تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷ - لعل لب تو شفاست ما را
لعل لب تو شفاست ما را
درد تو همه دواست ما را
تا گشت جدا دلم ز تیغت
هر لحظه غم جداست ما را
دل آینۀ جمال یارست
زین آینه پر صفاست ما را
گفتی بکشم تو را بجایی
این سعد بگو کجاست ما را
گر هست تو را هوای قتلم
بالله که همین هواست ما را
گر خال و خط تو مشک خوانیم
با خط تو بس خطاست ما را
ای شاهدی از غمش چه نالی
جورش همگی سزاست ما را
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۸ - عشقت چو بقصد عقل و جان رفت
عشقت چو بقصد عقل و جان رفت
دل هم بغلط در آن میان رفت
دل برد گمان که آن دهان نیست
یک ذره بدید و در گمان رفت
جز حسن تو را چو هست آنی
جان و دل ما به قصد آن رفت
ابری شد و درد و غم ببارید
آهم که ز دل بر آسمان رفت
لعلش طلبید و جان به بوسی
جان گشت روانه و روان رفت
چون شاهدی آن لب و دهان دید
جانش به فدای این و آن رفت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۶ - آنکو دل خود به خار ننهاد
آنکو دل خود به خار ننهاد
گل گل شد و در کنار ننهاد
اشکی که به خاک ره نیامیخت
سر در قدم نگار ننهاد
عقلی که به زیر بار نفس است
از کار نماند بار ننهاد
از کار جهان چو دل بپرداخت
پا در ره کار بار ننهاد
قسام ازل چو کرد قسمت
اندر دل ما قرار ننهاد
تا شاهدی از غم تو برشد
دل بر غم روزگار ننهاد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۳ - دل بی غم تو چرا نشیند
دل بی غم تو چرا نشیند
جز دل غم تو کجا نشیند
گردی که ز نعل مرکبت خاست
در دیده چو توتیا نشیند
از بهر غبار خاک کویت
دل بر گذری هوا نشیند
سروم چو کنار آب جو دید
بر گوشه چشم ما نشیند
چون درد تو شد دوای دلها
بی درد دلم کجا نشیند
بالای تو چون بلای جان است
بنشین که دمی بلا نشیند
چو سرو تو شاهدی نداری
با عشق بگو ز پا نشیند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۳ - تا دل نظری به حال خود کرد
تا دل نظری به حال خود کرد
جز درد و غم نگار خود کرد
گر خاک سری فدای تو شد
بگذر ز گناهش ار چه بد کرد
گر لعل تو را گزید جانم
بد کرد ولی به جان خود کرد
آن هم ز جنون عاشقی بود
کین دل شده دعوی خرد کرد
افسانه شیخ شاهدی را
در عشق فزودنش مدد کرد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۸ - یک ذره بدان دهن که گوید
یک ذره بدان دهن که گوید
وز کتم عدم سخن که گوید
با حسن و رخ و شمیم زلفش
از یوسف و پیرهن که گوید
با قد و رخ بیاض و چشمش
از سرو و گل و سمن که گوید
جایی که رقیب کینه جوید
از دیو و ز اهرمن که گوید
در مجلس عاشقان سرمست
من کیستم و ز من که گوید
اندر چمنی که بگذری تو
از سرو در آن چمن که گوید
چون جان به هوای لعل او رفت
ای شاهدی از بدن که گوید
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۳ - دل دید قدت ز قامت افتاد
دل دید قدت ز قامت افتاد
در واقعۀ قیامت افتاد
جان رفت که دل رهاند از عشق
خود نیز در این ملامت افتاد
هر کو به سلام عشق آمد
آنجا ز رهی سلامت افتاد
وان کو نکشید جام عشقت
آخر به رهی ندامت افتاد
هر کس که بداد دین به دنیا
سودش همگی غرامت افتاد
در عشق تو شاهدی در افتاد
یارب که بدین ملامت افتاد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸۳ - ای دل ز خودی خود جدا باش
ای دل ز خودی خود جدا باش
