تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است
دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است
داغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است
می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گل
محمل خود را مگر از بال بلبل کرده است
بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه یی
بر کمر بربسته شمشیر و تغافل کرده است
از پریشان روزگاری ها نمی آیم برون
خاطر آشفته ام بیعت به سنبل کرده است
خیر بادش سیدا کردم نوید وصل داد
می شود معلوم در رفتن تأمل کرده است
داغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است
می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گل
محمل خود را مگر از بال بلبل کرده است
بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه یی
بر کمر بربسته شمشیر و تغافل کرده است
از پریشان روزگاری ها نمی آیم برون
خاطر آشفته ام بیعت به سنبل کرده است
خیر بادش سیدا کردم نوید وصل داد
می شود معلوم در رفتن تأمل کرده است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - در دل خوبان به جای مهر دایم کینه است
در دل خوبان به جای مهر دایم کینه است
کار این آهندلان بر عکس چون آئینه است
راز دل را ما چو گل افشان عالم کرده ایم
در کف دست است ما را آنچه در گنجینه است
می خوریم امروز افسوس حیات رفته ار
در بغل داریم تقویمی که از پارینه است
روز شنبه هست روز مرگ طفل بد مزاج
ورنه هر دم عید و هر ساعت لقب آدینه است
لاف آزادی ندارد سیدا مانند سرو
قامتت را همچو قمری بنده دیرینه است
کار این آهندلان بر عکس چون آئینه است
راز دل را ما چو گل افشان عالم کرده ایم
در کف دست است ما را آنچه در گنجینه است
می خوریم امروز افسوس حیات رفته ار
در بغل داریم تقویمی که از پارینه است
روز شنبه هست روز مرگ طفل بد مزاج
ورنه هر دم عید و هر ساعت لقب آدینه است
لاف آزادی ندارد سیدا مانند سرو
قامتت را همچو قمری بنده دیرینه است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - خلعت شادی خزان از قامت گلشن گرفت
خلعت شادی خزان از قامت گلشن گرفت
خون بلبل غنچه بی باک را دامن گرفت
پرده شرم و حیا را زلف او در خون کشید
خط ز یوسف در لباس گرگ پیراهن گرفت
برق حسن او چو آه از حلقه آن زلف جست
آتش او خویش را چون دود بر روزن گرفت
آن هلال ابرو کمان از دست رستم می کشد
خط چون افراسیابش درچه بیژن گرفت
ناوک مژگان او از کاوش دل باز ماند
خنجر الماس او خاصیت آهن گرفت
پاره شد چون گل گریبانش ز دست انداز خط
ریسمان از اشک و از مژگان خود سوزن گرفت
با نصیحت آشنا گفتم شود بیگانه شد
دوستان خویش را از سادگی دشمن گرفت
سیدا روز سیه انداخت خط بر روی او
محنت شبهای هجران زود داد من گرفت
خون بلبل غنچه بی باک را دامن گرفت
پرده شرم و حیا را زلف او در خون کشید
خط ز یوسف در لباس گرگ پیراهن گرفت
برق حسن او چو آه از حلقه آن زلف جست
آتش او خویش را چون دود بر روزن گرفت
آن هلال ابرو کمان از دست رستم می کشد
خط چون افراسیابش درچه بیژن گرفت
ناوک مژگان او از کاوش دل باز ماند
خنجر الماس او خاصیت آهن گرفت
پاره شد چون گل گریبانش ز دست انداز خط
ریسمان از اشک و از مژگان خود سوزن گرفت
با نصیحت آشنا گفتم شود بیگانه شد
دوستان خویش را از سادگی دشمن گرفت
سیدا روز سیه انداخت خط بر روی او
محنت شبهای هجران زود داد من گرفت
سیدای نسفی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۹ - قطعه از غزل
خسرو گیتی ستان سبحانقلی خان شاه عصر
خاک پای او جواهر سرمه چشم تر است
کوکب طالع شد از ذات شریفش نامدار
بر زمینش آفتاب افتاده چون خشت زر است
کوکب است این یا طلوع شمس یا بدر منیر
یا سپهر پر کواکب یا فروزان اختر است
قرص خورشید است یا مه پاره یی برج شرف
