تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۳۱ - ای زلف تو هر گره گشادی
ای زلف تو هر گره گشادی
وی خط تو خطه و سوادی
ای چشم مرا چراغ خانه
در سر مکن از کرشمه بادی
در راه نیاز می نهی پای
خوش راهی و بوالعجب نهادی
شب چشم تو خلق را همی کشت
چونست ز ما نکرد یادی؟
یک فوج ز غمزه نامزد کن
تا با صف غم کنم جهادی
سر می دادم به هر نگاری
گر تیغ غمت زیان ندادی
سرگشته نبودی، ار دل من
در دست خط تو چون فتادی
پرکار اگر به دست خویش است
از دایره پا برون نهادی
تو تیر ستم گشاده و من
دل بسته بر اینچنین گشادی
گر از ستم تو بد گریزان
ایام چو خسروی نزادی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۳۲ - ای فتنه ز چشم تو نشانی
ای فتنه ز چشم تو نشانی
بالای تو آفت جهانی
مویی ست به زلف تو که صد بار
بر باد بداد خان و مانی
من با تو به جز نظر ندارم
حاشا که به بد بری گمانی
بوسی هوسم کند، ولیکن
خشنود نمی شوی به جانی
گر لب نبود، کم از حدیثی
ور دل ندهی، کم از زبانی
گر می کشدم رقیب بدخوی
بگذار سگی و استخوانی
ای زلف درو مپیچ زنهار
کآزرده شود چنان میانی
دل گم کرده ست خسرو، آن کیست
کز گمشدگان دهد نشانی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۸۰ - ای معدن ناز، ناز تا کی؟
ای معدن ناز، ناز تا کی؟
بر من در تو فراز تا کی؟
در حسرت یک نظر بمردیم
چشم تو به خواب ناز تا کی؟
تو ابروی خویش می پرستی
در قبله کج نماز تا کی؟
شمعم خوانی و سوزیم زار
بر سوخته ها گداز تا کی؟
بس نیست هلاک من به زلفت
دیگر شب من دراز تا کی؟
تیری که بر سینه خورد محمود
در کشمکش ایاز تا کی؟
بخل تو برای نیم بوسی
بر خسرو پاک باز تا کی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵ - عذر قدمت بسر توان خواست
عذر قدمت بسر توان خواست
بوسی زلبت بزر توان خواست
گرچه تو کرم کنی ولیکن
بی زر نتوان اگر توان خواست
درکیسه خراج مصر باید
تا ازلب تو شکر توان خواست
بوسی برتو چه قدر دارد
دانم زتو اینقدر توان خواست
بالای تو سرو میوه دارست
این میوه ازآن شجر توان خواست
نی نی غلطم درین حکایت
ازسرو کجا ثمر توان خواست
ازمعدن اگر چه هیچ ندهند
عیبی نبود گهر توان خواست
گنج از (تو) توقع است مارا
آنرا زکدام در توان خواست
وآنچ ازدر تو رسد بدرویش
هرگز زکسی دگر توان خواست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶ - آن کو بدر تو سر نهاده است
آن کو بدر تو سر نهاده است
پای از دو جهان بدر نهاده است
در دام غم تو طایر وهم
با بال شکسته پر نهاده است
سلطان که بسکه نقش نامش
بر چهره سیم و زر نهاده است
تا باشدش آب روی حاصل
بر خاک در تو سر نهاده است
در خانه دل ز دست عشقت
غم بر سر یکدگر نهاده است
عاشق چه کند چو اندرین ره
از بهر تو پای در نهاده است
باری بکشد بپشت همت
چون روی بدین سفر نهاده است
بیچاره سری گرفته بر دست
پای از همه پیشتر نهاده است
از بهر مراد دل درین راه
جا نیست که در خطر نهاده است
عاشق سر خدمتی عجب نیست
در پای رقیب اگر نهاده است
ترسا بنهد ز بهر عیسی
سر بر قدمی که خر نهاده است
رویت که بنور او توان دید
ارواح که در صور نهاده است
دیر است که از پس هوایت
اندر پی ما شرر نهاده است
در پیش رخ تو عقل کوریست
کش آینه در نظر نهاده است
از بهر بهای بوسه تو
کش روح به از شکر نهاده است
گر جان برود تفاوتی نیست
اندر لبت آن اثر نهاده است
خورشید و مهت نمی توان گفت
در من خرد این قدر نهاده است
کز جبهه تو هزار اکلیل
بر تارک ماه و خور نهاده است
آن خشک لبی که دست عشقش
داغی ز تو بر جگر نهاده است
