تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۱ - ای که گویی ما به زهد از خود حجاب افکنده‌ایم
ای که گویی ما به زهد از خود حجاب افکنده‌ایم
رو که ما سجاده تقوی بر آب افکنده‌ایم
مردمان دیده را ما در شب آسودگی
بسترِ خارِ مغیلان وقت خواب افکنده‌ایم
بهر خونِ ما خدا را دل مرنجان غمزه را
ما کتان زندگی در ماهتاب افکنده‌ایم
ساغر تو باد پر می ما به جام آفتاب
جای می از شیشه دل خون ناب افکنده‌ایم
ز آتش دوزخ نگردد خشک و ما از سادگی
رخت خون‌آلود خود در آفتاب افکنده‌ایم
این خسیسان محرم عشاق صافی‌دل نیند
درپذیر اشراق اگر بر رخ نقاب افکنده‌ایم
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۴ - چه ریزد شعله ی غم جای می در جام من
چه ریزد شعله ی غم جای می در جام من
ساقی آتش مزاج از بخت بد فرجام من
گل مچین ای بوالهوس از گلشن آغاز عشق
پند گیر ای ساده دل از آتش انجام من
خون دل با خاکم آمیزند تا بشناسد ار
بگذرد روزی به خاکم یار خون آشام من
بوالهوس در بزم عشرت با تو کی داند که شب
بر چه سان آید غم عشق از در و از بام من
ای که در جامم به جای باده آتش ریختی
دور بادت صبح عیش از تیرگی شام من
یک سر مو از تو سر تا پایم آسایش ندید
گر چه مویی نیست بی مهر تو بر اندام من
دل چو بستم در تو دانستم که این صباغ عشق
خام بست از روز اول رنگ کار خام من
عنکبوت بختم آخر هرزه تاری می تند
تو به رخ خورشید حسنی نائی اندر دام من
راه اقلیم قبول خاطرت طی کردمی
سیر اگر چون مهر و مه بودی نصیب کام من
گفتی اشراق از غمش خواهم صبوری پیشه کرد
آری آری بر امید جان بی آرام من
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳ - دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را
دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را
تا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را
اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشق
تا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را
گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار
نشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را
خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نام
بینم اندک چون به راه او نثار خویش را
بی‌قرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوش
می‌دهد بر بی‌قراری‌ها قرار خویش را
زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یار
هر کسی در بوته سنجد عیار خویش را
تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خست
بازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴ - بر نثار یار جان اندک بود درویش را
بر نثار یار جان اندک بود درویش را
خاصه‌گر بیند به کام آن ماه مهراندیش را
هست معذور ار چو ما زاهد نشد بی دین و دل
چون ندیداست او بتاب آن زلف کافر کیش را
واعظ ار می‌دید آن گیسوی مشکین روی دوش
می‌فکندی پشت گوش افسانه‌های پیش را
یار اگر باشد به مهر از جور اغیارم چه باک
یالب نوشین او منت پذیریم نیش را
عاشقان را مرهمی خوش تر زلعل یار نیست
ورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را
شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتن
زان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۲ - ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بود
بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
شاهدی کآواز او از کعبه می‌آمد بگوش
عشق بردم بر نشانش مست در میخانه بود
زان بت بی‌پرده پوشد ار که شیخ شهر چشم
عذر او خواهم من از پیرمغان بیگانه بود
زاهد ار پنداشت با تسبیح او گردد سپهر
بیخبر زان چشم مست و گردش پیمانه بود
روز آدم را سیاه آنخال مشکین کرد و عقل
بر گمان افتاد کان دلبردگی از دانه بود