ربع مسکون است یا آئینه اسکندر است
خاتم جمشید یا مهر سلیمان است این
یا نگین شاه با عدل رعیتپرور است
خاک پای او جواهر سرمه چشم تر است
کوکب طالع شد از ذات شریفش نامدار
بر زمینش آفتاب افتاده چون خشت زر است
کوکب است این یا طلوع شمس یا بدر منیر
یا سپهر پر کواکب یا فروزان اختر است
قرص خورشید است یا مه پاره یی برج شرف
ربع مسکون است یا آئینه اسکندر است
خاتم جمشید یا مهر سلیمان است این
یا نگین شاه با عدل رعیتپرور است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب
عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست
رشته محنت به دست و پای من پیچید و رفت
می شود فردا ترازو بر سر او سایبان
هر که اینجا کرده های خویش را سنجید و رفت
ای خوش آن مرغی که در بستان سرای روزگار
سر برآرود از درون بیضه و بالید و رفت
گوشه گیران را خموشی می کند عالی گهر
از لب دریا دهان خود صدف پوشید و رفت
هر که چون مینای بتی گردنکشی در پای داشت
حاصل خود داد از ست و به سر غلطید و رفت
دل ز دست آرزوها خون شد و از دیده ریخت
عمرها بودیم با هم عاقبت رنجید و رفت
هر که در هنگام رحلت زین چمن برگی بزد
از بیابان عدم در هر قدم گل چید و رفت
قصه دنیاپرستان جهان نشنیدنیست
حرفی از دیوانهای دیوانهای پرسید و رفت
باغبانی دوش خون می داد چون گل خلق را
برگ ریزان خزان شد کف به کف مالید و رفت
سیدا آمد به کویت شب به چندین اضطراب
تیغ بر کف داشتی از خوی تو ترسید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب
عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست
رشته محنت به دست و پای من پیچید و رفت
می شود فردا ترازو بر سر او سایبان
هر که اینجا کرده های خویش را سنجید و رفت
ای خوش آن مرغی که در بستان سرای روزگار
سر برآرود از درون بیضه و بالید و رفت
گوشه گیران را خموشی می کند عالی گهر
از لب دریا دهان خود صدف پوشید و رفت
هر که چون مینای بتی گردنکشی در پای داشت
حاصل خود داد از ست و به سر غلطید و رفت
دل ز دست آرزوها خون شد و از دیده ریخت
عمرها بودیم با هم عاقبت رنجید و رفت
هر که در هنگام رحلت زین چمن برگی بزد
از بیابان عدم در هر قدم گل چید و رفت
قصه دنیاپرستان جهان نشنیدنیست
حرفی از دیوانهای دیوانهای پرسید و رفت
باغبانی دوش خون می داد چون گل خلق را
برگ ریزان خزان شد کف به کف مالید و رفت
سیدا آمد به کویت شب به چندین اضطراب
تیغ بر کف داشتی از خوی تو ترسید و رفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - لشکر خط آخر از ملک تو رو خواهد گرفت
لشکر خط آخر از ملک تو رو خواهد گرفت
زلف مشکین از شکست خویش بو خواهد گرفت
هرگز آن آئینه رو یکسو نمی کردی نظر
چون چهار آئینه جا در چارسو خواهد گرفت
صورت خود نقش بر دیوار خواهد ساختن
زلف خود بر دست همچون کلک مو خواهد گرفت
پاره خواهد شد گریبانش ز دست انداز خط
سوزن از مژگان خود بهر رفو خواهد گرفت
در نظر هرگز نمی آورد چشمش سرمه را
از غبار خط نفس اندر گلو خواهد گرفت
با دهان خشک خواهد ماند آخر چون قدح
دست حسرت زیر سر همچون سبو خواهد گرفت
در چمن چون سبزه بیگانه پا خواهد نهاد
اشک ریزان جای خود برطرف جو خواهد گرفت
گر چه دارد سیدا امروز یار از من کنار
در کنارم آخر آن بدخوی خو خواهد گرفت
زلف مشکین از شکست خویش بو خواهد گرفت
هرگز آن آئینه رو یکسو نمی کردی نظر
چون چهار آئینه جا در چارسو خواهد گرفت
صورت خود نقش بر دیوار خواهد ساختن
زلف خود بر دست همچون کلک مو خواهد گرفت
پاره خواهد شد گریبانش ز دست انداز خط
سوزن از مژگان خود بهر رفو خواهد گرفت
در نظر هرگز نمی آورد چشمش سرمه را
از غبار خط نفس اندر گلو خواهد گرفت
با دهان خشک خواهد ماند آخر چون قدح
دست حسرت زیر سر همچون سبو خواهد گرفت
در چمن چون سبزه بیگانه پا خواهد نهاد
