تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸ - دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را
دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را
مرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را
درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم بلبل
نه جغدم کو به هر ویرانه خوش کرد آشیانی را!
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانم
که با خود مهربان سازم دل نامهربانی را
بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشب
که ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماند
که فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را!
توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛
که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟!
نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینم
شبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را
مرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را
درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم بلبل
نه جغدم کو به هر ویرانه خوش کرد آشیانی را!
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانم
که با خود مهربان سازم دل نامهربانی را
بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشب
که ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماند
که فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را!
توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛
که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟!
نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینم
شبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۳ - سر آمد روز هجر و با توام لب بر لب است امشب
سر آمد روز هجر و با توام لب بر لب است امشب
شبی کز عمر بتوانش شمردن، امشب است امشب
طلوع صبح، از آن چاک گریبان می دهد یادم
نگاهم ز اول شب تا سحر، بر کوکب است امشب!
به یا رب گفتنم، بس شب سر آمد در تمنایت
اگر آمد به دستم دامنت، ز آن یا رب است امشب!
به خلوت مانده تنها یار و بزم از دشمنان خالی
اگر باشد زبانی، وقت عرض مطلب است امشب!
شب مرگ است آذر، گر نگویم درد دل با او
نخواهد بود دیگر فرصت حرف، امشب است امشب
شبی کز عمر بتوانش شمردن، امشب است امشب
طلوع صبح، از آن چاک گریبان می دهد یادم
نگاهم ز اول شب تا سحر، بر کوکب است امشب!
به یا رب گفتنم، بس شب سر آمد در تمنایت
اگر آمد به دستم دامنت، ز آن یا رب است امشب!
به خلوت مانده تنها یار و بزم از دشمنان خالی
اگر باشد زبانی، وقت عرض مطلب است امشب!
شب مرگ است آذر، گر نگویم درد دل با او
نخواهد بود دیگر فرصت حرف، امشب است امشب
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۴ - از آن لب شکوه ام بسیار و هر شب
از آن لب شکوه ام بسیار و هر شب
به لب میآرم و می نگرم لب
شب آدینه، بر مستان چنان است
که روز شنبه بر طفلان مکتب
به یا رب یا رب افتاده است کارم
از این یا رب نگاهش دار یا رب
طبیبم، فکر درمان داشت، گفتم:
چرا داری ز تدبیرم معذب؟!
ز جور یاد می نالم، نه از درد
ز داغ هجر می سوزم، نه از تب
زماه خود، چو بینم مهربانی
نمی نالم ز بی مهری کوکب
به دستی نار پستان دارم آذر
به دیگر دست خواهم سیب غبغب
به لب میآرم و می نگرم لب
شب آدینه، بر مستان چنان است
که روز شنبه بر طفلان مکتب
به یا رب یا رب افتاده است کارم
از این یا رب نگاهش دار یا رب
طبیبم، فکر درمان داشت، گفتم:
چرا داری ز تدبیرم معذب؟!
ز جور یاد می نالم، نه از درد
ز داغ هجر می سوزم، نه از تب
زماه خود، چو بینم مهربانی
نمی نالم ز بی مهری کوکب
به دستی نار پستان دارم آذر
به دیگر دست خواهم سیب غبغب
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۸ - گلی و بلبلی تا در چمن هست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۲ - کسی را چون به بیدادت شکی نیست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۴۶ - حیات جاودان بخشد به عاشق لعل خندانت
حیات جاودان بخشد به عاشق لعل خندانت
بود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت
نباشی گر تو شمع تربت ما نیست دلسوزی؛
که افروزد چراغی بر سر خاک شهیدانت!
نمیدانی چرا شد چاک تا دامن گریبانم؟!
مگر روزی به دست چون خودی افتد گریبانت!
از آن هر دم به چاک سینه ی اهل وفا خندی
که تا ریزد نمک بر زخم دلها از نمکدانت
به حشر از کشتن آذر، مکن انکار میترسم
خجل گردی چو بیرون آورد از سینه پیکانت
بود سرچشمه ی آب بقا چاک زنخدانت
نباشی گر تو شمع تربت ما نیست دلسوزی؛
که افروزد چراغی بر سر خاک شهیدانت!
نمیدانی چرا شد چاک تا دامن گریبانم؟!
