تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۷ - هر که را معنی نمی خیزد ز دل گفتار نیست
هر که را معنی نمی خیزد ز دل گفتار نیست
نیست یک عارف که هم ساقی و هم خمار نیست
خار خار کوی یاری هست هر کس را دلیست
نشکفد هر گل که در پای دلش این خار نیست
سحر چشم بت به کارست و دعای برهمن
گبر هر تاری که بندد بر میان زنار نیست
توبه هشیار، می گویند می گردد قبول
تا ننوشم می مرا یارای استغفار نیست
مستی و شاهدپرستی، هرزه خندی و نشاط
کار کار می گسارانست و دیگر کار نیست
پیش پای گرم و سرد روزگار افتاده ام
سایه در ویرانه ام از پستی دیوار نیست
اندکی ای ناله امشب بی اثر می یابمت
آن که هر شب می شنید امشب مگر بیدار نیست
مردم از شرمندگی تا چند با هر ناکسی
مردمت از دور بنمایند و گویم یار نیست
مجلس آخر شد «نظیری » حال خود با او بگو
هر نفس بزمی و هر دم صحبتی در کار نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۱ - جز محبت، هرچه بردم سود در محشر نداشت
جز محبت، هرچه بردم سود در محشر نداشت
دین و دانش عرض کردم کس به چیزی برنداشت
هر عمل را اجر سنجیدند در میزان حشر
قیمت چشم پرآبم چشمه کوثر نداشت
از دلم در عشق سوزی ماند و از جان شعله یی
هیزمی را کاتش ما سوخت خاکستر نداشت
در دل او درد ما از ناله تأثیری نکرد
برد مرغی نامه ما را که بال و پر نداشت
شکر کز غم مردم و پیشت نگشتم شرمسار
حال خود هرچند می گفتم دلت باور نداشت
کاتب اعمال چون اجر فراقم را نوشت
جز رقم بر وصل دادن چاره دیگر نداشت
از دل پردرد جانم را «نظیری » ریش کرد
کم دچارم شد که جیبی تا به دامن تر نداشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۳ - خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکست
خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکست
این قفس تنگست بر مرغ تو بال و پر شکست
روزگار از خاطرم چون نیل از رخسار شست
آسمان بر آتشم چون عود در مجمر شکست
پای از پیش آمد و کارم ز پس دامن گرفت
دست در اندیشه یارم به زیر سر شکست
طعم شکر داد عشق ار در گلو کافور ریخت
تلخی می داد غم ور شیرم از شکر شکست
دیدنش بر حسرت من حسرت دیگر فزود
خواستم پیکان برآرم در جگر نشتر شکست
دوستان هرگز نبینند از محبت عیب دوست
خاطرم خوش شد اگر می ریخت گر ساغر شکست
در رخش آهی کشیدم خاطرش آزرده شد
باد بر بستان وزید و شاخ نازک تر، شکست
می کشم حرمان من بی ظرف در بزم وصال
شوق دل پیمانه ام را بر لب کوثر شکست
در برون در «نظیری » شد هلاک از انتظار
مژده ای بخشید مسکین را که مجلس برشکست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۶ - هیچ راز از دیده صاحب تمیزان دور نیست
هیچ راز از دیده صاحب تمیزان دور نیست
تا به صدر از لب خبر دارم ولی دستور نیست
هرکه از معشوق غافل گشت لذت درنیافت
دیده بی معرفت را در دو دنیا نور نیست
گل گریبان چاک و نرگس مست رفتند از چمن
سرو را غیر از هوایی در سر مخمور نیست
بر در پیر مغان هرگز نمی میرد کسی
در مقامی کاب حیوان هست غیر از سور نیست
چون سرای کاروانگاهست دنیا بر گذر
شب نمی آید که صد مسکین درو رنجور نیست
سینه ای دارم که از مرهم جراحت می شود
زخمی از نیش محبت نیست کان ناسور نیست
بنده گر بی باکیی کرد، از خداوندی ببخش
گرچه مغرور است اما جز به تو مغرور نیست
عشق یوسف را درین سودا به دیناری فروخت
بندگی خواهد، پیمبر زادگی منظور نیست
بر بجا گر عشق اینجا لاف رفعت می زند
