تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۱۹ - سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزان
سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزان
زان زلفهای میگون، زان چشمهای فتان
زان شیوه و ملاحت، زان حسن و زان صباحت
واله شدیم، واله، حیران شدیم، حیران
هر کس بروی و راهی، رفتند پیش شاهی
عاشق بکل فنا شد، در عشق روی جانان
سر رشته مان شد از دست، حیران شدیم و سرمست
باشد بدست آید، سررشته مان بدستان
در مذهب حقیقت صد بار بهتر ارزد
این خاک می پرستان از خون خودپرستان
آن خواجه معظم، خوشحال و شاد و خرم
لیکن خبر ندارد از حال درد نوشان
از عشق چون نترسم؟ کین عشق اژدها وش
قعریست پر ز آتش، بحریست پر ز توفان
از ناله همچو نالم ریزید پر و بالم
در حالت محالم، مسکین دل غریبان!
هرکس بعشق یاری آشفته است باری
آشفته است قاسم زان طره پریشان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۹۴ - مرآت دل شکستی، ای گنج جاودانه
مرآت دل شکستی، ای گنج جاودانه
جان را وحید کردی آخر بهر بهانه
شب بود قوت ما، روزست قدرت ما
ما مست جام عشقیم، از باده شبانه
رحمی کن،ای طبیبم، ای دلبر حبیبم
بر روی زعفرانی، بر اشک دانه دانه
گفتم: نشان زلفت با ما که گوید آخر؟
هرجا مدققی بد، کردند ذکر شانه
گر عاشقی و مردی، در راه عشق فردی
کو آه دردمندان؟ کو سوز عاشقانه؟
از سر قاب قوسین آخر چه فهم کردی؟
با مصطفی خدا را سریست در میانه
گر سر عشق جویی، قاسم، ز دل طلب کن
گنجیست بی نهایت، بحریست بی کرانه
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۴۸ - با روی دل فروزت عیشیست جاودانی
با روی دل فروزت عیشیست جاودانی
ای منبع مکارم وی معدن امانی
عیشیست جاودانی، گر ره بری بدانی
بر چهره مشعشع گیسوی ارغوانی
از جان خبر نداری، انکار عشق داری
با تو کسی چه گوید؟ ای مرد کندلانی
در بند هر دو عالم بگشاد عشق محکم
در بند ره نه ای تو، در بند آب و نانی
جان سه باره او را «ثالث ثلاثه » گوید
ثالث چگونه باشد، آنجا که نیست ثانی؟
چون خامه ام براندی، رفتم بسر، چه گویم؟
خوش باشد ار زمانی؟ چون نامه ام بخوانی
گفتی که: روزکی چند در هجر ما سر بر
امری محال باشد بی دوست زندگانی
گفتم بپیر غافل، چون زین جهان برون شد:
تا خود چگونه باشد احوال آن جهانی
زنهار! جان قاسم، در خویشتن مشو گم
بر فطرت یقینی، در حضرت عیانی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۵۸ - خوشدل شدم که دادم دل را به دلستانی
خوشدل شدم که دادم دل را به دلستانی
ماییم در هوایش دردی و داستانی
از زلف او چه گویم؟ سودای خانه سوزی
وز چشم او چه گویم؟ از باده سرگرانی
سیمرغ قاف قربیم، از آشیان پریده
بر خاک آستانی داریم آشیانی
من از جهان عشقم وز دودمان عشقم
آراسته جهانی، فرخنده دودمانی!