اشک ریزان جای خود برطرف جو خواهد گرفت
گر چه دارد سیدا امروز یار از من کنار
در کنارم آخر آن بدخوی خو خواهد گرفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - لشکر خط جا چو گرد آن دهان خواهد گرفت
لشکر خط جا چو گرد آن دهان خواهد گرفت
از دیار حسن او اول زبان خواهد گرفت
سد راه لشکر خط تیغ نتوان شدن
فتنه او دامن آخر زمان خواهد گرفت
صد خیابان سرو را قدش به خاک افگنده بود
انتقام خویش اکنون باغبان خواهد گرفت
نرم نرم آخر در آغوشم درآید همچو تیر
تا به کی پر زور خود را چون کمان خواهد گرفت
کشکشان خواهند بردندش به دار انتقام
از گریبانش خط و زلف از میان خواهد گرفت
خط مشکین گرد رویش دیدم و حیران شدم
خلق می گفتند ماه آسمان خواهد گرفت
آنکه در هر بزم باشد جای او بالای چشم
رفته رفته جای خو بر آستان خواهد گرفت
پیر هم گشتست با من می کند گردنکشی
تا دم محشر مگر خود را جوان خواهد گرفت
سیدا آن کس که با او می نماید دوستی
خویش را تا موسم خط مهربان خواهد گرفت
از دیار حسن او اول زبان خواهد گرفت
سد راه لشکر خط تیغ نتوان شدن
فتنه او دامن آخر زمان خواهد گرفت
صد خیابان سرو را قدش به خاک افگنده بود
انتقام خویش اکنون باغبان خواهد گرفت
نرم نرم آخر در آغوشم درآید همچو تیر
تا به کی پر زور خود را چون کمان خواهد گرفت
کشکشان خواهند بردندش به دار انتقام
از گریبانش خط و زلف از میان خواهد گرفت
خط مشکین گرد رویش دیدم و حیران شدم
خلق می گفتند ماه آسمان خواهد گرفت
آنکه در هر بزم باشد جای او بالای چشم
رفته رفته جای خو بر آستان خواهد گرفت
پیر هم گشتست با من می کند گردنکشی
تا دم محشر مگر خود را جوان خواهد گرفت
سیدا آن کس که با او می نماید دوستی
خویش را تا موسم خط مهربان خواهد گرفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - دور آن رخسار و جور آسمان خواهد گذشت
دور آن رخسار و جور آسمان خواهد گذشت
فصل باغ و روزگار باغبان خواهد گذشت
دولت پا در رکاب شبنم و گل عاقبت
از چمن ماننده آب روان خواهد گذشت
کامرانی های خطت یک دو روزی بیش نیست
چشم تا بر هم زنی این کاروان خواهد گذشت
گر چه آن زلف از کفم امروز دامن می کشد
صد ره از پهلوی من دامن کشان خواهد گذشت
در فراق سرمه چندان گریه ها سازی که آب
از سر آن کاکل عنبرفشان خواهد گذشت
زردروئی ها تو را نسناس خواهد ساختن
بر سرت سودای رنگ زعفران خواهد گذشت
سیدا را از نظر انداختی با حرف غیر
هر چه کردی از سر این ناتوان خواهد گذشت
فصل باغ و روزگار باغبان خواهد گذشت
دولت پا در رکاب شبنم و گل عاقبت
از چمن ماننده آب روان خواهد گذشت
کامرانی های خطت یک دو روزی بیش نیست
چشم تا بر هم زنی این کاروان خواهد گذشت
گر چه آن زلف از کفم امروز دامن می کشد
صد ره از پهلوی من دامن کشان خواهد گذشت
در فراق سرمه چندان گریه ها سازی که آب
از سر آن کاکل عنبرفشان خواهد گذشت
زردروئی ها تو را نسناس خواهد ساختن
بر سرت سودای رنگ زعفران خواهد گذشت
سیدا را از نظر انداختی با حرف غیر
هر چه کردی از سر این ناتوان خواهد گذشت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - بی تو در گلشن مرا فریاد بلبل آتش است
بی تو در گلشن مرا فریاد بلبل آتش است
گربه گل اخگر است و خنده گل آتش است
نشکند از سایه گردون کسی را تشنگی
می نماید آب اما زیر این پل آتش است
برق در دنبال دارد آه من ای باغبان
سنبلستان مرا در بیخ سنبل آتش است
زانوی آسایش از خلوت نشینان برده اند
گوشه گیران با دامان توکل آتش است
صبر و بی تابی به کوی عشق دشت کربلاست
اضطراب اینجا سرابست و تحمل آتش است
انتهایی نیست اعضای مرا در سوختن
بر سرم ای شمع از سودای کاکل آتش است
سیدا تکرار سایل اهل همت را بلاست
از کریمان گوشه چشم تغافل آتش است
گربه گل اخگر است و خنده گل آتش است
نشکند از سایه گردون کسی را تشنگی
