تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیر معزی : قصاید
شماره ۲۵۰ - برآورد دولت جهانی دگر
برآورد دولت جهانی دگر
تن مملکت یافت جانی دگر
ز باران ابر شرف بشکفید
گلی تازه در بوستان دگر
به ایوان و میدان شاهنشهی
ز شاهی نو آمد نشانی دگر
بیفزود در طبع گیتی نشاط
ز دیدار گیتی ستانی دگر
کی الب ارسلان و ملکشاه را
قضا برد سوی جهانی دگر
شد اندر زمانه ز نسل ملک
ملک شاه صاحبقرانی دگر
هم از نسل او کرد صنع خدای
ز طغرل شه البارسلانی دگر
ملک سنجر امروز بر تخت ملک
ز عدل است نوشین روانی دگر
دهد عدل او هر زمان خلق را
ز جور زمانه امانی دگر
نیارد به صد دور گردون پیر
جوانمرد تر زو جوانی دگر
که گر ملک دنیا بخواهی از او
نگوید که رو تا زمانی دگر
کف او ز رازق به ارزاق خلق
کند هر زمانی ضمانی دگر
نه چون او سخاگستری دیگر است
نه چون کفّ او زرفشانی دگر
نه عالیتر از پایهٔ تخت او
ستاره شناسد مکانی دگر
نه هرگز بود خانهٔ ملک را
به از تیغ او پاسبانی دگر
نه نیکوتر از داستانش رسد
به گوشِ خرد داستانی دگر
چو دشمن ز تیغش برآرد فغان
ز تیرش برآرد فغانی دگر
که چون استخوانی ببُرَّد به تیغ
بسنبد به تیر استخوانی دگر
چو مرغی است تیرش که جز چشم خصم
نجوید به رزم آشیانی دگر
خمیدهتر از قامت خصم او
کمانگر نسازد کمانی دگر
دوالی ز پشت عدو برکشد
کند اسب را زو عنانی دگر
ایا آفتابی دگر در جهان
تو را تخت و زین آسمانی دگر
مه از دودمان تو هرگز که یافت
به دهر اندرون دودمانی دگر
به از خاندان تو هرگز که دید
به ملک اندرون خاندانی دگر
اگر چه نرفت از ره هفت خوان
به جز روستم پهلوانی دگر
ز تو هر هنر رستمی دیگرست
ز تو هر اثر هفتخوانی دگر
همه ماوَرَالنَّهر شد سر بسر
ز سهم تو مازندرانی دگر
ز تیغ تو خانی درآمد ز پای
ز دست تو بنشست خانی دگر
تو آن کامرانی به وصف کمال
که هرگز نگردی بسانی دگر
نبود و نباشد پس از کردگار
قوی تر ز تو کامرانی دگر
ز هر تن که راند سنان تو خون
از او خون نراند سنانی دگر
گه رزم جز تیغ تیز تو نیست
دهان اجل را زبانی دگر
گه بزم جز دست راد تو نیست
زبان امل را دهانی دگر
چو باغی است بزمت که هر ساعتی
در او بشکفد ارغوانی دگر
مرآن باغ را باغبان دولت است
که آرد چنین باغبانی دگر
ز خلق زمانه نیاید به دست
چو دستور تو کاردانی دگر
نبیند همی دیدهٔ مهر و ماه
به عالم چو تو مهربانی دگر
تو آن شهریاری که در بزم تو
نباشد چو من مدحخوانی دگر
من آنگوهر آوردم ارکان خویش
که هرگز نخیزد ز کانی دگر
به مدح تو گر بر فشانم روان
ز تو باز یابم روانی دگر
همی تا رسد هر زمان از سپهر
به سود و زیان کاروانی دگر
تو را باد سودی دگر هر زمان
ز سودت عدو را زیانی دگر
تو هر روز جشنی دگر ساخته
نهاده به هر جشن خوانی دگر
رسیده به جشن تو هر هفتهای
ز مرز دگر مرزبانی دگر
تن مملکت یافت جانی دگر
ز باران ابر شرف بشکفید
گلی تازه در بوستان دگر
به ایوان و میدان شاهنشهی
ز شاهی نو آمد نشانی دگر
بیفزود در طبع گیتی نشاط
ز دیدار گیتی ستانی دگر
کی الب ارسلان و ملکشاه را
قضا برد سوی جهانی دگر
شد اندر زمانه ز نسل ملک
ملک شاه صاحبقرانی دگر
هم از نسل او کرد صنع خدای
ز طغرل شه البارسلانی دگر
ملک سنجر امروز بر تخت ملک
ز عدل است نوشین روانی دگر
دهد عدل او هر زمان خلق را
ز جور زمانه امانی دگر
نیارد به صد دور گردون پیر
جوانمرد تر زو جوانی دگر
که گر ملک دنیا بخواهی از او