دانی که ملک جاوید اندر جهان چه باشد؟
چشمی که باز باشد پیوسته در عیانی
گر سر عشق خواهی از خویشتن فنا شو
باشد ز سر هستی یابی دمی امانی
ای عاشق سبک رو، در ظل عاشقی شو
نشنیده باشی از کس زین راست تر بیانی
گر گویدم که: دل ده، دلرا فداش سازم
چون گویدم که: جان ده، جانرا دهم روانی
بگشای چشم عبرت، تا بینی از حقیقت
بر شاهراه وحدت پیوسته کاروانی
گویند: عاشقی را در خفیه دار، اما
پوشیده چون توانم سری ز غیب دانی؟
از قاسمی چه پرسی؟ کان دردمند مسکین
هرجا که هست دارد رویی بر آستانی
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۳ - یا رب، بحق لطفت کو جان عاشقان را
یا رب، بحق لطفت کو جان عاشقان را
بهر ظهور اسما پیدا کند مظاهر
از جود بی دریغت بخشای بندگان را
یا عصمتی در اول، یا توبه ای در آخر
قاسم انوار : ملمعات ترکی
شماره ۳: صباحین مبارک السن، چلبی قلاک السن
صباحین مبارک السن، چلبی قلاک السن
سلام ایله جان یردک، چلبی بزی انطمه
چلبی تو شاه، جانی، تو دلستانی
چلبی، حبیب جانی، چلبی بزی انطمه
چلبی، تو شاه و میری، چلبی، تو دستگیری
چلبی، تو دلپذیری، چلبی بزی انطمه
عاشق الرم بیورسن، چلبی، تو دستگیری
حال زاره سورسن، چلبی بزی انطمه
چلبی، شه جهانی، چلبی تو جان جانی
چلبی، نه این، نه آنی، چلبی بزی انطمه
از ده یاقس جانم، بره تو کس قاسم سن
چلبی، دلم جانم سن، چلبی بزی انطمه
سر قاسمی فدایت، دل و جان طفیل رایت
بخدا، بروی ماهت، چلبی بزی انطمه
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - ای چار رکن عالم خشتی ز بارگاهت
ای چار رکن عالم خشتی ز بارگاهت
خورشید سرفرازی در سایه کلاهت
هر صبح عید دولت افلاک بهر پابوس
رویند چون غلامان گرد حریم جاهت
گیرد هلال عیدی از نعل برق سیرت
پوشد غبار خلعت از گرد شاهراهت
برق سحاب نصرت تیغ عدو گدازت
ابر بهار دولت دست جهان پناهت
چون ما شکسته موری در ترکتاز باران
پامال گشته گردون از حمله سپاهت
رومی و ترک و هندو صید کمند فتحت
چون آفتاب تابان عالم شکارگاهت
شاها تویی سلیمان من مور ناتوانم
دارم امیدواری از لطف گاهگاهت
در خشکسال طالع مگذار تشنه کامم
تو نوبهار و من خس تو ابر و من گیاهت
شایسته دعایی زیبنده ثنایی
روز بدت نباشد دارد خدا نگاهت
تا روزگار باشد در روزگار باشی
مسعود صبح و شامت فرخنده سال و ماهت
اقبال هم عنانت بخت جوان به کامت
تأیید دستگیرت توفیق خیرخواهت
تا سایه تو باشد پیوسته بر سر ما
بادا همیشه یارب لطف خدا پناهت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موج
مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موج
بند زبان ندارند اهل زمانه چون موج
کی بیمی از شکستن دارد به بحر هستی
تا کشتیی نگردد صید کرانه چون موج
از خویش اگر گذشتیم راه برون شدن هست
بحر شهادت است این ما در میانه چون موج
ما را غبار خاطر در بحر گریه سر داد
او در کرانه چون دشت ما در میانه چون موج
در بر و بحر عالم چون دل مسافری کو
بی آب و دانه چون ما بی آشیانه چون موج
در بحر آشنایی تا دیده می گشایم
اشکم کند به راهی هر دم روانه چون موج
تا کی به بحر هستی در بند هیچ بودن
بشکن به زور بازو زنجیر خانه چون موج
دریا اسیر گردد از بیقراری من
تیغش همان به خونم دارد زبانه چون موج
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - با ذوق گریه از دل خوناب کم نگردد
با ذوق گریه از دل خوناب کم نگردد
