تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : مثنویات
شمارهٔ ۲۲ - تعریف بارندگی و گل و لای دامن کوه کشمیر
در دامن کوه عیش احباب
کامل آمد چو می به مهتاب
برگ عشرت ببر چو گلبن
پا در گل و گل بسر چو گلبن
بگذشته گل از گل سر جمع
ماننده دود بر سر شمع
چون خامه سه دستگیر باید
تا از گل تیره پا بر آید
باران بخت سیاه را شست
آلودگی گناه را شست
شب ابر چو گرید از سر سوز
در کار بود چو شمع تا روز
چون ریزد اشک صبحگاهی
از چهره شب برد سیاهی
هم خیمه حباب وار در آب
ما چون موجیم جمله در تاب
در خیمه تر خزیده در هم
گوئی بگلی نشسته شبنم
ما را که خلاب زیر پهلوست
چون خاتم خواب سر به زانوست
چون خیمه کند چکیدن آئین
بگریزم ازو بخانه زین
با کاغذ طبع نازک ما
باران خصمی است بی محابا
گرید بر ما سحاب هر دم
خود کشته و خود گرفته ماتم
ابر از نظرم ز بس فتاده است
گویم که گهر حرامزاده است
طفل بد خوی ابر گریان
بر ما کردست دهر زندان
روزی باشد بماتم او
خود را بینم گشاده گیسو
داریم سه خوردنی فراوان
غصه، سرما و آب باران
زین ره کامد کدورت انگیز
هر اشهبی از گل است شبدیز
در بحر گل از گرانی تن
شد کشتی فیل لنگر افکن
فیلان در گل به جا نسپاری
گنبد به مزارشان عماری
اسب و فیل و پیاده با هم
غلطیده و آمده فراهم
افتاده به تنگنای در رنج
چون کیسه و مهره های شطرنج
اسب تازی ز گل نشستن
رفتار وزغ کند ز جستن
هر پالکئی که بد منقش
گردید ز گل چو ناو گل کش
هر گل که بخاک داشت پیوند
بسرشت بگل بسان گلقند
باران از بسکه شد مکرر
در چشم صدف گلست گوهر
از گل شخص ار بفرض رسته
درمانده به آب و پل شکسته
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵ - ای دوست نقاب زلف بگشا
ای دوست نقاب زلف بگشا
بی پرده بما جمال بنما
حیفست جمال ذات مطلق
مخفی شده در صفات و اسما
رخسار تو گر نقاب برداشت
هر ذره نمود مهر والا
در کسوت صورتست و معنی
پیوسته جمال دوست پیدا
در پرتو حسن اوست حیران
جان و دل عاشقان شیدا
بگشود صبا گره ز زلفت
از دام بلا رهید جانها
هر دم بلباس غیر آن یار
بر جمله جهان نمود خود را
پیداست ز روی ماه رویان
خورشید جمال دلبر ما
هر لحظه بنقش دیگر آن یار
بر دیده دل شود هویدا
گه خضر و گهی مسیح گردد
گه آدم و نوح و گاه حوا
آزاده ز قید شد اسیری
تا دید جمال دوست هر جا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲ - دل بسته بزلف یار بادا
دل بسته بزلف یار بادا
جانم بغمش فگار بادا
هر دل که مقیم کوی او نیست
آواره هر دیار بادا
برجان و دلم ز عشق جانان
درد و غم بی شمار بادا
عاشق که فنا نگشت از خود
ز اندوه فراق زار بادا
دل را که هوای وصل یارست
از حور و بهشت عار بادا
هر سر که نگشت خاک پایت
بر باد فنا غبار بادا
هرکس که جمال روی او دید
سرها برهش نثار بادا
دل را که بعشق یار کارست
بی کار ز کاروبار بادا
جانم ز شراب لعل جانبخش
چون چشم تو پر خمار بادا
هرکس که میان بعشق در بست
از غیر تواش کنار بادا
منزلگه جان تو اسیری
دایم خم زلف یار بادا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴ - مائیم ترا همیشه طالب
مائیم ترا همیشه طالب
ای وصل تو منتهی المطالب
مرغوب همه بهشت و حورست
مائیم بروی دوست راغب
در میکده با شراب و شاهد