نگوید که رو تا زمانی دگر
کف او ز رازق به ارزاق خلق
کند هر زمانی ضمانی دگر
نه چون او سخاگستری دیگر است
نه چون کفّ او زرفشانی دگر
نه عالیتر از پایهٔ تخت او
ستاره شناسد مکانی دگر
نه هرگز بود خانهٔ ملک را
به از تیغ او پاسبانی دگر
نه نیکوتر از داستانش رسد
به گوشِ خرد داستانی دگر
چو دشمن ز تیغش برآرد فغان
ز تیرش برآرد فغانی دگر
که چون استخوانی ببُرَّد به تیغ
بسنبد به تیر استخوانی دگر
چو مرغی است تیرش که جز چشم خصم
نجوید به رزم آشیانی دگر
خمیدهتر از قامت خصم او
کمانگر نسازد کمانی دگر
دوالی ز پشت عدو برکشد
کند اسب را زو عنانی دگر
ایا آفتابی دگر در جهان
تو را تخت و زین آسمانی دگر
مه از دودمان تو هرگز که یافت
به دهر اندرون دودمانی دگر
به از خاندان تو هرگز که دید
به ملک اندرون خاندانی دگر
اگر چه نرفت از ره هفت خوان
به جز روستم پهلوانی دگر
ز تو هر هنر رستمی دیگرست
ز تو هر اثر هفتخوانی دگر
همه ماوَرَالنَّهر شد سر بسر
ز سهم تو مازندرانی دگر
ز تیغ تو خانی درآمد ز پای
ز دست تو بنشست خانی دگر
تو آن کامرانی به وصف کمال
که هرگز نگردی بسانی دگر
نبود و نباشد پس از کردگار
قوی تر ز تو کامرانی دگر
ز هر تن که راند سنان تو خون
از او خون نراند سنانی دگر
گه رزم جز تیغ تیز تو نیست
دهان اجل را زبانی دگر
گه بزم جز دست راد تو نیست
زبان امل را دهانی دگر
چو باغی است بزمت که هر ساعتی
در او بشکفد ارغوانی دگر
مرآن باغ را باغبان دولت است
که آرد چنین باغبانی دگر
ز خلق زمانه نیاید به دست
چو دستور تو کاردانی دگر
نبیند همی دیدهٔ مهر و ماه
به عالم چو تو مهربانی دگر
تو آن شهریاری که در بزم تو
نباشد چو من مدحخوانی دگر
من آنگوهر آوردم ارکان خویش
که هرگز نخیزد ز کانی دگر
به مدح تو گر بر فشانم روان
ز تو باز یابم روانی دگر
همی تا رسد هر زمان از سپهر
به سود و زیان کاروانی دگر
تو را باد سودی دگر هر زمان
ز سودت عدو را زیانی دگر
تو هر روز جشنی دگر ساخته
نهاده به هر جشن خوانی دگر
رسیده به جشن تو هر هفتهای
ز مرز دگر مرزبانی دگر
امیر معزی : قطعات
شماره ۵ - جهاندار شد صدر دین در وزارت
امیر معزی : قطعات
شماره ۱۷ - چو بنوشت بر لوح نام تو را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۳ - یقینم که ضایع نماند مرا
یقینم که ضایع نماند مرا
زلالی به لب برچکاند مرا
اگر خواهد از تند بالای قهر
به قعر جهنم دواند مرا
و گر خواهد از پای گاه عدم
به فردوس اعلا رساند مرا
به سلطانیّ ام ملک باقی دهند
اگر بندۀ خویش خواند مرا
طفیل گدایان اویم اگر
به تخت کیی برنشاند مرا
که داند مگر دایۀ صنعِ او
که بهر چه می پروراند مرا
به کشتیِ همت نزاری مگر
ز بحرِ بلا بگذراند مرا
غلط می کنم زان که اوییِ او
ز ماییِ ما وا رهاند مرا
زلالی به لب برچکاند مرا
اگر خواهد از تند بالای قهر
به قعر جهنم دواند مرا
و گر خواهد از پای گاه عدم
به فردوس اعلا رساند مرا
به سلطانیّ ام ملک باقی دهند
اگر بندۀ خویش خواند مرا
طفیل گدایان اویم اگر
به تخت کیی برنشاند مرا
که داند مگر دایۀ صنعِ او
که بهر چه می پروراند مرا
به کشتیِ همت نزاری مگر
ز بحرِ بلا بگذراند مرا
غلط می کنم زان که اوییِ او
ز ماییِ ما وا رهاند مرا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۶ - غذا چون کنم دردی از آفتاب
غذا چون کنم دردی از آفتاب
موافق تر الحق می از آفتاب
بیا ساقیا ساغری ده به من
که عکسش بریزد خوی از آفتاب
