تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - ما سالک کوی می فروشیم
ما سالک کوی می فروشیم
وز باده کشان درد نوشیم
بی ساقی و باده در سماعیم
بی مطرب و چنگ در خروشیم
لبریز چو ساغریم از راز
سربسته چو خم ولی بجوشیم
بر چهره ساقیان همه چشم
بر گفته مطربان چو گوشیم
برخیز که خرقه در خرابات
مستانه به جرعه ای فروشیم
شاید ز لبت رسد پیامی
جان بر کف و گوش در سروشیم
مدهوش شراب ناب عشقیم
سر تا پا تمام هوشیم
آشفته و خانه داده بر باد
ما عاشق خان و مان بدوشیم
تا مدح علیست ورد جانم
از مدحت دیگران خموشیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۱ - زد هجر بصبح وصال فالم
زد هجر بصبح وصال فالم
خور داد نشان از آن جمالم
خورشید اگر بخانه باشد
اختر چه غم است ازو بالم
سودای جمال آن پری روی
هم خواب ببرد و هم خیالم
هر روز زفرقت تو سالی است
چون است فراق تو بسالم
عناب لبت ببزم بوسید
خون خورد زعذر بدسگالم
مستقبل و ماضیم چه پرسی
بر وصل کنون خوش است حالم
زآئینه زدود آب می رنگ
شادی برهاند از ملام
گر شکوه ای از فراق او رفت
الحمد که شاهد وصالم
سیراب شدم زلعل نوشش
ای خضر چه میدهی زلالم
بر درد دل احتمال درمان
گفتند و نبود احتمالم
الا که بگیرم آن سر زلف
در شام فراق بر تو نالم
آشفته سگ در علی شو
تا فخر کنی باهل عالم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۵ - فحشی زلبت تو وقف ما کن
فحشی زلبت تو وقف ما کن
درد دل بیدوا دوا کن
گفتی شب وصل ریزمت خون
بازآی بعهد خود وفا کن
توروز و شبان بیاد غیری
روزی بغلط تو یاد ما کن
ما را بکمند خویش بگذار
هر صید که باشدت رها کن
در بر رخ مدعی فروبند
ازدل گر هم زلطف وا کن
بیگانه هلاک خویش مپسند
این رحم بخویش و آشنا کن
عشق تو بلا و ما ذلیلت
ما را ببلات مبتلا کن
ای آنکه قدر بگفته تست
تبدیل بگفتنی قضا کن
آشفته اگرچه زاشقیا شد
او را بنظر زاولیا کن
بگشای تو لعل عیسوی دم
بر مرده از کرم دعا کن
زیرا که تو دست ذوالجلالی
ما را بجز از خدا جدا کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۷ - پا بر سر خم نهاده مستان
پا بر سر خم نهاده مستان
بنگر بغرور می پرستان
مطرب بهوای تو نواسنج
یا بر سر گل هزار دستان
ای پنجه و ساعد نگارین
خون دل ما خوری بدستان
بگشا بسخن دهان شیرین
تا بزم کنی تو شکرستان
این حکمت و عقل از که آموخت
طفلی که نرفته در دبستان
گوئی که بشهد دانه آمیخت
آن شیر که خورده ای زپستان
از غمزه کافر و خط زلف
رخساره نموده کافرستان
از کاخ ببوستان بکش رخت
تا رقص کند سرو بستان
آشفته نخواست جلوه طور
تا شمع تو دید در شبستان
مائیم و نوای عشق حیدر
بلبل بنواست در گلستان
از بیشه عشق برحذر باش
شیر است بسی در این نیستان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۳ - ای کودک ماهرو چه نامی
ای کودک ماهرو چه نامی
ای لعبت سرو قد کدامی
مردم نه ای پرده نه چه جنسی
حوری ملکی بگو چه نامی
نامی نرود زحور و غلمان
آنجا که تو خوبرو غلامی
سرهنگ بفوج دلبرانی
خوبی زتو یافته نظامی
چون زلف و رخ تو در نظر هست
کو هیچ میان صبح و شامی
با ماه چه نسبتت که هر روز
او ناقص و تو مه تمامی