پیوسته حریفم و مصاحب
آن یار زکس نبود محجوب
مایی و منی مراست حاجب
در مجلس وصل اوست حاضر
هرکس که ز خویش گشت غایب
در مغرب جان عاشقان شد
خورشید جمال عشق غارب
با وصل توایم شاد و خندان
داریم ز فرقتت مصایب
کردم دل و دین فدای معشوق
این بود بعشق رأی صایب
از مشرب عشق عقل دور است
زان مختلف آمد این مشارب
عشق آمد و گشت عقل مغلوب
شد عشق از آن بجمله غالب
می باش اسیریا هنربین
از خلق خدا مجو معایب
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰ - چون کون مکان بتو عیانست
چون کون مکان بتو عیانست
رویت بجهان چرا نهانست
حسن همه دلبران مه رو
از حسن و جمال تو نشانست
چشم تو مدام با حریفان
با ساغر و باده در میانست
این ظلمت و نور و کفر و ایمان
اززلف و رخ تویک نشانست
جان و دل عاشقان چه گویم
تا واله حسن تو چه سانست
ازجمله جهان جمال رویت
هرکس که بدید عارف آنست
هرلحظه چرا کنار جویی
چون جای تو در میان جانست
عکس رخ جانفزای جانان
از آینه جهان عیانست
از مشرب عذب تو اسیری
یک قطره محیط بی کرانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - از قید غم جهان شد آزاد
از قید غم جهان شد آزاد
هر کو دل و جان بعشق او داد
برجان خراب عشق بازان
تا چند کند جفا و بیداد
شد نوبت وصل و هجر بگذشت
وارستم ازین غم و شدم شاد
کی بهره بود ز عاشقانت
زاهد که کند ز عشق واداد
هرگز ز کمند زلف جانان
جان و دل ما نگشت آزاد
شد عین شراب آخر کار
آن دل که ز جرعه زدی داد
معشوقه پرست شد اسیری
از زهد دگر کجا کند یاد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - دل ما وایه روی تو دارد
دل ما وایه روی تو دارد
بجان سودای هر موی تو دارد
جمال روی تو بیند ز هر رو
دل عارف که رو سوی تو دارد
دل ما میل حسن خوب رویان
بروی تو که بر بوی تو دارد
ز شاهی عار باشد آن گدا را
که روزی راه بر کوی تو دارد
نماز کس قبول آمد که او رو
بمحراب دو ابروی تو دارد
ندارد هیچ ساحر آن فریبی
که چشم شوخ جادوی تو دارد
اسیری هیچ آزادی نجوید
چو دل دربند گیسوی تو دارد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - یارم چو ز رخ نقاب بگشود
یارم چو ز رخ نقاب بگشود
اسرار دو کون فاش بنمود
یار است عیان بصورت کون
این نقش جهان نمود بی بود
شد نقش دوئی خیال احول
چون غیر یکی نبود موجود
از ما نظری بوام بستان
وانگاه نگر بروی مقصود
هر ذره که در جهان هستی است
آئینه مهر روی او بود
مائی و توئی به اوست پیدا
پیوسته بهم شد آتش و دود
بگذر ز خود و بجو خدا را
زنهار مجو زیان بی سود
دارد خبری ز سوز عشقش
این ناله چنگ و بربط و عود
در بزم وصال او اسیری
از خویش فنا شد و بیاسود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - آنان که ز درد عشق مستند
آنان که ز درد عشق مستند
از درد خمار عقل رستند
در کوی قدم قدم نهادند
از حادثه حدوث جستند
بردند زکفر ره به ایمان
جانرا چو بزلف یار بستند
آئینه هرکمال و نقصند
چون برزخ نیستند و هستند
درهر دو جهان بلند قدرند
زان رو که بکوی دوست پستند
مشکل که دگر شوند هشیار
چون مست ز باده الستند
گفتند وداع ننگ و ناموس
در کوی قلندری نشستند
گفتند بزهد شهره در شهر
باآنکه همیشه می پرستند
در صومعه معتکف اسیری