تا ابر مایه دارد سیلاب کم نگردد
کی گریه می تواند خالی کند دلم را
از کاسه حبابی گرداب کم نگردد
در دست اهل همت سیماب می شود سیم
از کیسه لئیمان سیماب کم نگردد
تنگ است چشم گردون تنگ است عرض مطلب
منگر که از بساطش اسباب کم نگردد؟
مردم اسیر و باقی است در سرخیال ساقی
کیفیت محبت از خواب کم نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۸ - در دل خیال چشمش مست است و خواب دارد
در دل خیال چشمش مست است و خواب دارد
دانسته عشق ما را بی اضطراب دارد
کی شرم می گذارد او را به صحبت من
تنها اگر نشیند از خود حجاب دارد
با دل کسی چه سازد وصل و شکیب تا کی
دیوانه ای به تمکین ما را کباب دارد
رخش ستم سواری چوگان گرفته برکف
این است گوی و میدان هر کس که تاب دارد
عشق اسیر دل را جام جهان نما کرد
صبح اینقدر سعادت از آفتاب دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - جان سختی دلم را بیداد می شناسد
جان سختی دلم را بیداد می شناسد
قدر ستمکشان را فرهاد می شناسد
مشت غبار عاشق در دام اضطراب است
گشتیم خاک و ما را صیاد می شناسد
چون تیغ عشق بارد بیجاست لاف طاقت
از سر گذشتگان را جلاد می شناسد
ما رازدار عشقیم رسوا چرا نباشد
گلبانگ بیزبانی فریاد می شناسد
دارد نگاه عاشق اکسیر آشنایی
چشمش به خاک هر کس افتاد می شناسد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۱ - کو ذره ای که صد خور بار جفا نداند
کو ذره ای که صد خور بار جفا نداند
کو شبنمی که صد گل درس وفا نداند
در گلشن محبت پروانه باغبان است
جایی که شعله بارد آب و هوا نداند
شبنم به گل فروشد هر جلوه غبارم
با این بهار دستی کار کیا نداند
چون بوی گل غبارم پر می زند به کویی
بال هما نفهمد باد صبا نداند
این است آشنایی این است مهربانی
ما نام او ندانیم او حال ما نداند
گر ظلمت است و گر نور فانوس آفتاب است
کس هجر و وصل ما را از هم جدا نداند
دل داده ام اسیرم خون می کند دلیر است؟
غیر از وفا ندانم غیر از جفا نداند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۳ - گلزار مستمندان روی تو سیر دیدن
گلزار مستمندان روی تو سیر دیدن
جان نیازمندان حرف از لبت شنیدن
درمکتب تماشا یک درس حیرت است این
از گریه چشم بستن در خنده لب گزیدن
ما دل به ناامیدی بی مصلحت ندادیم
همچون شرر گدازد این دانه از دمیدن
در ترکتاز خوبان خاصیت دل ماست
ما را ز دست دادن با یار آرمیدن
ما لاابالیان را خوشتر ز هر دو عالم
با گلرخی نشستن پیمانه ای کشیدن
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۵ - نوروز شد که گردد باغ از سمن لبالب
نوروز شد که گردد باغ از سمن لبالب
از شور خنده گل گردد چمن لبالب
در حیرتم که دیگر چون خواب کینه بیند
یاری که جرعه گیرد از خون من لبالب
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۲ - جان سختی دلم را بیداد می شناسد
جان سختی دلم را بیداد می شناسد
قدر ستم کشان را فرهاد می شناسد
مشت غبار عاشق در دام اضطراب است
گشتیم خاک و ما را صیاد می شناسد
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷ - و له ایضا
مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابی
از تشنگی بمُردم بر آتشم زن آبی
تا من خیال رویت دیدم به خواب مستی
از حسرت خیالت راضی شدم به خوابی
گر سر ز پای اسبت از دست غم بتابم
در گردنم درافکن از زلف خود طنابی
از خال همچو دانه کام دلم برآور
کز آب دیدگانم می گردد آسیابی
