تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت
دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت
سحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت
پس از مجاهده چون همدم تو می‌گشتم
دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می‌گشت
به آرزوی تو یک قوم کو به کو می‌رفت
به جستجوی تو یک شهر در به در می‌گشت
به طرهٔ تو کسی می‌کشید دست مراد
که هم چو گوی ز چوگان او به سر می‌گشت
شب فراق تو در خون خویش می‌خفتم
ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می‌گشت
غم تو هر چه فزونش به نیشتر می‌زد
ارادت دل صد پاره بیشتر می‌گشت
دهان نوش تو را چون خیال می‌بستم
لعاب در دهنم نشهٔ شکر می‌گشت
شبی که از غم روی تو گریه می‌کردم
تمام روی زمین ز آب دیده تر می‌گشت
فغان که شد سر کویی گذر فروغی را
که هر طرف پدری از پی پسر می‌گشت
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۳۶ - رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت
رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت
نوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت
چرا به سر ننهد هدهد صبا افسر
که وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت
ز عنبرین دم باد سحر توان دانست
که داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت
حکایت غم او من نگفته‌ام تنها
که این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت
فغان که کام مرا تلخ کرد شیرینی
که با لبش نتوان حرف شکرستان گفت
دل شکستهٔ ما را درست نتوان کرد
غم نهفتهٔ او را به غیر نتوان گفت
ز توبه دادن مستان عشق معلوم است
که میر مدرسه تب کرده بود و هذیان گفت
کسی به خلوت جانان رسد به آسانی
که ترک جان به امید حضورش آسان گفت
غلام خاک در خواجهٔ خراباتم
که خدمت همه کس را به قدر امکان گفت
مرید جذبهٔ بی اختیار منصورم
که سر عشق تو را در میان میدان گفت
نظر مپوش ز احوال آن پریشانی
که پیش زلف تو حال دل پریشان گفت
کمال حسن تو را من به راستی گفتم
که حد خوبی گل را هزار دستان گفت
به آفتاب تفاخر سزد فروغی را
که مدح گوهر گیتی فروز سلطان گفت
ستوده ناصر دین شاه، شهریار ملوک
که منشی فلکش قبله‌گاه شاهان گفت
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - مدام ذکر ملک این کلام شیرین باد
مدام ذکر ملک این کلام شیرین باد
که خسرو ملکان شاه ناصرالدین باد
کبوتری که نیاید به زیر پنجهٔ شاه
سرش ز دست قضا پایمال شاهین باد
سمند چرخ که بی‌تازیانه می‌رقصد
پی سواری او زیر زین زرین باد
کفش همیشه به شمشیر جوهرافشان است
سرش هماره به دیهیم گوهر آگین باد
نشیب حضرت او سجده‌گاه خورشید است
فراز رایت او بوسه‌گاه پروین باد
بساط بارگهش چهرهٔ امیران است
چراغ انجمنش دیدهٔ سلاطین باد
غبار رزمگهش بر سر سماوات است
شهاب تیزپرش در دل شیاطین باد
زمانه در صف میدان او به توصیف است
ستاره بر در ایوان او به تحسین باد
جمال او همه روز آفتاب اجلال است
جلال او همه شب آسمان تمکین باد
رخ محب وی از جام باده گلگون است
کنار خصم وی از خون دیده رنگین باد
همه دعای فروغی به دولت شاه است
همیشه ورد زبان فرشته آمین باد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۵۵ - مصوری که تو را چین زلف مشکین داد
مصوری که تو را چین زلف مشکین داد
ز مشک زلف تو ما را سرشک خونین داد
فدای خامهٔ صورت گری توان گشتن
که زیب عارضت از خط عنبرآگین باد
گره‌گشایی کارم کسی تواند کرد