جلوه ها در بطن عاشق هست کاندر طور نیست
کوهکن را خود به ناخن سنگ می باید برید
جوی شیر و نقش شیرین کار هر مزدور نیست
گر ثری گر عرش اینجا لاف رفعت می زنند
جلوه ها در بطن ماهی هست کاندر طور نیست
عافیت خواهی «نظیری » بسته خوبان مشو
از نتاج حسن اگر حور از ملک مستور نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۰ - گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است
حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
بی نهایت از بر ما بود تا مقصد مقام
منزل کونین طی کردیم و اول منزل است
زخم ما بی طالعان پیدا و پنهان دست و تیغ
بخت مقتولی که چشمش بر جمال قاتل است
از نم فیضی که با این مشت خاک آمیختند
حاملان عرش را بار امانت در گل است
عقده ما را رسول و نامه نتواند گشود
بعد ظاهربین به چشم و دوری ما در دل است
بام و در پر جلوه حسن است اهل حال را
هر که صورت دوست می دارد ز معنی غافل است
سینه ای بخراش و در وی دانه اشکی فشان
این که شوری خاک و ریزی تخم را بی حاصل است
از حدیث سود و سودا می رمم دیوانه وار
حرف لیلی گوی تا دانی که مجنون عاقل است
از کرم شاید دری بر روی مسکین واکنند
بیشتر شب ها درین درگه «نظیری » سایل است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۷ - گر کند گیتی وفایی با وفاداران خوش است
گر کند گیتی وفایی با وفاداران خوش است
زندگانی با عزیزان عیش با یاران خوش است
محنت شب گیر با شوق حرم دشوار نیست
گر بیادت بگذرد شب های بیداران خوش است
نرگس شوخ تو مست از ناله شب گیر ماست
می فروشان را سر از غوغای می خواران خوش است
مال و عصمت را زلیخا بد درین سودا نباخت
ماه کنعان بردن از خیل خریداران خوش است
فرجه ای نگذاشت گردون تا از آن بیرون روم
پیر کودک دل چه با قید گرفتاران خوش است
ذوق مرغان می پراند مرغ نوآموز را
نو به کوی دوست رفتن با هواداران خوش است
حیرتم نیکو ز استیلای عشق آزاد ساخت
چون مرض طغیان نماید خواب بیماران خوش است
ساقی هم رنگ باید ساغر گل رنگ را
می پرستان را نظر بر لاله رخساران خوش است
غرق طوفان شد «نظیری » هر که دل بر مال بست
رخت بیرون ده که کشتی سبک باران خوش است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۲ - داغ دل در عشق افسردن نمی داند که چیست
داغ دل در عشق افسردن نمی داند که چیست
لاله این باغ پژمردن نمی داند که چیست
خنده بر حالم مزن کاین گریه هرکس را گرفت
دامن از خون دل افشردن نمی داند که چیست
عشق از یک تاختن بنگاه دل تاراج کرد
صبر بی دل حمله آوردن نمی داند که چیست
باغبان دهر نخل عمر را آبی نداد
کاشتن دانسته پروردن نمی داند که چیست
ترک خصمی کن که دارد خوی افعی روزگار
نیست تا آزرده آزردن نمی داند که چیست
غنج و افسون زلیخا کار در یوسف نکرده
هرکه دل درباخت دل بردن نمی داند که چیست
عشرت تنگ دل ما نورس هر گلشن است
غنچه برگ عیش گستردن نمی داند که چیست
از حجاب امشب «نظیری » باده بر سجاده ریخت
پارسا آداب می خوردن نمی داند که چیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۶ - باز دل جایی گل دیوانگی بو کرده است
باز دل جایی گل دیوانگی بو کرده است
دیده ام از گریه آبی تازه در جو کرده است
خاطری دارم چنان کز نوبهار دوستی
صد گلستانم پدید از هر بن مو کرده است
از چراغ وصل دل را نور ده کان جان تست
ورنه با تاریکی هجران نظر خو کرده است
این تویی دمساز و حرف ماست چندین دلپذیر
عشق را نازم که موم از آهن و رو کرده است