گر از درم برانی چون بندگان به خواری
نگریزم از در تو هرگز به هیچ بابی
از لعل شکرینت، هر خنده ای و مصری
وز زلف عنبرینت، هر حلقه ای و تابی
روزی به خنده گفتی: کام دلت برآرم
درویش مستحقم گر می کنی ثوابی
یک بوسه از لبانت بهر زکات خوبی
صد ره سئوال کردم، یک ره بده جوابی
حیدر بسان مستان در بزم می پرستان
از خون خورد شرابی، وز دل کند کبابی
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۵ - و له
آن بت که چشم مستش دلها همی رباید
خواهم لبش ببوسم، خوش باشد ار بر آید
یاقوت شکرینش در خوشاب پوشد
گیسوی عنبرینش بر گل عبیر ساید
نقش و نگار رویش در کارگاه خوبی
مانی اگر ببیند انگشتها بخاید
در دست انتظارش گر جان دهیم اولی
در پای نازنینش گر سر نهیم شاید
گفتا گرت بکشتم بازت حیات بخشم
دیدیم هر چه آمد، بینیم هر چه آید
در قرن اگر برآید در آفتاب گردش
از مادر زمانه همچون تویی نزاید
از خون دل نشانها بر برگ و بار باشد
روزی اگر گیاهی از خاک من برآید
گر فتح باب خواهی زین در مرو چو حیدر
کو گر دری ببندد دیگر دری گشاید
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱ - گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما
گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما
چون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما
با صد هزار دیده، چشم چمن ندیده
در گلستان گیتی، مرغی به خواری ما
بی خانمان و مسکین، بدبخت و زار و غمگین
خوب اعتبار دارد، بی اعتباری ما
این پرده ها اگر شد، چون سینه پاره دانی
دل پرده پرده خون است، از پرده داری ما
یک دسته منفعت جو، با مشتی اهرمن خو
با هم قرار دادند، بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نیست، روی زمین وگرنه
تا آسمان رسیده است، گلبانگ زاری ما
بی مهر روی آن مه، شب تا سحر نشد کم
اختر شماری دل، شب زنده داری ما
بس در مقام جانان، چون بنده جان فشاندیم
در عشق شد مسلم، پروردگاری ما
از فر فقر دادیم، فرمان به باد و آتش
اسباب آبرو شد، این خاکساری ما
در این دیار باری، ای کاش بود یاری
کز روی غمگساری، آید به یاری ما
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - سر خط عاشقی را روز الست دادم
سر خط عاشقی را روز الست دادم
ننهاده پا در این راه سر را ز دست دادم
تو با کمان ابرو دل را نشانه کردی
من هم به دست و تیرت، جان ناز شست دادم
عیبم مکن بسستی کز حربه درستی
این نادرستها را آخر شکست دادم
تا چشم و ابرویت را پیوسته دادم الفت
تیغ هزار دم را در دست مست دادم
در بند طره دوست دادم بسادگی دل
غافل که جان خود را زین بند و بست دادم
ای لعبت سپاهی از جان من چه خواهی
تو آنچه بود بردی من آنچه هست دادم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - ای توده دست قدرت از آستین برون کن
ای توده دست قدرت از آستین برون کن
وین کاخ جور و کین را تا پایه سرنگون کن
از اشک و آه ای دل کی می بری تو حاصل
از انقلاب کامل خود را غریق خون کن
با صد زبان حقگو لب بند از هیاهو
در پنجه غم او خود را چو من زبون کن
چون کوهکن به تمکین بسپار جان شیرین
وز خون خویش رنگین دامان بیستون کن
با فکر بکر عاقل آسان نگشت مشکل
دیوانه وار منزل در وادی جنون کن
در راه عشق یاری باری چو پا گذاری
آن همتی که داری بر خویش رهنمون کن
در انتظار آن گل فریاد کن چو بلبل
آشفته زلف سنبل از اشک لاله گون کن