دود او در سوختن می‌کرد ظاهر حال شمع
کاین شرر پنهان نه تنها در دل پروانه بود
از صفی جو داری ار گمگشته در راه عشق
زانکه در زنجیر زلفش سال‌ها دیوانه بود
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۸ - ای حسین ابن علی از باطن پاکت مدد
ای حسین ابن علی از باطن پاکت مدد
و ز دم عشاق و جان مست سلاکت مدد
نیست قلب یار من آن سان که باید به سوی من
بهر جذب قلب او از روح چالاکت مدد
خاکساری کوی عشق تست جای جن و انس
تا شود معشوق من خاک من از خاکت مدد
عقل ها حیران عشق تست و عقل یار من
تا شود حیران من از عقل و ادراکت مدد
هر سری را هست شوری بسته ی فتراک تست
تافتد شور منش در سر ز فتراکت مدد
تا ز غیر من بپوشد چشم امید وصال
از دل حق بین و دست و دیده ی پاکت مدد
جز تو کس در عشق حق امساک از هستی نکرد
تاکند او ترک غیر از من ز امساکت مدد
گر نبودی تو نبود از عشق در عالم ثمر
خواهم اندر جذب یار از سر لولاکت مدد
گشت عالی عرش و افلاک از علو همتت
بر مرادی کن مرا از دور افلاکت مدد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۰ - می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
می‌برد دل من بان ترک ختائی چون کنم
با شکنج طره‌اش زور‌آزمایی چون کنم
خواستم جویم میانش بست عقلم را بموی
با چنین بیدانشی کشور‌گشائی چون کنم
خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی دام
از کمند پرخمش فکر رهائی چون کنم
از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال
مرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم
عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریق
آشنا دروی باین بی‌دست و پائی چون کنم
ما و عجز بینوائی یار و استغنا و ناز
تا باستغنای او با بینوائی چون کنم
پیش شمع روی او پروانه‌سان می‌سوخت جان
در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم
ناله‌های عاشقی آید زهر بندم چونی
گوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم
گر نیاید بر بهای باده‌‌ام روزی بکار
خرقه و سجاده را در تنگنائی چون کنم
دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغان
با چنین تردامنیها پارسائی چون کنم
عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته است
کبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم
دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگ
استخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم
بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقل
از خدائی رسته باشم کد‌خدائی چون کنم
ناصحم گوید صفی می، نوش و از زاهد بپوش
من بصفوت زاده‌ام این بی‌صفائی چون کنم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۵ - من بملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
من بملک دل شهنشه بوده‌ام تا بوده‌ام
از رموز عشق آگه بوده‌ام تا بوده‌ام
دل بر آن گیسوی مشکین داده‌ام تا داده‌ام
محو آن رخسار چون مه بوده‌ام تا بوده‌ام
دفتر و سجاده یکسو هشته‌ام تا هشته‌ام
دور از زها دابله بوده‌ام تا بوده‌ام
درس عشق از خط ساقی خوانده‌ام تا خوانده‌ام
بحر علم علم الله بوده‌ام تا بوده‌ام
کوی جانان را بمژگان رفته‌ام تا رفته‌ام
خاک آن لیوان و در گه بوده‌ام تا بوده‌ام
راه با اهل طریقت رفته‌ام تا رفته‌ام
سالکانرا رهبر و ره بوده‌ام تا بوده‌ام
از من آلوده دامان کسب پاکی در‌خور است
چون ز خود بینی منزه بوده‌ام تا بوده‌ام
بر کمال اهل معنی بر ثبوت اهل فقر
خویش برهان موجه بوده‌ام تا بوده‌ام
گر ببخشد جرم عالم را صفی برجاست چون
بنده رحمتعلی شه بوده‌‌ام تا بوده‌ام
ریزه خوار خوان عرفانم جهانی گشت از آنک
ریزه خوار نعمت‌ الله بوده‌ام تا بوده‌ام