مگر روزی به دست چون خودی افتد گریبانت!
از آن هر دم به چاک سینه ی اهل وفا خندی
که تا ریزد نمک بر زخم دلها از نمکدانت
به حشر از کشتن آذر، مکن انکار میترسم
خجل گردی چو بیرون آورد از سینه پیکانت
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۰ - نهم بر خاک پهلو شب، باین امید در کویت
نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویت
که ننشیند کسی از هم نشینان روز پهلویت
فغان، کامشب که دارم راه در بزم تو، از غیرت
به سوی غیر باید بنگرم، تا ننگرد سویت!
در این گلشن، که هر مرغی گلی جوید، من آن مرغم
که بینم روی هر گل، آیدم یاد از گل رویت
نیم آزرده از برگشتن کویت، اگر بینم
که جز من دیگری آزرده بر میگردد از کویت
به افسونت زبان بستم، به بزم غیر و میترسم؛
که باشد با کسی در گفتگو چشم سخن گویت
پس از رنجش، به سویت میکشد هر دم دلم، اما
به دامن میکشم پا، میکنم چون یاد از خویت!
کشی چون تیغ کین، از شوق جان دادن مرا خوشتر؛
که از قتلم خدا ناکرده گردد رنجه بازویت
در آن مجلس نداند تا کسی احوال من، باید
که بینم یک نظر سوی رقیبان، یک نظر سویت
ز لطفت تا شود قطع امید غیر یکباره
به کویت هر سحر شب نالد آذر چون سگ کویت
که ننشیند کسی از هم نشینان روز پهلویت
فغان، کامشب که دارم راه در بزم تو، از غیرت
به سوی غیر باید بنگرم، تا ننگرد سویت!
در این گلشن، که هر مرغی گلی جوید، من آن مرغم
که بینم روی هر گل، آیدم یاد از گل رویت
نیم آزرده از برگشتن کویت، اگر بینم
که جز من دیگری آزرده بر میگردد از کویت
به افسونت زبان بستم، به بزم غیر و میترسم؛
که باشد با کسی در گفتگو چشم سخن گویت
پس از رنجش، به سویت میکشد هر دم دلم، اما
به دامن میکشم پا، میکنم چون یاد از خویت!
کشی چون تیغ کین، از شوق جان دادن مرا خوشتر؛
که از قتلم خدا ناکرده گردد رنجه بازویت
در آن مجلس نداند تا کسی احوال من، باید
که بینم یک نظر سوی رقیبان، یک نظر سویت
ز لطفت تا شود قطع امید غیر یکباره
به کویت هر سحر شب نالد آذر چون سگ کویت
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۵۳ - دلم، تاب تغافل، طاقت آزار هم دارد
دلم، تاب تغافل، طاقت آزار هم دارد
ننالد زیر تیغت، صبر این مقدار هم دارد
ز حرف دوستی افتادم از چشمش، عجب دارم
که این رنجش که از من غیر دارد، یار هم دارد!
دل از آه طبیبم شاد شد، کش سوخت بر من دل؛
ندانستم که غیر از من دگر بیمار هم دارد
برآمد گل، نخواهم شد ز باغ ای باغبان گیرم
درش بستی، نه آخر رخنهی دیوار هم دارد؟!
بر آن در، غیر را یک بار دیدم، مُردم از غیرت
ندانستم نهان از من به خلوت یار هم دارد
دلم را برد و آمد تیغ بر کف باز پنداری
که جز دل بردن آن بیرحم دیگر کار هم دارد
ز من رنجید اگر نازک دلش آذر! ازو هرگز
نمیرنجم، چو دانم رنجش از اغیار هم دارد
ننالد زیر تیغت، صبر این مقدار هم دارد
ز حرف دوستی افتادم از چشمش، عجب دارم
که این رنجش که از من غیر دارد، یار هم دارد!
دل از آه طبیبم شاد شد، کش سوخت بر من دل؛
ندانستم که غیر از من دگر بیمار هم دارد
برآمد گل، نخواهم شد ز باغ ای باغبان گیرم
درش بستی، نه آخر رخنهی دیوار هم دارد؟!
