تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰ - ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را
ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را
ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را
حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانند
به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را
نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخی
نمی بینم ز جنس هیچ خرمن دانه خود را
ز شوق آن که طبل رحلتی ناگاه بنوازند
همیشه رخت بر درگاه دارم خانه خود را
عزیزان دیده از خاکسترم سازند نورانی
تو شمع بزم خلوت می کنی پروانه خود را
به آیات زبور و نغمه داوود نفروشم
بیان دردناک و نعره مستانه خود را
«نظیری » قصه فرهاد و خسرو داستانی شد
کنون من هم کتابی می کنم افسانه خود را
ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را
حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانند
به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را
نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخی
نمی بینم ز جنس هیچ خرمن دانه خود را
ز شوق آن که طبل رحلتی ناگاه بنوازند
همیشه رخت بر درگاه دارم خانه خود را
عزیزان دیده از خاکسترم سازند نورانی
تو شمع بزم خلوت می کنی پروانه خود را
به آیات زبور و نغمه داوود نفروشم
بیان دردناک و نعره مستانه خود را
«نظیری » قصه فرهاد و خسرو داستانی شد
کنون من هم کتابی می کنم افسانه خود را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۷ - به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی را
به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی را
عطا کن لذت طعم حقیقت عشق بازی را
عزیزان را فدا کردم سر و سامان هبا کردم
نیرزم گوشه چشمی بنازم بی نیازی را
عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک زیبا
چه داند مرد صحرایی طریق کارسازی را
کسی تفسیر رمز عاشق و معشوق کی داند
به جز مکی نمی داند لغت های حجازی را
همه سرمایه اقرار و ایمان بود رخسارت
فغان از خال هندویت که کافر کرد غازی را
گرسنه باز شاهنشاه و ما صیاد بی طالع
دل کبکی نثار آریم خوی شاهبازی را
صبوح و روح برهم خورد چون بانگ صلات آمد
به زیر آرید از طاق این کهن دلق نمازی را
گر از یک ره نماید روی از صد ره درون آید
«نظیری » چاره چون سازد فریب ترکتازی را
عطا کن لذت طعم حقیقت عشق بازی را
عزیزان را فدا کردم سر و سامان هبا کردم
نیرزم گوشه چشمی بنازم بی نیازی را
عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک زیبا
چه داند مرد صحرایی طریق کارسازی را
کسی تفسیر رمز عاشق و معشوق کی داند
به جز مکی نمی داند لغت های حجازی را
همه سرمایه اقرار و ایمان بود رخسارت
فغان از خال هندویت که کافر کرد غازی را
گرسنه باز شاهنشاه و ما صیاد بی طالع
دل کبکی نثار آریم خوی شاهبازی را
صبوح و روح برهم خورد چون بانگ صلات آمد
به زیر آرید از طاق این کهن دلق نمازی را
گر از یک ره نماید روی از صد ره درون آید
«نظیری » چاره چون سازد فریب ترکتازی را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۸ - کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را
کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را
به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را
سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد
که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را
به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است
پس از عمری گذر افتاده بر ما کاروانی را
کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عامی است
نخواند تا ز جزو آشنایی داستانی را
به افسون موم از آهن کردن آسان تر از آن باشد
که از کین بر سر مهر آوری نامهربانی را
به عشاق اشک گرم و روی زرد از بهر آن دادند
کز استغنا فرود آرند مستغنی جوانی را
اگر از خار خار بی وفایی های گل نبود
سحرگه عندلیبی برنخیزد گلستانی را
دلا سیلاب خون را از شکاف سینه بیرون کن