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۷ - خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
باز در زنجیر گیسوئی شوم پابست من
گیرم از ساقی نگیرم من بهشیاری شراب
چون کنم کز حال گردم زان دو چشم مست من
همچو مرغ و ماهی اندر زلف یار افتاده‌ایم
ما و دل او در هزاران دام و درصد شست من
گرچه این پیوستگی زایمان و جان ببریدن است
مو بمو خواهم دل اندر زلف او پیوست من
گر در این صوفی‌گری دستم نگیرد می فروش
باز کی خواهم ز عجب خانقاهی رست من
گفته خواهم عیادت کرد از بیمار عشق
تا توآئی بر عیادت رفته‌ام از دست من
صد قیامت رفت و برنگرفتیم روزی ز خاک
پیش بالای بلندت‌ هرچه گشتم پست من
گفته هستی صفی را کرده محروم از وصال
روی بنما تا به کلی بگذرم از هست من
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۱ - این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای
این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ای
دست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بسته‌ای
بر نثارت جان ما باشد به کف محتاج نیست
آن خیالی کز اشارتهای ابرو بسته‌ای
از کمانداری ابرو و ز کمین‌گیری خال
راه و رفتار و سکون بر ترک هندو بسته‌ای
گرچه آسان می گشایی بهر حلق ما کمند
حلقه‌ها بینم که بس مشکل به گیسو بسته‌ای
این نباشد سحر کز چشمت دگرگون گشت حال
تا گشایی لب به افسون چشم جادو بسته‌ای
از میانت در شگفتم معجز است آن یا طلسم
یک جهان را جان به وهم آمد که بر مو بسته‌ای
ای صفی بیگانه شو از خویش و بی‌پروا ز خلق
جای غیری نیست با آن دل که با او بسته‌ای
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۶ - گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی
روضه کو خاک آدم را به باد از دانه داد
شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی
گفت دانائی چه سنگی قدرش از لعلست بیش
گفتم آن کش مهر قدر افزا بتابد ساعتی
فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه است
چیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی
کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبین
در قلم نارند نامم را به جرم و طاعتی
بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرود
آوری بر کف اگر دامان عالی همتی
بی‌نشانی یک نشانست ار که داری خوی عشق
نیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱۰ - مطلق الذاتی که او دارنده اشیاستی
مطلق الذاتی که او دارنده اشیاستی
هشتی اشیاء از آن یکتای بی‌همتاستی
لا بشرط اندر وجود و مطلق از اشیاء بذات
در مراتب گر چه عین جمله اشیاستی
مطلق از اطلاق و تقیید است و پاک از چند و چون
نی بشرط شیی قائم نی بشرط لاستی
وحدت و کثرت دو وصفند آن بجمع و آن بفرق
ناشی‌ از ذاتی که جمع و فرق را داراستی
وحدت ذاتش تجلی کرد و شد کثرت پدید
باز پیدا زین کثیر آن واحد یکتاستی
عارفان گویندگان ذات قدیم لابشرط
که نه جزو است و نه کل اندر مثل دریاستی
بحر لاحدی برون از کم و کیف و مد و جزر
نی فزون گشتی ز شیئی نی بشیئی کاستی
بحر اول را که ذاتست آن بترتیب وجود
نیست جز یک موج و آن یک حضرت اسماستی
چیست اسماء آن مسمائی که لفظ و حرف و صوت
ره ندارد در وی و بیرون ز شرح ماستی
احمدیت این بود عقلش اگر خوانی رواست
شرط شیئی ولا بشیئی هر دو را مبناستی
موج ثانی عالم ایعان شد از بحر وجود
خوانی از علم ار که غیب مطلقش برجاستی
خواند اعیان را دو اعیان ثابته موجوده باز
پیش عارف این معانی ثابت و مجراستی
عین ثابت عالم علم است و فیض منبسط
عین موجود آنکه اشیاء را بجمع آراستی
موج سیم عالم جبروت اعلی شد بنام
کز مثال مطلق و غیب مضاف انشاستی
آن چهارم موج ملکوت آمد از امرش تمام
عالم ارواح اگر داری بیاد آنجاستی
موج پنجم عالم خلق است در تنظیم ملک