که تار زلف خم اندر تو را چین داد
من از دو زلف پراکندهٔ تو حیرانم
که جمع دل شدگان را چگونه تسکین داد
همان که سکهٔ شاهی به نام حسن تو زد
صلای عشق تو بر عاشقان مسکین داد
ز تلخ کامی فرهاد کی خبر دارد
کسی که بوسه دمادم به لعل شیرین داد
مهی ز مهر می از شیشه ریخت در جامم
که خوشهٔ عرقش گوش مال پروین داد
چنان حبیب خجل شد ز اشک رنگینم
که در حضور رقیبم شراب رنگین داد
کمر به کشتن من نازنین نگاری بست
که خون بهای مرا از کف نگارین داد
ببین چه می‌کشم از دست پاسبان درش
که می‌برم به در شاه ناصرالدین داد
خدیو روی زمین آفتاب دولت و دین
که کمترین خدمش حکم بر سلاطین داد
شکوه افسر و فر و سریر و زینت کاخ
که تخت را قدمش صدهزار تمکین داد
کدام اهل دل امشب دعای شه می‌کرد
که جبرئیل امین را زبان آیین داد
شها برای فروغی همین سعادت بس
که پیش تخت تو بختش لسان تحسین داد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۵۶ - همان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داد
همان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داد
دل مرا به نگاه تو آشنایی داد
پس از شکستن دل کام دادی‌ام آری
به تن درست نباید که مومیایی داد
به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زد
که در دل شب تاریک روشنایی داد
نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهی
که کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد
چه شاهدی تو که زاهد به یک کرشمهٔ تو
متاع تقوی و کالای پارسایی داد
کجا به شاهی کونین سر فرود آرد
کسی که عشق تواش منصب گدایی داد
اگر نه با تو یک پرده‌اش فلک پرورد
پس از برای چه گل بوی بی وفایی داد
چنان ز زلف تو مرغ دلم به دام افتاد
که گر بمیرد نتوانمش رهایی داد
سزای من که دمی خرم از وصال شدم
هزار مرتبه عشق از غم جدایی داد
به صیدگاه محبت دل فروغی را
غزال چشم تو ذوق غزل سرایی داد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۶۱ - نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بندد
نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بندد
که هیچ کس به چنین روی در نمی‌بندد
دلم ز صورت خوب تو پی به معنی برد
که چرخ نقشی ازین خوب تر نمی‌بندد
زمانه زان لب شیرین اگر خبر گردد
به راستی کمر نیشکر نمی‌بندد
به خاک کوی تو شب نیست کاب دیدهٔ من
ره گذرگه باد سحر نمی‌بندد
ز قامت تو چنان پایمال شد طوبی
که تا به روز قیامت کمر نمی‌بندد
کبوتران حرم را به جز تو کافرکیش
پس از هلاک کسی بال و پر نمی‌بندد
جز آن پسر که منش دوست چون پدر دارم
کسی میان پی قتل پدر نمی‌بندد
وفا نمودم و پاداش آن جفا دیدم
که گفت نخل محبت ثمر نمی‌بندد
هزار بار به خون گر کشی فروغی را
ز آستان تو بار سفر نمی‌بندد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
که اعتکاف به سر منزل رضا دارد
مریض شوق کی اندیشهٔ دوا دارد
شهید عشق کجا فکر خون بها دارد
به دور لعل می‌آلود دوست دانستم
که باده این همه کیفیت از کجا دارد
ز خاک میکده در عین بی خودی دیدم
همان خواص که سرچشمهٔ بقا دارد
من و صراحی من بعد ازین و نغمهٔ نی
که هم نشینی صافی‌دلان صفا دارد
سزای آن که زدم لاف عاشقی همه عمر
اگر که تیغ زنندم به فرق جا دارد
حکایت غم جانان بپرس از دل من
که آشنا خبر از حال آشنا دارد
مرا دلی است که از درد عشق رنجور است
ترا لبی است که سرمایهٔ شفا دارد
یکی ز جمع پراکندگان عشق منم
که عقده بر دل از آن جعد مشکسا دارد
یکی ز خیل ستم پیشگان حسن تویی
