تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۲ - تاب رخت آفتاب ناورد
تاب رخت آفتاب ناورد
ذوق لب تو شراب ناورد
آن خال چو ذره هوش من برد
خشخاش تو هیچ خواب ناورد
دل دعوی صابری همی کرد
چون روی تو دید، تاب ناورد
دل بر تو صبا پیام من برد
چون باز آمد، جواب ناورد
از گریه که چون سرم به درد است
چشمم قدری گلاب ناورد
این دیده، کدام راز دل بود
کز گریه به روی آب ناورد؟
زلف تو دل مرا بدزدید
رحمت به من خراب ناورد
افسوس که خسروش گرفته
پیش شه کامیاب ناورد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۳ - ای همنفسان که پیش یارید
ای همنفسان که پیش یارید
این شکر چرا نمی گذارید؟
ما را مکشید چون غریبان
هر چند شما ازین دیارید
جان خواهم داد زیر پایش
امروز مرا به من گذارید
گر می کشدم، فدای اویم
زنهار به روی او میارید
بر دوست برید جان و عقلم
کالا همه خصم را سپارید
ای دیده و دل، اگر بگریید
شاید که شما گناهکارید
ای محنت و غم، سگ شمایم
کز دوست مرا به یادگارید
ای طایفه ای که درتان نیست
هیهات که در کدام کارید؟
گر در دل تان غمی نگنجد
بر سینه خسروش گمارید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - با یار ز من خبر بگویید
با یار ز من خبر بگویید
وین راز نهفته تر بگویید
ما را دل و دیده بندگی گفت
در خدمت آن پسر بگویید
ترک رخ خوب گفتنی نیست
هر چیز کزان بتر بگویید
جان می رود و مرا خبر نیست
جانان مرا خبر بگویید
چشمش من مستمند را کشت
در گوش وی این قدر بگویید
گر هیچ رخ و لبش بدیدید
نرخ گل و گلشکر بگویید
پنهان چو نماند راز خسرو
در کوچه و بام و در بگویید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۵ - از رنگ رخت قمر توان کرد
از رنگ رخت قمر توان کرد
وز لعل لبت شکر توان کرد
گر از دهنت خبر توان یافت
در راه عدم سفر توان کرد
ماییم دو دیده وقف کرده
سویت نظری مگر توان کرد
بردار ز روی طره کاین دم
شام غم ما سحر توان کرد
خسرو چو اسیر گشت بر وی
می کن که ازین بتر توان کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - فریاد، ز غمزه تو فریاد
فریاد، ز غمزه تو فریاد
کز وی شغبی به عالم افتاد
فریاد رسی که رفت بر چرخ
ما را ز کرشمه تو فریاد
تو مردم چشم ما و ما را
بر گوشه دل نیاوردی یاد
دریاب مرا که آهم از غم
چون صور صدای حشر درداد
گر واسطه وصال نبود
آن کیست که نیست با غمت شاد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۷ - خطی که قرین حال باشد
خطی که قرین حال باشد
شک نیست که بی مثال باشد
سروی که به قامت تو ماند
در قامت اعتدال باشد
آندم که تو شرح حال گویی
دانی که مرا چه حال باشد؟
افسوس بود که چون تویی را
با همچو منی وصال باشد
آن را که به یاد تست مشغول
از هر دو جهان ملال باشد
هرگز نکنم خیال خوابی
تا در سرم آن خیال باشد
دیگر نکند نشاط و پرواز
مرغی که شکسته بال باشد
گویند که بنده می نوازی
خسرو به صف نعال باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۸ - گر مه چو تو با جمال باشد
گر مه چو تو با جمال باشد
خورشید کم از هلال باشد
بر روی زمین نظیر رویت
در آینه هم خیال باشد
ما را که به دیدنت هلاکیم
نادیدن تو چه حال باشد؟
در عهد تو، وانگهی صبوری
ای دوست، کرا مجال باشد
می خواهم سیر بینم آن رخ
گر دستوری ز خال باشد
می کن ستم و جفا که خوبی
گر لطف کنی وبال باشد
بنمای به گاه کشتنم روی
تا خون منت حلال باشد
کوته عمر است عاشق، ار چه
روزیش هزار سال باشد
تا کی سخن وفا، رها کن
خوبی و وفا محال باشد
بوسی ست طمع دل رهی را
اندازه این سؤال باشد
بشنو ز کرم حدیث خسرو