که شهود مطلقش خوانند و این پیداستی
جمله افلاک و عناصر از ثریا ثری
عالم ملک است و باقی هر چه زین اجزاستی
موج اعظم جامع این جمله از غیب و شهود
حضرت انسان کامل مظهر والاستی
موجها یعنی وجود ممکنات از جزء و کل
موج این بحرند و عرض و فرش ازو برپاستی
جمله اشیاء راست در فیض وجود او واسطه
هم دلیل خلق زین پستی ابر بالاستی
رتبه‌ها در حد خود هر یک بفیضی مستفیض
این بود قوس نزول ار عاقل و داناستی
خالق اینجمله اشیاء موجد این ممکنات
ذات بی‌مثل آنوجود مطلق اعلاستی
بعد ترتیب نزولی حاضر قوس صعود
باش نیک ار رخش ادراکت فلک پیماستی
کن تعلق کامدی از نطفه چون تا ملک عقل
بازگشت زین سفر تا جنه‌‌الماواستی
رخت بستی چون ز دار جسم و ره بردی بجان
قوم گویندت طریقت منزل اولاستی
خدمت پیر است گردانی طریقت کز نخست
در سلوکت رهنما تا منزل اخراستی
گردد این منزل تعینهای جسمانی ضعیف
زانکه صورت ماند دروی دل سوی معناستی
منزل ثانی ترا باشد مقام معرفت
کان بود ملکوت و آنجا علام عقباستی
کشف ار واحت چو شد گشتی بکلی منقطع
زین شئونات شهودی کت در او سکناستی
شد حقیقت نام جبروتت که سیم منزل است
روح کلی را ضعیف اینجا تعینهاستی
منزل توحد اگر داری یقین اعیان ماست
کاندر انجا نام کثرت از میان برخاستی
عین ذات سالک اینجا ماند و باقی گشت محو
جمع وحدت بی‌مجال از هر چه جز الاستی
منزل ما بعد از این باشد فنای فی‌الصفات
عالم اسماست آن گفتیم و بس زیباستی
فانی فی‌ال شیخ داند سر اسماء صفات
شیخ خود دریای علم علم الاسماءستی
چون گذشت از عالم اسماء فنای فی‌اله است
ذات پاک ذوالجلال اینجا و باقی لاستی
برطرف گردید اینجا گرد وصف اعتبار
این بود قوس صعود ارعارف بیناستی
خلعتی پوشد در اینجا سالک از دیبای قدس
باز راجع سوی فرق از جمع او ادناستی
این بقای بالله است و فرق بعد از جمع ما
حاصلش ارشاد خلق این رجعت عظماستی
آتش دیگر بدل دارم ز جذب عشق دوست
کز شراری مغز عرفانم پر از سوداستی
بشنو اسرار قلندر را مقام دیگر است
دان فنا بعد از بقا در اصطلاح ماستی
باقی الله باشد مظهر اسم ملک
وین قلند مالک الملک است و نقطه باستی
باقی الله نبی و نقطه با مرتضی است
نقطه در با صامت و از نقطه با گویاستی
هست بالاتر مقامی گوش عشقی کو کز آن
شرح سازم گر چه شرح آن نه حد ماستی
شد قلندر صاحب آن رتبه عالی بنام
قوم را در این بیان اجماع و هم فتواستی
ما سوی اندر قلندر غرق و او سرکش زکون
جمله از وی هست و او از جمله مستثناستی
مطلق او از خلق و هستیهای خلق از وی چنانک
نقطه از حرفست و مطلق حرفرا مبداستی
جمله اجزای حروفست از وجود نقطه پر
حرفها را نقطه دارا از الف تایاستی
وصف وترکیب و تعین حد و تعیین و رسوم
نقطه را نبود که او ثابت بشرط لاستی
از اناالمعنی الذی هم لایقع اسم علیه
شد مدلل کز دو کون او برتر و اعلاستی
وصف در یارا نگوید کس بعرض و طول و عمق
هر چه تا خواهی تو بحر و هر چه بینی ماءستی
گر تو گوئی در تعین واحد مطلق کجاست
نشاه گو با من کجا در هستی صهباستی
نیست شیئی خارج از وی هستیش باشد گواه
آدمی آخر تو چون خارج ز کرمناستی
عالم اکبر توئی در خود فروشو تا تمام
کشف گردد کز چه برپا آینهمه غوغاستی
آزری شوبت شکن بر نفس بتگر زن تبر
تا بتی بینی که بتها را چنین آراستی
موسئی شو دیده ور تا بنگری کز فوق و تحت
نو در نور است و عالم ساحت سیناستی
عیسئی شو پاک دم تا نیک بینی هر چه هست
بی‌دم و بی‌منت رح‌القدس احیاستی
احمدی شو عشق جو تا دانی این معنی که شاه
با همه درسر و با شخص تو در جهراستی
یعنی او را نیست جر و سر ترا این وصفهاست
هر کجا رفتی تو او آنجا و او بیجاستی
گوش کن اشیاء چه می‌گویند در دست قبول
تا نه پنداری بتسبیحش حصا تنهاستی
گر ز خود غافل نباشی‌ جمله ذرات وجود
رجعتی دارند و هر جز وی بکل پویاستی