که نامرادی عشاق را روا دارد
به راه عشق بنازم دل فروغی را
که با وجود جفایت سر وفا دارد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۶۵ - جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد
جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد
که زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد
دریده تا نشود پرده‌ات نمی‌دانی
که حسن پرده‌نشینان پرده در دارد
ز روی و موی بتان می‌توان یقین کردن
که شام اهل محبت ز پی سحر دارد
بهای بوسه او نقد جان دریغ مکن
که این معامله نفع از پی ضرر دارد
گدا چگونه کند سجده آستانی را
که بر زمین سر شاهان تاجور دارد
اسیر بند سواری شدم ز بخت بلند
که در کمند اسیران معتبر دارد
فتاده بر لب میگون شاهدی نظرم
که خون ناحق عشاق در نظر دارد
چسان هوای تو از سر بدر توانم کرد
که با تو هر سر مویم سر دگر دارد
به ملک مهر و وفا کام خشک و چشم‌تر است
وظیفه‌ای که فروغی ز خشک و تر دارد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۶۶ - کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو می‌توان برداشت
نه آه سوختگان در دلت اثر دارد
نه دل از طره خم برخمت توان برکند
نه شام تیره هجران ز پی سحر دارد
ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شد
که فتنه‌های نهانی به زیر سر دارد
هزار نشه فزون دیده‌ام ز هر چشمی
ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد
ز ابروان تو پیوسته می‌تپد دل من
که از مژه به کمان تیر کارگر دارد
حدیث سوختگانت به لاله باید گفت
کز آتش ستمت داغ بر جگر دارد
سری به عالم عشقت قدم تواند زد
که پیش تیغ بلا سینه را سپر دارد
برغم غیر مکش دم به دم فروغی را
که مهرت از همه آفاق بیشتر دارد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد
گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد
ندانم این چه جمال است کان صنم دارد
کسی است صاحب بخت بلند و عمر دراز
که دست بر سر آن زلف خم به خم دارد
حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجب
که جان زنده‌دلی زیر هر قدم دارد
کسی که تکیه زند بر عنایت ساقی
اگر غلط نکنم تکیه‌گاه جم دارد
غلام چشم سیاهی شدم ز دولت عشق
که ناز بر سر شاهان محتشم دارد
تو خود به چشم حقیقت نظر نکردی باز
وگر نه دیر و حرم هر دو یک صنم دارد
جهان ز جنبش مژگان گرفته‌ای آری
جهان بگیرد شاهی که این حشم دارد
دهان تنگ تو تا آمد از عدم به وجود
وجود تنگ دلان حسرت عدم دارد
مگر ز چشم تو دم به گلستان نرگس
که از خمار سحر حالتی دژم دارد
کسی که با سر زلف تو دست پیمان داد
سرش به باد فنا گر رود چه غم دارد
از آن خدنگ تو در دل عزیز و محترم است
که ره به خلوت دل های محترم دارد
فروغی از لب شیرین شکرافشانت
هزار تنگ شکر در نی قلم دارد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۷۱ - کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
بیاض چهره‌اش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کرد
که شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفت
که این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیره‌روزی من چشم روزگار گریست
ندانم آن مه تابان چه در کمان دارد
کشاکش دلم آن زلف مو به مو داند
خوشا دلی که دلارام نکته‌دان دارد
سزد که اهل نظر سینه را نشان سازند
که ترک عشوه گری تیر در کمان دارد
ز سخت جانی آیینه حیرتی دارم
که تاب جلوهٔ آن یار مهربان دارد
مهی ز برج مرادم طلوع کرد امشب
که فخر بر سر خورشید آسمان دارد