سر خشک مغز پر آشوب من
به می گرم کن تا کی از آفتاب
خیالم ز ماه قدح لمحه یی
جدا نیست همچون فی از آفتاب
نه در جام کی می نمودی جهان
چه کم بود جام کی از آفتاب
ز جام صبوحی گریزان مباش
چو خفاش در هر پی از آفتاب
به می کن دوای نزاری مساز
چو حربا دواءالکی از آفتاب
موافق تر الحق می از آفتاب
بیا ساقیا ساغری ده به من
که عکسش بریزد خوی از آفتاب
سر خشک مغز پر آشوب من
به می گرم کن تا کی از آفتاب
خیالم ز ماه قدح لمحه یی
جدا نیست همچون فی از آفتاب
نه در جام کی می نمودی جهان
چه کم بود جام کی از آفتاب
ز جام صبوحی گریزان مباش
چو خفاش در هر پی از آفتاب
به می کن دوای نزاری مساز
چو حربا دواءالکی از آفتاب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۸ - قیامت بر انگیخت ما را ز خواب
قیامت بر انگیخت ما را ز خواب
به محشر رسیدیم و خیر المآب
سرافیل وحدت فرو کوفت صور
ولی مرده دل در نیامد ز خواب
بر آورد از سوزناکان دمار
ز افسرده نه تف بر آمد نه تاب
قیامت در این حال ما منتظر
وگر بر نیندازد از رخ نقاب
به دیوان روز مظالم به حشر
بماند خجل از سوال و جواب
چه آن جا به کارست از این جا ببر
چو بردی ز فردوس بشنو خطاب
به زلزال ارض و به طی سما
چه حاجت تو را وقت خود بازیاب
وگر هم بر افتد زمان و زمین
مخور غم چو ایمن شدی از عذاب
به زاری نزاری فرومانده ای
چو مجرم میان ثواب و عقاب
حساب ار به اعمال و کردار ماست
خدایا مکن نا امید از ثواب
به محشر رسیدیم و خیر المآب
سرافیل وحدت فرو کوفت صور
ولی مرده دل در نیامد ز خواب
بر آورد از سوزناکان دمار
ز افسرده نه تف بر آمد نه تاب
قیامت در این حال ما منتظر
وگر بر نیندازد از رخ نقاب
به دیوان روز مظالم به حشر
بماند خجل از سوال و جواب
چه آن جا به کارست از این جا ببر
چو بردی ز فردوس بشنو خطاب
به زلزال ارض و به طی سما
چه حاجت تو را وقت خود بازیاب
وگر هم بر افتد زمان و زمین
مخور غم چو ایمن شدی از عذاب
به زاری نزاری فرومانده ای
چو مجرم میان ثواب و عقاب
حساب ار به اعمال و کردار ماست
خدایا مکن نا امید از ثواب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۶ - زهی قدر من گر وصال حبیب
زهی قدر من گر وصال حبیب
دگر باره روزی شود عن قریب
چلیپای زلفش کنم طوق حلق
چنانش پرستم که رهبان صلیب
چو مجنون به عشق و چو لیلی به حسن
من و او قریبیم و هر دو غریب
ز حوران نگوید دگر وز بهشت
اگر چشم مستش ببیند خطیب
ز روح عرق چین خوش بوی او
ندارد گلاب نسیمی نصیب
عرق چین او هم چو انفاس روح
دهد مرده را زندگانی به طیب
به معجز مسیح است گویی که هست
لبش را همین معجزات عجیب
مرا از مبادی فطرت مگر
نیاموخت جز عشق بازی ادیب
مداوای عاشق عقاقیر عشق
علاج نزاری چه داند طبیب
به عشق ار کنی نسبت خود درست
چو تو کس نباشد حسیب و نسیب
دگر باره روزی شود عن قریب
چلیپای زلفش کنم طوق حلق
چنانش پرستم که رهبان صلیب
چو مجنون به عشق و چو لیلی به حسن
من و او قریبیم و هر دو غریب
ز حوران نگوید دگر وز بهشت
اگر چشم مستش ببیند خطیب
ز روح عرق چین خوش بوی او
ندارد گلاب نسیمی نصیب
عرق چین او هم چو انفاس روح
دهد مرده را زندگانی به طیب
به معجز مسیح است گویی که هست
لبش را همین معجزات عجیب
مرا از مبادی فطرت مگر
نیاموخت جز عشق بازی ادیب
مداوای عاشق عقاقیر عشق
علاج نزاری چه داند طبیب
به عشق ار کنی نسبت خود درست
