر یکدگر برآرد
حاشا شود پریشان، مشت غبار درویش
هم عاشق است و معشوق،هم شاهد است و مشهود
عقل آگهی ندارد، ازکار و بار درویش
جان حزین مسکین، از فقر زندگی یافت
آب حیات باشد، در جویبار درویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۲ - چون وصل در نگنجد، هجران کجاست لایق؟
چون وصل در نگنجد، هجران کجاست لایق؟
آری یکی ست اینجا معشوق و عشق و عاشق
از عارض نکویان حسن تو جلوه گر شد
کآمیخت عشق عذرا، با جسم و جان وامق
ندهد خداشناسی خود ناشناس را رو
ما را به خویش بنما، یا کاشف الحقایق
آیینه جمالت، کشاف سر عالم
راز دل از جبینت، روشن چو صبح صادق
آوازهٔ اناالحق، می آید از در و بام
این پردهٔ مخالف، در گوش دل موافق
از انجذاب ذاتی، در توست روی عالم
با آفتاب تابان، هر ذره ایست شایق
خواهی حزین نبینی، این خلق مختلف را
در گوشه ای سرآور، با دلبری موافق
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - هندوستان غربت بادا به ما مبارک
هندوستان غربت بادا به ما مبارک
هان دوستان شما را مرگ وفا مبارک
بوی بهار برخاست، ما خود اسیر دامیم
مرغان گلستان را برگ و نوا مبارک
قربانیان نازیم، در خاک و خون تپیده
ای خیل نازنینان، عید شما مبارک
از دور روزگاران ما را سر است و سامان
بالین بیقراران، سنگ آسیا مبارک
گرم از نظر گذشتی، آه از دل حزینم
بیگانه طوری تو، با آشنا مبارک
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - از خاک آستانت تا دیده دور دارم
از خاک آستانت تا دیده دور دارم
جان بی قرار دارم، دل بی حضور دارم
افسانهٔ لب توست، رازی که می سرایم
پیغامی از زبانت، چون نخل طور دارم
تو مهر دل فروزی، من ماه جان گدازم
تا در مقابلی تو، در دیده نور دارم
چل سال شدکه پایم در خارزار گیتی ست
در دل غبار کلفت، زین راه دور دارم
افشاند ساقی عشق، ته جرعه ای به خاکم
دل غرق شوق دارم، سر، مست شور دارم
رفتی و در تب و تاب، انداختی حزین را
بازآ که در فراقت، دل ناصبور دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۵ - ساقی مده خمارم در انتظار چندین
ساقی مده خمارم در انتظار چندین
گلشن وفا ندارد، گل اعتبار چندین
هر بوالهوس ز تیغت صد زخم کاریش هست
اخلاص جان سپاران نامد به کار چندین
پروای دل نداری کس در غمت چه سازد؟
زبن پیشتر نبودی ناسازگار چندین
گشت از شمیم خطت شیدا دماغ عقلم
شوریدگی نیارد بوی بهار چندین
یارب چه حالت است این کاول نبود در عشق
جان ناشکیب زینسان، دل بی قرار چندین
رفتی و بر دل از تو صد کوه غم به جا ماند
ظالم چه سان سر آرم بی غمگسار چندین؟
خاکم هوا گرفت و دارم به دل هوایت
بنیاد عشق نبود ناپایدار چندین
از وعده وصالی آزادکن حزین را
صید کمند غم را مپسند زار چندین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - گلگونه ی بهار است خوناب دیده ی من
گلگونه ی بهار است خوناب دیده ی من
گل در خزان ندارد رنگ پریدهٔ من
حیرتگه نگاهم، آیینه دار لیلی ست
مجنون وادی اوست هوش رمیدهٔ من
عشق تو خرمی داد، گلگشت خاطرم را
سرو چمن طراز است، آه کشیدهٔ من
پرواز ناتوانی، غیر از تپیدنی نیست
دام و قفس نخواهد بال بریده ی من
تو در جفا حریصی، من در وفا تمامم
زیبد به دامن تو، خون چکیدهٔ من
نومیدی است پایان، شام غم حزین را
از دیدهٔ سفید است، صبح دمیدهٔ من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - ساقی دم صبوح است، خورشید جام گردان
ساقی دم صبوح است، خورشید جام گردان
دور زمانه یکدم، حسب المرام گردان
بی می زلال کوثر زهر است در روانها
تلخ است کام جانها عیشی به کام گردان
مهر جهان فروزی، فیضت کران ندارد
از می هلال ساغر، ماه تمام گردان
دردی جام لعلی بر خاک عاشقان ﺭﯾﺰ
رخسار بوالهوس را، بیجاده فام گردان
بی باده شهر هستی امن و امان ندارد
بغداد خطّهٔ جام، دارالسّلام گردان
در مشرب فتوت، می را حلال کردی
در مذهب مروّت غم را حرام گردان
یک جرعه می رساند از فرش تا به عرشم
خاکی نهاد خود را عالی مقام گردان
کلکم ز نغمه چون نی میراب رحمت توست
دل را به حرمت می بیت الحرام گردان
رندی و مستیم را، شاهد پرستیم را
مشهور خاص کردی، معلوم عام گردان