ز هر طرف به تظلم نیازمندی چند
رخ نیاز بر آن خاک آستان دارد
من آن حریف عقوبت کش وفا کیشم
که عشق زنده‌ام از بهر امتحان داد
فروغی از غم آن نازنین جوان جان داد
کدام پیر چنین طالع جوان دارد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۸۱ - شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد
خیال دانهٔ خال مهی اسیرم ساخت
که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد
شهید خنجر مژگان شاهدی شده‌ام
که زنده کشتهٔ خود را به زخم دیگر کرد
مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی
که هر چه کرد به من آن دو چشم کافر کرد
به جان رسیده‌ام از دست ساده‌لوحی دل
که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد
سراغی از دل گم گشته دوش می‌کردم
اشارتی به خم طرهٔ معنبر کرد
یکی ز حسرت روی تو چاک بر دل زد
یکی ز دامن کوی تو خاک بر سر کرد
یکی ز یاد قدت سرگذشت طوبی گفت
یکی ز شوق لبت گفتگوی کوثر کرد
یکی رخ تو شباهت به ماه تابان داد
یکی دهان تو نسبت به تنگ شکر کرد
یکی ز خط خوشت خانه را معطر ساخت
یکی ز ماه رخت دیده را منور کرد
گرفت زلف سیه تا رخ تو را گفتم
غلام زنگی شه روم را مسخر کرد
ستوده خسرو بخشنده ناصرالدین شاه
که قطره را کف جودش محیط گوهر کرد
شها ثنای تو در دست قدسیان افتاد
که هر چه بنده نوشتم فرشته از بر کرد
فروغ طبع فروغی گرفت عالم را
که مدح ذات تو را آفتاب دفتر کرد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۰۸ - ز اختران جگرم چند پر شرر ماند
ز اختران جگرم چند پر شرر ماند
خدا کند که نه خاور نه باختر ماند
ز شام گاه قیامت کسی نیندیشد
که در فراق تو یک شام تا سحر ماند
ز سر پرده غیب آن کسی خبردار است
که با حضور تو از خویش بی خبر ماند
دلی که زد به دو زلف تو لاف یک رنگی
چو نافه غرق به خونابهٔ جگر ماند
هزار فتنه ز هر حلقه‌ای برانگیزد
شبی که عقرب زلف تو بر قمر ماند
دلت به سینهٔ سیمین ز سنگ ساخته‌اند
که تیر نالهٔ عشاق بی اثر ماند
چو شام زلف تو سر منزل غریبان است
دل غریب من آن به که در سفر ماند
گر اعتقاد به دامان محشر است تو را
مهل که دامنم از خون دیده که ماند
من از وجود تو غافل نی‌ام در آن غوغا
که بی خبر پدر از حالت پسر ماند
ز نارسایی طومار عمر می‌ترسم
که وصف جعد رسای تو مختصر ماند
فتد به روی تو ای کاش دیده یوسف را
که محو حسن تو در اولین نظر ماند
چه دانه‌ها که نکشتیم در زمین امید
دریغ و درد گر این کشته بی‌ثمر ماند
خواص باده ز آب حیات بیشتر است
علی‌الخصوص که در شیشه بیشتر ماند
از آن شراب مرا کاسه‌ای بده ساقی
که سر نماند و کیفیتش به سر ماند
پرستش صنمی کن که روی روشن او
برای انور گنجور نامور ماند
ستوده خان معیر که در ممالک شاه
به مهر او همه جا گنج معتبر ماند
یگانه گوهر درج شرف حسین علی
که بحر با کف او خالی از گهر ماند
خدا یمین ورا آفریده بهر همین
که زر فشاند و از زر عزیزتر ماند
قدم به خاک فروغی نهد پی درمان
به درد عشق جگر خسته‌ای که در ماند
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - بهل ز صورت خوبت نقاب بردارند
بهل ز صورت خوبت نقاب بردارند
که با وجود تو عشاق نقش دیوارند
چگونه خواری عشق تو را به جان بکشم
که پیش روی تو گل های گلستان خوارند
با خلد خواندمان شیخ شهر و زین غافل
که ساکنان درت از بهشت بیزارند
تو گر به سینه دل سخت آهنین داری
شکستگان تو هم آه آتشین دارند
به سخت‌گیری ایام هیچ کم نشوند
گرفتگان کمندت ز بس که بسیارند