چو تو کس نباشد حسیب و نسیب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۸ - به وعده مده بیش از اینم فریب
به وعده مده بیش از اینم فریب
که نازک دلان را نباشد شکیب
تو را هر چه می بینم از خوی تو
نمی بینم الّا ستیز و عتیب
جفا بر اسیران بی دل کنند
ولیکن هم آخر به حد و حسیب
اگر دل به دل می رود باک نیست
میان دو یک دل نباشد حجیب
به پای طلب در بیابان عشق
محلی ندارد فراز و نشیب
عنان چون بدادی نزاری ز دست
مگر پای داری کنی چون رکیب
به تسلیم در قلزم عشق رو
مدار از نهنگ ملامت نهیب
که نازک دلان را نباشد شکیب
تو را هر چه می بینم از خوی تو
نمی بینم الّا ستیز و عتیب
جفا بر اسیران بی دل کنند
ولیکن هم آخر به حد و حسیب
اگر دل به دل می رود باک نیست
میان دو یک دل نباشد حجیب
به پای طلب در بیابان عشق
محلی ندارد فراز و نشیب
عنان چون بدادی نزاری ز دست
مگر پای داری کنی چون رکیب
به تسلیم در قلزم عشق رو
مدار از نهنگ ملامت نهیب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۹ - ندانسته بودی تو ای دوست راست
ندانسته بودی تو ای دوست راست
که راه خدا پر نهنگ بلاست
نیرزد دو عالم به یک کاسه دوغ
ز فرط سخایی که در طبع ماست
دل و دین و جان و تن و مال و جاه
اگر در سر دوست کردی رواست
وگرنه حرام است بر تو چو خوک
ز من بشنو ای گرگ فرسوده راست
ز ما و من تست چندین خلاف
وگرنه یکی بس دویی از چه خاست
به گوشت فرو کوفت سد ره سروش
ندانی ولیکن که رمز از کجاست
معلق به مویی و غافل حریص
که چاه است و در قعر چاه اژدهاست
گریز از مقامی که در منزلش
فراق و وصال است و خوف و رجاست
نزاری مده پند مغرور را
که بر مار کر کردن افسون خطاست
رموز محقق مگو با جهول
سر و برگ بیهوده گفتن که راست
که راه خدا پر نهنگ بلاست
نیرزد دو عالم به یک کاسه دوغ
ز فرط سخایی که در طبع ماست
دل و دین و جان و تن و مال و جاه
اگر در سر دوست کردی رواست
وگرنه حرام است بر تو چو خوک
ز من بشنو ای گرگ فرسوده راست
ز ما و من تست چندین خلاف
وگرنه یکی بس دویی از چه خاست
به گوشت فرو کوفت سد ره سروش
ندانی ولیکن که رمز از کجاست
معلق به مویی و غافل حریص
که چاه است و در قعر چاه اژدهاست
گریز از مقامی که در منزلش
فراق و وصال است و خوف و رجاست
نزاری مده پند مغرور را
که بر مار کر کردن افسون خطاست
رموز محقق مگو با جهول
سر و برگ بیهوده گفتن که راست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۰ - دل و جانم آنجا که جان و دل است
دل و جانم آنجا که جان و دل است
به جانان که بی جان و دل مشکل است
غلط میکنم چند گویم ز دل
به جانان رسیدن نه کار دل است
ز مبدای فطرت برفته ست حکم
همین است و بس جان به جان مایل است
نه دنیا بمانده ست و نه دین به من
مرا از محبت همین حاصل است
گرفته نشیمن گه جان من
عقابی دلاور ولی بسمل است
نهنگی ست در قلزم آز من
و لیکن چو لنگر دو پا در گل است
بر امید یک قطره از بحر عشق
دو عالم به صد غصه بر ساحل است
ز بن گاه تقلید بربند رخت
که مقصد فراتر از آن منزل است
ندانی به خود هیچ دانا کسی ست
کر بر جمله دانندگان فاضل است
ندانست مستودع از مستقر
هر آن کو درین امتحان داخل است
نزاری ز مردان حق گو سخن
دگر هر چه گویی همه باطل است
به جانان که بی جان و دل مشکل است
غلط میکنم چند گویم ز دل
به جانان رسیدن نه کار دل است
ز مبدای فطرت برفته ست حکم
همین است و بس جان به جان مایل است
نه دنیا بمانده ست و نه دین به من