با جان سخت عاشق گر کارزار خواهی
تیغ جگر شکافی از غمزه وام گردان
در حلقهٔ ارادت، کشور گدای عشقیم
کیهان خدای حسنی، ما را غلام گردان
در عشق شوخ چشمان، رم خوردگان عقلیم
وحشی نگاه خود را یک لمحه رام گردان
شبهای تیره روزان زان رخ صباح کردی
تاریک روز ما را، زان طرّه شام گردان
کنعانیان به بویی از مصر حسن شادند
پیغمبر صبا را، فرّخ پیام گردان
خون حزین بسمل از غمزه ریز و او را
در محضر قیامت فرخنده نام گردان
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۵ - من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو
من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو
از بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو
گر پرده سنج عشقی، بگشای گوش و بشنو
گویند یک اناالحق، منصور و دار هر دو
جرم نکرده ما، تا کی عتاب دارد؟
یکسو کنیم اکنون، ماییم و یار هر دو
از سرکشی نکردی، یکبار رنجه ما را
تا شد سفید چشمم در انتظار هر دو
آمد ز طرف کوبت، صبح ازل نسیمی
بوی تو را گرفتیم، ما و بهار هر دو
کشتی شکستگانیم در ورطه ای که دارد
طوفان بی قراری، بحر و کنار هر دو
زینسان که از تغافل گوش گل است سنگین
یک پرده می سراید زاغ و هزار هر دو
از زلف یار دیگر،کی عقده می گشاید؟
دست و دلی که رفته، ما را ز کار هر دو
آگه حزین بیدل از حال حسن و عشق است
دارند بلبل و گل، یک خارخار هر دو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۳ - گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفته
گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفته
پیکان او به از دل، در سینه جا گرفته
در مکتب محبت، روشن سواد حسنم
تا از غبار خطش، چشمم جلا گرفته
نتوان به سر رسانید بی عشق زندگی را
از یاد قامت او، پیری عصا گرفته
افتاده در سر من شور از ملاحت او
در دیده ام نمک جا، چون توتیا گرفته
از شوق ما فتاده ست، در دام عشق عالم
امروز خون خلقی، دامان ما گرفته
گر کوس خسروانی دل می زند عجب نیست
آه من آسمان را زیر لوا گرفته
شوق از کفم ربوده چون بوی گل، عنان را
آمیزش غریبی، دل با صبا گرفته
تا ریشه هست در آب، بیم از خزان نباشد
در اشک، نخل آهم، نشو و نما گرفته
خاطر ز دور گردون آلودهٔ غبار است
آیینه گرد کلفت، زین آسیا گرفته
دل تنگیم نداند، جز سینه پاره کردن
عریان تنی گریبان، از دست ما گرفته
خاریست گشته گلگون از خون رهنوردان
شمعی که عشق ما را در پیش پا گرفته
از سینه تا که رفته، بازش خیال من نیست
بیگانگی دلم یاد، از آشنا گرفته
از نسخه چمن زد، حسن تو انتخابی
از خار تندخویی، ازگل وفا گرفته
انجام خط فزودی بر خاکمال دل ها
حسنت ستمگری را از ابتدا گرفته
از دیده ام به گلشن، نگذاشت پای بیرون
نظاره ز اشک گلگون، پا در حنا گرفته
آهم حزین نماید، ابر شفق نگاری
کز برق جلوهٔ او، رنگم هوا گرفته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رسایی
نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رسایی
بیگانه ام ز خود کرد، آواز آشنایی
در باغ می سراید، هر مرغ با نوایی
دارد دم بهاران، پیغام آشنایی
گویند کیست در شهر، غارتگر شکیبت
سروی ست سرفرازی، شوخی ست خوش ادایی
گرگان یوسف جان، ابنای روزگارند
مردیم از غریبی، ای بی کسی کجایی؟
بازوی زال دنیا، چند افکند به خاکت؟
بی درد، پشت دستی، نامرد، پشت پایی
دامن کشان گذر کرد، یار از سر مزارم
ای ناله های و هویی، ای گریه های هایی
تا آب رفتهٔ جان بازآوری به جویم
قاصد بگو حدیثی، از لعل جانفزایی
از خون دیده در عشق، ساقی پر است جامم
یا حبّذا نعیمی، فی جنهٔ الولایی
گفتی حزین بیدل، با دوریم بسازد
الصّبرُ منک صعب یا منتهی منایی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۶۹ - ابرکفت بنازم، فیضی ببار ساقی
ابرکفت بنازم، فیضی ببار ساقی
گرد سرت بگردم، جامی بیار، ساقی
برخیز و جلوه سرکن، بگشای جعد مشکین
باد از دم بهاران، شد مشکبار، ساقی
ساغر بده که آید، آبی به روی کارم
از زهد خشک دارم، بر دل غبار، ساقی
از شیوهٔ نگاهت، وز جلوهٔ جمالت
می در پیاله دارم، گل در کنار ساقی
اوراق زهد و تقوا، بر باد ده حزین را
از خون توبهٔ ما، بشکن خمار، ساقی