تو شادکامی و شهری مسخر غم عشق
تو مست خوابی و خلقی ز غصه بیدارند
به جز بنفشه نروید ز خاک پاکانی
که از طپانچهٔ عشقت کبودرخسارند
حساب خون من افتاده است با قومی
که خون بی گنهان را به هیچ نشمارند
گناهکار تر از من کسی فروغی نیست
به کیش دولت اگر عاشقان گنه کارند
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند
مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند
عجب خیال خوشی کرده‌ام، خدا بکند
سزای مردم بیگانه را دهم روزی
که روزگار تو را با من آشنا بکند
خبر نمی‌شوی از سوز ما مگر وقتی
که آه سوختگان در دل تو جا بکند
بر آن سرم که جفای تو را به جان بخرم
در این معامله گر عمر من وفا بکند
قبول حضرت صاحب دلان نخواهد شد
اگر به درد تو دل خواهش دوا بکند
پسند خواجه ما هیچ بنده‌ای نشود
که قصد بندگی از بهر مدعا بکند
طریق عاشقی و رسم دلبری این است
که ما وفا بنماییم و او جفا بکند
کمال بندگی و عین خواجگی این است
که ما خطا بنماییم و او عطا بکند
ندانم این دل صدپاره را چه چاره کنم
خدا نکرده اگر تیر او خطا بکند
به یاد زلف و بناگوش او دلم تا چند
شب دراز بنالد، سحر دعا بکند
فروغی از پی آن نازنین غزال برو
که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۷۶ - دلا موافق آن زلف عنبرافشان باش
دلا موافق آن زلف عنبرافشان باش
سیاه روز و سراسیمه و پریشان باش
به معنی ار نتوانی به رنگ یاران شد
برو به عالم صورت، شبیه ایشان باش
بخر به جان گران مایه وصل جانان را
وگرنه تا به ابد مستعد هجران باش
به عمر اگر عملی غیر عشق کردستی
کنون ز کردهٔ بی حاصلت پشیمان باش
مراد اهل دل از دیر و کعبه بیرون است
برون ز دایره کافر و مسلمان باش
غلام عالم ترکیب تا به کی باشی
طلسم را بشکن شاه عالم جان باش
به زیر بار طبیبان شهر نتوان رفت
به درد خو کن و آسوده دل ز درمان باش
نظر به دامن گل چین نمی‌توان کردن
به خار سر کن و فارغ ز سیر بستان باش
نصیب خضر خدا کرد آب حیوان را
بگو سکندر ظلمت دویده حیران باش
به دست خواجه دهند آستین دولت را
تو خواه راضی از این داده، خواه نالان باش
همای طالع اگر سایه بر سرت فکند
پی سجود همایون سریر خاقان باش
ستوده ناصردین شه کش آسمان گوید
همیشه زینت اورنگ و زیب ایوان باش
ستاره تا که بود بر ستاره فرمان ده
زمانه تا که بود در زمانه سلطان باش
فروغی ار به سخن نوبت شهی بزنی
رهین منت شاهنشه سخن دان باش
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۷۸ - دلا مقید آن گیسوان پرچین باش
دلا مقید آن گیسوان پرچین باش
در این دو سلسله خاقان چین و ماچین باش
غلام خواجه عنبرفروش نتوان شد
اسیر حلقهٔ آن چین زلف مشکین باش
چو شاهدان شکرخنده در حدیث آیند
تو در مشاهده آن دهان نوشین باش
اگر به شربت شمشیر او سری داری
حریف ضربت آن بازوان سیمین باش
بده به شیوهٔ فرهاد جان به شیرینی
مرید پستهٔ شکرفشان شیرین باش
شبی ز روی عرقناک او سخن سر کن
پی شکستن بازار ماه و پروین باش
ببین خرابی دوران چرخ مینا رنگ
تو هم خراب ز جام شراب رنگین باش
چرا ز سینه برون رفتی ای کبوتر دل
کنون ز طرهٔ او زیر چنگ شاهین باش
نگار ساده اگر پیکرت به خون بکشد
رهین منت سرپنجهٔ نگارین باش
اگر ز مسکنت اورنگ سلطنت خواهی
بر آستانهٔ سلطان عشق مسکین باش
گر از مقام مقیمان سدره بی‌خبری
مقیم بارگه شاه ناصرالدین باش
ز فر طلعت او آفتاب تابان شو
ز قرب حضرت او آسمان تمکین باش
گهی ز دولت او مستحق احسان شو
گهی ز خدمت او مستعد تحسین باش
شها فروغی شاعر مدیح گستر تست
گهی مراقب مدحت شعار دیرین باش