بر آن در، غیر را یک بار دیدم، مُردم از غیرت
ندانستم نهان از من به خلوت یار هم دارد
دلم را برد و آمد تیغ بر کف باز پنداری
که جز دل بردن آن بیرحم دیگر کار هم دارد
ز من رنجید اگر نازک دلش آذر! ازو هرگز
نمیرنجم، چو دانم رنجش از اغیار هم دارد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۷ - چو رویت، لاله ی رنگین نباشد
چو رویت، لاله ی رنگین نباشد
چو مویت، نافه ای در چین نباشد
مهی و، مه باین پرتو ندیدم؛
شهی و، شه باین تمکین نباشد!
غزالی کو چرد در خاک کویت
عجب گر ناف او مشکین نباشد؟!
به مسکینان گرت بخشایشی هست
به مسکینی من، مسکین نباشد!
شکر چون از لب شیرین فشانی
دل خسرو، سوی شیرین نباشد!
مسلمانی، در ایام تو کافر
ندیدم کش خلل در دین نباشد
چرا با دشمنانت مهربانی است
اگر با دوستانت کین نباشد؟!
شب مرگم، چو در بالین تو باشی
مرا گو شمع بر بالین نباشد
دعایت چون کند آذر، کسی نیست
که او را بر زبان آمین نباشد
چو مویت، نافه ای در چین نباشد
مهی و، مه باین پرتو ندیدم؛
شهی و، شه باین تمکین نباشد!
غزالی کو چرد در خاک کویت
عجب گر ناف او مشکین نباشد؟!
به مسکینان گرت بخشایشی هست
به مسکینی من، مسکین نباشد!
شکر چون از لب شیرین فشانی
دل خسرو، سوی شیرین نباشد!
مسلمانی، در ایام تو کافر
ندیدم کش خلل در دین نباشد
چرا با دشمنانت مهربانی است
اگر با دوستانت کین نباشد؟!
شب مرگم، چو در بالین تو باشی
مرا گو شمع بر بالین نباشد
دعایت چون کند آذر، کسی نیست
که او را بر زبان آمین نباشد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷۴ - پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمیماند
پس از کشتن، نه بر سر قاتلم از کین نمیماند
چو میرد کس، طبیبش بر سر بالین نمیماند!
ز خسرو تلخ شد فرهاد را چون کام، دانستم
که شیرین کام خسرو نیز از شیرین نمیماند
بروی من که بودم باغبان، دربستی و غافل
که در باغت گل از بسیاری گلچین نمیماند
خطر دارد دل و دین هر دو در عشق تو؛ میدانم
مرا گر دل نماند امروز، فردا دین نمیماند
دو روزی گر ز من رنجد سگ کویت، نیم غمگین
که هرگز دوستان را در دل از هم کین نمیماند
شب هجرت ندارم دوستی بر سر چو بیماری
که روز مرگ، هیچش دوست بر بالین نمیماند
چو میرد کس، طبیبش بر سر بالین نمیماند!
ز خسرو تلخ شد فرهاد را چون کام، دانستم
که شیرین کام خسرو نیز از شیرین نمیماند
بروی من که بودم باغبان، دربستی و غافل
که در باغت گل از بسیاری گلچین نمیماند
خطر دارد دل و دین هر دو در عشق تو؛ میدانم
مرا گر دل نماند امروز، فردا دین نمیماند
دو روزی گر ز من رنجد سگ کویت، نیم غمگین
که هرگز دوستان را در دل از هم کین نمیماند
شب هجرت ندارم دوستی بر سر چو بیماری
که روز مرگ، هیچش دوست بر بالین نمیماند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹۱ - کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند
کسی کز رشک نتواند که روزی با منت بیند
چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!
شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر
نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند
چه میپرسی زمن، کز دوست ای همدم چها دیدی؟!
الهی آنچه من از دوست دیدم، دشمنت بیند!
ندارد دیده هر دم تاب دیدارت، مگر گاهی
چو ماه از گوشه ی بام و، چو مهر از روزنت بیند!
به تن پیراهن صبرم قبا شد، دیده ام تا کی
چو گل با هر خس و خاری بیک پیراهنت بیند؟!
هزارت بلبل خوش نغمه هست و، آذر از غیرت
نمیخواهد بجز خود بلبلی در گلشنت بیند
چه خواهد کرد اگر شب دست من در گردنت بیند؟!