از خون جگر بر آستانت
صد نقطه بچشم تر نهاده است
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۰ - من می روم و دلم بر تست
من می روم و دلم بر تست
جان نیز ملازم در تست
گرچه نبود دلت بر من
ای دلبر من دلم بر تست
با بنده اگر چه سر گرانی
سوگند گران من سر تست
گر چاکر اگر غلام خواهی
این بنده غلام و چاکر تست
پهلوی جمالت ای دلارام
فربه ز میان لاغر تست
خاصیت آب زندگانی
اندر لب روح پرور تست
ای از تن تو شده پر از گل
پیراهن تو که در بر تست
رویی بنما که چشم جانها
روشن برخ منور تست
ملک دل و جان گرفتی آری
سلطانی و حسن لشکر تست
ای شهد روان بگاه خنده
زآن پسته که تنگ شکر تست
زآن پسته بسیف شکرش ده
بستان ز وی آنچه در خور تست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۸۵ - هم کوی تو از جهان برونست
هم کوی تو از جهان برونست
هم وصف تو از بیان برونست
اندر ره تو کسی قدم زد
کورا قدم از جهان برونست
طاق در ساکنان کویت
از قبه آسمان برونست
در کون و مکانت می نجویم
کآن حضرت ازین و آن برونست
خرگاه جلالت از دو عالم
چون خیمه عاشقان برونست
جوینده کوی تو نشان داد
زآن جای که از مکان برونست
دیوانه سخن نگه ندارد
سرش ز میان جان برونست
این نکته مجو ز چار مذهب
کین کاسه ز هفت خوان برونست
از شدت شوق شعر گفتم
کز صنعت شاعران برونست
خودکام کسی چه ذوق یابد
زآن لقمه از دهان برونست
شک نیست که شطحهای حلاج
از شرع پیمبران برونست
در ذوق محمدیست داخل
وز فتوی مفتیان برونست
بی بهره ز عشق تو چو دشمن
از زمره دوستان برونست
دنیا طلب اندرین حرم نیست
سگ از پی استخوان برونست
عاشق چو غم ترا غذا کرد
قوت وی از آب و نان برونست
هر حلقه که ذکر تو در آن نیست
سیف تو از آن میان برونست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - نور رخ تو قمر ندارد
نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد
بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد
آنکس که چو من بروی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد
دلداده صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد
جانا دل تو چو روزگارست
کآنرا که فگند بر ندارد
در سنگ اثر کند فغانم
وندر دل تو اثر ندارد
مگذار بدیگران کسی را
کو جز تو کسی دگر ندارد
از خون جگر کسی به جز سیف
در عشق تو دیده تر ندارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - عشق تو مرا ز من برآورد
عشق تو مرا ز من برآورد
بردم ز خود و ز تن درآورد
حسنت بکرشمهای شیرین
صد شور ز جان من برآورد
عشق آمده بود بر در دل
عقل از پی دفع لشکر آورد
حسن تو رسید با صد اعزاز
دستش بگرفت و اندر آورد
عشقت که بپای خویش ما را
غوغای غم تو بر سر آورد
کس را ز پدر نماند میراث
این واقعه ییست مادر آورد
در بحر تو غم غرقه گشتم
بنگر صدفم چه گوهر آورد
سودای تو شاعریم آموخت
تخمی که تو کشتی این برآورد
آن کو درمی ندارد از سیم
با سکه تو چنین زر آورد
وز طبع چو شاخ بی ثمر سیف
از بهر تو میوه تر آورد
بیهوش شدم چو از در تو
«باد آمد و بوی عنبر آورد»
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - دل زنده بدرد عشق باشد
دل زنده بدرد عشق باشد
بی درد چه مرد عشق باشد
چون روح نمیرد آن دلی کو
بیمار ز درد عشق باشد
دل از همه نقشها شود پاک
تا مهره نرد عشق باشد
از خاک چو لاله سرخ روید
آن روی که زرد عشق باشد
با خاک چه کار دارد آن روی
کآلوده بگرد عشق باشد
با جان جهان کجا شود جفت
آن مرد که فرد عشق باشد
گردن نکند تحمل سر
آنجا که نبرد عشق باشد
دل پاک شود ز خار هستی