می نماید آب اما زیر این پل آتش است
برق در دنبال دارد آه من ای باغبان
سنبلستان مرا در بیخ سنبل آتش است
زانوی آسایش از خلوت نشینان برده اند
گوشه گیران با دامان توکل آتش است
صبر و بی تابی به کوی عشق دشت کربلاست
اضطراب اینجا سرابست و تحمل آتش است
انتهایی نیست اعضای مرا در سوختن
بر سرم ای شمع از سودای کاکل آتش است
سیدا تکرار سایل اهل همت را بلاست
از کریمان گوشه چشم تغافل آتش است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - روزیم هر روز دشنام از دهان تنگ توست
روزیم هر روز دشنام از دهان تنگ توست
روز و شب همچون صراحی چشم من بر سنگ توست
از دکانت گر گذر سازم رسد پایم به سنگ
گر نشینم بر تماشای جمالت ننگ توست
پیکرم از دیدنت فواره آتش شود
آن که خونم را به جوش آرد در اعضا رنگ توست
گوشم از آواز تو بالین عشرتها شدست
در کدامین پرده ها ای خوشنوا آهنگ توست
سیدا امروز در پیش دکان او مرو
سنگها ایستاده بر کف مستعد جنگ توست
روز و شب همچون صراحی چشم من بر سنگ توست
از دکانت گر گذر سازم رسد پایم به سنگ
گر نشینم بر تماشای جمالت ننگ توست
پیکرم از دیدنت فواره آتش شود
آن که خونم را به جوش آرد در اعضا رنگ توست
گوشم از آواز تو بالین عشرتها شدست
در کدامین پرده ها ای خوشنوا آهنگ توست
سیدا امروز در پیش دکان او مرو
سنگها ایستاده بر کف مستعد جنگ توست
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - از نظر تا ابروی او رفت دینم رفته است
از نظر تا ابروی او رفت دینم رفته است
سجده محراب از یاد جبینم رفته است
پنجه ام شد سوده تا دامانش آوردم به چنگ
در سراغ دستم اکنون آستینم رفته است
بس که عالم گشته مالامال از ظلم و ستم
مرحمت از خاطر آن نازنینم رفته است
تیشه برق حوادث را نمی بینم اثر
تند خوئی ها ز آه آتشینم رفته است
بس که نبود دانه یی در خرمن اهل کرم
ناخن کوشش ز دست خوشه چینم رفته است
گوشه گیران را طمع از بس که دارد بی قرار
استقامت از دل خلوت نشینم رفته است
نکته فهمان تا زبان و گوش خود بر بسته اند
خاصیت از خامه سحرآفرینم رفته است
تا به فکر نامه اعمال خود افتاده ام
خورد و خواب از خاطر اندوهگینم رفته است
هیچ کس را بس که از روز قیامت یاد نیست
می توانم گفت سستی در یقینم رفته است
یک سر موئیست در نازک خیالان امتیاز
قوت از اندیشه باریک بینم رفته است
سیدا در دل مرا امروز نقش قلب نیست
روزگاری شد که این نام از نگینم رفته است
سجده محراب از یاد جبینم رفته است
پنجه ام شد سوده تا دامانش آوردم به چنگ
در سراغ دستم اکنون آستینم رفته است
بس که عالم گشته مالامال از ظلم و ستم
مرحمت از خاطر آن نازنینم رفته است
تیشه برق حوادث را نمی بینم اثر
تند خوئی ها ز آه آتشینم رفته است
بس که نبود دانه یی در خرمن اهل کرم
ناخن کوشش ز دست خوشه چینم رفته است
گوشه گیران را طمع از بس که دارد بی قرار
استقامت از دل خلوت نشینم رفته است
نکته فهمان تا زبان و گوش خود بر بسته اند
خاصیت از خامه سحرآفرینم رفته است
تا به فکر نامه اعمال خود افتاده ام
خورد و خواب از خاطر اندوهگینم رفته است
هیچ کس را بس که از روز قیامت یاد نیست
می توانم گفت سستی در یقینم رفته است
یک سر موئیست در نازک خیالان امتیاز
قوت از اندیشه باریک بینم رفته است
سیدا در دل مرا امروز نقش قلب نیست
روزگاری شد که این نام از نگینم رفته است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - شمعم و پیوسته در رگهای جانم آتش است
شمعم و پیوسته در رگهای جانم آتش است
در دهانم موج آب و بر زبانم آتش است
ظالمان از بی کسی ویرانه ام را سوختند
جغدم از بی خان و مانی آشیانم آتش است
بلبلم اما مقام دلنشینم گلخن است
سبزه ام خاکستر است و بوستانم آتش است
از سر کوی بتان رخت سفر تا بسته ام
محمل من گرد باد و کاروانم آتش است