که امشب سوده ام بر دیده خاک آستانی را
نمی دانم «نظیری » کیست چون می آمدم زان کوی
به حال مرگ دیدم، بر سر ره ناتوانی را
به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را
سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد
که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را
به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است
پس از عمری گذر افتاده بر ما کاروانی را
کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عامی است
نخواند تا ز جزو آشنایی داستانی را
به افسون موم از آهن کردن آسان تر از آن باشد
که از کین بر سر مهر آوری نامهربانی را
به عشاق اشک گرم و روی زرد از بهر آن دادند
کز استغنا فرود آرند مستغنی جوانی را
اگر از خار خار بی وفایی های گل نبود
سحرگه عندلیبی برنخیزد گلستانی را
دلا سیلاب خون را از شکاف سینه بیرون کن
که امشب سوده ام بر دیده خاک آستانی را
نمی دانم «نظیری » کیست چون می آمدم زان کوی
به حال مرگ دیدم، بر سر ره ناتوانی را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۵ - میم در جام و ماهم تا سحر بر روزنست امشب
میم در جام و ماهم تا سحر بر روزنست امشب
دو دستم تا به وقت صبح طوق گردنست امشب
دو چشمم حجله آیین بسته اند از گریه شادی
درو بام از چراغان سرشکم روشنست امشب
شماری تا سحر، دستم به زلف درهمی دارد
گریبانم گریبانست و دامن دامنست امشب
همه شب بر لب و رخسار و گیسو می زنم بوسه
گل و نسرین و سنبل را صبا در خرمنست امشب
مغنی می گساری می کند ساقی نوا سازی
ازین شادی که در بزم حسودان شیونست امشب
به دل طرح وصال جاودانی نقش می بندم
گرم خود دوست می آید به خلوت دشمنست امشب
به اقبال محبت شاهد و می در نظر دارم
نه من با بخت خویشم نی «نظیری » با منست امشب
دو دستم تا به وقت صبح طوق گردنست امشب
دو چشمم حجله آیین بسته اند از گریه شادی
درو بام از چراغان سرشکم روشنست امشب
شماری تا سحر، دستم به زلف درهمی دارد
گریبانم گریبانست و دامن دامنست امشب
همه شب بر لب و رخسار و گیسو می زنم بوسه
گل و نسرین و سنبل را صبا در خرمنست امشب
مغنی می گساری می کند ساقی نوا سازی
ازین شادی که در بزم حسودان شیونست امشب
به دل طرح وصال جاودانی نقش می بندم
گرم خود دوست می آید به خلوت دشمنست امشب
به اقبال محبت شاهد و می در نظر دارم
نه من با بخت خویشم نی «نظیری » با منست امشب
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۹ - دلی دارم که طاقت کار او نیست
دلی دارم که طاقت کار او نیست
تحمل غیر عیب و عار او نیست
دلی دارم که قلزم های مواج
حریف آه آتش بار او نیست
دل سختم به راحت می ستیزد
فلک را دست بر آزار او نیست
نشاط عندلیب از بوی و رنگست
نوای ما ز موسیقار او نیست
کجا صنعان کجا بغداد مستان؟
انا الحق گو سری بر دار او نیست
کجا باشد به بند و قید دستار؟
سر مجنون، که جز سربار او نیست
مریض عشق را مردن علاجست
دوای درد در بازار او نیست
سر مرغی نپرد در کمینگاه
که آب و دانه در منقار او نیست
زبان بازی کند سوسن از آنست
که آب شرم در رخسار او نیست
به این شد کعبه از کوی تو ممتاز
که رشکی بر در و دیوار او نیست
«نظیری » این عبیر از عشق سازد
کدامین عطر کز گلزار او نیست
تحمل غیر عیب و عار او نیست
دلی دارم که قلزم های مواج
حریف آه آتش بار او نیست
دل سختم به راحت می ستیزد
فلک را دست بر آزار او نیست
نشاط عندلیب از بوی و رنگست
نوای ما ز موسیقار او نیست
کجا صنعان کجا بغداد مستان؟
انا الحق گو سری بر دار او نیست
کجا باشد به بند و قید دستار؟
سر مجنون، که جز سربار او نیست
مریض عشق را مردن علاجست
دوای درد در بازار او نیست
سر مرغی نپرد در کمینگاه
که آب و دانه در منقار او نیست
زبان بازی کند سوسن از آنست
که آب شرم در رخسار او نیست
به این شد کعبه از کوی تو ممتاز
که رشکی بر در و دیوار او نیست
«نظیری » این عبیر از عشق سازد
کدامین عطر کز گلزار او نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۶ - هوس پروانه است اما به گرد دود می گردد
هوس پروانه است اما به گرد دود می گردد