شهید عشق، وقتی دامنت گیرد، که در محشر
نشانی جز نشان خون خود بر دامنت بیند
چه میپرسی زمن، کز دوست ای همدم چها دیدی؟!
الهی آنچه من از دوست دیدم، دشمنت بیند!
ندارد دیده هر دم تاب دیدارت، مگر گاهی
چو ماه از گوشه ی بام و، چو مهر از روزنت بیند!
به تن پیراهن صبرم قبا شد، دیده ام تا کی
چو گل با هر خس و خاری بیک پیراهنت بیند؟!
هزارت بلبل خوش نغمه هست و، آذر از غیرت
نمیخواهد بجز خود بلبلی در گلشنت بیند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹۵ - بحسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود
بحسرت مردم و، آخر ندیدم روی یار خود
سزای من که از اول نکردم فکر کار خود
رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او
نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود
غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛
که پنهان میکنم از خلق راز آشکار خود
نگویم وعده ی وصل تو با خود، تا سپارم جان؛
که ترسم روز محشر نیز باشم شرمسار خود
بحسرت مردم و آذر ندیدم روی یار خود
کنون مانده است کار من، که او کرده است کار خود
سزای من که از اول نکردم فکر کار خود
رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او
نه از بیم است، میخواهد ببیند اعتبار خود
غم عشقت نمیگویم بمردم، ساده لوحی بین؛
که پنهان میکنم از خلق راز آشکار خود
نگویم وعده ی وصل تو با خود، تا سپارم جان؛
که ترسم روز محشر نیز باشم شرمسار خود
بحسرت مردم و آذر ندیدم روی یار خود
کنون مانده است کار من، که او کرده است کار خود
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - وفادارا، وفای من نگهدار؛
وفادارا، وفای من نگهدار؛
مرا کشتی، عزای من نگهدار
مرا خونریز و دست از کشتن غیر
برسم خونبهای من نگهدار
تهی سازی چو ترکش بر اسیران
خدنگی از برای من نگهدار
دلا، رفتن مرا زان محال است
وگر مردم، تو جای من نگهدار!
ز هجر او مرا، ز آه من او را؛
نگهدار ای خدای من نگهدار
بهجر من، بوصل دشمن ای دوست
مشو راضی، رضای من نگهدار
بپای خود بکویت آمد آذر
دگر دست از جفای من نگهدار!
مرا کشتی، عزای من نگهدار
مرا خونریز و دست از کشتن غیر
برسم خونبهای من نگهدار
تهی سازی چو ترکش بر اسیران
خدنگی از برای من نگهدار
دلا، رفتن مرا زان محال است
وگر مردم، تو جای من نگهدار!
ز هجر او مرا، ز آه من او را؛
نگهدار ای خدای من نگهدار
بهجر من، بوصل دشمن ای دوست
مشو راضی، رضای من نگهدار
بپای خود بکویت آمد آذر
دگر دست از جفای من نگهدار!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛
دلم، از بیکسی مینالد و، کس نیست دمسازش؛
چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم آوازش!
همانا، نامه ی قتل مرا آورده از کویی
که خون میریزد از بال کبوتر وقت پروازش
بر آن در شب ز غوغای سگان بودم باین خوشدل
که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش
بظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافل
که پنهان خون مردم میخورد چشم فسون سازش
چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم آوازش!
همانا، نامه ی قتل مرا آورده از کویی
که خون میریزد از بال کبوتر وقت پروازش
بر آن در شب ز غوغای سگان بودم باین خوشدل
که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش
بظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافل
که پنهان خون مردم میخورد چشم فسون سازش
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامش
به من باد صبا در پرده گوید کاش پیغامش
که از غیرت دهم جان بشنوم از غیر چون نامش
خدا را ای رقیب امشب ز افسونی که میدانی
بگو شاید بخوانم تا کنم با خویشتن رامش
من از شوق گرفتاری گشودم بال و پر همدم
تو پنداری که میخواهی رهایی یابم از دامش
ره عشقی که من در پیش دارم نیست پایانش
که گمگشته است در هر گام خضری در بیابانش
به گردن گیرم از وی روز محشر خون خلقی را
که ترسم دست غیری آشنا گردد به دامانش
که از غیرت دهم جان بشنوم از غیر چون نامش
خدا را ای رقیب امشب ز افسونی که میدانی
بگو شاید بخوانم تا کنم با خویشتن رامش
من از شوق گرفتاری گشودم بال و پر همدم
تو پنداری که میخواهی رهایی یابم از دامش
ره عشقی که من در پیش دارم نیست پایانش
که گمگشته است در هر گام خضری در بیابانش
به گردن گیرم از وی روز محشر خون خلقی را
که ترسم دست غیری آشنا گردد به دامانش
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم
اگر نه احتراز از شادی اغیار میکردم
بهر کس میرسیدم، شکوه یی از یار میکردم
ز من، بیرحمیت کس نشنود؛ چون پیش ازین مردم
تو را بیرحم میگفتند و، من انکار میکردم!