جز جام که از تو کامیاب است
زآن لب که گرفته است کامی
ای خال تو دانه بهشتی
ای زلف براه عقل دامی
از شیر نشسته ای دهان را
در خوردن خون در اهتمامی
خاصان بکشی به نیم غمزه
یک غمزه تمام و قتل عامی
می نوش ببزم خرقه پوشان
لب خشک اگر مه صیامی
چون مست شدی بتا بپا کن
آشوب قیامت از قیامی
آنگاه سروش غیب در گوش
زآشفته بگویدت پیامی
تا بشنوی و شوی غزل سنج
در بزم به بهترین کلامی
در مدح علی که ایزدش گفت
در رتبه تو هشتمین امامی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - دل بی لب او خراب خفته ست
دل بی لب او خراب خفته ست
مستی ز غم شراب خفته ست
در خاک، دلم به یاد تیغش
چون تشنه به یاد آب خفته ست
زلف تو همیشه از نزاکت
در دامن پیچ و تاب خفته ست
چشم سیه تو چون غریبان
بیمار در آفتاب خفته است
از گریه سلیم بی تو امشب
چون موج به روی آب خفته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - گر عاشقی، از گنه چه باک است
گر عاشقی، از گنه چه باک است
خورشید به هرچه تافت پاک است
داغ دلم از غبار خاطر
چون حلقه ی دام، زیر خاک است
هرجا برخاست صرصر عشق
آنجا دو جهان، دو مشت خاک است
نسبت ازلی اگر نباشد
چون نخل کدو شبیه تاک است؟
تا چند گره زنیم چون دام
بر پرده ی دل که چاک چاک است
لیلی هر چند آن قدر نیست
مجنون ز برای او هلاک است
صد جامه اگر چو گل بپوشم
در نیم نفس، تمام چاک است
ناخن همه کس سلیم دارد
گر سینه نمی کند چه باک است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - از عیش دل مرا چه رنگ است
از عیش دل مرا چه رنگ است
این آینه در طلسم زنگ است
کارم چو صبا همه شتاب است
کاری که نمی کنم درنگ است
گشتم پی کام دل جهان را
جایی که نرفته ام فرنگ است
عیش دنیا و قسمت من
صحرای فراخ و کفش تنگ است
از وجد نرفت کس به معراج
صوفی! اینها خیال بنگ است
شوق تو گداخت پیکرش را
هرچند سرشت بت ز سنگ است
از عشق مشو سلیم ایمن
هر موج محیط او نهنگ است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - زین چرخ ستمکشان نرستند
زین چرخ ستمکشان نرستند
هرچند که همچو برق جستند
حرفی ز گشاد، قفل ما زد
دندان کلید را شکستند
منگر به حقارت اهل دل را
باری اینند هرچه هستند
با رفعت قصر همت ما
افلاک چو سقف خاک پستند
دزدیده نگاه کن سلیما
هشدار که آن دوچشم مستند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - دامان طرب بهار افشاند
دامان طرب بهار افشاند
گل بر سر روزگار افشاند
داغ از دل من نسیم برچید
بر دامن لاله زار افشاند
گردید عبیر جامه ی حور
گر باد ز گل غبار افشاند
بر جامه ی شاهدان بستان
شبنم، عرق بهار افشاند
چون باز سفید، ابر خفته
پر بر سر کوهسار افشاند
برداشت سلیم باز ساغر
دست از همه کار و بار افشاند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - از عکس رخش که تاب دارد
از عکس رخش که تاب دارد
آیینه گلی در آب دارد
از خال، بیاض گردن او
صد نقطه ی انتخاب دارد
خواهد گردید کشته در عشق
سیماب چه اضطراب دارد؟
گنجایش یک نگه درو نیست
چشم تو ز بس که خواب دارد
از صبح چه غم چراغ ما را
پروانه ی آفتاب دارد
زنهار که از دکان ایام
آتش نخری که آب دارد!
