تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۷ - ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص
ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص
گشته با تشریف گرد بارگاهت عام و خاص
در نفس از لاف مهرت صبح ابیض را اثر
در کف از خاک درت کبریت احمر را خواص
لطف عامت را نه فرقی در میان نیک و بد
هم ذهب فیض از درت در یوزه دارد هم رصاص
پاسبانت را نه رو در کار باشد نه ریا
خاکساران رابرت بیش از عزیزان اختصاص
تربیت یکدست دارد رحمتت بر خاص و عام
نیست در خلوتگه بار تو رسم عام و خاص
بسمل تیغ ترا بر خون خود باشد دیت
کشتة تیغ ترا بر خویشتن باشد قصاص
در دلت فیّاض مشکل گر بود بویی ز عشق
مطلبت زین گفتگوها نیست غیر از اقتصاص
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض
ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض
جوهر ذات ترا جوهر افلاک عرض
این همه گوهر انجم که درین نه صدفست
پک گهر از صدف پاک ترا نیست عوض
در تجارات عمل هیچ به جز نقصان نیست
گر نه سرمایة آن از تو بود مستقرض
همه بر گرد تو گردند چه کوکب چه فلک
همه در ذات تو محوند چه جوهر چه عرض
از مداوای تو دارد طمع استشفا
طبع فیّاض که گردیده گرفتار مرض
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط
گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط
بی من آه و ناله با هم کی نمایند اختلاط
آن سبکروح غم عشقم که دایم می‌کند
گریه بی من انقباض و ناله با من انبساط
گر دل درد آشنای من نبودی در میان
عشق را و حسن را با هم نبودی ارتباط
کرده‌ام تا بوده‌ام در انقلاب روزگار
دوستی‌ها با ملال و دشمنی‌ها با نشاط
من مهیّا می‌کنم اسباب حسرت ورنه نیست
سینه را بی‌سعی من سامان آهی در بساط
من جنونم، می‌زنم خود را به دریا بی‌درنگ
عقل گو بنشین که تا کشتی بسازد احتیاط
هول فردای قیامت گر ندارم دور نیست
کرده‌ام با تار زلفش عمرها مشق صراط
گر نه بهر دیدن روی تو باشد کی کند
اشک خونین با سر مژگان عاشق اختلاط!
غم مخور فیّاض دنیا قابل تعمیر نیست
در ره سیل فنا کردند طرح این رباط
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع
آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع
بس که می‌سوزد در آتش رشتة جانم چو شمع
چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم تمام
آتش از کس عاریت کردن نمی‌دانم چو شمع
در من از اعجاز عشقت جمع شد شادی و غم
در لباس گریه عمری شد که خندانم چو شمع
بس که گرم گریه گشتم در شب هجران تو
در گرفت از اشک من هر تار مژگانم چو شمع
مردِ‌ جمعیّت نیم فیّاض تا کی روزگار
بهر آسایش کند هر دم پریشانم چو شمع
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ
همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ
بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود
امشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ
در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدم
طفل اشک از غیرت من می‌خورد خون فراغ
اخترم از پردة نه آسمان تابد چنان
کز ته فانوسِ پیراهن فروزان شمع داغ
راه گم می‌کرد بوی پیرهن از اضطراب
جذبة یعقوبش از خود گر نمی‌دادی سراغ
تا فروغ چهره‌اش افکند پرتو در چمن
می‌توان کردن تماشای گل از دیوار باغ
گل ز خندیدن دهن ننهاد بر هم بسکه بود
از نوازش‌های دیروز تو امشب تر دماغ
لوح عاشق ساده می‌باید، بلی زیبنده نیست
لاله‌های داغ را جز سینة بی‌کینه راغ
غیر را دعویّ همچشمیّ فیّاض ابلهی‌ است
اوج عنقا از کجا و جلوة پرواز زاغ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک
گر هوس آلوده باشد دامان حسن است پاک
زشت رو گر روی در آیینه بنماید چه باک
عشق ما گر طالب حسن تو باشد دور نیست
زانکه دست پاک را لایق بود دامن پاک
دست جیب آموز تا جیب کفن هم پاره کرد
عاقبت چاک گریبان رفت تا دامان خاک
گر شود از نشئة لعل لب او باخبر
خون می فاسد شود از غصّه در شریان تاک
عالمی را سوخت فریادم نمی‌دانم چرا
در تو تأثیری نکرد این ناله‌های دردناک!