در میکده جام می بدستند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - هر دل که نه عشق یار دارد
هر دل که نه عشق یار دارد
آن دل برما چه کار دارد
عاشق که نگشت رند و قلاش
زو عشق همیشه عار دارد
آن نرگس مست باده خوار است
ورنه ز چه رو خمار دارد
عاشق ز غمش چرا ننالد
چون غصه بی شمار دارد
عکس رخ او کجا توان دید
مرآت دل ار غبار دارد
منصور اناالحق آشکارا
گوید چو هوای دار دارد
هر دل که بعشق او میان بست
پیوسته ز جان کنار دارد
شیدای جمال او فراغت
از جنت و نور و نار دارد
دل از دو جهان برد اسیری
این عشوه که حسن یار دارد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - آن هادی ره روان کجا شد
آن هادی ره روان کجا شد
وان سرور عارفان کجا شد
آن مطلب طالبان صادق
وان مونس عاشقان کجا شد
آن حجت حق و رهبر خلق
وان ملجاء سالکان کجا شد
آن مرکز دور چرخ و انجم
وان مقصد کن فکان کجا شد
آن غوث جهان و قطب آفاق
وان نادره جهان کجا شد
والی ولایت یقین کو
سلطان محققان کجا شد
عنقا صفتش نشان نیابم
آن طایر بی نشان کجا شد
او جان جهان بد و جهان تن
تن هست بگو که جان کجا شد
او بود مدار سر دایر
از دایره زمان کجا شد
سر دوجهان برش عیان بود
آن عارف غیب دان کجا شد
دامن ز غبار ما اسیری
افشاند چو جان روان کجاشد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - ای باد صبا ز روی دلدار
ای باد صبا ز روی دلدار
از لطف نقاب زلف بردار
بنمای بعاشقان بیدل
حسن رخ جانفزای آن یار
گر یار ز رخ نقاب بگشود
شد محو فنا نقوش اغیار
چون شاهد عشق جلوه گر شد
آمد من و تو عیان بیکبار
معشوقه و عشق و عاشق آمد
در مرتبه ظهور و اظهار
وحدت ز نسب کثیر بنمود
این کثرت وهمی است هشدار
جز یار درین میانه کس نیست
اغیار نبود غیر پندار
هر لحظه بشکل دیگر آمد
تا گشت عیان بنقش بسیار
می دان بیقین که غیر او نیست
مطلوب و مطالب و طلبکار
بنمود جمال خود بکلی
برصورت آدم آخر کار
روی چو مهش نگر اسیری
برحسن دگر نموده هربار
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - ساقی قدحی بکام ما ریز
ساقی قدحی بکام ما ریز
فرصت چو غنیمت است برخیز
بدمستی عاشقان جان باز
صدباره به از صلاح و پرهیز
در میکده آی و با حریفان
می نوش و بشاهدان درآمیز
جان کن گرو شراب و شاهد
از زهد ریا دلا بپرهیز
خواهی که تو جان بری سلامت
در دامن زلف او درآویز
بستان دل و جان و در عوض ده
یک بوسه از آن لب شکرریز
سر در قدمش بنه اسیری
تسلیم شو و بعشق مستیز
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - من عاشق و رندم و نظرباز
من عاشق و رندم و نظرباز
با شاهد و می حریف و دمساز
در بزمگه وصال با دوست
بودم همه دم ندیدم وهمراز
ساز ره وصل، جان سپاریست
این ره مرو ار نداری این ساز
صد بحر بیک نفس کشیدیم
هستیم هنوز ما و من باز
دادیم قرار و صبر از دست
مطرب چو بساز شد هم آواز
مائیم و نیاز و عجز و زاری
دلبر همه کبر و عشوه و ناز
تا محرم یار شد اسیری
فاش است بکاینات این راز
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - رندیم و قمارباز بی باک
رندیم و قمارباز بی باک
از جرعه جام غم طربناک
از جام وصال دوست مستم
مدهوش فتاده برسرخاک
کردم گرو شراب و شاهد
تسبیح و عصا و خرقه مسواک