ای که با من می کنی سودا به خود اندیشه کن
در بساطم دود آه و بر دکانم آتش است
صحبت من بی می و بی مطرب امشب در گرفت
خانه روشن می کنم تا میهمانم آتش است
نیست دلسوزی به ملک سینه من غیر داغ
سیدا امروز یار مهربانم آتش است
در دهانم موج آب و بر زبانم آتش است
ظالمان از بی کسی ویرانه ام را سوختند
جغدم از بی خان و مانی آشیانم آتش است
بلبلم اما مقام دلنشینم گلخن است
سبزه ام خاکستر است و بوستانم آتش است
از سر کوی بتان رخت سفر تا بسته ام
محمل من گرد باد و کاروانم آتش است
ای که با من می کنی سودا به خود اندیشه کن
در بساطم دود آه و بر دکانم آتش است
صحبت من بی می و بی مطرب امشب در گرفت
خانه روشن می کنم تا میهمانم آتش است
نیست دلسوزی به ملک سینه من غیر داغ
سیدا امروز یار مهربانم آتش است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - رفتی و از رفتنت مرهم ز داغم رفته است
رفتی و از رفتنت مرهم ز داغم رفته است
رنگ و بو چون شبنم از گلهای باغم رفته است
غنچه ام چشم از تماشای چمن پوشیده ام
بی رخت سیر گلستان از دماغم رفته است
آن که می گویند او را در بیابان گرد باد
روح مجنون است از بهر سراغم رفته است
بی عصاکش کی رود پروانه سوی خانه ام
تا تو رفتی روشنایی از چراغم رفته است
ساغر من چون دهان روزه داران است خشک
آب آسایش ز لبهای ایاغم رفته است
جستجو را پا به دامان رضا پیچیده ام
مژده امیدواری از سراغم رفته است
سنبل زلف تو تا کردست سرگردان مرا
آرزوی روغن گل از دماغم رفته است
آن پری رو سیدا تا از چمن غایب شدست
بوی گل دیوانه وار از کوچه باغم رفته است
رنگ و بو چون شبنم از گلهای باغم رفته است
غنچه ام چشم از تماشای چمن پوشیده ام
بی رخت سیر گلستان از دماغم رفته است
آن که می گویند او را در بیابان گرد باد
روح مجنون است از بهر سراغم رفته است
بی عصاکش کی رود پروانه سوی خانه ام
تا تو رفتی روشنایی از چراغم رفته است
ساغر من چون دهان روزه داران است خشک
آب آسایش ز لبهای ایاغم رفته است
جستجو را پا به دامان رضا پیچیده ام
مژده امیدواری از سراغم رفته است
سنبل زلف تو تا کردست سرگردان مرا
آرزوی روغن گل از دماغم رفته است
آن پری رو سیدا تا از چمن غایب شدست
بوی گل دیوانه وار از کوچه باغم رفته است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - دلبر سوداگر من عزم کابل کرد و رفت
دلبر سوداگر من عزم کابل کرد و رفت
روزگارم را سیه چون زلف و کاکل کرد و رفت
چون نسیم صبح آمد بر سرم روز وداع
مو به مویم را پریشان همچو سنبل کرد و رفت
از وصالش خانه من بود باغ دلگشا
خیر یادش تنگ همچون غنچه گل کرد و رفت
در عنانش رفتم و گفتم که خونم را بریز
بر کمر بربست شمشیر و تغافل کرد و رفت
قامت خم گشته ام را دید و رحمی هم نکرد
بر سر دریای آتش آمد و پل کرد و رفت
نامه سربسته ام را مهر از لب برگرفت
کلک خاموش مرا منقار بلبل کرد و رفت
سیدا روز وداعش گشتم او را سد راه
سر به پیش افگنده ایستاده تأمل کرد و رفت
روزگارم را سیه چون زلف و کاکل کرد و رفت
چون نسیم صبح آمد بر سرم روز وداع
مو به مویم را پریشان همچو سنبل کرد و رفت
از وصالش خانه من بود باغ دلگشا
خیر یادش تنگ همچون غنچه گل کرد و رفت
در عنانش رفتم و گفتم که خونم را بریز
بر کمر بربست شمشیر و تغافل کرد و رفت
قامت خم گشته ام را دید و رحمی هم نکرد
بر سر دریای آتش آمد و پل کرد و رفت
نامه سربسته ام را مهر از لب برگرفت
کلک خاموش مرا منقار بلبل کرد و رفت
سیدا روز وداعش گشتم او را سد راه
سر به پیش افگنده ایستاده تأمل کرد و رفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - فتنه جویی دوش تاراج دل و جان کرد و رفت
فتنه جویی دوش تاراج دل و جان کرد و رفت
خانه ام را آمد و چون سیل ویران کرد و رفت
همچو گل اوراق اجزایم به هم پیوسته بود