یادگاری‌های عشقست این که با خود در عدم
سینة صد پاره‌ای داریم و جیب جان چاک
لذّت جان دادن فیّاض را تا دیده است
خضر در خاک عدم می‌غلتد از بهر هلاک
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ
چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ
دشت را گلگون کند از جلوه‌های نیمرنگ
پرتو آن روی گلگون سیر رنگش می‌کند
ماه من هر گه که می‌پوشد قبای نیمرنگ
در چمن برقع برافکندی و رنگ گل شکست
داشت سیر امشب ز بلبل ناله‌های نیمرنگ
اشک، گلگون‌تر شود از نارسائی‌های آه
باده رنگین‌تر نماید در هوای نیمرنگ
مضطرب پیچیده از بس ناله‌ها در بیستون
می‌رسد در دل هنوز از وی صدای نیمرنگ
شعله از شوخی ندارد از شکست رنگ باک
جلوه رنگین می‌نماید در قبای نیمرنگ
گر پرد فیّاض رنگ از روی اشکم دور نیست
خوب می‌افتد به پای او حنای نیمرنگ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌ام
تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌ام
همچو مینای تهی از گفتگو وامانده‌ام
غیرتم بر صبر می‌دارد، محبّت بر جنون
در غم تن به ساحل، دل به دریا مانده‌ام
صحبت احبابم از دل کی کند رفع ملال
در میان همنشینان بی‌تو تنها مانده‌ام
دور از بزم طرب معنی ندارد هستیم
بی‌تو چون حرف غلط بر صفحه بیجا مانده‌ام
ضعف هجرانم فکند از پا، نه از آسایشست
پشت بر بستر اگر چون نقش دیبا مانده‌ام
از تپیدن گر نیاسایم دمی عذرم بجاست
نبض بیمارم که از دست مسیحا مانده‌ام
با چنین سرگشتگی فیّاض کی گُنجم به شهر
گردبادم زان سبب در بند صحرا مانده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام
بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام
همچو خاکستر ز آتش یادگاری مانده‌ام
چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه را
رفته‌ام بر باد لیکن سرمه‌واری مانده‌ام
من کجچا و از تو تاب این قدر دوری کجا
خود نمی‌بایست ماندن زنده، باری مانده‌ام
خاک گشتم در رهش لیکن همان قدرم به جاست
توتیای دیده‌ها مشت غباری مانده‌ام
هر کرا از دوستان کشتی درین دریا شکست
من چو کشتی پاره از وی برکناری مانده‌ام
گشته‌ام پیر و همان عشق جوانان بر سرم
مانده‌ام بسیار لیکن بهر کاری مانده‌ام
یادگار صد بهارم اندرین دیرینه باغ
گلبن پیرم اگرچه مشت خاری مانده‌ام
دام صیّادم که در خاکم نشیمن کرده‌اند
عمرها شد چشم بر گرد شکاری مانده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام
باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام
دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیده‌ام
کرده‌ام گرداب را فوّارة صد گردباد
بسکه اشک و آه را در یکدگر پیچیده‌ام
در محبّت معنی بسیار را لفظ کمیست
نامة احوال خود را مختصر پیچیده‌ام
لذّت در خون تپیدن ناگوارم باد اگر
هرگز از فرمان شمشیر تو سر پیچیده‌ام
عرض دریا داشتم از قطره‌ای کمتر شدم
بسکه بر خود بی تو چون آب گهر پیچیده‌ام
من ندانم راه و رسم نامه و پیغام را
شعله‌ای در بال مرغ نامه بر پیچیده‌ام
هان ترا فیّاض ارزانی پرافشانی که من
همچو عنقا پای در دامان پر پیچیده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - مرد عشقم گر چه خود را در هوس پیچیده‌ام
مرد عشقم گر چه خود را در هوس پیچیده‌ام
شعلة سوزنده‌ام در خار و خس پیچیده‌ام
من نسیمم، بوی گل حسرت‌کش آغوش من
گردباد آسا چرا در مشت خس پیچیده‌ام!
روح برگردِ سر صیّاد در پرواز ماند
مشت بالی را عبث من در قفس پیچیده‌ام
راه بیرون شد نمی‌یابم ازین دیر نگون
ناله‌ام در سینة تنگ جرس پیچیده‌ام
تیره بختم ورنه با بازوی قدرت در هنر
پنجة خورشید را صد ره به پس پیچیده‌ام
یک نفس وارست باقی در تن و من چون حباب
خویش را دانسته در این یک نفس پیچیده‌ام
کرده‌ام نالیدنی فیّاض کز بی‌طاقتی
گریه در مژگان ناز دادرس پیچیده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - دی صبا را همنشین زلف جانان دیده‌ام
دی صبا را همنشین زلف جانان دیده‌ام
دوش ازین سودا بسی خواب پریشان دیده‌ام
بر مثال حلقة زنجیرِ زلف مهوشان
چشم تا وا کرده‌ام بر روی جانان دیده‌ام
می شوم دیوانه زنجیرم کنید ای دوستان
دوش دست زلف را در گردن جان دیده‌ام
ذوق اسلام از دل اهل عبادت می‌برد
دین و آیینی که من در کافرستان دیده‌ام
می‌دهم جان در بها فیّاض و جانان می‌خرم
این متاع قیمتی را سخت ارزان دیده‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام
وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام
در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام
در بهاران خط او چشم آن دارم که باز