نظر خوبست اما دل غبارآلود می گردد
ز کاوش های مژگان تو پرخون دیده یی دارم
که گر شویم به آب بحر خون آلود می گردد
دلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم از دستش
دهد تا باز ذوقی دست غم فرسود می گردد
تو گر برهم زنی سودای دل، نازی زیان داری
مرا سرمایه دنیا و دین نابود می گردد
درین مدت غم هجران عبث بر خود پسندیدم
ندانستم که از مرگم دلت خشنود می گردد
کس این بی اعتدالی های حسنت را کجا گوید
که عاشق پیشت از مهر و وفا مردود می گردد
به شفقت گاه گاهی سوی خود می خوان «نظیری » را
جدایی دیده از وصلت تسلی زود می گردد
نظر خوبست اما دل غبارآلود می گردد
ز کاوش های مژگان تو پرخون دیده یی دارم
که گر شویم به آب بحر خون آلود می گردد
دلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم از دستش
دهد تا باز ذوقی دست غم فرسود می گردد
تو گر برهم زنی سودای دل، نازی زیان داری
مرا سرمایه دنیا و دین نابود می گردد
درین مدت غم هجران عبث بر خود پسندیدم
ندانستم که از مرگم دلت خشنود می گردد
کس این بی اعتدالی های حسنت را کجا گوید
که عاشق پیشت از مهر و وفا مردود می گردد
به شفقت گاه گاهی سوی خود می خوان «نظیری » را
جدایی دیده از وصلت تسلی زود می گردد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۰ - کمال عاشقی حیرانی دیدار می آرد
کمال عاشقی حیرانی دیدار می آرد
چو آتش دیر می ماند سمندر بار می آرد
تو درخواه از قضا چندان که فیروزی شود روزی
به بخت ار در به بندی اختر از دیوار می آید
به هند خط جمال یار سودایی عجب دارد
همه اقرار ایمان کرده و انکار می آرد
مسلمان عاشق رخسار و هندو واله حسنش
موحد بین که با هم مصحف و زنار می آرد
مبارک فال صبح دولت دیدار می خواران
که دست و پای بخت خفته را در کار می آرد
ز خودبینان چه می جویی؟ به کوی بی خودان بنشین
که آب خضر اگر حاجت شود خمار می آرد
«نظیری » از نوازش های درد دوست در ذوقم
که چون چنگم به ضربت بر سر اسرار می آرد
چو آتش دیر می ماند سمندر بار می آرد
تو درخواه از قضا چندان که فیروزی شود روزی
به بخت ار در به بندی اختر از دیوار می آید
به هند خط جمال یار سودایی عجب دارد
همه اقرار ایمان کرده و انکار می آرد
مسلمان عاشق رخسار و هندو واله حسنش
موحد بین که با هم مصحف و زنار می آرد
مبارک فال صبح دولت دیدار می خواران
که دست و پای بخت خفته را در کار می آرد
ز خودبینان چه می جویی؟ به کوی بی خودان بنشین
که آب خضر اگر حاجت شود خمار می آرد
«نظیری » از نوازش های درد دوست در ذوقم
که چون چنگم به ضربت بر سر اسرار می آرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۳ - نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود
نشان آن که کردم قطع امید از دیار خود
نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود
برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد
من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود
تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی
مرا کاریست با صدق دل امیدوار خود
خلل گر در بنای دین و ایمانم شود سهلست
ندارم نقص در بنیاد عهد استوار خود
زر کامل عیارم در وفا و دوستی خالص
گرم صد بار بگدازی نگردم از عیار خود
لب امیدواری بسته ام از حرف نایابی
محبت می کند نوعی که باید کرد کار خود
«نظیری » از تو در خون زینت هر دام از صیدی
تو هم فتراک را آرایشی ده از شکار خود
نهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود
برهمن از صنم برگشت و حاجی از حرم آمد
من و اخلاص و عرض بندگی و کوی یار خود
تو خواهی کافری دان طاعتم خواهی مسلمانی
مرا کاریست با صدق دل امیدوار خود
خلل گر در بنای دین و ایمانم شود سهلست
ندارم نقص در بنیاد عهد استوار خود
زر کامل عیارم در وفا و دوستی خالص
گرم صد بار بگدازی نگردم از عیار خود
لب امیدواری بسته ام از حرف نایابی
محبت می کند نوعی که باید کرد کار خود
«نظیری » از تو در خون زینت هر دام از صیدی