خواهم بقمار عشق بازم
نقد دل و دین و عقل و جان پاک
پیوسته ز وصل دوست شادم
کو هجر که تا شویم غمناک
مجموعه جامعش چو مائیم
او راست بما خطاب لولاک
مست می لعل یار بودیم
روزی که نه باغ بود و نی تاک
در راه مجردان جانباز
بودیم همیشه چست و چالاک
مثل تو اسیریا درین دور
گردید و ندید چشم افلاک
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - مائیم نقاب شاهد شنگ
مائیم نقاب شاهد شنگ
او شنگ و نقاب همچو وی ینگ
عهدیست میان ما و دلبر
کز ما نشود جدا به نیرنگ
هر کس که جمال روی او دید
شیداست چو ما و واله و دنگ
هر لحظه به تیغ غمزه چشمش
بی جرم کند بخونم آهنگ
عاشق در آشتی همیزد
معشوق نداشت جز سرجنگ
غیرت سر عاشقان بی باک
کردست بدار عشق آونگ
از دولت عشق شد اسیری
آزاده ز قید نام و ز ننگ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - در کشور جان و ملکت دل
در کشور جان و ملکت دل
بگرفت سپاه عشق منزل
ائین و رسوم نو نهادند
تا گشت رسوم عقل زایل
از عجز سپاه عقل نامد
با لشکر عشق در مقابل
شد سکه بنام عشق مشهور
از عقل نبرد نام عاقل
هرجا که نشان عاشقی بود
از دولت عشق گشت مقبل
وآنکس که بطور عقل دم زد
در عالم عشق بود جاهل
در فتوی عشق قول عاشق
حق آمد و گفت عقل باطل
هر کس که قبول عشق گردد
در مذهب عاشقی است قابل
در مکتب عشق براسیری
شد کشف همه نکات مشکل
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - ما عاشق و رند و جان فشانیم
ما عاشق و رند و جان فشانیم
بی نام و نشان ز هر نشانیم
در کوی قلندری و رندی
در دردکشی چه داستانیم
ما دیر و مساجد و خرابات
منزلگه شاه عشق دانیم
ما آیت حسن جانفزایش
از مصحف کاینات خوانیم
در بزم مجردان عشقش
سرحلقه جمله عاشقانیم
هم جامع صورتیم و معنی
جان دو جهان و جان جانیم
از خویش فنا شده بکلی
در عین بقای جاودانیم
عنقای مقام قاف قربیم
شهباز فضای لامکانیم
ما دور وجود رامداریم
ما مرکز گردش جهانیم
ما عارف سر کنت کنزیم
ماواقف رمز کن فکانیم
دریم گران بها اسیری
دریای محیط درفشانیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - ما عاشق مست آن لقائیم
ما عاشق مست آن لقائیم
معشوقه پرست بی نوائیم
شیدائی عشق و بیخود از خود
مست می لعل جانفزائیم
بیگانه ز عقل و صبر و هوشیم
با عشق و جنون آشنائیم
وقت است بدر شویم از خود
در کوی قلندری درآئیم
ما رند و قمارباز و بی باک
هم گوشه نشین و پارسائیم
اوباش و حریف شاهد و می
هم صاحب ورد و با دعائیم
پیوسته شدست جان بجانان
تا ماز خودی خود جدائیم
مائی و منی حجاب ره بود
مائی چو برفت مانه مائیم
با دوست یکی شویم اسیری
از قید خودی اگر برائیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - رندیم و ملامتی و بدنام
رندیم و ملامتی و بدنام
قلاش و حریف ساغر و جام
بد مست و قمار باز و بی باک
معشوق پرست و باده آشام
او باشم و عاشق و نظرباز
آزاده ز قید ننگ و ز نام
با شاهد و می حریف و همدم
با چنگ و چغانه ایم مادام
در مستی و عاشقی و رندی
انگشت نمای خاصم و عام
حیران جمال روی جانان
سودائی زلف آن دلارام
بد مست و خراب در خرابات
بودم همه دم بکام و ناکام
مخمور دو چشم مست ساقی
در میکده بوده بی سرانجام
بی مطرب و می دمی اسیری
جان و دل ما نگیرد آرام