بگذر ز خودی و با خدا باش
بیگانه شو از هوا و هستی
با دلبر خویش آشنا باش
خونین جگرم ز درد هجران
واقف ز درون درد ما باش
ای صوفی اگر ز درد صافی
در کش می صاف و در صفا باش
ای شاهدی ار تو عقل داری
دیوانه شو و ز غم جدا باش
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۶ - آن جان من و روان مردم
آن جان من و روان مردم
خون کرد روان ز جان مردم
چشم سیهش ز عین مستی
شد فتنه خاندان مردم
ذکر لب لعل شکرینش
شیرین شده بر زبان مردم
پیوسته خیال خال خطش
در دیده خون فشان مردم
ای شاهدی ار تو چشم داری
در دیده بجو نشان مردم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - ماییم ز عشق مست رفته
ماییم ز عشق مست رفته
فارغ ز هر آنچه هست رفته
بر درگه شاه ملک خوبی
با ذلت و با شکست رفته
از جمله علایق و عوایق
یکبار بشسته دست رفته
با قامت تو صنوبر و سرو
هر یک زده لاف و پست رفته
در زلف تو بسته شاهدی دل
بنگر چه بگیر و بست رفته
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷ - ای از می عشق تو دلم مست
ای از می عشق تو دلم مست
در پای غمت فتاده ام پست
بر سنگ غم تو جام صبرم
از دست در اوفتاد و بشکست
من واله و چشم تو برابر
هشیار به باده کی شود مست
با عشق، خرد ستیزه می کرد
در پای فکندش از سر دست
جانا چه بد است عادت او
دل می گسلد ز دوست پیوست
آن را که ارادتی ست داند
بسم اللّه اگر ارادتت هست
از دل مطلب وفا جلالا
کان قطره به بحر عشق پیوست
آن کاو سرِ دردِ دوست دارد
از دردسر زمانه وارست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۶۵ - گل رنگ نگار ما ندارد
گل رنگ نگار ما ندارد
بوی خوش یار ما ندارد
ماییم و دیار بی نشانی
کس میل دیار ما ندارد
ما کار به کار کس نداریم
کس کار به کار ما ندارد
با ما سخن سمن مگویید
کاو بوی بهار ما ندارد
بر ما صفت چمن مخوانید
کاو نقش نگار ما ندارد
لاله ز چه سرخ گشت گر شرم
از لاله عذار ما ندارد
خون بار جلال در کنارت
کاو میل کنار ما ندارد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۳ - خطّی که قرین خال باشد
خطّی که قرین خال باشد
شک نیست که بی مثال باشد
سروی که به قامت تو ماند
در غایت اعتدال باشد
آن دم که تو شرح حال گویی
بنگر که مرا چه حال باشد
افسوس بود که چون تویی را
با همچو منی وصال باشد
آن را که به یاد تست مشغول
از هر دو جهان ملال باشد
هرگز نکنم خیال خوابی
تا در سرم این خیال باشد
هم باد پیام ما رساند
صبحی اگرش مجال باشد
دیگر نکند نشاط پرواز
مرغی که شکسته بال باشد
گفتند که بنده می نوازی
شاید که یکی جلال باشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳۲ - ای دُرج ثمین تو گهربار
ای دُرج ثمین تو گهربار
لعل شکرین تو شکر بار
باغی ست رخت ز بس لطافت
آورده بنفشه های پر بار
از دل ننشست جوش عشقت
وین دیگ هنوز هست بر بار
سروی ست قدت که هست بر وی
نسرین و گل و بنفشه بر بار
باری ست گران جدایی دوست
این بار زیاده تر ز هر بار
بر من ستم زمانه بس نیست
کاندوه تو می خورم به سربار
ساقی بده آن شراب گلرنگ
من توبه شکسته ام دگر بار
چون چشم جلال در غم عشق
من ابر ندیده ام گهربار
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۳۶ - زلف و رخ تو شب است و هم نور
زلف و رخ تو شب است و هم نور
زان حسن و جمال چشم بد دور
