تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - درد و داغ غم ز جان عشقبازان برده اند
درد و داغ غم ز جان عشقبازان برده اند
مدتی شد نعمت از خوان کریمان برده اند
روزگاری شد ز صحرا برنمی خیزد غبار
خاک مجنون را ز دامان بیابان برده اند
کوه را دل گشت سوراخ و به دریا نم نماند
گوهر از آغوش بحر و لعل از کان برده اند
دفتر اشعار خود را به که اندازم در آب
بس که امروز امتیاز از نکته فهمان برده اند
می برد باد خزان گل را ز پیش باغبان
پرده بیداری از چشم نگهبان برده اند
خار ظالم بی ابا از پیش آتش بگذرد
تندی و گردنکشی از شعله خوبان برده اند
حلقه شد پشت کمان و تیر شد پر ریخته
قوت از پیران و کوشش از جوانان برده اند
بعد ازین اهل طمع را منع کردن مشکل است
کاین گروه اول عصا از دست دربان برده اند
بیشتر اهل سخن ناکام رفتند از جهان
طوطیان را خشک لب از شکرستان برده اند
بر لب جان پرور خوبان نمی بینم نمک
روزگاری شد اثر از آب حیوان برده اند
عندلیبان در گلستان بانگ رحلت می زنند
غنچه ها امروز دستی در گریبان برده اند
در چمن شب تا سحر آنها که عشرت کرده اند
وقت رفتن همچو شبنم چشم گریان برده اند
بر زمین افتاده اند و خاک بر سر می کنند
دردمندانی که گوی از دست چوگان برده اند
حلقه تسبیح خود را زاهدان گم کرده اند
رشته جمعیت از زنار بندان برده اند
ای خوش آن قومی که در بر روی حاکم بسته اند
از سر بازار نعمت های الوان برده اند
رهروان را پای در گل مانده است از آبله
دستگیری کردن از خار مغیلان برده اند
در چمن قمری همی گوید به آواز بلند
راستی از طینت سرو خرامان برده اند
تا خلایق در پی نفس و هوا افتاده اند
اختیار از دست فرزندان شیطان برده اند
با لب نانی که مسکینان قناعت کرده اند
روزیی خود را درست از خوان دوران برده اند
طرفه صاحبدولتان آورده دوران روی کار
سفره وا ناکرده کفش از پای مهمان برده اند
سیدا آنها که خرمن ها به غارت داده اند
در قفای خویش آه خوشه چینان برده اند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - از رخت میخانه امشب آنقدر مسرور بود
از رخت میخانه امشب آنقدر مسرور بود
جام می موسی و خم باده کوه طور بود
هر سر مو بر تنم می کرد کار نیشتر
گوشه آسایش من خانه زنبور بود
باده نوش من کجا بودی که امشب تا سحر
کام من تلخ و دماغم خشک و بختم شور بود
ای خوش آن شبها که در بزم تو تا هنگام صبح
بر سر من آفتاب و در کنارم حور بود
قطره یی ناخورده می خوردم ز گردون گوشمال
کاسه می بر کف من کاسه طنبور بود
بی رخت پروانه امشب تا سحر خون می گریست
شمع در فانوس همچون مرده یی در گور بود
دوش با شیرین لبان در پرده می گفتم سخن
پرده زنبوریی من پرده انگور بود
عاشق صاحب نظر از جا برد معشوق را
بود فارغ بال یوسف تا زلیخا کور بود
چار ابروی کمانش را به طاق آویخته
بازوی اقبال حسنش پیش از این پر زور بود
سیدا امروز گردیدست چون کنعان خراب
خانه چشمم که چون مصر از رخش معمور بود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بود
بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بود
مردمک در دیده ام چون بسمل قصاب بود
انتظار مقدمت می بردم امشب تا سحر
همچو شمع کشته در ویرانه ام مهتاب بود
نوبهار ابر خط آبی زد و بیدار کرد
بس که عمری سرمه در چشم تو مست خواب بود
امشب از بزم حریفان تا سحر بیرون نرفت
ساغر می کشتی افتاده در گرداب بود
خط برویش کرد چشم بوالهوس را آشنا
ای خوش آن وقتی کلام الله بی اعراب بود
مرده فرزند قابل حیف باشد زیر خاک
عمرها بر دوش رستم قالب سهراب بود
در زمان ما سخن قدری ندارد سیدا
این گهر زین پیش در گنجینه ها نایاب بود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - غنچه‌ام خوبان غم خود دل‌نشینم کرده‌اند
غنچه‌ام خوبان غم خود دل‌نشینم کرده‌اند
صندل درد سر از چین جبینم کرده‌اند
نام من پروانه‌ها در انجمن‌ها برده‌اند