چون دم صبح خزان آمد پریشان کرد و رفت
کلبه ام را داد بر باد فنا چون گردباد
دامن خود بر زد و رو در بیابان کرد و رفت
خانه ام بود از وصال او گلستان ارم
خیر باد او به خاک تیره یکسان کرد و رفت
بست بر بازو کمان و گوشه ابرو نمود
سینه را سوراخ ها از خار مژگان کرد و رفت
آمد و بال پر پروانه را مقراض کرد
شمع بزمم را چراغ زیر دامان کرد و رفت
روزگاری داغ او را داشتم در دل نهان
بر سر من آمد و چون گل نمایان کرد و رفت
غنچه وار افگند در اندیشه دور و دراز
جوش سودایش سرم را پر ز سودا کرد و رفت
از غم او شیشه ها کردند ساغر را وداع
آمد و اسباب عیشم را پریشان کرد و رفت
روز محشر دامنش خواهم گرفت ای سیدا
در حق من ظلم ها آن نامسلمان کرد و رفت
خانه ام را آمد و چون سیل ویران کرد و رفت
همچو گل اوراق اجزایم به هم پیوسته بود
چون دم صبح خزان آمد پریشان کرد و رفت
کلبه ام را داد بر باد فنا چون گردباد
دامن خود بر زد و رو در بیابان کرد و رفت
خانه ام بود از وصال او گلستان ارم
خیر باد او به خاک تیره یکسان کرد و رفت
بست بر بازو کمان و گوشه ابرو نمود
سینه را سوراخ ها از خار مژگان کرد و رفت
آمد و بال پر پروانه را مقراض کرد
شمع بزمم را چراغ زیر دامان کرد و رفت
روزگاری داغ او را داشتم در دل نهان
بر سر من آمد و چون گل نمایان کرد و رفت
غنچه وار افگند در اندیشه دور و دراز
جوش سودایش سرم را پر ز سودا کرد و رفت
از غم او شیشه ها کردند ساغر را وداع
آمد و اسباب عیشم را پریشان کرد و رفت
روز محشر دامنش خواهم گرفت ای سیدا
در حق من ظلم ها آن نامسلمان کرد و رفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - آنکه می گرید به حالم چشم خونین من است
آنکه می گرید به حالم چشم خونین من است
وانکه بردارد سرم از خاک بالین من است
قامتش را کی ز آغوش نظر بیرون کنم
چون پری در شیشه پنهان جان شیرین من است
می کند تسلیم بر شاخ گلم از راه دور
نارسا افتاده دستش آنکه گلچین من است
آرزوی لعل و مرجان کی بود جیب مرا
تکمه چاک گریبان اشک رنگین من است
می زند سیلی به صیقل جوهر آئینه ام
چشم پوشیدن ز روی زینت آئین من است
ناله گرمم چراغ کشته روشن می کند
میل آهم سرمه چشم جهان بین من است
می تپد در خون ز رشک خامه من مدعی
خصم بسمل کشته شمشیر خونین من است
دزد معنی سیدا هرگز نمی یابد رواج
تیغ بر خود میکشد هرکس سخنچین من است
وانکه بردارد سرم از خاک بالین من است
قامتش را کی ز آغوش نظر بیرون کنم
چون پری در شیشه پنهان جان شیرین من است
می کند تسلیم بر شاخ گلم از راه دور
نارسا افتاده دستش آنکه گلچین من است
آرزوی لعل و مرجان کی بود جیب مرا
تکمه چاک گریبان اشک رنگین من است
می زند سیلی به صیقل جوهر آئینه ام
چشم پوشیدن ز روی زینت آئین من است
ناله گرمم چراغ کشته روشن می کند
میل آهم سرمه چشم جهان بین من است
می تپد در خون ز رشک خامه من مدعی
خصم بسمل کشته شمشیر خونین من است
دزد معنی سیدا هرگز نمی یابد رواج
تیغ بر خود میکشد هرکس سخنچین من است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است
تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است
برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است
تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب
ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است
زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان
برگ کاه من به دست کهربا افتاده است
در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمت
بر زمین مانند نقش بوریا افتاده است
ماهرویان سرمه را سنگ فلاخن کرده اند
گوشه چشم تو تا بر توتیا افتاده است
داغ دل را می کنم هر دم سراغ از لاله زار
این زر از جیبم نمی دانم کجا افتاده است
از من آن نوخط ندارد چون قلم بیگانگی