تو هم فتراک را آرایشی ده از شکار خود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۱ - محبت با دل غم دیده الفت بیشتر گیرد
محبت با دل غم دیده الفت بیشتر گیرد
چراغی را که دودی هست در سر زود درگیرد
پس از وارستگی ها بیشتر گشتم گرفتارش
چو صیدی جست صیادش ز اول سخت تر گیرد
محبت بیشتر قائم شود چون بشکند پیمان
شکوفه اول افشاند درخت، آنگه ثمر گیرد
اگر بادی وزد، مشتاق را شور سماع آرد
وگر بویی رسد مخمور را مستی ز سر گیرد
مشو از حال من غافل که زخم کاریی دارم
مبادا دیگری صید تو را از خاک برگیرد
مرا این می که برد از هوش دل مجروح خواهد کرد
حریف آگهی باید که از حالم خبر گیرد
«نظیری » کوی عشقست این نه شاهدبازی و رندی
که گر یاری رود از دست کس یاری دگر گیرد
چراغی را که دودی هست در سر زود درگیرد
پس از وارستگی ها بیشتر گشتم گرفتارش
چو صیدی جست صیادش ز اول سخت تر گیرد
محبت بیشتر قائم شود چون بشکند پیمان
شکوفه اول افشاند درخت، آنگه ثمر گیرد
اگر بادی وزد، مشتاق را شور سماع آرد
وگر بویی رسد مخمور را مستی ز سر گیرد
مشو از حال من غافل که زخم کاریی دارم
مبادا دیگری صید تو را از خاک برگیرد
مرا این می که برد از هوش دل مجروح خواهد کرد
حریف آگهی باید که از حالم خبر گیرد
«نظیری » کوی عشقست این نه شاهدبازی و رندی
که گر یاری رود از دست کس یاری دگر گیرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۲ - دلم از ناله خوش گردید امید اثر باشد
دلم از ناله خوش گردید امید اثر باشد
بسی آسود شستم این خدنگم کارگر باشد
اگر دزدیده دیدن ها نباشد بهر پاس دل
محبت از تغافل های بیجا در خطر باشد
دلم تا خو به آسایش نگیرد روز خرسندی
به خاطر شیوه یی آید که آن جانسوزتر باشد
ز هجران روز ما دارد غبار عالمی بر دل
نباشد در شب ما روشنی گر صد سحر باشد
نگویم جرم ادراکست، شرم غمزه را نازم
که صدره کشته ام دید و ز حالم بی خبر باشد
مکن دورم، که بس دشوار باشد بال افشاندن
اسیری را که گردی زین حرم بر بال و پر باشد
«نظیری » شاد هم باشی که خدمتکار دیرینی
کدامت قدر و قیمت پیش او؟ خاکت بسر باشد
بسی آسود شستم این خدنگم کارگر باشد
اگر دزدیده دیدن ها نباشد بهر پاس دل
محبت از تغافل های بیجا در خطر باشد
دلم تا خو به آسایش نگیرد روز خرسندی
به خاطر شیوه یی آید که آن جانسوزتر باشد
ز هجران روز ما دارد غبار عالمی بر دل
نباشد در شب ما روشنی گر صد سحر باشد
نگویم جرم ادراکست، شرم غمزه را نازم
که صدره کشته ام دید و ز حالم بی خبر باشد
مکن دورم، که بس دشوار باشد بال افشاندن
اسیری را که گردی زین حرم بر بال و پر باشد
«نظیری » شاد هم باشی که خدمتکار دیرینی
کدامت قدر و قیمت پیش او؟ خاکت بسر باشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۳ - کسی که تشنه وصل است با کوثر نمی سازد
کسی که تشنه وصل است با کوثر نمی سازد
به آب خضر اگر عاشق رسد لب تر نمی سازد
کله بخشی و سربازی شراب عشق می آرد
سری کاین نشئه گرمش ساخت با افسر نمی سازد
به شیدایی مزن طعنم که هست از آب و خاکی دل
که طفلش غیر حرف عاشقی از بر نمی سازد
عجب گر آسمان سامان تواند داد کارم را
چو طالع از کسی برگشت با اختر نمی سازد
کدامین شعله روشن می کند امشب سرایم را
که موری را نمی بینم که بال و پر نمی سازد
اگر بیگانه گر محرم دلش می سوزد از دردم
کسی سویم نمی بیند که چشمی تر نمی سازد
ز روز وصل در رشکم ز شام هجر در افغان
دل دیوانه ای دارم که با دلبر نمی سازد
ره غیرت خطرناکست پنهانش تماشا کن
در آن وادی که عشق اوست با تن سر نمی سازد
برای امتحان، آرد چه مانی را چه آزر را
اگر خود می شود پتگر ز خود بهتر نمی سازد
همان عشقست بر خود چیره چندین داستان ورنه
کسی بر معنی یک حرف صد دفتر نمی سازد
ندانم حال شب های «نظیری » اینقدر دانم
که جز بالین نمی گرداند و بستر نمی سازد
به آب خضر اگر عاشق رسد لب تر نمی سازد
کله بخشی و سربازی شراب عشق می آرد
سری کاین نشئه گرمش ساخت با افسر نمی سازد
به شیدایی مزن طعنم که هست از آب و خاکی دل
که طفلش غیر حرف عاشقی از بر نمی سازد
عجب گر آسمان سامان تواند داد کارم را
چو طالع از کسی برگشت با اختر نمی سازد