هر چند ترا ملال باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - آن را غم تو یار باشد
آن را غم تو یار باشد
با خوش دلیش چکار باشد؟
صوفی چو شکست توبه، ساقی
مگذار که هوشیار باشد
مستی که سبو کشد، مپندار
کورا قدم استوار باشد
می حاجت نیست مستیم را
در چشم تو تا خمار باشد
جان دادم و داغ عشق بردم
کانجا ز تو یادگار باشد
معذور بود ز ناله بلبل
جایی که گل و بهار باشد
شک نیست که نشتری چشیده ست
جنگی که فغانش زار باشد
مرهم چو نمی پذیرد این دل
بگذار که تا فگار باشد
خسرو به غلامیت عزیز است
گر خوار کنیش، خوار باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۰ - گر یار به دل درون نباشد
گر یار به دل درون نباشد
صبر از دل من برون نباشد
بی خواب و قرار ماندم، آری
دل گمشده را سکون نباشد
گر صبر کنیم، جان توان برد
لیکن چه کنیم چون نباشد؟
ای دوست، ز گریه هم بماندم
کاندر تن مرده خون نباشد
دل برد ز خسرو آرزویت
جان برد، ولی کنون نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۱ - آن دوست که بود خصم جان شد
آن دوست که بود خصم جان شد
آن صبر که داشتم نهان شد
ما خود به حصور مرده بودیم
خاصه که فراق در میان شد
افسوس که شادیی ندیدم
وین عمر عزیز رایگان شد
ای دوست، نیافتیم کامی
دشمن به دروغ بدگمان شد
گفتم که اسیر گردی، ای دل
دیدی که به عاقبت همان شد
دل بر دگری نهم، ولیکن
عاشق به ستم نمی توان شد
دی دلبر من سواره می رفت
اشکم بدوید و همعنان شد
مطرب غزلی ز شوق بر خواند
خونابه ز چشم من روان شد
از گریه من رقیب بدخوی
با آن همه حسم مهربان شد
از بسکه علاج درد من کرد
بیچاره طبیب ناتوان شد
خسرو به کجا ببست راهی
گیرم همه خلق یک زبان شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۲ - فریاد که عشق کهنه نو شد
فریاد که عشق کهنه نو شد
جان در کف عاشقی گرو شد
آزرده دلی که بود، گم گشت
دیرینه غمی که بود، نو شد
یاری که ز ما حدیث نشنود
اندر حق ما سخن شنو شد
رویش دیدم، دلم بیفتاد
پایش به چه ذقن به گو شد
باد سر زلف او بجنبید
صد خرمن صبر جو به جو شد
آورد صبا نشان کویش
اشکم بدوید و پیشرو شد
دادم به قضا عنان خسرو
چون اسپ نشاط تیز دو شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۳ - جانا، چو تویی دگر نیاید
جانا، چو تویی دگر نیاید
مردم ز تو خوبتر نیاید
هم رنگ رخت سمن نگیرد
هم تنگ لبت شکر نیاید
روزی که تو برنخیزی از خواب
خورشید بلند برنیاید
هر ماهی، اگر چو تو شود ماه
با روی تو در نظر نیاید
یک دل نرود ز شست زلفت
کز غمزه صد دگر نیاید
تیری که گشاید اشتیاقت
جز بر دل بی سپر نیاید
سنگی که از آسمان بیفتد
جز به خر شیشه گر نیاید
با خاک درت رواست ما را
گر سرمه به چشم در نیاید
خسرو ز غمت عنان نتابد
تا مرکب عمر سر نیاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - هنگام گل است و باده باید
هنگام گل است و باده باید
ساقی و حریف ساده باید
گر غنچه گره بر ابرو افگند
پیشانی گل گشاده باید
ساقی برخیز و یاربنشان
کاین شسته و آن ستاده باید
جان است پیام اهل دل را
جانی که به کف نهاده باید
وانگاه حریف ساده و مست
در دست من اوفتاده باید
خسرو، ز بتان کرشمه بد نیست
معشوقه خود مراده باید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - چون سرو تو از قبا برآید
چون سرو تو از قبا برآید
آه از من مبتلا برآید
با یاد خط تو زنده گردم
گر از گل من گیا برآید
جایی که تو همچو مه برآیی
مه پیش رخت کجا برآید؟
مه برنابد برابر تو
گر فرمایی، برابر آید
از قبله ابروی تو هر شب
بس دست که در دعا برآید
پیش آی که بهر دیدن تو