هر چیز ازو سلیم پرسند
کلکم به زبان جواب دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - زلفت ز من حزین گریزد
زلفت ز من حزین گریزد
این خوشه ز خوشه چین گریزد
در دست تو گل ز شرم رویت
وقت است در آستین گریزد
تیر تو ز صحبت دل ما
با موزه ی آهنین گریزد
از آفت برق، دانه ی ما
چون مور سوی زمین گریزد
تا کی ز جهان چو برق جستن؟
بیدرد! کسی چنین گریزد؟
از باده سلیم چون کشم دست؟
کی مور ز انگبین گریزد؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - مستان تواند خسته ای چند
مستان تواند خسته ای چند
چون توبه ی خود، شکسته ای چند
در کوی تو همچو مرغ بسمل
برخاسته و نشسته ای چند
شاید به عدم قرار گیرند
چون برق ز خویش جسته ای چند
دارم به بساط همچو طاووس
آیینه ی زنگ بسته ای چند
گر ذوق سخن سلیم داری
داریم شکسته بسته ای چند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - هر قطره ی شبنم رخ گل
هر قطره ی شبنم رخ گل
سیلی ست به خانمان بلبل
عمرم همه در خیال او رفت
چون آب روان به سایه ی گل
مغرور به حسن خویشتن بود
زلف تو شکست شاخ سنبل
از شرم رخ تو گل گریزد
هر لحظه به زیر بال بلبل
از بهر دلم سلیم، دایم
خم در خم زلف کرده کاکل
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۴۷ - گه مستم و گاه در خمارم
گه مستم و گاه در خمارم
این است تمام عمر کارم
از پاره ی دل، سرشک چون گل
آیینه شکسته در کنارم
چندم ببرد به سیر گلشن؟
از روی نسیم، شرمسارم
از عالم خاک، پای عنقا
ببریده ز تیغ کوهسارم
پیچیده ام آنچنان که افتند
مرغان به قفس ز شاخسارم
بی آن گل رو، سلیم بگذشت
افسرده تر از خزان، بهارم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - دارم عیشی به وصل ماهی
دارم عیشی به وصل ماهی
پیچیده به شاخ گل، گیاهی
هنگامه ی حسن و عشق گرم است
از ما آهی، ازو نگاهی
از دست غم جهان نداریم
جز کوی جنون گریزگاهی
ای فقر، خوش است کسوت تو
ما را هم ازین نمد، کلاهی!
هرکس دارد طریقی از عشق
افتاده سلیم هم به راهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - آهم به درون دل ز تنگی
آهم به درون دل ز تنگی
پیچیده به هم، چو موی زنگی
ایمن نشوی، که اندرین بحر
هر موج زند دم از نهنگی
صد حربه در آستین عشق است
همچون خرطوم فیل جنگی
طوفان نکند به کشتی می
تأثیر چو کشتی فرنگی
بیچاره سلیم در زمانه
شمع روز است و خال زنگی
سلیم تهرانی : قطعات
شماره ۳۳ - در مجلس وصل یار ای دل
در مجلس وصل یار ای دل
تا کی گویی ره سخن نیست
چون کار کسی به حرف افتاد
راه سخنی به از دهن نیست
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۴ - هجو شخصی که به ضیافت رفته بود
ای گلبن باغ حسن، آخر
گل ها ز برای خود گشادی
رفتی به ضیافت حریفان
از دست عنان خویش دادی
از شومی آب و دانه آخر
در دام فساد اوفتادی
از طبع خسیس خویش چون ناف
... را به سر شکم نهادی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - هزل
امشب شده دلبری دچارم
کز وی به اجل مرا پناه است
زنبور گزنده چون مگس نیست
می گویم و خال او گواه است
دنباله ی چشم او ز سرمه
گویی دم عقرب سیاه است