کدامین شعله روشن می کند امشب سرایم را
که موری را نمی بینم که بال و پر نمی سازد
اگر بیگانه گر محرم دلش می سوزد از دردم
کسی سویم نمی بیند که چشمی تر نمی سازد
ز روز وصل در رشکم ز شام هجر در افغان
دل دیوانه ای دارم که با دلبر نمی سازد
ره غیرت خطرناکست پنهانش تماشا کن
در آن وادی که عشق اوست با تن سر نمی سازد
برای امتحان، آرد چه مانی را چه آزر را
اگر خود می شود پتگر ز خود بهتر نمی سازد
همان عشقست بر خود چیره چندین داستان ورنه
کسی بر معنی یک حرف صد دفتر نمی سازد
ندانم حال شب های «نظیری » اینقدر دانم
که جز بالین نمی گرداند و بستر نمی سازد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۴ - به گوشم از پریدن های چشم آواز می آید
به گوشم از پریدن های چشم آواز می آید
که از غربت درین زودی عزیزی باز می آید
مبارک پی هوایی کز دیار دوستی خیزد
که بی بال و پر آن جا مرغ در پرواز می آید
بغل بگشای و پر کن از غنیمت های ایمانی
که از تاراج حسن مملکت پرداز می آید
بساط جادویی برهم خورد جادونگاهان را
که لب با حجت و رخسار با اعجاز می آید
محالست این که بر دام نگاه من گذار افتد
غزالی را که از پی صد کمندانداز می آید
سپه را روح در پرواز و شه را بخت در نازست
که از بالا هما در چنگ آن شهباز می آید
به ترتیب صبوحی صبحدم دیدم که دولت را
کمر می بست دوران خان خانان باز می آید
سعادت های گوناگونست دوران را که حسن او
به هر انجام فصلی بر سر آغاز می آید
نباشد محرم آهنگ دولت قدر هر سمعی
نوا نازک برون از پرده های ساز می آید
چو شد تسخیر دل مشتاق را درمان شکیبایی است
که دل می نازد و دلبر ز روی ناز زمی آید
«نظیری » دوستان را راز دل ناگفته کی ماند؟
تحمل کن که او خود بر سر این راز می آید
که از غربت درین زودی عزیزی باز می آید
مبارک پی هوایی کز دیار دوستی خیزد
که بی بال و پر آن جا مرغ در پرواز می آید
بغل بگشای و پر کن از غنیمت های ایمانی
که از تاراج حسن مملکت پرداز می آید
بساط جادویی برهم خورد جادونگاهان را
که لب با حجت و رخسار با اعجاز می آید
محالست این که بر دام نگاه من گذار افتد
غزالی را که از پی صد کمندانداز می آید
سپه را روح در پرواز و شه را بخت در نازست
که از بالا هما در چنگ آن شهباز می آید
به ترتیب صبوحی صبحدم دیدم که دولت را
کمر می بست دوران خان خانان باز می آید
سعادت های گوناگونست دوران را که حسن او
به هر انجام فصلی بر سر آغاز می آید
نباشد محرم آهنگ دولت قدر هر سمعی
نوا نازک برون از پرده های ساز می آید
چو شد تسخیر دل مشتاق را درمان شکیبایی است
که دل می نازد و دلبر ز روی ناز زمی آید
«نظیری » دوستان را راز دل ناگفته کی ماند؟
تحمل کن که او خود بر سر این راز می آید
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۲ - پس از نه مه جهان را دامن عیشی به چنگ افتد
پس از نه مه جهان را دامن عیشی به چنگ افتد
مرقع تا کدامین خار و خارا را به رنگ افتد
نخستین جامه بر اندازه حسن تو ببریدند
قبا بر قد سرو از بهر آن کوتاه و تنگ افتد
به عشق رویت از دل ارغوان و لاله می چینم
شراره لعل گردد مهر خورشید ار به سنگ افتد
فگنده دل خراشی های رنجش خسته و زارم
مباد آیینه را قسمت که در جنگال زنگ افتد
پس از وارستگی در قید زلفش تازه افتادم
بتر از نومسلمانی که در قید فرنگ افتد
ز حسرت سوختم وز شرم دودی برنیاوردم
الهی آتشی در خانه ناموس و ننگ افتد
ترقی در توجه کم شود عشق مجازی را
به منزل کی رساند؟ مرد را همت چو لنگ افتد
تمنای گهر سرگشته ام دارد به دریایی
که در هر گام صد جا راه بر کام نهنگ افتد
جنیبت دار راهند انده و ذوق جهان هم را
نه سوری بی عزا آید نه شهدی بی شرنگ افتد
همیشه همچو اجزای خط پرگار در کاریم
کجا در دور چرخ و گردش انجم درنگ افتد
«نظیری » بهر حظ تن اسیر نفس گردیدی
چه نصرت در گذرگاهی؟ که آهو با پلنگ افتد
مرقع تا کدامین خار و خارا را به رنگ افتد
نخستین جامه بر اندازه حسن تو ببریدند
قبا بر قد سرو از بهر آن کوتاه و تنگ افتد
به عشق رویت از دل ارغوان و لاله می چینم
شراره لعل گردد مهر خورشید ار به سنگ افتد