بر سخن از بس که طبعش آشنا افتاده است
مدتی شد راستی از قامت من رفته است
روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
کی خلاصی یابد از دوران دلم ای سیدا
دانه من در گلوی آسیا افتاده است
برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است
تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب
ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است
زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان
برگ کاه من به دست کهربا افتاده است
در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمت
بر زمین مانند نقش بوریا افتاده است
ماهرویان سرمه را سنگ فلاخن کرده اند
گوشه چشم تو تا بر توتیا افتاده است
داغ دل را می کنم هر دم سراغ از لاله زار
این زر از جیبم نمی دانم کجا افتاده است
از من آن نوخط ندارد چون قلم بیگانگی
بر سخن از بس که طبعش آشنا افتاده است
مدتی شد راستی از قامت من رفته است
روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
کی خلاصی یابد از دوران دلم ای سیدا
دانه من در گلوی آسیا افتاده است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - دل به دام کاکل آن دلربا افتاده است
دل به دام کاکل آن دلربا افتاده است
این فسونگر در دهان اژدها افتاده است
نیست ممکن از سر کوی تو جای رفتنم
بنده ها از کنده زانو به پا افتاده است
غنچه دل وا شود از صحبت روشندلان
خانه آئینه باغ دلگشا افتاده است
اهل همت را نظر برچینی و فغفور نیست
بر زمین این کاسه از دست گدا افتاده است
بی مربی می کند اندیشه آسودگی
خانه بر دوشی که دور از متکا افتاده است
روزیی خود از زمین و آسمان گیرد به زور
سخت رو هر کس چو سنگ آسیا افتاده است
میوه یی هرگز نچیدم از نهال آرزو
این ثمر ناپخته از شاخ هوا افتاده است
با سبکروحان کنم از ناتوانی پیروی
اختیارم بر کف باد صبا افتاده است
قوت از اعضای من عمریست بیرون رفته است
روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
دیده دریانشینان روز و شب بر ناخداست
کار من در کشتی تن با خدا افتاده است
نی گریبانی رفو کردم نه چاک دامنی
آستین کوتاه دستم نارسا افتاده است
بر در ارباب دولت سعی چندان کرده ام
دستم از خود رفته و کفشم ز پا افتاده است
بر متاع کس میاب من خریداری نماند
در ته گردی کسادی از بها افتاده است
سبزه زار من به برگ کاه پهلو می زند
کارم از خشکی به آب کهربا افتاده است
در میان نفس شیطان سیدا باشد غریب
چون حسین این تشنه لب در کربلا افتاده است
این فسونگر در دهان اژدها افتاده است
نیست ممکن از سر کوی تو جای رفتنم
بنده ها از کنده زانو به پا افتاده است
غنچه دل وا شود از صحبت روشندلان
خانه آئینه باغ دلگشا افتاده است
اهل همت را نظر برچینی و فغفور نیست
بر زمین این کاسه از دست گدا افتاده است
بی مربی می کند اندیشه آسودگی
خانه بر دوشی که دور از متکا افتاده است
روزیی خود از زمین و آسمان گیرد به زور
سخت رو هر کس چو سنگ آسیا افتاده است
میوه یی هرگز نچیدم از نهال آرزو
این ثمر ناپخته از شاخ هوا افتاده است
با سبکروحان کنم از ناتوانی پیروی
اختیارم بر کف باد صبا افتاده است
قوت از اعضای من عمریست بیرون رفته است
روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است
دیده دریانشینان روز و شب بر ناخداست
کار من در کشتی تن با خدا افتاده است
نی گریبانی رفو کردم نه چاک دامنی
آستین کوتاه دستم نارسا افتاده است
بر در ارباب دولت سعی چندان کرده ام
دستم از خود رفته و کفشم ز پا افتاده است
بر متاع کس میاب من خریداری نماند
در ته گردی کسادی از بها افتاده است
سبزه زار من به برگ کاه پهلو می زند
کارم از خشکی به آب کهربا افتاده است
در میان نفس شیطان سیدا باشد غریب