تا گلشن ورد عشق باشد
زین درد بمرد سیف اگر چه
دل زنده بدرد عشق باشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - ای نامه نو رسیده از یار
ای نامه نو رسیده از یار
بی گوش سخن شنیده از یار
در طی تو گر هزار قهرست
لطفیست بمن رسیده از یار
این جان جفا کشیده از تو
ای بوی وفا شنیده از یار
وی دیده هر آنچه گفته از دوست
وی گفته هر آنچه دیده از یار
هرگز باشد که چون سوادت
پر نور کنیم دیده از یار
اندر شب هجر مطلع تو
صبحیست ولی دمیده از یار
ای حظ نظر گرفته از دوست
وی ذوق سخن چشیده از یار
گر باز روی ز من بگویش
کای بی سببی رمیده از یار
انصاف بده که چون بود سیف
پیوسته چنین بریده از یار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - خورشید منی بروی پرنور
خورشید منی بروی پرنور
من از تو چو سایه مانده ام دور
خوبان همه صورت و تویی جان
عالم همه ظلمت و تویی نور
از روی تو نور می درافتد
در کوی تو همچو آتش از طور
بیمار غم تو همچو عیسی
کرده بنفس علاج رنجور
در حشر که باشد آدمی را
دیوان عمل کتاب منشور
عاشق بتو زنده گردد ای دوست
نی چون دگران بنفخه صور
عاشق نرمد بجور از تو
هرگز نرمد بهشتی از حور
بی غره طلعت چو ماهت
هر روز مرا شبی است دیجور
من مست ز خاک کوی عشقم
چون شارب خمر از آب انگور
سیف از تو بجان عوض نخواهد
یکسان نبود محب و مزدور
نزدیکش کن بخود کزین بیش
پروانه نمی شکیبد از دور
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - تا نقش تو هست در ضمیرم
تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
وآن کافر زلف را اسیرم
چشم تو بغمزه دلاویز
مستیست که می زند بتیرم
ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم
صد سال اگر بسوزم از عشق،
واین خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
کآخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز و من حریرم
شمعم که بعاقبت درین سوز
هم کشته شوم اگر نمیرم
در گوش نکردم از جوانی
پندی که بداد عقل پیرم
برخاسته ام بدان کزین پس
«بنشینم و صبر پیش گیرم »
دل زنده بعشق تست غم نیست
گر من ز محبتت بمیرم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - شب نیست که خون نبارم ازچشم
شب نیست که خون نبارم ازچشم
زآنگه که برفت یارم از چشم
خونی که بخوردم ازغمش دی
امروز چرا نبارم ازچشم
از گریه برفت چشمم ازکار
واز دست برفت کارم ازچشم
گویی بمدد نیامد امسال
اشکی که برفت پارم ازچشم
ازوی چوکنار من تهی شد
پرگشت زخون کنارم ازچشم
من قصه خود بآب شنگرف
برخاک همی نگارم ازچشم
از انده دل بصورت اشک
هردم جگری ببارم ازچشم
غواص غمم بدل فروشد
تا دانه در برآرم ازچشم
زین میل و نظر شکایت و شکر
دارم زدل و ندارم ازچشم
زآن شب که ترا چو سیف دیدم
شب نیست که خون نبارم ازچشم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - ای چشم من از رخ تو روشن
ای چشم من از رخ تو روشن
چشمی بکرشمه بر من افگن
اکنون که بدیدن تو ما را
شد چشم چو آب دیده روشن
جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم یک تن
ای مردم چشم دل خیالت
دارم ز تو من درین نشیمن
در جامه تنی چو ریسمانی
در سینه دلی چو چشم سوزن
دل در طلب تو هست فارغ
چون مردم چشم از دویدن
روی تو بنیکویی مه و نور
چشم من و خواب آب و روغن
شد چشم بدو زبان بدگوی
اندر حق تو ز همت من
نابینا همچو چشم نرگس
ناگویا چون زبان سوسن
ای دلبر دوست تو همی باش
ایمن پس ازین ز چشم دشمن
تا چشم بود نهاده در سر
تا جان باشد نهفته در تن
از روی تو چشم برنداریم