فگنده دل خراشی های رنجش خسته و زارم
مباد آیینه را قسمت که در جنگال زنگ افتد
پس از وارستگی در قید زلفش تازه افتادم
بتر از نومسلمانی که در قید فرنگ افتد
ز حسرت سوختم وز شرم دودی برنیاوردم
الهی آتشی در خانه ناموس و ننگ افتد
ترقی در توجه کم شود عشق مجازی را
به منزل کی رساند؟ مرد را همت چو لنگ افتد
تمنای گهر سرگشته ام دارد به دریایی
که در هر گام صد جا راه بر کام نهنگ افتد
جنیبت دار راهند انده و ذوق جهان هم را
نه سوری بی عزا آید نه شهدی بی شرنگ افتد
همیشه همچو اجزای خط پرگار در کاریم
کجا در دور چرخ و گردش انجم درنگ افتد
«نظیری » بهر حظ تن اسیر نفس گردیدی
چه نصرت در گذرگاهی؟ که آهو با پلنگ افتد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۵ - من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتد
من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتد
ز بس زخم دلم کاریست در دنبال من افتد
شکارت خوش برآید چون که از منزل برون آیی
نگاهت جانب مرغ همایون فال من افتد
نیم مرغی که بس دشوار باشد صید من کردن
ز بس سستم، گره از بال من در بال من افتد
از آن برجم که هرگه عقده یی در پیش چرخ آید
ز دوران ماه من ماند ز گردش سال من افتد
بزن بر نامه ام ای ابر محشر از کرم برقی
که می ترسم ملک را چشم بر اعمال من افتد
به قاتل خون خود پیش از سئوال حشر می بخشم
که در شرمندگی می ترسم از اهمال من افتد
مرا گستاخ گویی هاست در مجلس نخواهد شد
که دایم بند حسرت بر زبان لال من افتد
مران از گوشه چشمم که از عالم همین دارم
که در هر شادی و غم قبله آمال من افتد
بسی پرشوق می آید «نظیری » کعبه می ترسم
بتی ناگه ز طاق از شوق استقبال من افتد
ز بس زخم دلم کاریست در دنبال من افتد
شکارت خوش برآید چون که از منزل برون آیی
نگاهت جانب مرغ همایون فال من افتد
نیم مرغی که بس دشوار باشد صید من کردن
ز بس سستم، گره از بال من در بال من افتد
از آن برجم که هرگه عقده یی در پیش چرخ آید
ز دوران ماه من ماند ز گردش سال من افتد
بزن بر نامه ام ای ابر محشر از کرم برقی
که می ترسم ملک را چشم بر اعمال من افتد
به قاتل خون خود پیش از سئوال حشر می بخشم
که در شرمندگی می ترسم از اهمال من افتد
مرا گستاخ گویی هاست در مجلس نخواهد شد
که دایم بند حسرت بر زبان لال من افتد
مران از گوشه چشمم که از عالم همین دارم
که در هر شادی و غم قبله آمال من افتد
بسی پرشوق می آید «نظیری » کعبه می ترسم
بتی ناگه ز طاق از شوق استقبال من افتد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۱ - یکی فلسم هوس هر روز در سیمابم اندازد
یکی فلسم هوس هر روز در سیمابم اندازد
خرد فرسایدم رنگ و ز آب و تابم اندازد
زر صافی بدم، از ریب و رنگ طبع بیگانه
چه دانستم که دوران در کف قلابم اندازد
ز سلطانی به کنج گلخنی افگنده تقریرم
که خاکستر به جای بستر سنجابم اندازد
ندارم مستی طاووس اگر همرنگ طاووسم
فریب طبع روبه در شراب نابم اندازد
به خون سرگشته تر دارم دلی از چرخ دولابی
نیفتم در خیال خود که در گردابم اندازد
حیات و مرگ خود چون حاصل افسانه می بینم
شبم بیدار دارد روزها در خوابم اندازد
چو مرغان سحر خوانست از بس ذوق فریادم
به نور صبح در شک پرتو مهتابم اندازد
ادا ناکرده فرض صبحدم تا چند مخموری
به نزد صالحان در گوشه محرابم اندازد
به عیش و ناز نتوان تکیه بر مهر جهان کردن
شبانم پرورد تا در کف قصابم اندازد
عزیزان از تعلق سخت در رفتن گرانبارم
کسی خواهم درین طوفان نخست اسبابم اندازد
ندارم شورش و ذوقی «نظیری » اشک و آهم کو
که چون شکر در آتش چون نمک در آبم اندازد
خرد فرسایدم رنگ و ز آب و تابم اندازد
زر صافی بدم، از ریب و رنگ طبع بیگانه
چه دانستم که دوران در کف قلابم اندازد
ز سلطانی به کنج گلخنی افگنده تقریرم
که خاکستر به جای بستر سنجابم اندازد
ندارم مستی طاووس اگر همرنگ طاووسم
فریب طبع روبه در شراب نابم اندازد
به خون سرگشته تر دارم دلی از چرخ دولابی
نیفتم در خیال خود که در گردابم اندازد
حیات و مرگ خود چون حاصل افسانه می بینم
شبم بیدار دارد روزها در خوابم اندازد