نیش حسرت تازه سازد داغ چندین ساله‌ام
گر به تاراج غم او رفته‌ام پردور نیست
می‌برد سیلاب خون پرگاله در پرگاله‌ام
با سیه‌بختی بزاد و در میان خون نشست
سخت لازم پیشة عشقست داغ لاله‌ام
من خود افتادم به دام عشق او فیّاض باز
گو دمار از جان پر حسرت برآرد ناله‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام
خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام
جلوة مهتاب دارد سیل در ویرانه‌ام
در شکاف سینه پنهان کرده‌ام صد ناله را
گشته آتش خانه‌ای هر رخنة ویرانه‌ام
دل به مهر باده تا بستم قرار دل نماند
بر سر آبست پنداری قرار خانه‌ام
من کجا و طالع صید مراد دل کجا
عاقبت مژگان چشم دام گردد دانه‌ام
طرّة بخت سیاه خویشم و از پیچ و تاب
بس که در هم رفته کارم شرمسار شانه‌ام
لطف سرشاری نمی‌باید دل تنگ مرا
غنچه‌ام یک قطره شبنم پر کند پیمانه‌ام
بسکه فیّاض ازخرد بی‌دست و پایی دیده‌ام
بعد ازین گویم اگر من عاقلم، دیوانه‌ام
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۶ - گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم
گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم
داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم
پنبه بر داغ دلم گردد نمک از بخت شور
ساده لوحی بین که عمری صرف مرهم ساختم
ابر را در گریه افکندم چو طفل خردسال
بسکه او را پیش چشم خویش ملزم ساختم
محرمی بایست تا دردی ز دل بیرون کند
لاجرم دانسته با اشک دمادم ساختم
سازگاری کرد غم فیّاض با من سال‌ها
دور بود از مردمی، من نیز با غم ساختم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - چون بر ابرویش نظر اندختم
چون بر ابرویش نظر اندختم
تیغ او دیدم سپر انداختم
هر نظر کز دوست بر غیری فتاد
آن نظر را از نظر انداختم
تا به کام دل توان پرواز کرد
صد گره بر بال و پر انداختم
بهر آن بی‌خانة در عمرها
خویشتن را دربدر انداختم
مجلس فیّاض دل را تیره داشت
خویش را جای دگر انداختم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم
چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستم
چند پامالم کنی خون شهیدان نیستم
ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بس
من یهودم، کافرم، گبرم مسلمان نیستم
دست بی‌طالع کجا و گوشهٔ دامان دوست
خاک هم گردیدم و در خورد دامان نیستم
شکر این طالع نمی‌دانم چه سان گویم که من
پای تا سر دردم و ممنون درمان نیستم
می‌رسانم ناله را گاهی به گوش بلبلان
آن‌قدر فیّاض هم دور از گلستان نیستم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم
کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم
جرأت گردیدنی بر گرد سر می‌داشتم
می‌توانستم گرفتن گاهی از خود هم خبر
گر درین مستی ازو گاهی خبر می‌داشتم
فرصت پامال بیکاریست یاران، چون کنم!
کار می‌کردم گهی فرصت اگر می‌داشتم
گریة خونین جگر نگذاشت در سر کار من
می‌زدم بر قلب آن دل گر جگر می‌داشتم
یاد آن قوّت که فیّاض از مددگاریِّ آه
گاهگاهی خویش را از خاک برمی‌داشتم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم
در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم
نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم
بر در دولت سرای یأس رفتم شب به عجز
باز می‌شد تا در فیض سحر من در زدم
زخم‌های دل به این بی‌طاقتی چون به شود!
من که در هر بخیه صد ره سینه بر خنجر زدم
عشقبازان مستی از یاد می گلگون کنند
تا شفق را رنگ بر رخ بود من ساغر زدم
نه فریب دیر برد از ره نه فیض کعبه‌ام
هر کسی آنجا دری زد من در دیگر زدم
نیست آشوب قیامت هم نبرد شور عشق
من تن تنها مکرّر بر صف محشر زدم
تا شدم پروانة آن شعلة اسباب‌سوز
اول آتش گشتم و در مشت بال و پر زدم
حسرت لعل توام لب تشنگی را آب داد
یاد آن لب کردم و پیمانه در کوثر زدم
نیست فیّاض اندرین ره فکر آسایش حرام
من به جای تکیه پشت پای بر بستر زدم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم
شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم
در دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم
کردم از سوز درون شرمنده دوزخ را و باز
ز آتش دل دوزخ شرمنده را آتش زدم
با نوازش‌های لطف او به بزم اشتیاق
انفعال سر به پیش افکنده را آتش زدم
در تمنّا گاه وصلش دست در آغوش شوق
مردنی کردم که جان زنده را آتش زدم
بود در دل ذوق خندیدن که کردم یاد او
در میان سینه و لب خنده را آتش زدم
سرو او از بندگی‌های دل ما عار داشت
سرو را آزاد کردم بنده را آتش زدم
تا شدم دست آزمای بخت بد فیّاض‌وار
خان و مان طالع فرخنده را آتش زدم