مرا از محبت همین حاصل است
گرفته نشیمن گه جان من
عقابی دلاور ولی بسمل است
نهنگی ست در قلزم آز من
و لیکن چو لنگر دو پا در گل است
بر امید یک قطره از بحر عشق
دو عالم به صد غصه بر ساحل است
ز بن گاه تقلید بربند رخت
که مقصد فراتر از آن منزل است
ندانی به خود هیچ دانا کسی ست
کر بر جمله دانندگان فاضل است
ندانست مستودع از مستقر
هر آن کو درین امتحان داخل است
نزاری ز مردان حق گو سخن
دگر هر چه گویی همه باطل است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۳۲ - مرا عشق جانانهای دیگرست
مرا عشق جانانهای دیگرست
مپندار بیگانهای دیگرست
اگر مستیای میکنم باک نیست
که این می ز خمخانهای دیگرست
پیاپی دمادم به مستان عشق
روان کرده پیمانهای دیگرست
به دارالشفا گرچه محرور را
چو فردوس کاشانهای دیگرست
ولیکن مقید به زنجیر عشق
به هر گوشه دیوانهای دیگرست
حدیث محقّق مگویا جهول
که هر مرغ را دانهای دیگرست
در اضداد جمعیت از اصل نیست
وگر هست افسانهای دیگرست
ز خفاش بر نور خور کن قیاس
برین شمع پروانهای دیگرست
ز کنج نزاری طلب گنج وقت
که نقدش ز ویرانهای دیگرست
مپندار بیگانهای دیگرست
اگر مستیای میکنم باک نیست
که این می ز خمخانهای دیگرست
پیاپی دمادم به مستان عشق
روان کرده پیمانهای دیگرست
به دارالشفا گرچه محرور را
چو فردوس کاشانهای دیگرست
ولیکن مقید به زنجیر عشق
به هر گوشه دیوانهای دیگرست
حدیث محقّق مگویا جهول
که هر مرغ را دانهای دیگرست
در اضداد جمعیت از اصل نیست
وگر هست افسانهای دیگرست
ز خفاش بر نور خور کن قیاس
برین شمع پروانهای دیگرست
ز کنج نزاری طلب گنج وقت
که نقدش ز ویرانهای دیگرست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۴۵ - خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
خوشا وقتِ دیوانگانِ الست
که بی دل دلیرند و بی باده مست
بهشت و جهنّم زده پشتِ پای
ز دنیا و دین کرده کوتاه دست
ز اضداد توحید صورت مبند
که این رشته دیرست کز هم گسست
ز پیوندِ مبداست این اتّصال
که آن جا جدا شد عسل از کبست
در ابداع از آن جا که نیک است و بد
بلندش همان قدر دارد که پست
از آن جا که معشوق و عاشق یکی ست
برون آمد از جان و در جان نشست
اگر تو برون رفتی از خویشتن
جزو منگر ای یار تا هیچ هست
مقاماتِ تو سدرة المنتهاست
چه باشی درین خاک دان پای بست
دل هر که با عشق پیوند یافت
ز بیغارۀ عقل باری برست
خنک آن برافکنده بنیادِ خویش
که یک باره از کفر و دین برشکست
نمود اوّل و باز در پرده شد
نزاری از آن روی شد بت پرست
که بی دل دلیرند و بی باده مست
بهشت و جهنّم زده پشتِ پای
ز دنیا و دین کرده کوتاه دست
ز اضداد توحید صورت مبند
که این رشته دیرست کز هم گسست
ز پیوندِ مبداست این اتّصال
که آن جا جدا شد عسل از کبست
در ابداع از آن جا که نیک است و بد
بلندش همان قدر دارد که پست
از آن جا که معشوق و عاشق یکی ست
برون آمد از جان و در جان نشست
اگر تو برون رفتی از خویشتن
جزو منگر ای یار تا هیچ هست
مقاماتِ تو سدرة المنتهاست
چه باشی درین خاک دان پای بست
دل هر که با عشق پیوند یافت
ز بیغارۀ عقل باری برست
خنک آن برافکنده بنیادِ خویش
که یک باره از کفر و دین برشکست
نمود اوّل و باز در پرده شد
نزاری از آن روی شد بت پرست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۵۱ - خرابم از آن نرگسِ نیم مست
خرابم از آن نرگسِ نیم مست