چو مرغان سحر خوانست از بس ذوق فریادم
به نور صبح در شک پرتو مهتابم اندازد
ادا ناکرده فرض صبحدم تا چند مخموری
به نزد صالحان در گوشه محرابم اندازد
به عیش و ناز نتوان تکیه بر مهر جهان کردن
شبانم پرورد تا در کف قصابم اندازد
عزیزان از تعلق سخت در رفتن گرانبارم
کسی خواهم درین طوفان نخست اسبابم اندازد
ندارم شورش و ذوقی «نظیری » اشک و آهم کو
که چون شکر در آتش چون نمک در آبم اندازد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۶ - کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی گیرد
کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی گیرد
مگس بر خوان عیش ما بجز ماتم نمی گیرد
نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز است
ته جام تبسم نوبت ما نم نمی گیرد
به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت کن
که ظرف ما ازین یک قطره بیش و کم نمی گیرد
مریضان دیار عشق خوش بیماریی دارند
کسی دارو نمی خواهد، کسی مرهم نمی گیرد
حساب امشب و فردا به زلف درهمی دارم
شمار ظلم و بیدادی کسی برهم نمی گیرد
سری از خاک گر گم گشته ما برکند شاید
دل ما را به هیچ آن زلف خم در خم نمی گیرد
به آه و ناله می جوید «نظیری » بر درت راهی
سکندر صف نمی آراید و عالم نمی گیرد
مگس بر خوان عیش ما بجز ماتم نمی گیرد
نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز است
ته جام تبسم نوبت ما نم نمی گیرد
به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت کن
که ظرف ما ازین یک قطره بیش و کم نمی گیرد
مریضان دیار عشق خوش بیماریی دارند
کسی دارو نمی خواهد، کسی مرهم نمی گیرد
حساب امشب و فردا به زلف درهمی دارم
شمار ظلم و بیدادی کسی برهم نمی گیرد
سری از خاک گر گم گشته ما برکند شاید
دل ما را به هیچ آن زلف خم در خم نمی گیرد
به آه و ناله می جوید «نظیری » بر درت راهی
سکندر صف نمی آراید و عالم نمی گیرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۶ - ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد
ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد
طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد
سحر بیتی مغنی می سرود از تو به یاد آمد
چنان شوری برآوردم که وقت دوستان گم شد
به نالش خواستم جا در دلت، افتادم از چشمت
گدا آمد که صدر قرب یابد، آستان گم شد
پس از عمری شدم عرضی کنم، چندان به پیش آمد
که مضمون سخن صدبار از دل تا زبان گم شد
متاعی دیر اگر داریم بر ما رد مکن زاهد
به عزم کعبه می رفتیم راه کاروان گم شد
هوش تا تافت رو از من مزاج کارها برگشت
طرب تابست در بر من کلید آسمان گم شد
هوس را در فراق مرحمت خواب گران بگرفت
طرب را در سراغ عافیت نام و نشان گم شد
اگر پرسد کسی حال «نظیری » را بگوییدش
که در دامست آن مرغی که شب از آشیان گم شد
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد
طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد
سحر بیتی مغنی می سرود از تو به یاد آمد
چنان شوری برآوردم که وقت دوستان گم شد
به نالش خواستم جا در دلت، افتادم از چشمت
گدا آمد که صدر قرب یابد، آستان گم شد
پس از عمری شدم عرضی کنم، چندان به پیش آمد
که مضمون سخن صدبار از دل تا زبان گم شد
متاعی دیر اگر داریم بر ما رد مکن زاهد
به عزم کعبه می رفتیم راه کاروان گم شد
هوش تا تافت رو از من مزاج کارها برگشت
طرب تابست در بر من کلید آسمان گم شد
هوس را در فراق مرحمت خواب گران بگرفت
طرب را در سراغ عافیت نام و نشان گم شد
اگر پرسد کسی حال «نظیری » را بگوییدش
که در دامست آن مرغی که شب از آشیان گم شد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۷ - منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود
منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خود
نه ذوق دانه دارم نی امید آشیان خود
دل از امید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ
نشسته گوشه یی وارسته از سود و زیان خود
ز قوت خویش یابم طعم زهر و شکرها گویم
کزین نعمت تنم پرورده مغز استخوان خود