به امیدی، که فردا پیش او گویند حال من
بآه و ناله دوش احباب را بیدار میکردم
خوشا روزی که چاک سینه ی اهل محبت را
چو میدیدم، خیال رخنه ی دیوار میکردم
اگر طبعش ز من آزرده شد، آذر سزای من
چرا در بزم او، بدگویی اغیار میکردم؟!
بهر کس میرسیدم، شکوه یی از یار میکردم
ز من، بیرحمیت کس نشنود؛ چون پیش ازین مردم
تو را بیرحم میگفتند و، من انکار میکردم!
به امیدی، که فردا پیش او گویند حال من
بآه و ناله دوش احباب را بیدار میکردم
خوشا روزی که چاک سینه ی اهل محبت را
چو میدیدم، خیال رخنه ی دیوار میکردم
اگر طبعش ز من آزرده شد، آذر سزای من
چرا در بزم او، بدگویی اغیار میکردم؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - نمیگویم نمیکردی اگر شادم چه میکردم؟!
نمیگویم نمیکردی اگر شادم چه میکردم؟!
بغم خود را، اگر عادت نمیدادم چه میکردم؟!
بجز من، نیستش صیدی بدام و، این بود حالم؛
اگر صید دگر میداشت صیادم چه میکردم؟!
شدی از ناله ام دلتنگ و، گفتی: سازم آزادش
نمیدانم که میکردی گر آزادم چه میکردم؟!
ز اول تاب بیدادم نبود، آخر نمیدانم
نمیدادی اگر عادت به بیدادم چه میکردم؟!
بکویش ماند و نامد با همه یاری ز من یادش
بجز دل قاصدی گر میفرستادم چه میکردم؟!
بکویش بس زدم فریاد، تأثیری نکرد آیا
گرش در دل اثر میکرد چه میکردم؟!
ندارم شکوه از وی، رفتم آذر گر چه از یادش
طفیل دیگران میکرد اگر یادم چه میکردم؟!
بغم خود را، اگر عادت نمیدادم چه میکردم؟!
بجز من، نیستش صیدی بدام و، این بود حالم؛
اگر صید دگر میداشت صیادم چه میکردم؟!
شدی از ناله ام دلتنگ و، گفتی: سازم آزادش
نمیدانم که میکردی گر آزادم چه میکردم؟!
ز اول تاب بیدادم نبود، آخر نمیدانم
نمیدادی اگر عادت به بیدادم چه میکردم؟!
بکویش ماند و نامد با همه یاری ز من یادش
بجز دل قاصدی گر میفرستادم چه میکردم؟!
بکویش بس زدم فریاد، تأثیری نکرد آیا
گرش در دل اثر میکرد چه میکردم؟!
ندارم شکوه از وی، رفتم آذر گر چه از یادش
طفیل دیگران میکرد اگر یادم چه میکردم؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - در آن ساعت که بگرد تو ای خود کام میگردم
در آن ساعت که بگرد تو ای خود کام میگردم
دعا میگویم و، آماده دشنام میگردم!
کجا تاب شنیدن داری از قاصد پیامی را
که من از گفتنش بی صبر و بی آرام میگردم؟!
نمی آید اجل سوی من و، میگوید این: مسکین
ز درد هجر خواهد مرد و، من بدنام میگردم
ندارد احتیاج دام، صیادی که من دارم؛
من آن صیدم، که چون صیاد بینم، رام میگردم
بشوق گل پریدم ز آشیان، آذر ندانستم
که زود از بی پرو بالی، اسیر دام میگردم
دعا میگویم و، آماده دشنام میگردم!