شمع‌ها روشن ز آه آتشینم کرده‌اند
در دل من آه آتشبار را نبود اثر
برق را پامال دست خوشه‌چینم کرده‌اند
گرچه عریانم گریبان کسی نگرفته‌ام
دست را کوتاه‌تر از آستینم کرده‌اند
نامدارم لیک عمر من به تلخی بگذرد
ز هر جای موم در زیر نگینم کرده‌اند
سیدا خوبان گره از کار من نکشوده‌اند
گرچه چون بند قبا پهلونشینم کرده‌اند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - وقت شد خط پا بر آن گلبرگ تر خواهد نهاد
وقت شد خط پا بر آن گلبرگ تر خواهد نهاد
رسم و آئین تو را نوع دگر خواهد نهاد
تیر مژگان تو خواهد از کسادی خاک خورد
چون کمان ابروی تو هر گوشه سر خواهد نهاد
از سواد زلف گردد حسن شوخت ناپدید
شام چون آمد شفق رو در سفر خواهد نهاد
فوطه زاری ز گردن فاخته خواهد گرفت
سرو تو زین غصه بر دیوار سر خواهد نهاد
پنجه زورآوران از دامنت کوتاه بود
بهله دست اکنون بر آن موی کمر خواهد نهاد
هندوی خط را اگر صدبار از پا افگنی
چون ز جا برداشت سرپا پیشتر خواهد نهاد
دل نبندد سیدا غیر از تو با شوخ دگر
پیش او از لب اگر حلوای تر خواهد نهاد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - چشم او خون دل عاشق دمادم می خورد
چشم او خون دل عاشق دمادم می خورد
پاسبان کعبه آب از چاه زمزم می خورد
زلف آن بالا بلند از جوش دلها شد دو تا
شاخ چون بسیار بار آور شود خم می خورد
از رفیقان جهان یاری طمع کردن خطاست
در چنین وقتی که آدم خون آدم می خورد
غنچه را سودای زر سر در گریبان کرده است
هر که دارد فکر دنیا روز و شب غم می خورد
غیر را همصحبت معشوق دیدن مشکل است
باغبان گر دست یابد خون شبنم می خورد
تا قیامت نیست عیسی را جدایی ز آفتاب
صحبت دیرآشنایان دیر بر هم می خورد
ای طبیب از داغ ما دست نوازش دور کن
زخم ما ناصور طبعان خون مرهم می خورد
سیدا از بهر دنیا سعی ها دارند خلق
مرد زیرک باده پر زور را کم می خورد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - کوه را افغانم آتش در جگر می افگند
کوه را افغانم آتش در جگر می افگند
بحر را اشکم به گرداب خطر می افگند
جود نیسان را چه باشد آبرو پیش صدف
در عوض هر قطره یی او را گهر می افگند
دلربایان می کنند از یکدگر کسب هنر
گل ز طفلی غنچه را در فکر زر می افگند
گوشه میخانه را زاهد به چشم کم مبین
هر که آنجا پا نهد او را بسر می افگند
از بد و نیک امتیازی نیست خورشید مرا
پرتو خود را به هر دیوار و در می افگند
چشم ما خو کرده چون یعقوب بر رخسار دوست
کور گردد هر که ما را از نظر می افگند
سیدا گر از لبش گویم حدیثی در چمن
غنچه از گل پیش روی خود سپر می افگند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - دست کوتاهم اگر منظور چشم او شود
دست کوتاهم اگر منظور چشم او شود
آستین من کمند گردن آهو شود
خال او را عشقبازی های من داد امتیاز
رنگ زردم ز عفر پیشانی هندو شود
جنگ دو شمشیر از دو ابروی او اوج یافت
تیغها گردد علم روزی که چار ابرو شود
می کند دست تهی دیوانه دنیا دوست را
شانه از زلفش چو دور افتد پریشان گو شود
می کند ظالم به اندک تقویت گردنکشی
شعله لاغر ز خار و خس قوی بازو شود
می خورند اهل سخن از ناتوانی پیچ و تاب
در کف من خامه می ترسم که کلک مو شود
سیدا را زهر خندش داغ دل شد کامیاب
بخت اگر سازد مددگاری نمک دارو شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - زلف با خال لبش تلقین ایمان میکند
زلف با خال لبش تلقین ایمان میکند
تا مسلمان نامسلمان را مسلمان میکند
نفس سرکش ملک تن را می دهد آخر به باد
حاکم ظالم دیار خویش ویران می کند
راز خود در سینه چندان رو نمی سازد نهان
هر چه دارد در دل خود گل نمایان می کند
عشق داغ خون چو لاله روزیی عاشق نوشت
صاحب احسان هر چه دارد صرف مهمان می کند
تنگدل بودن نشان عیش روی آوردن است
غنچه را آخر نسیم صبح خندان می کند
سیدا در فکر زلف او عجیب افتاده یی