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۸۸ - نه دست آن که بر آرم دل از چه ذقنش
نه دست آن که بر آرم دل از چه ذقنش
نه تاب آن که بپیچم به عنبرین رسنش
به خون دیده نشانده‌ست گل‌رخی ما را
که گل نشسته به خون از لطافت بدنش
بتی دریده به تن جامهٔ صبوری من
که سر به سر همه جان است زیر پیرهنش
کسی رسانده به لب جان نازنین مرا
که بر لب آمده جان ها ز حسرت دهنش
مهی به روز سیاهم نشاند و می‌خواهم
که روزگار نشاند به روزگار منش
ز انجمن به چمن رو نهاد و می‌ترسم
که آفتی رسد از چشم نرگس چمنش
سحر ز روی خود ای کاش پرده بردارد
که باغبان زند آتش به باغ یاسمنش
سزای قتل ندانم مگر وجودی را
که وقت رفتن او جان نمی‌رود ز تنش
یکی گذشته به صد نامرادی از در او
یکی کشیده به بر، بر مراد خویشتنش
دلم شکست و به یک بوسه‌اش درست نکرد
ببین چه می‌کشم از پستهٔ شکرشکنش
ستاده دوش فروغی به راه ماهوشی
که پادشاه نشاند به صدر انجمنش
ستوده ناصردین شه پناه روی زمین
که آسمان همه جا گوش داده بر سخنش
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۹۱ - چه غنچه‌ها که نپرود باغ نسرینش
چه غنچه‌ها که نپرود باغ نسرینش
چه میوه‌ها که نیاورد سرو سیمینش
چه فتنه‌ها که نینگیخت چشم پرخوابش
چه حلقه‌ها که نیاویخت زلف پرچینش
چه دانه‌ها که نپاشید خال هندویش
چه دام ها که نگسترد خط مشکینش
چه کیسه‌ها که نپرداخت جعد طرارش
چه کاسه‌ها که نپیمود لعل نوشینش
چه صیدها که نشد کشته در کمینگاهش
چه تیغ‌ها که نزد پنجهٔ نگارینش
چه قلب‌ها که نیارزد لشکر نازش
چه سینه‌ها که نفرسود خنجر کینش
چه پنجه‌ها که نپیچد زور بازویش
چه کشته‌ها که نینداخت دست رنگینش
چه کلبه‌ها که نیفروخت ماه تابانش
چه خوشه‌ها که نیندوخت عقد پروینش
چه شرم ها که نکرد آفتاب از رویش
چه رشک ها که نبرد آسمان ز تمکینش
چه جامه‌ها که نپوشید قد دلکش او
که در کنار کشد شاه ناصرالدینش
خدیو مملکت آرا خدایگان ملوک
که کرده بار خدا قبلهٔ سلاطینش
سر ملوک عجم مالک ممالک جم
که مهر خیره شد از تاج گوهر آگینش
ابوالفوارس ببرافکن هژبرشکن
که رفته خنگ فلک زیر زین زرینش
ابوالمظفر غازی سوار تیغ‌گذار
که خون خصم گذر کرده از سر زینش
یکی رسول فرستد ز خطهٔ رومش
یکی سلام رساند ز ساحت چینش
صفات ذات ورا شرح کی توانم داد
اگر که وصف کنم صدهزار چندینش
گدا چگونه کند مدح پادشاهی را
که خسروان همه جا کرده‌اند تحسینش
فروغی از لب نوشین او مگر دم زد
که شهره در همه شهر است شعر شیرینش
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۹۵ - خوش آن که باده بنوشد به روی چون ماهش
خوش آن که باده بنوشد به روی چون ماهش
پس از پیاله ببوسد دهان دل خواهش
به چشم عشوه‌گرش یارب آفتی مرساد
که خوش دلم ز نظرهای گاه و بی گاهش
اسیر گشته دلم رد چه زنخدانی
که یوسف دل جمعی فتاده در چاهش
من از کدورت صاحب دلی خبردارم
که چرخ از آن سر کو می‌برد به اکراهش
نه حد آن که دهم بوسه بر کف پایش
نه جای آن که نشینم به خاک درگاهش
نه بخت آن که نشانم به صدر ایوانش
نه دست آن که زنم خیمه بر سر راهش
گذشت باد سحر بر کمند مشکینش
ولی ز حال اسیران نکرد آگاهش
برای عاشق بیچاره هیچ کار ندید
فغان شامگه و گریه سحرگاهش
کسی که دوش بدان در به خاکساری رفت
کنون بیا به تماشای حشمت و جاهش
کلاه سروقدان بس که سر بلندی کرد
به حکم شاه جهان کرده‌اند کوتاهش
شکوه کرسی افلاک شاه ناصردین
که خوانده خسرو سیارگان شهنشاهش
گرفت آتش عشق آن چنان فروغی را
که سوخت خانه عالم ز شعلهٔ آهش