جان منتظر است تا برآید
تا چند در انتظار داریش
می آریی زود یا برآید؟
چنگم که ز دست تو نفیرم
از هر سو مو جدا برآید
با تو دل من چو برنیاید
بیم است که جان ما برآید
یک لحظه به کار او فروشو
تا کام یکی گدا برآید
خسرو که در آب دیده غرق است
بازا آکه به آشنا برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۶ - گر دلبر من بر من آید
گر دلبر من بر من آید
دل در بر و روح در تن آید
شبها ز هوا گرفته ام باز
وقت است که در نشیمن آید
ترسم که در انتظار رویش
رویم به نماز خفتن آید
شد موسم آنکه در گلستان
بلبل به نوا به گفتن آید
ابر آب زند ز دیده بر خاک
فراش صبا به رفتن آید
وز ناله مرغ و گریه ابر
گل خندد و در شکفتن آید
ساقی کشد انتظار بلبل
تا باز گلی به گلشن آید
چون شمع ستاده ام به یک پا
پروانه اگر به کشتن آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۷ - یاری که طریق ناز دارد
یاری که طریق ناز دارد
گر دل ببرد، که باز دارد؟
آن شوخ ز بهر کشتن ما
صد شیوه جانگداز دارد
در زلف بتان، مپیچ، ای دل
کاین رشته سری دراز دارد
بیچاره کسی که بر در تو
یک سینه و صد نیاز دارد
در گریه شوق، آستینم
از خون جگر طراز دارد
نی نی غلطم، خوش آنکه یاری
عاشق کش، و دلنواز دارد
کو باده و یار ساده امروز
صوفی نه سر نماز دارد
جانا، دل من به جانب تست
گنجشک هوای باز دارد
یک توبه کس درست نگذاشت
چشمت که هزاز ناز دارد
محمود سزد که نشنود پند
زیرا که دلش ایاز دارد
بشنو که به وصف عشق، خسرو
گفت خوش و دلنواز دارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۸ - گل رنگ نگار ما ندارد
گل رنگ نگار ما ندارد
بوی خوش یار ما ندارد
ماییم و دیار بی نشان
کس میل دیار ما ندارد
ما کار به کار کس نداریم
کس کار به کار ما ندارد
با ما سخن سمن مگویید
کو بوی بهار ما ندارد
با ما صفت چمن مخوانید
کو نقش نگار ما ندارد
لاله ز چه سرخ گشت، گر شرم
از لاله عذار ما ندارد
خون بار چو خسرو از کنارت
کو میل کنار ما ندارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹۹ - بی یاد تو غم جهان نسوزد
بی یاد تو غم جهان نسوزد
بی آه من آسمان نسوزد
پیش رخ آتشین تو شمع
سوزند، ولی چنان نسوزد
گر شمع نخوانمت مشو گرم
زاتش گفتن زبان نسوزد
بی رنگ رخ تو ز آتش غم
سرمایه دوستان نسوزد
یاد تو چو در دلم در آید
جز مغز استخوان نسوزد
سوزد دل خود، اگر بگویم
دل نیست که در زمان نسوزد
آتش به چنان دلی در افگن
کاندر غم دوستان نسوزد
از غمزه مسوز عالمی را
تا بنده در آن میان نسوزد
زینسان که بسوخت خسرو از آه
نبود عجب، ار جهان نسوزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - چشمم همه روز خون تراود
چشمم همه روز خون تراود
من دانم و دل که چون تراود
نتراوم پیش هیچ مردم
کز مردم دیده خون تراود
دل گر ز تو لخته شد محال است
کاین حال به آزمون تراود
با دیده مگوی راز، ای دوست
زیرا که روان برون تراود
من دست بشویم از تو هر چند
لیکن دیده فزون تراود
گر عقل مرا کسی بکاود
دانم که از او جنون تراود
افسون چه کنی به ریش خسرو؟
کاین بیشتر از فسون تراود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۰۱ - آن کیست که از خدا نترسد؟
آن کیست که از خدا نترسد؟
وز شست ید قضا نترسد
فرعون چو دید دست موسی
کور است که از عصا نترسد
آن را که چو مصطفی دلیل است
در قافله از بلا نترسد
یوسف به دو کون می فروشند
کو مرد که از بها نترسد
خورشید که چتر دار شاه است
از سایه هر گدا نترسد
آتش همگی گل است و ریحان
آن را که جز از خدا نترسد
خسرو به طواف کوی جانان
گر سر برود، ز پا نترسد