تمام اختیارم برون شد ز دست
توقّع مکن کز کماندار تیر
اعادت کند چون برون شد زشست
به دیرِ مغان میپرستیدهام
ز بس می پرستی شدم بت پرست
اگر بت پرستی در اسلام نیست
کسی را ندانم در اسلام هست
که رویِ بتی دید و پوشید چشم
که مکروه دید و مقابل نشست
بیا بگذر ای خواجه از زهدِ خشک
موحّد ز تردامنی باز رست
دری هست بیش از مبادیِ عقل
که بر عشق بازست تا بر که بست
ز تو هیچ نگشاید از خود ببُر
مجرّد ز هم راهِ بد بر شکست
چو افسرده خام است و عاشق بسوخت
ملامت مکن بر نزاریِ مست
تمام اختیارم برون شد ز دست
توقّع مکن کز کماندار تیر
اعادت کند چون برون شد زشست
به دیرِ مغان میپرستیدهام
ز بس می پرستی شدم بت پرست
اگر بت پرستی در اسلام نیست
کسی را ندانم در اسلام هست
که رویِ بتی دید و پوشید چشم
که مکروه دید و مقابل نشست
بیا بگذر ای خواجه از زهدِ خشک
موحّد ز تردامنی باز رست
دری هست بیش از مبادیِ عقل
که بر عشق بازست تا بر که بست
ز تو هیچ نگشاید از خود ببُر
مجرّد ز هم راهِ بد بر شکست
چو افسرده خام است و عاشق بسوخت
ملامت مکن بر نزاریِ مست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۹۲ - مرا مسکراتی به تخصیص هست
مرا مسکراتی به تخصیص هست
نه از شیرۀ رز ز جامِ الست
چه مستی بود کز بخاری شود
دماغی مشوّش سری گشته پست
شرابِ محبّت کزو جرعه یی
کند مرد را نا به جا و به دست
که خود را به شورید گانِ طهور
نیارند خمّاریان بازبست
به حجّت نکرده درست التزام
نشاید محق را به مبطل شکست
کسی را که زان جام دادند می
به کلّی و جزوی ز خود بازرست
تبّرا کن از خویشتن پروری
که از بت پرستی بتر خود پرست
تو باید که بیرون شوی از میان
که با خود محال است با او نشست
کسی را خبر نیست از حالِ من
که مسکین دلم را چه ضربت بخست
خیال از درِ حجره یعنی سروش
همین تا درآمد دل از جا بجست
نزاری ملول از ملامت مباش
چو در دوستی دست دادی به دست
چنین تا به کی بازپوشی کمان
که این تیر بیرون شد از قیدِ شست
نه از شیرۀ رز ز جامِ الست
چه مستی بود کز بخاری شود
دماغی مشوّش سری گشته پست
شرابِ محبّت کزو جرعه یی
کند مرد را نا به جا و به دست
که خود را به شورید گانِ طهور
نیارند خمّاریان بازبست
به حجّت نکرده درست التزام
نشاید محق را به مبطل شکست
کسی را که زان جام دادند می
به کلّی و جزوی ز خود بازرست
تبّرا کن از خویشتن پروری
که از بت پرستی بتر خود پرست
تو باید که بیرون شوی از میان
که با خود محال است با او نشست
کسی را خبر نیست از حالِ من
که مسکین دلم را چه ضربت بخست
خیال از درِ حجره یعنی سروش
همین تا درآمد دل از جا بجست
نزاری ملول از ملامت مباش
چو در دوستی دست دادی به دست
چنین تا به کی بازپوشی کمان
که این تیر بیرون شد از قیدِ شست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۰ - خراباتِ مردان خرابات نیست
خراباتِ مردان خرابات نیست
در آن مصطبه عزّی ولات نیست
در اوقاتِ دیوانگانِ الست
مهم تر ز مستی مهمّات نیست
به عین الیقین دیده اند اهلِ راز
کراماتِ مردان ملاقات نیست
دو وجهی بود نه یکی محض شرک
اگر ذات مستغرق ذات نیست
همه مات باشند و در دوست محو
سرِ خویش گیر ار سر مات نیست
بلی خودپرستان همه میّت اند
ولی زنده دل را غم مات نیست
اگر خود پیاده ست و گر شه سوار
مجالِ توقّف در اوقاف نیست
به الّا الله از لا اگر بگذری
دگر حاجتِ نفی و اثبات نیست
برون رفتگان راز کونِ خودی
محالاتِ دنیا مبالات نیست