با پرتو عارض تو خورشید
چون شمع در آفتاب بی نور
زلف تو به شبروی نبشته
بر صفحه روزگار منشور
رخسار تو در جهان فروزی
ماننده آفتاب مشهور
از روی تو صبح و شام خیزد
وی زلف تو صبح و شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشید
آمیخته مشک را به کافور
سر خاک تو شد مده به بادش
دل ملک تو شد بدار معمور
هر صبح که چهره ات نبینم
روزم گذرد چو شام رنجور
ما و چمن و شراب و شاهد
اینست بهشت و کوثر و حور
خاطر نرود به گلبُنانش
آن را که جمال تست منظور
پنهان جلال گشت پیدا
عشقش بنمانده است مستور
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۴۷ - ای زلف و رخ تو چون شب و روز
ای زلف و رخ تو چون شب و روز
این دلبند است و آن دل افروز
این دلجوی است و آن دلارام
این دل خواه است و آن دل اندوز
زلف سیه تو چون شب قدر
رخسار مه تو روز نوروز
بلبل که نوا همی نوازد
گو ناله عاشقان بیاموز
گر مجلس ما نه لایق تست
شمعی ز جمال خود برافروز
این درد بدل شود به درمان
کاندر پی هر شبی بود روز
با شمع چو حال خود بگفتم
بر من بگریست از سر سوز
این طرفه نگر که نام بختم
زیرا سیه است که هست پیروز
تا چند جلال! فکر فردا
خوش باش به نقد حالی امروز
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۳ - ای لعل تو کانِ آفرینش
ای لعل تو کانِ آفرینش
در دست تو جانِ آفرینش
نگذشته به تنگی دهانت
چیزی به گمان آفرینش
لعلت نمک است و ابروانت
بسم الل خوان آفرینش
در وصف دهان تو چو سوسن
لال است زبان آفرینش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۵ - دُزدانه در آمد از درم دوش
دُزدانه در آمد از درم دوش
افکنده کمند زلف بر دوش
بر خاستم و فتادم از پای
چون او بنشست رفتم از هوش
گشتم به نظاره جمالش
حیران و خراب و مست و مدهوش
ای نرگس نیم مست جادوت
آهو بره ای به خواب خرگوش
با این رخ و خال و قد و خد
با این پر و بال و با تن و توش
هرکس که ببیندت به یک ره
ملک دو جهان کند فراموش
با روی تو نوش می شود نیش
وز دست تو نیش می شود نوش
ای دوست مخور غم زمانه
بنشین به مراد و باده می نوش
عاشق به سؤال و دوست فارغ
بلبل به فغان و غنچه خاموش
ای خواجه نصیحتم مفرمای
من پند کسان نمی کنم گوش
در گوش جلال حلقه ای کن
کاو بنده تست حلقه در گوش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۱۵ - دردی که مراست با که گویم
دردی که مراست با که گویم
درمان دل خود از که جویم
گه فتنه خال عنبرینم
گه بسته زلف مشک بویم
عشق آمد و رفت نام و ننگم
شوق آمد و بُرد آب رویم
دل کم نکند ز عشق مویی
ور عشق کند بسان مویم
خالی نشود ز آرزو سر
ور سر برود در آرزویم
گر جان خواهی بگوی با من
تا دست ز جان خود بشویم
ور سرطلبی اشارتی کن
تا ترک سر و جهان بگویم
من ذرّه ام و تو آفتابی
شاید که نظر کنی به سویم
خاک قدم توام ولیکن
بر باد مده چو خاک کویم
آن کاو چو جلال بنده تست
من بنده کمترین اویم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۲۱ - چون سایه منم فتان و خیزان
چون سایه منم فتان و خیزان
وز سایه خویشتن گریزان
باریکم و دردناک و دلسوز
مانند چراغ صبح خیزان
در کنج خرابه ای به تنها
دل تنگ نشسته اشک ریزان
با اختر خویش در لجاجت
با طالع خویشتن ستیزان
گر خاک جلال را ببیزند
مدهوش شوند خاک بیزان
رمزی گفتم که شکل آن را
ادراک کنند ذهن تیزان