تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۱ - هرگه که دلم ز ره بیفتد
هرگه که دلم ز ره بیفتد
نور رخ تو دلیل گردد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱ - ای نام تو زینت زبانها
ای نام تو زینت زبانها
حمد تو طراز داستانها
تا دام گشاد، چین زلفت
افتاد خراب، آشیانها
در رقص بود به گرد شمعت
فانوس خیال آسمانها
بگشای نقاب تا برآیند
از قالب جسم تیره، جانها
مقصد تویی از سلوک عالم
شوق تو دلیل کاروانها
در وصف کمال کبریایت
ابکم شده کلک نکته دانها
خاموش حزین که بر نتابد
افسانهٔ عشق را زبان ها
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶ - تا عشق تو دلرباست ما را
تا عشق تو دلرباست ما را
بیداد تو جانفزاست ما را
چون لاله دل به خون تپیده
با داغ تو، آشناست ما را
گستاخ به سنبلت وزیده
صد عربده با صباست ما را
صد میکده خون به ساغر دل
زان لعل کرشمه زاست ما را
صد شور به جیب داغ ناسور
زان طرّهٔ مشکساست ما را
دل بی تو چو شیشهٔ شکسته
در گریهٔ های هاست ما را
گل گوش نمی دهد به بلبل
تا خامه سخن سراست ما را
جمشید جهان متاع فقریم
دل جام جهان نماست ما را
از کاوش غمزه، شکوه ای نیست
داد از دل بی وفاست ما را
بخروش حزین که ناله تو
با گوش، خوش آشناست ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - تیغت به سرم خمار نگذاشت
تیغت به سرم خمار نگذاشت
حسرت به دل فگار نگذاشت
ابر مژه در گهر نثاری
ما را ز تو شرمسار نگذاشت
شادیم که گریه های مستی
بر خاطر ما غبار نگذاشت
آن سبزهٔ خط و آن بناگوش
ناموس گل و بهار نگذاشت
داغ دل خسته را به مرهم
آن طرهٔ مشک بار نگذاشت
بر دوش و برم ردای تقوی
آن نرگس میگسار نگذاشت
بر لوح دلم ز غیر نقشی
یاد تو به یادگار نگذاشت
بیداد تغافلت مرا کشت
با خنجر غمزه، کار نگذاشت
جان نذر وصال کرده بودم
هجران ستیزه کار نگذاشت
سر بر قدمت نهاده بودم
افسوس که روزگار نگذاشت
یادت دل و دیدهٔ حزین را
شرمندهٔ انتظار نگذاشت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - گل بی تو مرا به دیده خار است
گل بی تو مرا به دیده خار است
هر سبزه چو تیغ آب دار است
از نقش قدم بسی فزونتر
در راه تو چشم انتظار است
چون لاله ز داغ دوری تو
خون دل و دیده درکنار است
درمان هزار دردمند است
دردت که به جان بی قرار است
دریاب به پرسشی حزین را
کز لعل لب تو در خمار است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - خورشید به حسن یار من نیست
خورشید به حسن یار من نیست
مه را نمک نگار من نیست
محروم بود همیشه عاشق
این است که در کنار من نیست
نومیدی عاشقان قدیم است
مخصوص به روزگار من نیست
جز لخت دل به غم سرشته
در دیدهٔ اشکبار من نیست
خاصیت عشق خاکساریست
زان پیش تو اعتبار من نیست
هر چند ز عشق خاکسارم
کس نیست که خاکسار من نیست
زلف تو بود به سجدهٔ شکر
که آشفته چو روزگار من نیست
منعم چه کنی ز عشق ناصح؟
غم دارم و غمگسار من نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - شب زلف تو در خیالم آمد
شب زلف تو در خیالم آمد
از بخت خود انفعالم آمد
بی رحم تر است غمزه، امروز
گویا رحمش به حالم آمد
یاد قد اوست قسمت من
شادم که، الف به فالم آمد
از حرمت خون دل شناسی
پیمانه کشی، حلالم آمد
آبی ای زخم تشنه بردار
اشک دریا نوالم آمد
گفتی نظر از جهان فروبند
کاینک رخ بی مثالم آمد
از هر مژه، زین اشارت، انگشت
بر دیده امتثالم آمد
خورشید رخ تو شد مقابل
جانی به تن هلالم آمد
چون آینه وصل بی حجابی
از حیرت آن جمالم آمد
افسرده دمان، حذر که چون شمع
حرفی به زبان لالم آمد
از دیده و دل کناره گیرید
وحشی نگهان، غزالم آمد