این پریشانی تو را آخر پریشان می کند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - شعله خوبانی که هر یک آفت پروانه اند
شعله خوبانی که هر یک آفت پروانه اند
پیش شمع روی او چون شمع ماتمخانه اند
عشقبازان مو به مو دانند حال تیره ام
سینه چاکان روشناس زلف همچون شانه اند
دست اگر یابند به چشمان یکدگر را می خورند
اهل عالم صورت دیوار را همخانه هند
غافلان را می برد از جای اندک وسوسه
سر به بالین ماندگان محتاج یک افسانه اند
بی خودند از یاد محشر سیدا فرزانگان
عاقلان در فکر کار خویشتن دیوانه اند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - در محبت طفل اشکم گوهر دل می شود
در محبت طفل اشکم گوهر دل می شود
چون مربی شد پدر فرزند قابل می شود
می پرد قمری ز شادی قد قد از بالای سرو
قامت او گر به سوی باغ مایل می شود
شمع بعد از کشتن پروانه قصد خود کند
خون ناحق شعله دامان قاتل می شود
قامت معشوق نوخط زود می آید به بر
میوه از نخلی که سالش گشت حاصل می شود
آب می سازد تماشای رخش آئینه را
مرد می دانم که با آن رو مقابل می شود
حرص دامنگیر دنیا دار گردد روز مرگ
سعی رهرو سست در نزدیک منزل می شود
شکوه اغیار گر خصمی کند با من رواست
سگ برای لقمه دامنگیر سایل می شود
تا توانی خویش را از سفله طبعان دور دار
آب چون با خاک همراهی کند گل می شود
سیدا از دیده اشکم رخت در دامن کشید
کاروان هر جا گرفت آرام منزل می شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید
می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفید
این بیابان می شود زین برف سرتاسر سفید
بس که شب تا روز می سوزم به یاد قد دوست
استخوان گشت همچون شمع در پیکر سفید
کرده خورشید فلک از کهکشان بر کف عصا
می رود در کوی او همچون گدای سر سفید
عمرها بر آستانش سر نهادم سیدا
خانه ام یک ره نشد از روی آن دلبر سفید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - رخت هستی دل سوی آن جامه گلگون می کشد
رخت هستی دل سوی آن جامه گلگون می کشد
بخت یاری می نماید یا مرا خون می کشد
بنگر از خورشید عالمتاب عاشق پروری
چشم واناکرده شبنم را به گردون می کشد
حسن را گر سد ره نبود نگهبان حیا
ناقه هر شب محمل لیلی به مجنون می کشد
از خیال باده فارغ نیست یکدم می پرست
فکر ما را سوی آن لبهای میگون می کشد
هر پریشانی که با کس رو نماید از خود است
گوشمالی ها ز دست خویش قانون می کشد
عاشق مفلس ندارد قدر پیش گلرخان
از چمن خود را نسیم صبح بیرون می کشد
عشق هر جا کاسه در گردش درآرد سیدا
از دل خم جای می عقل فلاطون می کشد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - جبهه می خواهم که وقف سجده آن پا شود
جبهه می خواهم که وقف سجده آن پا شود
تا دری بر رویم از پیشانی او وا شود
زود برخیزم به تعظیمش ز جا چون گردباد
از کنار دشت اگر سرگشته یی پیدا شود
حسن روزافزون او خواهد صف دلها شکست
باده گر این است خونها بر سر مینا شود
نقش پا زنجیر می گردد به پای آهوان
نرگس صیدافگنت روزی که در صحرا شود
وصل نزدیکان خود را عشق اندازد به دور
ساحل از همسایگی سیلی خورد دریا شود
دیده خود سرخ می سازند ارباب طمع
از میان بحر خون دستی اگر بالا شود
چشم او در بردن دل غمزه را استاد کرد
هر که بر دامان دانا دست زد دانا شود
خانه چون تاریک باشد سیدا روزن چه سود
دیده کو بی نور شد باید که دل بینا شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - داغ را دل در کنار خویشتن می پرورد
داغ را دل در کنار خویشتن می پرورد
دانه ما برق را در پیرهن می پرورد
مرده پروانه را فانوس می دارد نگاه
کشته آتش عذاران را کفن می پرورد
در چمن تا بردن نامش اجازت داده اند
غنچه عمری شد زبان را در دهن می پرورد
می کشد رخت امت باز در برج هلال
در سفر هر کس که همچون ماه تن می پرورد
حسن را با عشق مهجور مهر دیگر است
خویش را شیرین برای کوهکن می پرورد
از هجوم آشیان قمریان یابد شکست