کجا تاب شنیدن داری از قاصد پیامی را
که من از گفتنش بی صبر و بی آرام میگردم؟!
نمی آید اجل سوی من و، میگوید این: مسکین
ز درد هجر خواهد مرد و، من بدنام میگردم
ندارد احتیاج دام، صیادی که من دارم؛
من آن صیدم، که چون صیاد بینم، رام میگردم
بشوق گل پریدم ز آشیان، آذر ندانستم
که زود از بی پرو بالی، اسیر دام میگردم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - نیم غمگین، ولی خود را غمین از بهر آن دارم؛
نیم غمگین، ولی خود را غمین از بهر آن دارم؛
که تا ذوق غم عشق تو، از مردم نهان دارم
سرت گردم، بکش تیغ از میان و، جانفشانی بین؛
نمردم این قدر هم، بازتاب امتحان دارم!
کدامین دل ز آهم نرم گردد؟! ساده لوحی بین؛
که یک ناوک بزه مانده و قصد صدنشان دارم
مرا چند ای فلک از کوی او آواره میسازی
بمحشر نیستم لال، این قدر آخر زبان دارم
چو بیخود گفتگویی سر کنم، آذر مرنج از من؛
که چون دیوانگان با خود، حدیثی در میان دارم
که تا ذوق غم عشق تو، از مردم نهان دارم
سرت گردم، بکش تیغ از میان و، جانفشانی بین؛
نمردم این قدر هم، بازتاب امتحان دارم!
کدامین دل ز آهم نرم گردد؟! ساده لوحی بین؛
که یک ناوک بزه مانده و قصد صدنشان دارم
مرا چند ای فلک از کوی او آواره میسازی
بمحشر نیستم لال، این قدر آخر زبان دارم
چو بیخود گفتگویی سر کنم، آذر مرنج از من؛
که چون دیوانگان با خود، حدیثی در میان دارم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - غمین، چند از برت با چشم خون آلود برخیزم؟!
غمین، چند از برت با چشم خون آلود برخیزم؟!
رها کن، تا جمالت بینم و خشنود برخیزم!
نشانده بر درت ناخوانده شوقم، تا چه فرمایی؟
اگر مقبول بنشینم، وگر مردود برخیزم؟!
پس از دیری نشستم دوش، چون در گوشه یی سرمست
نشاندی غیر را پهلوی من، تا زود برخیزم
چو در بزمت نشستم، مضطرب گشتی، سرت گردم
اگر از رفتنم دل خواهدت آسود برخیزم!
زدی از دیدن بیگانگان، صد طعنه بر دربان
مرادت زین سخن، گر رفتن من بود برخیزم!
ز یار امیدوار، از آسمانم بدگمان یا رب؛
نشاند تا کجا چون ز آستان فرمود برخیزم!
چو در مجلس نشینم، تا نرنجد غیر ازو؛ پنهان
نوید خلوت خاصم دهد، تا زود برخیزم!
ز رشک غیر، در بزمش کشم تا چند آه آذر؟!
نشد تا تیره در چشمم جهان زین دود برخیزم!!
رها کن، تا جمالت بینم و خشنود برخیزم!
نشانده بر درت ناخوانده شوقم، تا چه فرمایی؟
اگر مقبول بنشینم، وگر مردود برخیزم؟!
پس از دیری نشستم دوش، چون در گوشه یی سرمست
نشاندی غیر را پهلوی من، تا زود برخیزم
چو در بزمت نشستم، مضطرب گشتی، سرت گردم
اگر از رفتنم دل خواهدت آسود برخیزم!
زدی از دیدن بیگانگان، صد طعنه بر دربان
مرادت زین سخن، گر رفتن من بود برخیزم!
ز یار امیدوار، از آسمانم بدگمان یا رب؛
نشاند تا کجا چون ز آستان فرمود برخیزم!
چو در مجلس نشینم، تا نرنجد غیر ازو؛ پنهان
نوید خلوت خاصم دهد، تا زود برخیزم!
ز رشک غیر، در بزمش کشم تا چند آه آذر؟!
نشد تا تیره در چشمم جهان زین دود برخیزم!!