چون حسین این تشنه لب در کربلا افتاده است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - بهر خصم از خسروان امداد می باید گرفت
بهر خصم از خسروان امداد می باید گرفت
انتقام کوه از فرهاد می باید گرفت
روی بر زلف دل آویز تو می باید نهاد
حلقه زنجیر عدل و داد می باید گرفت
می کند تعظیم پیش ساغر و می می دهد
خلق احسان را ز مینا یاد می باید گرفت
طبع روشن تیره گردد از تمناهای نفس
این چراغ از رهگذار باد می باید گرفت
از دل صد پاره ام راحت مجو ای آسمان
خرج و باج از کشور آباد می باید گرفت
بهر قتل بیگناهان بیع ها دارد فلک
تیغ کین از دست این جلاد می باید گرفت
تا به کی مغرور خود باشی تو ای دنیاپرست
عبرت از فرعون و از شداد می باید گرفت
بر بنای قصر هستی تکیه چون صورت مکن
پشت از این دیوار بی بنیاد می باید گرفت
می کند دوران تو را آخر به تنهایی اسیر
خود به دام و دانه ی صیاد می باید گرفت
فتنه را ای نرگس از بادام چشمان یاد گیر
این سبق تعلیم از استاد می باید گرفت
از دل او سیدا بیرون نمی گردد ستم
جوهر از آئینه فولاد می باید گرفت
انتقام کوه از فرهاد می باید گرفت
روی بر زلف دل آویز تو می باید نهاد
حلقه زنجیر عدل و داد می باید گرفت
می کند تعظیم پیش ساغر و می می دهد
خلق احسان را ز مینا یاد می باید گرفت
طبع روشن تیره گردد از تمناهای نفس
این چراغ از رهگذار باد می باید گرفت
از دل صد پاره ام راحت مجو ای آسمان
خرج و باج از کشور آباد می باید گرفت
بهر قتل بیگناهان بیع ها دارد فلک
تیغ کین از دست این جلاد می باید گرفت
تا به کی مغرور خود باشی تو ای دنیاپرست
عبرت از فرعون و از شداد می باید گرفت
بر بنای قصر هستی تکیه چون صورت مکن
پشت از این دیوار بی بنیاد می باید گرفت
می کند دوران تو را آخر به تنهایی اسیر
خود به دام و دانه ی صیاد می باید گرفت
فتنه را ای نرگس از بادام چشمان یاد گیر
این سبق تعلیم از استاد می باید گرفت
از دل او سیدا بیرون نمی گردد ستم
جوهر از آئینه فولاد می باید گرفت
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - از رفیق رهنما طبع گدا آسوده است
از رفیق رهنما طبع گدا آسوده است
بر کف دست طمع کینان عصا آسوده است
خاکساران را بود بی اعتباری اعتبار
از شکست خویش رنگ بوریا آسوده است
گرمی دوزخ چه خواهد کرد با آتش نفس
از هجوم شعله کام اژدها آسوده است
با سبکروحان گر آن جانان ندارند التفات
برگ کاه از جذبه آهن ربا آسوده است
روزیی صاحب توکل می رسد از آسمان
از تردد سنگ زیر آسیا آسوده است
از هلاک سرکشان پروا نباشد تاج را
از شکست استخوان طبع هما آسوده است
علت ناصور از مرهم ندارد بهره یی
از علاج چشم کوران توتیا آسوده است
خواب آسایش بود در دیده دزدان حرام
پهلوی شبرو ز فکر متکا آسوده است
آسیا از دانه انجیر می سازد حذر
خاطر دیوانه از ارض و سما آسوده است
استخوان خشک بی تشویش کی آید به دست
از پی روزی مگو طبع هما آسوده است
سیدا مرد هنرمند از تردد فارغ است
دست اگر در کار مشغول است پا آسوده است
بر کف دست طمع کینان عصا آسوده است
خاکساران را بود بی اعتباری اعتبار
از شکست خویش رنگ بوریا آسوده است
گرمی دوزخ چه خواهد کرد با آتش نفس
از هجوم شعله کام اژدها آسوده است
با سبکروحان گر آن جانان ندارند التفات
برگ کاه از جذبه آهن ربا آسوده است
روزیی صاحب توکل می رسد از آسمان
از تردد سنگ زیر آسیا آسوده است
از هلاک سرکشان پروا نباشد تاج را
از شکست استخوان طبع هما آسوده است
علت ناصور از مرهم ندارد بهره یی
از علاج چشم کوران توتیا آسوده است
خواب آسایش بود در دیده دزدان حرام
پهلوی شبرو ز فکر متکا آسوده است
آسیا از دانه انجیر می سازد حذر
خاطر دیوانه از ارض و سما آسوده است
استخوان خشک بی تشویش کی آید به دست
از پی روزی مگو طبع هما آسوده است
سیدا مرد هنرمند از تردد فارغ است
دست اگر در کار مشغول است پا آسوده است