باغبان سروی که بیرون از چمن می پرورد
می شود در یک سفر چون ماه کنعان نامدار
هر که همچون لعل خود را در وطن می پرورد
سیدا بر سر نمایان جا نمودم خامه را
سر به پایش می نهم هر کس سخن می پرورد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - از رخت آئینه من دامن گلچین شود
از رخت آئینه من دامن گلچین شود
چشم بلبل عکس خواب آلوده را بالین شود
گر به روی دست خود زلف تو را سازم رقم
آستینم سر خط صورتگران چین شود
سرکشان در وقت حاجت بر در دلها روند
کاسه فغفور آخر کاسه چوبین شود
نیست بر اهل طمع غیر از کدورت حاصلی
دست اگر کوتاه گردد آستین بی چین شود
خانه زنبور شود دولتسرای اهل جاه
از کجا ما تلخ کامان را لبی شیرین شود
کلبه آزاده از وسواس شیطانی تهیست
ایمن از دزدان بود دیوار اگر سنگین شود
چون کمان حلقه گردد تیر بی پر گوشه گیر
پیر چون گردد سبکرو صاحب تمکین شود
چشم شوخش کرد میل سرمه مژگان مرا
وز خطش نظاره ناف آهوی مشکین شود
ذکر خالش برد بر گردون مرا ای سیدا
بعد از این تسبیح دستم خوشه پروین شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - چند روزی در محبت درد می باید کشید
چند روزی در محبت درد می باید کشید
زردروئی ها ز رنگ زرد می باید کشید
ناله های گرم را از بس که تأثیری نماند
بعد از این از سینه آه سرد می باید کشید
بوالهوس را سر به تیغ امتحان باید برید
انتقام از دشمن نامردمی باید کشید
پیش از آن ساعت که خاک را دهد دوران بنیاد
از بنای هستی خود گردمی باید کشید
برگ کاهی از کف نامرد بار عالم است
کوه اگر منت شود از مردمی باید کشید
سیدا امروز از بالا بلندان چمن
دامن آن سرو یکتا گرد می باید کشید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - می پرستی های آن لبهای خندانت چه شد
می پرستی های آن لبهای خندانت چه شد
تلخ گوئی های لعل شکرافشانت چه شد
فوطه زاری همان در گردن قمری بجاست
سرکشی ها کردن سرو خرامانت چه شد
سبزه ات چون سنبل از دیوار گلشن سرکشید
آب و تاب شبنم و بزم گلستانت چه شد
ناوکت با یک ادا از جوشن جان می گذشت
قوت بازو و دلدوزیی مژگانت چه شد
صد کمند انداز را زلفت به یک مو بسته بود
تیزدستی های آن زلف پریشانت چه شد
نسبت خود گل به دامان قیامت می رساند
صبحدم سر می زد از چاک گریبانت چه شد
آنکه عمری با تو لاف آشنایی می زدند
کم نما گشتند یارانت به یارانت چه شد
از اسیران تو غیر از سیدا یک کس نماند
در حق آن قوم چندین لطف و احسانت چه شد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - بی تو امشب ساغر و پیمانه ام در جنگ بود
بی تو امشب ساغر و پیمانه ام در جنگ بود
می به کام شیشه ام چون در فلاخن سنگ بود
بر چراغ خانه ام هر دم نفس می شد گره
وقت همچون غنچه گل بر چراغم تنگ بود
ساغر عیشم به آب کهربا می شست روی
برگ گلزار نشاطم با خزان یکرنگ بود
پرده گوش من از قانون گرانی می کشید
ناله مطرب ندانم در کدام آهنگ بود
از نگاهم تا سحر چون اشک آتش می پرید
همچو شبنم خواب آسایش به چشمم تنگ بود
چین کلفت را نمی برد از جبینم موج می
دست روشنگر رخ آئینه ام را زنگ بود
سیدا اکنون شکفتن از بهارم رفته است
باغبان گلشنم زین بیش آب و رنگ بود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - امشب ای مژگان سیه چشمی که بر روی تو بود
امشب ای مژگان سیه چشمی که بر روی تو بود
دود آهم مارپیچ طاق ابروی تو بود
شمع در فانوس چون دل در بر من می تپید
در کدامین بزم امشب قد دلجوی تو بود
بود در چشمم نگه چون در بیابان گردباد
حلقه دامی ک در دنبال آهوی تو بود
ساغری چون گل از دست تو روی تازه داشت
غنچه مینا دماغ آسوده از بوی تو بود
آنکه همچون شمع بود او را زبان چرب و نرم
از پی افسونگری زانو به زانوی تو بود
مغز را در استخوانم چون فتیله داغ کرد
صحبت قومی که گرم از آتش خوی تو بود
ماه شبگرد از تو ای آرام جانها پی نیافت
تا سحر چون سیدا سرگشته کوی تو بود