هرکه جز خود دید با من آشنا بیگانه ساخت
عشق تو با دشمن و با دوست یک رو کرده است
دست و دل بشکن که اینجا عاجزی آید به کار
این کمان را چاشنی کی زور بازو کرده است؟
در مراد ما «نظیری » یاریت کاری نکرد
برهمن زین به دعا در کار هندو کرده است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۸ - داند اخلاص مرا وز حال من آگاه نیست
داند اخلاص مرا وز حال من آگاه نیست
در دلش ره دارم و بر آستانم راه نیست
بخت با ما سرکش است و مدعا با ما به جنگ
کهربای شوق ما را جذبه یک کاه نیست
فصل ها شد در تباهی، برنیامد عمر ما
کشتی ما را سفر از سیر سال و ماه نیست
شست دل صد ره گشودم بر هدف کاری نکرد
گوییا پیکان و پر با این خدنگ آه نیست
خاطر دوران ز کین دوستان در عهد تو
آن چنان پر شد که دل ها را به دل ها راه نیست
عرض حال جمله ره دارد به خلوتگاه رب
جز دعای من که او مقبول این درگاه نیست
پیش از ین در جان سپاری ها از آن لب قسمتم
حرف تلخی بود اکنون گاه هست و گاه نیست
جستجوی وصل با این زندگی بی طاقتی است
ذوقی از پرواز با این رشته کوتاه نیست
گر «نظیری » شکوه از بی مهریت دارد مرنج
عیب صاحب را که پوشد بنده، دولتخواه نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۱ - بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود
بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود
آن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود
آن که او در کلبه احزان پسر گم کرد یافت
تو که چیزی گم نکردی از کجا پیدا شود
دوست دارد از غریبان ناله بیچارگی
عشق می خواهد که کشتی غرق در دریا شود
هرکه می خواهد که منشور خراباتش دهند
باید اول خانمان برهم زن و رسوا شود
زو همه خوبی زما زشتی همانا لایق است
پرده ما بسته ماند پرده او واشود
شد بهار عمر و ناپخته است انگورم هنوز
نیست معلومم که آخر سرکه یا صهبا شود
عمره آن کو برآرم، پایم ار آید به کار
حلقه آن دربگیرم دستم ار گیرا شود
کم «نظیری » راست بر جایی نظر افگنده ام
وای اگر روز جزا چشم و دلم گویا شود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۳ - می روم جایی که غم آنجا ز دل ها می رود
می روم جایی که غم آنجا ز دل ها می رود
ناله از هرجا که می خیزد به آن جا می رود
بعد جان دادن به دنبال اجل بینم چنانک
گوییا صد یوسف از پیش زلیخا می رود
تحفه رضوان اگر بر کف ندارم دور نیست
تا به مرگ از طفلیم ایمان به یغما می رود
شاید ار دردی به محتاجان فروشد می فروش
هر که را یک درهمست آن جا به سودا می رود
من نخواهم رفت اما بهر تسکین دلش
هرکجا بینید گوییدش که فردا می رود
بر من اندوهی هجوم آورده از هجران او
کز درش تا می روم دل در ته پا می رود
می روم نوعی ز کوی او که پنداری به خشم
صدکس از پیش و پسم بهر تقاضا می رود
گر ز لوح چهره لیلی همی آرد سبق
خاطر شوریده مجنون به صحرا می رود
شهر و صحرا ار «نظیری » سوخت از آه وداع
می رود نوعی که پنداری ز دنیا می رود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۷ - در به روی عیش تا بستیم دیگر وانشد
در به روی عیش تا بستیم دیگر وانشد
صد کلید آورد بخت و قفل این در وانشد
در گریبانی که غم آویخت کمتر شد درست
خوش دلی کم دوخت جیبی را که یک سر وانشد
تا غم از ویرانه ما راه آمد شد گشود
دیده شمع امید ما ز صرصر وا نشد
همچنان مکتوب ناکامی به هم پیچیده ماند
نامه سربسته ما هیچ جا سر وانشد
سعی کردم تا مگر از عشق پردازم دلی