کز روی تو جان ماست گلشن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - ای رقعه حسن را رخت شاه
ای رقعه حسن را رخت شاه
ماییم زحسن رویت آگاه
روی تو مه تمام بر سرو
رخساره گل شکفته بر ماه
در کوی تو کدیه کردن ای دوست
نزد همه همچو مال دلخواه
ما از همه کمتریم در ملک
ما از همه پس تریم در راه
کس نور صفا ندید در ما
کس آب بقا نیافت در چاه
نی مسند فقر را زمن صدر
نی رقعه عشق را زمن شاه
بر بسته گلو چو میخ خیمه
پوشیده نمد چو چوب خرگاه
از صورت من جداست معنی
آمیخته نیست دانه با کاه
زین خرقه بود فضیحت من
کز پوست بود هلاک روباه
بر کسوت حال من چنانست
این خرقه که بر پلاس دیباه
آلوده بصد دراز دستی
این دامن وآستین کوتاه
ای گشته زیاد دوست غافل
ذکرش ز زبان حال آگاه
چندان بشنو که حلقه گردد
در گوش دل توهای الله
تا دوست بدامت اوفتد سیف
ازخویش خلاص خویشتن خواه
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - ای عشق تو داده روح را می
ای عشق تو داده روح را می
مستان تو از تو دور تا کی
عشق تو شعار ماست در دین
روی تو بهار ماست در دی
خورشید رخی و یک جهان خلق
چون سایه ترا فتاده در پی
وز عکس رخ چو لاله ریزان
چون آب بقم ز عارضت خوی
اندر لب لعل تو حلاوت
آمیخته همچو شهد بامی
جز عشق تو هرچه هست لاخیر
جز وصل تو هرچه هست لاشی
وصف تو ز طبع من عجب نیست
چون در ز صدف چو شکر از نی
هرکو نه بعشق زنده شد سیف
ای زنده بدو و مرده بی وی
گر خود پدر قبیله باشد
رو نسبت خود ببر از آن حی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - دل در غم چون تو بی وفایی
دل در غم چون تو بی وفایی
در بستم و می کشم جفایی
عمرت خوانم ازآنکه با کس
چون عمر نمی کنی وفایی
هرروز بهر کسیت میلی
هر لحظه بدیگریت رایی
گر نیست دل تو راست باما
می زن بدروغ مرحبایی
گم گشت و نشان همی نیابم
مسکین دل خویش را بجایی
در کوی خود ار ببینی اورا
از ما برسان بدو دعایی
دردل غم غیر تست ای دوست
در خانه کعبه بوریایی
ای مرهم انده تو کرده
درد دل ریش را دوایی
وی مصقله غم تو داده
آیینه روح را صفایی
گر سود کند زیان ندارد
در کوی تو گه گهی گدایی
سیف از غم عشق تو سپر کرد
گر تیغ برو کشد قضایی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - در گلشن حسن چون تو کس نیست
در گلشن حسن چون تو کس نیست
معروف چو گل بخوب رویی
من تنگ دلم چو غنچه وتو
لاله رخی و بنفشه مویی
موی تو بر آن زمین که افتاد
از خاک نرفت مشک بویی
ما آن توایم وجمله گویند
تو آن کئی همی نگویی
گم شد دل صد هزار عاشق
تو خود دل عاشقی نجویی
دستت نرسد بدامن سیف
تا دست زخویشتن نشویی
ای چون گل نو بتازه رویی
بر روی تو ختم شد نکویی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - آن روی نگر بدان نکویی
آن روی نگر بدان نکویی
پرگشته ازو جهان نکویی
ای از رخ تو خجل مه وخور
دیگر مفزا برآن نکویی
این آمدن تو در جهان هست
در حق جهانیان نکویی
بر روی زمین نمی دهد کس
جز دررخ تو نشان نکویی
درعهد تو بر زمین چو باران
می بارد از آسمان نکویی
ازبهر لب تو گفته یاقوت
چون لعل بصد زبان نکویی
عاشق نبود کسی که ازدل
با تو نکند بجان نکویی
بر باد مده مرا که گشتست
چون آب زتو روان نکویی
عاشق بکند بهر چه دارد
درکوی تو با سگان نکویی
درحق من ای نگار می کن
چون کرد همی توان نکویی
دانی که همی رسد بدرویش
ازمال توانگران نکویی
از خوان خود ای توانگر حسن
در حق گدا بنان نکویی
می کن که همی کنند مردم
با کلب باستخوان نکویی
از روی تو می خوهم نشانی
ای روی ترا نشان نکویی
سیف از سخن تو سودها کرد
هرگز نکند زیان نکویی