به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهن سالم
که خود می سنجم و خود می سرایم داستان خود
به نزد محرم و بیگانه عیب خویش می گویم
به دشمن می دهم از سادگی تیر و کمان خود
درصد شکوه بر لب می گشاید یاد نومیدی
کسی تا کی زند قفل خموشی بر دهان خود
«نظیری » صبر کن کاین بند از دل بگسلد روزی
هنوز امیدوارم می کنم ضبط زبان خود
نه ذوق دانه دارم نی امید آشیان خود
دل از امید وصل و بیم هجران کرده ام فارغ
نشسته گوشه یی وارسته از سود و زیان خود
ز قوت خویش یابم طعم زهر و شکرها گویم
کزین نعمت تنم پرورده مغز استخوان خود
به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهن سالم
که خود می سنجم و خود می سرایم داستان خود
به نزد محرم و بیگانه عیب خویش می گویم
به دشمن می دهم از سادگی تیر و کمان خود
درصد شکوه بر لب می گشاید یاد نومیدی
کسی تا کی زند قفل خموشی بر دهان خود
«نظیری » صبر کن کاین بند از دل بگسلد روزی
هنوز امیدوارم می کنم ضبط زبان خود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۸ - دلم را نور رحمت از وداع جان فرو گیرد
دلم را نور رحمت از وداع جان فرو گیرد
شهادت خانه ام را پرتو ایمان فرو گیرد
دل پرحسرتی دارم که هر سو چشم بگشایم
سرشک حسرتم از دیده تا دامان فرو گیرد
ز بس ساید به هم در کیش طاقت ناوک آهم
خراش سینه ام را سونش پیکان فرو گیرد
ز خرسندی مدان گر بی تو بر بستر نهم پهلو
سرم را اضطراب از زانوی حرمان فرو گیرد
در آن ساعت که آهم گرد راه از چهره افشاند
جراحت های اهل درد را درمان فرو گیرد
به حسرت می سپارم جان، ببند از گریه چشمم را
که گر اشکی بیفتد دهر را طوفان فرو گیرد
اگر آید بجز یاد تو در خاطر «نظیری » را
ز دل تا بگذراند صد رهش نسیان فرو گیرد
شهادت خانه ام را پرتو ایمان فرو گیرد
دل پرحسرتی دارم که هر سو چشم بگشایم
سرشک حسرتم از دیده تا دامان فرو گیرد
ز بس ساید به هم در کیش طاقت ناوک آهم
خراش سینه ام را سونش پیکان فرو گیرد
ز خرسندی مدان گر بی تو بر بستر نهم پهلو
سرم را اضطراب از زانوی حرمان فرو گیرد
در آن ساعت که آهم گرد راه از چهره افشاند
جراحت های اهل درد را درمان فرو گیرد
به حسرت می سپارم جان، ببند از گریه چشمم را
که گر اشکی بیفتد دهر را طوفان فرو گیرد
اگر آید بجز یاد تو در خاطر «نظیری » را
ز دل تا بگذراند صد رهش نسیان فرو گیرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۳۱ - خوشا کز بس هجوم گریه ام در دامن آویزد
خوشا کز بس هجوم گریه ام در دامن آویزد
سر دست نگارینم نگار از گردن آویزد
چنان در دست آویزم به دل گرمی و دمسازی
که در هنگام جان بازی به دشمن دشمن آویزد
نسازد بوی یوسف دیده یعقوب را روشن
اگر عشق زلیخایش نه در پیراهن آویزد
مقیم کوی تو بی روی تو با بلبلی ماند
که صیادش به ماه دی قفس در گلشن آویزد
گرفتم در پر پروانه سوزم درنمی گیرد
حذر کن زان که ناگه آتشم در روغن آویزد
دلی دارم به دست طعن ناصح چون کهن دلقی
که در هر بخیه لختی خرقه اش از سوزن آویزد
چراغ ما چه زیب و فر دهد محفل سرایی را
که قندیل مه و مهرش فلک از روزن آویزد
ببینی گر جلایی از مه و پروین مشو ایمن
به شکل خوشه گه صیاد دام از خرمن آویزد
پی درد «نظیری » این همه گفت و شنو دارم
گلی می چینم از گلشن که خاری در من آویزد
سر دست نگارینم نگار از گردن آویزد
چنان در دست آویزم به دل گرمی و دمسازی
که در هنگام جان بازی به دشمن دشمن آویزد
نسازد بوی یوسف دیده یعقوب را روشن
اگر عشق زلیخایش نه در پیراهن آویزد
مقیم کوی تو بی روی تو با بلبلی ماند
که صیادش به ماه دی قفس در گلشن آویزد
گرفتم در پر پروانه سوزم درنمی گیرد
حذر کن زان که ناگه آتشم در روغن آویزد
دلی دارم به دست طعن ناصح چون کهن دلقی
که در هر بخیه لختی خرقه اش از سوزن آویزد
چراغ ما چه زیب و فر دهد محفل سرایی را
که قندیل مه و مهرش فلک از روزن آویزد
ببینی گر جلایی از مه و پروین مشو ایمن
به شکل خوشه گه صیاد دام از خرمن آویزد
پی درد «نظیری » این همه گفت و شنو دارم
گلی می چینم از گلشن که خاری در من آویزد