قطره خونابه ای از روی اخگر وانشد
اضطراب از بهر جان بردن بسی پروانه کرد
پیچ و تاب شعله اش از بال و از پر وانشد
آن که شب خواب «نظیری » را به افسون بست بست
هیچ کار بسته او زان فسونگر وانشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۷ - باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند
شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
غنچه گردد سبز مغفر سبزه زنگاری قبا
روز عرض آمد که هرکس برد خود دربر کند
از گل مستان بروید تاک می شوریده وار
لاله خونین ز خاک کشتگان سر برکند
حسن گل برقی به بستان افکند کز تاب آن
بلبل شوریده را همرنگ خاکستر کند
جلوه شورانگیز باشد هر که آید در سماع
باده عطرآمیز گردد هرکه در ساغر کند
ترسم از مخموری ساقی که هنگام صبوح
صبح را گم از فروغ لاله احمر کند
بر تن رنجور سودایی وزد باد بهار
استخوان را مومیایی مغز را عنبر کند
صبحدم دامن گشاید حله عطرآگین شود
از گل اخگر برفروزد غنچه را مجمر کند
سنبل اسرار می روید که از راز زمین
هرچه گوید ابر در گوش زمین باور کند
در روانی گوییا طبع «نظیری » شد چنان
کانچه آید در ضمیرش ثبت در دفتر کند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۲ - روز از آن آید که با صد خواریم بر در کشد
روز از آن آید که با صد خواریم بر در کشد
پرده ناموس شب از روی کارم برکشد
بر سر پروانه شمع از بهر آن سوزد که هست
جذبه عشقی که خاکستر به خاکستر کشد
هیچ جا نگذشت کز وی فتنه یی باقی نماند
کاش چون آید غمت رخت از در دیگر کشد
از درش تصدیع کم کردم چو دانستم که او
خط نسیانی مرا یک باره بر دفتر کشد
غم که هر شب مجلسم افسرده زو می گشت رفت
امشب از جرأت چراغم دشنه بر صرصر کشد
چاره یی کز بی قراری تشنه وصل تو را
بر سراب ار چشم افتد دست از کوثر کشد
از فراق امشب «نظیری » مجلسم ماتمگهی است
بوی خون آید چو عودم شعله در مجمر کشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۳ - پایمالم فتنه یی را هر که در شور آورد
پایمالم فتنه یی را هر که در شور آورد
بر سر راهم بلا از هر طرف زور آورد
تخم غم در آب و خاک من نکو بر می دهد
خرمنی حاصل کنم، گر دانه یی مور آورد
آن که شام زندگانی شمع بالینم نشد
کی پس از مرگم چراغی بر سر گور آورد؟
عشق و تشریف هم آغوشی، محالست این که کس
خلعت سلطان برای مفلس عور آورد
نی همین هنگامه رسوایی من شد بلند
عشق دایم بر سر بازار منصور آورد
حسن گل برقی به بستان زد که اکنون شاخ گل
بلبل و پروانه را مجروح و رنجور آورد
مجلس عشق از فروغ من «نظیری » روشن است
موسی از بهر چراغم آتش از طور آورد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۳ - بی تو بر بال و پر مرغان گلستان تنگ بود
بی تو بر بال و پر مرغان گلستان تنگ بود
صوت بلبل در حریم باغ بی آهنگ بود
حال آن گلگشت صحرایی که من کردم مپرس
لاله ها را در بن هر سنگ خونین چنگ بود
بی تو بر چشمم نمک می بیخت باد صبحدم
گرچه مروارید می سایید هر جا سنگ بود
سایه مجنون می شد از راهی که من کردم گذر
کز خیالت خیل صد لیلی به هر فرسنگ بود
نامه دشمن ملالت بی تو می برد از دلم
آنچه برمی چید زنگ سینه ام را زنگ بود
گر نمردم از نشاط دیدنت از من مرنج
با نشاطم خصمی و با جان سختم جنگ بود
پیش ازین چندین «نظیری » شورش و مستی نداشت
تا نبودی جام بی ساقی و می بی رنگ بود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۹ - این که دل نامند چون حرزم حمایل کرده اند