چشم دل بگشا که بینی از جواهر تا عرض
رو باور دارند و او هر دلی شیداستی
تابش خور لعلها را داد رنگ ارغوان
در دل کهسارها دلال آن مجلاستی
خنده گل باغها را ساخت مالامال خویش
خرم از آن خنده خوش کز خارو کز خاراستی
باغ در باغست و جان در جهان بهشت اندر بهشت
هر کجا در خاطرت آنسرو مه سیماستی
عالمت جنّت شود گر ترک تن گوئی بچشم
هر سرابی کوثری هر خاربن طوباستی
دوزخت فردوس شد گر نفی خودخواهی بعین
هر پلاسی حلّه هر کرمکی حوراستی
دل بیاری ده که بی‌عونش نجنبد دل ز جای
نه زبادی دان که جنباننده در اعضاستی
هستی خرد محو هستی کن که هستیها از اوست
رفت چون هست ذبابی هستی عنقاستی
گر ترا با اوست دل مغاره و میدان یکست
ور توئی با توتوئی در شهر و در صحراستی
تا یکی سرگرم حرفی تابکی پابند لفظ
مادح پروانه و ز شمع بی‌پرواستی
بوالعجب نقلی است تو در مدح کالای کسان
وانگهان در دست دزدت جبه و کالاستی
صفدران شیر خو کندند مغز شیر و ببر
تو شجیع قصه خوان از حیزر و هیجاستی
رهروان رفتند تا مقصود تو حیران آنک
عارج از تن یا ز روح آن سید بطحاستی
لب ببند از گفتگو بر زن تبر بشکن طلسم
سر مخار از جستجو کو هر دمت جویاستی
چار طبع و هفت نجمت دشمنان خونیند
چندنازی کامهاتست آن واین آباستی
دل ز مهر این و آن بر کن که جز حق هر چه هست
فانیست و هر که فانی دوست شد رسواستی
دوست گیر آنرا که خلق عالم از بهر تو کرد
سخت از یاری گریزان روی با اعداستی
نطقه بودی عقل کردت از حضیضت داد اوج
محشری امروز دیدی محشری فرداستی
خلق او فرمود رزق او داد و رحمت او نمود
عیب او پوشد گناه او بخشد او داراستی
اوست قادر اوست قائم اوست قیوم اوست حی
او لطیف است او خبیر او مجلأ و منجاستی
او ترا آورد از کتم عدم بیرون و داد
خلعت ایجاد و گفت این اشرف اشیاستی
حاجت از او خواه چشم از غیر او پوش و مباش
کمتر از موری که او در صخره صماستی
دولت باقی طلب بر شیی فانی دل مبند
در ولایت حب شاه اولیا اولاستی
آن ولایت را که حق بر ما سوی بنموده فرض
بیعت تسلیم در دست شه والاستی
طاعت حق در حقیقت عشق شاه اولیاست
بی‌تولای علی کی ممکنی برپاستی
واقف از اسرار موجودات بود آنکس که گفت
دفتر ایجاد را نام علی طغراستی
ذات حق را جز بنور ذات حق نتوان شناخت
ثابت این معنی بنورانیت مولاستی
طلعت رحمتعلی شاه است مرآت ظهور
این صفی داند که چشم فکرتش بیناستی
ختم شد اینجا سخن در یاب اگر داری تو هوش
ذهن عارف تند و طبع نکته‌دان غراستی
حرف را بگذار و سر نقطه را آور بدست
حرفها قطره است و نقطه بحر گوهر زاستی
یا علی کامل توئی جان صفی را ده کمال
از تو چون بر نطق قلبش رازها ایقاستی
قافیه گر شد مکرر ور الف بر یا بدل
خاطرم زان بود فارغ کان الف یا یاستی
من بنظم و نثر با گیسوی او گویم سخن
گر بسند و شعر ما را شاه ما ممضاستی
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۸ - پیش رؤیت جای ذکر آفتاب و ماه نیست
پیش رؤیت جای ذکر آفتاب و ماه نیست
کاین دو را در خرمن حسن تو قدر کاه نیست
دل در آن گیسو شدی چون گفتمش وقتی در آی
گفت موئی تا که بر خود جنبم اینجا راه نیست
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲۱ - نیست روی توبه و برگشت بر حق دیگرم
نیست روی توبه و برگشت بر حق دیگرم
با شفاعت خواستن از پیر و از پیغمبرم
می‌روم بر درگهش با جان پر امید و بیم
تا که خواهد از بد و نیک آنچه آرد بر سرم
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲۴ - گر تو ای دل تارک دنیا مستعمل شوی
گر تو ای دل تارک دنیا مستعمل شوی
در جهانی کان ندارد کهنگی واصل شوی
بایم استیزه است گر خواهی جهان بر میل خویش
بایم و کوه ارنمائی پنجه مستأصل شوی
بر رموز علم الاسماءء چو آدم پی‌بری
گر خموش از قیل و قال علم بی حاصل شوی