عشرتکده عدم، کجایی؟
از هستی خود ملالم آمد
اوراق دل حزین گشودم
عشق تو به وصف حالم آمد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - صبح از اثر چغانه برخیز
صبح از اثر چغانه برخیز
سرمست می شبانه برخیز
عمری ست نشسته ام به راهت
با جلوه عاشقانه برخیز
جان راست هوای وصل جانان
ای تن، تو ازین میانه برخیز
دامی به زمین فکنده زلفش
ای بلبل از آشیانه برخیز
صد تیر ملامت از کمان جست
ای دل ز پی نشانه برخیز
تا پای خم آمدیم ساقی
با همّت خسروانه برخیز
باید برخاست از سر جان
بگذار حزین بهانه، برخیز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - یا از سر روزگار برخیز
یا از سر روزگار برخیز
یا از غم ننگ و عار برخیز
در پرده ی خواب غفلتی چند
ای دیده اعتبار برخیز
دوران سر فتنه بازکرده ست
ای گردش چشم یار برخیز
یکسر شده نغمه ها مخالف
ای زخمهٔ کج، ز تار برخیز
تا صافی می کنم ردا را
ای پرده، ز روی کار برخیز
ای دل چه نشسته ای فسرده
برخیز به عشق یار برخیز
ساقی، کف ابر نوبهار است
ای رحمت کردگار، برخیز
پیمانه ات آب خضر دارد
مردیم ازین خمار، برخیز
برخیز به رقص، کف فشانان
ای سرو کرشمه بار، برخیز
ماسوخته سموم هجریم
ای رشک گل و بهار برخیز
از وعده به خون نشاند یارت
ای صبر، به زینهار برخیز
جانانه ره وفا نداند
ازکوچه انتظار برخیز
ای تن دل ما گرفته از تو
زین آینه چون غبار برخیز
باید رفتن به اضطرارت
برخیز به اختیار برخیز
گردون سر کارزار دارد
تا کار نگشته زار برخیز
گل بر سر خار می نشانند
زین مسند مستعار برخیز
انداخته سایه بر سرت یار
ای عاشق بیقرار برخیز
کی قدر تو را رقیب داند؟
ای گل ز کنار خار برخیز
افتاده حزین نیم بسمل
ای غمزهٔ جان شکار برخیز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۰ - شادیم که شد جهان فراموش
شادیم که شد جهان فراموش
جانان نشود ز جان فراموش
شیون نرود به وصلم از یاد
بلبل نکند فغان فراموش
در دور نگاه فتنه خیزت
آشوب کند جهان فراموش
ای دشمن جان که هرگزت نیست
ازکینهٔ دوستان فراموش
چون تیغ به عاشقان کشیدی
ما را مکن از میان فراموش
گر یاد کند شکنج زلفت
بلبل کند آشیان فراموش
گر نام حزین به خاطرت نیست
نامت نشد از زبان فراموش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۵ - آن نرگس میگسار دیدم
آن نرگس میگسار دیدم
آسودگی از خمار دیدم
دل جز ز خط و رخ تو نشکفت
بسیار گل و بهار دیدم
چون شانه تمام، چاک شد دل
تا زلف تو در کنار دیدم
دل را به قرار عشقبازی
صد شکر که بی قرار دیدم
آتشکده های دین ودل سوز
در سینهٔ داغدار دیدم
در پیچ و خم شکنج زلفت
آسایش روزگار دیدم
پای دل خویش درگل اشک
درکوی تو استوار دیدم
افسانه عشق خود چو مجنون
افسانهٔ روزگار دیدم
مطرب ز نوای عارف روم
این پرده بزن که یار دیدم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۳ - ای درد تو یار جانی من
ای درد تو یار جانی من
اندوه تو شادمانی من
پیرایه ی داغ توست چون شمع
سرمایه ی زندگانی من
بیماری من حلاوت آمیخت
با تلخی زندگانی من
آهن موم است از تب گرم
در پنجهٔ ناتوانی من
دشوار زمانه گشت آسان
از همّت سخت جانی من
عنقا که شنیده ای ز افواه
نامی ست ز بی نشانی من
گویند حزین به داستان ها
از نغمهٔ باستانی من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - ساقی می عارفانه ات کو؟
ساقی می عارفانه ات کو؟
جان داروی جاودانه ات کو؟
گیرم که نیم سزای احسان
بخشایش بی بهانه ات کو؟
ما را سر تاج خسروی نیست
پای خم خسروانه ات کو؟
شب را به امید صبح کردیم
صبح است، می شبانه ات کو؟
شادیم به تشنه کامی امّا
ناموس شرابخانه ات کو؟
زاهد می عشق، خام سوز است