این که دل نامند چون حرزم حمایل کرده اند
هیکلی از اضطراب جسم بسمل کرده اند
از کدامین دودمان تا این دلیل افروختند
چرخ را پروانه فانوس محمل کرده اند
این گل از هر شاخ خودرویی نمی آید به بار
تخم یک جا کشته صد جا آب در گل کرده اند
در خیال قید زلف و خال هرکس ماند ماند
فکر دیگر کن که حل عقده مشکل کرده اند
از قدم تا فرق ناز و نوش و بر ابرو گره
خوان دعوت چیده اند و منع سائل کرده اند
از پی دنیا مشو پویان درین موج سراب
هر نفس نقشی پدید آورده باطل کرده اند
خلق را در هر نفس موت و حیاتی مضمر است
در زلال زندگی زهر هلاهل کرده اند
روی از میدان سربازان بگردان کاهل ذوق
پای کوبان سر نثار راه قاتل کرده اند
ما به چین زلف کشتی بر کنار آورده ایم
عشق دریایی است کش دیدار ساحل کرده اند
گرد خود گردم که بینم در هوای کیستم
ذره ام اما به خورشیدم مقابل کرده اند
عشق را هنگامه امروز از «نظیری » روشنست
هر طرف از گفتگویش گرم محفل کرده اند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۴ - دل نمی دانم کجا، زین آستانم می کشد
دل نمی دانم کجا، زین آستانم می کشد
مرگ می بینم که با هجرام عنانم می کشد
هر سر مو بر تنم دارد خروشی از وداع
هجر پیوند تو از رگ های جانم می کشد
داشتم در سینه پیکان خدنگ کاریی
دست غیرت این زمان از استخوانم می کشد
می کند آسودگی سیری به گرد خاطرم
گریه هم پایی ز چشم خون فشانم می کشد
قصه وارستگی امروز پیش دل گذشت
طرفه حرف ناامیدی از زبانم می کشد
بر سر بازار جانبازان کمان آویختم
دست غیرت بشکنم هرکس کمانم می کشد
می کشم سر از کمند او «نظیری » بعد ازین
گر به صد زنجیر آن نامهربانم می کشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۷ - باده خاص محبت کی به نامحرم رسد
باده خاص محبت کی به نامحرم رسد
محرمان را دوستکانی از قفای هم رسد
وقت عارف شب نکو گردد که در خوابست عام
یک دل بیدار را فیض همه عالم رسد
یافت گر دیوانه یی جاهی تعجب بهر چیست؟
از عجایب های دوران دیو را خاتم رسد
زاد مسکینان به ره بردار کاب زندگی
تا سفال خضر باشد کی به جام جم رسد
بر گل ما ابر اگر هرگز نبارد خرمیم
مزرع نمناک ما را خوشه از شبنم رسد
شکرلله گر خوش و ناخوش به یادش می رسیم
بس همین شادی کزو ما را نصیب غم رسد
هرکجا تن چاک گردید از نمک انباشتم
زخم ما بی باک جانان را کجا مرهم رسد؟
عشرت ساغرپرستان زنده دارد مرده را
سور گردد در سرای ما اگر ماتم رسد
سودی از طاعت فروشی ها «نظیری » برنداشت
هرکه را سرمایه زو باشد کفایت کم رسد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۵ - خونم ار بر خاک ریزی نقض پیمان کی شود
خونم ار بر خاک ریزی نقض پیمان کی شود
خاکم ار زین در برون ریزی پریشان کی شود
گرمی اهل محبت از دم گرم منست
ناله ام تا نشنود بلبل غزلخوان کی شود
شوربختی را چه سازم چاره نتوان ساختن
چون نمک بر ریش آید در نمکدان کی شود
بازوی ما دلخراشان را کمندی لازم است
هرچه دست ما رسد در وی گریبان کی شود
پشت پا زن بر هوس آنگه هوای عشق کن
تا بت خو نشکند کافر، مسلمان کی شود
هیچ کس بر روی بستر کسب جمعیت نکرد
بر سر کو تا نخوابد دل به سامان کی شود
داروی غم گریه مستانه می شد پیش ازین
آن هم از کیفیت افتادست درمان کی شود
بنده نتوان کرد ما آزادگان را جز به مهر
جنس ما بسیار کم یابست ارزان کی شود
تنگدستی چون تو کی یابد «نظیری » قرب دوست
آن چنان نوباوه یی هرگز فراوان کی شود