نزاری برون کن محال از دماغ
که طامات کردن مجالات نیست
چو دعویّ آن می کنی در سلوک
که الّا به فقرم مباهات نیست
فقیر ار نباشد ملامت پذیر
یقین دان که جز مرد طامات نیست
اگر با تو بد می کند بد خموش
بد و نیک خود بی مکافات نیست
در آن مصطبه عزّی ولات نیست
در اوقاتِ دیوانگانِ الست
مهم تر ز مستی مهمّات نیست
به عین الیقین دیده اند اهلِ راز
کراماتِ مردان ملاقات نیست
دو وجهی بود نه یکی محض شرک
اگر ذات مستغرق ذات نیست
همه مات باشند و در دوست محو
سرِ خویش گیر ار سر مات نیست
بلی خودپرستان همه میّت اند
ولی زنده دل را غم مات نیست
اگر خود پیاده ست و گر شه سوار
مجالِ توقّف در اوقاف نیست
به الّا الله از لا اگر بگذری
دگر حاجتِ نفی و اثبات نیست
برون رفتگان راز کونِ خودی
محالاتِ دنیا مبالات نیست
نزاری برون کن محال از دماغ
که طامات کردن مجالات نیست
چو دعویّ آن می کنی در سلوک
که الّا به فقرم مباهات نیست
فقیر ار نباشد ملامت پذیر
یقین دان که جز مرد طامات نیست
اگر با تو بد می کند بد خموش
بد و نیک خود بی مکافات نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۲ - عذابی چو مهجوری از دوست نیست
عذابی چو مهجوری از دوست نیست
خیال ار تصور کنی اوست، نیست
و گر تو بر آنی که از روزگار
سر و کار من بی تو نیکوست ، نیست
چنان زار شد از نزاری تنم
که بر استخوانم به جز پوست نیست
مکن این تصور که مسکین دلم
بر آن طاق جفت دو ابروست، نیست
مرا گر برانی به جانت قسم
که هیچم به جایی ره و روست ، نیست
وگر بر خیالت گذر میکند
که خصمی بتر زان دوجا دوست نیست
وگر نیز گویی که درد مرا
به جز از وصل تو داروست، نیست
نزاری مپندار و صورت مبند
که روزی به نیروی بازوت نیست
خیال ار تصور کنی اوست، نیست
و گر تو بر آنی که از روزگار
سر و کار من بی تو نیکوست ، نیست
چنان زار شد از نزاری تنم
که بر استخوانم به جز پوست نیست
مکن این تصور که مسکین دلم
بر آن طاق جفت دو ابروست، نیست
مرا گر برانی به جانت قسم
که هیچم به جایی ره و روست ، نیست
وگر بر خیالت گذر میکند
که خصمی بتر زان دوجا دوست نیست
وگر نیز گویی که درد مرا
به جز از وصل تو داروست، نیست
نزاری مپندار و صورت مبند
که روزی به نیروی بازوت نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۰۷ - دلم را که جز با تو پیوند نیست
دلم را که جز با تو پیوند نیست
به دنیا و دین هیچ در بند نیست
به صد وعده هر دم فریبش دهم
ولیکن به یک ذره خرسند نیست
چه حاصل ز تعلیم و تنبیه من
چو هیچش قبولیّت پند نیست
چه تدبیر سازم که دامان صبر
به دست من آرزومند نیست
اگر بیش طاقت ندارم رواست
که بارم کم از کوه الوند نیست
مقلد بود بنده ای معتقد
که تسلیم حکم خداوند نیست
تو دانی که بر قول خود صادقم
وفادار محتاج سوگند نیست
به عهد و وفا و به حسن و جمال
مرا و تو را هیچ مانند نیست
دلم را به حال نزاری نظر
بگو اندکی هست اگر چند نیست
به دنیا و دین هیچ در بند نیست
به صد وعده هر دم فریبش دهم
ولیکن به یک ذره خرسند نیست
چه حاصل ز تعلیم و تنبیه من
چو هیچش قبولیّت پند نیست
چه تدبیر سازم که دامان صبر
به دست من آرزومند نیست
اگر بیش طاقت ندارم رواست
که بارم کم از کوه الوند نیست
مقلد بود بنده ای معتقد
که تسلیم حکم خداوند نیست
تو دانی که بر قول خود صادقم
وفادار محتاج سوگند نیست
به عهد و وفا و به حسن و جمال
مرا و تو را هیچ مانند نیست