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۸ - وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوست
وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوست
ساقیا لطفی بکن جامی بده با نام دوست
مانده بر بادام چشمانش دهان پسته باز
همچو من افتاده مسکین چون کند بادام دوست
می کنم جان را نثار مقدم میمون او
گر به من پیک صبا آرد دمی پیغام دوست
هر زمان تیر خدنگ غمزه بر جانم زند
منت ایزد را که هردم می رسد پیغام دوست
جان اگر باشد مراد دوست ای پیک اجل
ریز در دم خون من تا خوش برآید کام دوست
از غبار آن زمین چشم مرا پر نور کن
ای صبا چون بگذری دامن کشان بر بام دوست
می رود صوفی زدنیا، وین تمنا در سرش
تا کند جان را نثار امروز بر اقدام دوست
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۲۴ - ماه من رنجیده شد یا رب گناه من چه بود
ماه من رنجیده شد یا رب گناه من چه بود
من ندانم در ره بخت سیاه من چه بود
گر نمی سوزد دلم در آتش سودای او
هر شبی سوی فلک این دود آه من چه بود
دعوی عشق تو کردم لا نسلم داشتی
این لب خشک و دو چشم تر گواه من چه بود
من نه خود گشتم اسیر عشق آن شوخ این زمان
ای مسلمانان نمی دانم به راه من چه بود
گر سر محبوبی من نیست آن خورشید را
در رخم خندیدن پنهان ماه من چه بود
خلق در کویش بسی بود و من بیچاره هم
گر نه مقصودم بد او هر دم نگاه من چه بود
خلق می پرسند صوفی از چه برگردید یار
چون کنم یاران، نمی دانم گناه من چه بود
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۳۹ - آن پری دور از من و من در غمش دیوانه ام
آن پری دور از من و من در غمش دیوانه ام
آشنای اویم و از خویشتن بیگانه ام
چون سگ دیوانه بر در مانده ام حیران و زار
نیستم قابل از آن ره نیست در کاشانه ام
داد جام باده ام دل گشت فانی زین طرب
می رود جان از بدن برگشت چون پیمانه ام
ساقی از آب عنب دیگر مرا معذور دار
زان که من مست دو چشم شوخ آن جانانه ام
همنشینی دل نمی خواهد مرا با هیچ کس
با خیال روی او تا در جهان همخانه ام
هرگز آبادان مبادا سینه من تا به حشر
هست چون گنج غم او در دل ویرانه ام
خلق می گویند صوفی در غمش دیوانه شد
ای مسلمانان بلی دیوانه ام دیوانه ام
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۴۷ - چون در آید ماه من جولان کنان اندر چمن
چون در آید ماه من جولان کنان اندر چمن
غنچه از شوقش گریبان چاک سازد همچو من
نافه اثبات نسب زآن عنبرین خال تو ساخت
شد سیه روی از خطای خویش زان مشک ختن
در شب زلفش چو رفتی ای دل دیوانه ام
باش حاضر تا نیفتی اندر آن چاه ذقن
کوی او باشد بهشت و من کجا خواهم بهشت
چون کنم ای ناصحان دل می کشد حب وطن
گر شود روز وفاتم عطر خاک پای او
حله گردد بر تن چون استخوان من کفن
بر لب آلش بگویم چیست آن خال سیاه
بر نبات اکنون مگس بنشسته بر روی حسن
این تمنا صوفی بیچاره دارد در جهان
در چمن با او یکی من، وز می صافی دو من
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۷ - دل چو دید آن شکرین‌لب‌ها و مشکین‌خال او
دل چو دید آن شکرین‌لب‌ها و مشکین‌خال او
می‌شود دیوانه چون من آه و مسکین حال او
می خرامید آن نگار و در پیش می شد رقیب
خوش بود عمر ای دریغا مرگ در دنبال او
هر که را شد دل اسیر زلف مه رویی دگر
بسته دام بلا شد مرغ فارغ بال او
قابل تاج سلاطین هیچ می دانی که کیست
آن سری کاندر جهان شد ساعتی پامال او
باشد این دل وارهد از دست شاهین غمش
هست همچو صعوه ای چون باز در چنگال او
خاطرم در ره تفال داشت پیش آمد رقیب
خی و ری آمد بلی نیکو نباشد فال او
لعل او زهاد را سرمست دارد روز و شب
باده حمراست گویی آن لبان آل او
کی فروشد او به جان بنده خاک پای خویش
بهتر از هر دو جهان باشد چو یک مثقال او
عقل و هوش و جان و دل بربوده از صوفی رخش
کی تواند گفت شعری خوش زبان لال او