مسواک و عصا و شانه ات کو؟
در دیرخوش آتشی بلد است
دراعه صوفیانه ات کو؟
نی را اثر عصای موسی ست
سالوسی جاودانه ات کو؟
افسانهٔ واعظان دراز است
مطرب، چنگ و چغانه ات کو؟
افسردهٔ قیل و قال عقلم
نالیدن عاشقانه ات کو؟
تا چند زبون عقل باشیم؟
ای آتش دل زبانه ات کو؟
بی برگیها بهار کرده ست
ای مرغ قفس ترانه ات کو؟
تاراجگر خزان به گل زد
خار و خس آشیانه ات کو؟
دامی از ریش کرده ای پهن
تسبیح هزار دانه ات کو؟
می بازم به هیچ خود را
ای عشق قمارخانه ات کو؟
تا چند حزین به دشت گردی
ای خانه خراب، خانه ات کو؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۴ - دل داغ تو را به جان گرفته
دل داغ تو را به جان گرفته
جان درد تو جاودان گرفته
حال دل ناتوان چه پرسی؟
حیرت زده را زبان گرفته
بر من شده تنگ کوه و صحرا
سودای توام عنان گرفته
بر شیشه دل صبا بود سنگ
دل بی توام از جهان گرفته
فریاد که دور چرخ ما را
چون دایره در میان گرفته
یک غنچه صبا نمی گشاید
گویا دل باغبان گرفته
آتش از داغ لاله رویی
ای مجلسیان به جان گرفته
بر تن چه زنی گلاب و کافور
این شعله در استخوان گرفته
بی بال و پرت حزین مسکین
در کنج غم آشیان گرفته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۶۰ - ای خستهٔ بی قرار چونی؟
ای خستهٔ بی قرار چونی؟
بی مونس و غمگسار چونی؟
یاران چه شدند و دوستداران؟
بی یار، درین دیار چونی؟
درگریه نمک نمانده دیگر
ای سینهٔ داغدار، چونی؟
گردی نرسید از ره یار
ای دیدهٔ انتظار، چونی؟
ای مرغ قفس ترانه ات کو؟
بی برگ، درین بهار چونی؟
رفت آنکه طبیب خستگان بود
با درد دل فگار چونی؟
چون شمع، حزین در آتش دل
با دیدهٔ اشکبار، چونی؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - من صیدم و دام، زندگانی
من صیدم و دام، زندگانی
زندان مدام، زندگانی
باشد به مذاق پخته مغزان
اندیشِهٔ خام، زندگانی
کام از لب یار برنیامد
کردم ناکام، زندگانی
جمشید منم، اگر برآید
با ساقی و جام، زندگانی
بی شهد لب شکر فروشت
زهر است به کام، زندگانی
خاصان تو، از حیات سیرند
ارزانی عام، زندگانی
دارد اجل از حیات من ننگ
نازم به کدام زندگانی؟
صبح نفسم به صد کدورت
آورده به شام زندگانی
جز من که ز عشق در حیاتم
نابوده به وام زندگانی
در یک شب هجر یار چون شمع
کردیم تمام، زندگانی
گرداب بلا بود حزین را
بی گردش جام، زندگانی
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱۴ - قطعه در صفت دنیاطلبان
دنیاطلبان سهیم خود را
جان منتظرند تا برآید
خواهند فنای یکدگر را
تا کار به مدعا برآید
در ماتم مرگ خر همیشه
سگ را، شکم از عزا برآید
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - فقیر جاهل
در غمکدهٔ جهان ندیدم
محروم تر از فقیر جاهل
از فقر، ندیده کام دنیا
هم آخرتش ز جهل، باطل
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - اژدها
ایّام، گرسنه اژدهایی ست
کاو راست نواله، مغز آدم
گشته ست به خون مردمی سرخ
این اشقر دیوزاد را، دم
این تیشهٔ نخل میوه افشان
نگذاشت به ریشهٔ وفا، نم
ابنای زمان به رتبه پیش اند
از ابن زیاد و ابن ملجم
آفاق گرفته، ظلمت جهل
کو صبح، که از صفا زند دم؟
چون سلسله، در نطاق پرخاش
مشتی سفله، فتاده درهم
از مادر روزگار بی مهر
با حقد و نفاق، زاده توام
دور است، سلامت از لقاشان
شد ترک سلام، شقِّ اسلم
کو نوح و دعای چشمه زایش؟
واجب شده، شست وشوی عالم
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴۶ - قطعه
آتش زده ایم اختران را
افروخته شمع خاوران را
پرورده، در آستین مژگان
اشکم، دریای بی کران را
از محشر داغ سینهٔ من
بیم است ستاره منکران را