دلم را به حال نزاری نظر
بگو اندکی هست اگر چند نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۱۴ - اگر دوست با ما بود باک نیست
اگر دوست با ما بود باک نیست
طریق محبت خطرناک نیست
سرا پای عاشق به خون است غرق
ولیکن به خونی که ناپاک نیست
گریز از ثعابین عشق ای پسر
که این زهر را هیچ تریاک نیست
بپالود مغزم ز سودای دوست
سویدای من مار ضحاک نیست
چو زر باد در خاک تیره سری
که زر پیش چشمش کم از خاک نست
سخی باش زیرا که در آدمی
نکوهیده عیبی چو امساک نیست
گران مایه نقدی است در آدمی
که در کان و ارکان و افلاک نیست
ظهورش بود در زمان و مکان
ولیکن در اقسام ادراک نیست
زلال خضر از سکندر مخواه
چه می جویی ای ابله آنجا ک نیست
حبیب خدا راست این مرتبه
ابو جهل در خورد لولاک نیست
چو دیدی نزاری به عین الیقین
پس آنجا مجال شک و شاک نیست
طریق محبت خطرناک نیست
سرا پای عاشق به خون است غرق
ولیکن به خونی که ناپاک نیست
گریز از ثعابین عشق ای پسر
که این زهر را هیچ تریاک نیست
بپالود مغزم ز سودای دوست
سویدای من مار ضحاک نیست
چو زر باد در خاک تیره سری
که زر پیش چشمش کم از خاک نست
سخی باش زیرا که در آدمی
نکوهیده عیبی چو امساک نیست
گران مایه نقدی است در آدمی
که در کان و ارکان و افلاک نیست
ظهورش بود در زمان و مکان
ولیکن در اقسام ادراک نیست
زلال خضر از سکندر مخواه
چه می جویی ای ابله آنجا ک نیست
حبیب خدا راست این مرتبه
ابو جهل در خورد لولاک نیست
چو دیدی نزاری به عین الیقین
پس آنجا مجال شک و شاک نیست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۵۰ - دلم از تو دل برنخواهد گرفت
دلم از تو دل برنخواهد گرفت
پی یار دیگر مخواهد گرفت
اگر دسترس باشدش تا به حشر
ز پای تو سر بر نخواهد گرفت
به پای رقیبت درافتم به مهر
اگر کینه از سر نخواهد گرفت
وگر نه کنم پیکرش ریز ریز
مکان بر دو پیکر نخواهد گرفت
پس قاف اگر چه کم از قاف نیست
چو عنقا مجاور نخواهد گرفت
زتو بر گرفتن دل آخر که راست
که دل چون تو دل برنخواهد گرفت
گرفتم ز جام تو جانی چنان
که رضوان ز کوثر نخواهد گرفت
دریغا وفا گر نه کس در کنار
چو تو نازپرور نخواهد گرفت
نزاری تو و زاری و درد دل
به زور و به زر در نخواهد گرفت
مکن بیش جهد و مزن آتشی
که در برزه ی تر نخواهد گرفت
پی یار دیگر مخواهد گرفت
اگر دسترس باشدش تا به حشر
ز پای تو سر بر نخواهد گرفت
به پای رقیبت درافتم به مهر
اگر کینه از سر نخواهد گرفت
وگر نه کنم پیکرش ریز ریز
مکان بر دو پیکر نخواهد گرفت
پس قاف اگر چه کم از قاف نیست
چو عنقا مجاور نخواهد گرفت
زتو بر گرفتن دل آخر که راست
که دل چون تو دل برنخواهد گرفت
گرفتم ز جام تو جانی چنان
که رضوان ز کوثر نخواهد گرفت
دریغا وفا گر نه کس در کنار
چو تو نازپرور نخواهد گرفت
نزاری تو و زاری و درد دل
به زور و به زر در نخواهد گرفت
مکن بیش جهد و مزن آتشی
که در برزه ی تر نخواهد گرفت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۵۵ - به هیچ انجمن داستانی نرفت
به هیچ انجمن داستانی نرفت
که از حال من هم چنانی نرفت
دربن مدت از ما نکرده ست یاد
کسی کو ز یادم زمانی نرفت
ز بی داد او هیچ روزی نشد
که آوازه یی در جهانی نرفت
به بالا برآهی زمان تا زمان
ز حلق چو من ناتوانی نرفت
به چین عرق چین او دم به دم
ز فریاد من کاروانی نرفت
ز ضدان طمع داشتن یک دلی
قبولی نکردم ضمانی نرفت
مسیحی ز هر مریمی برنخاست
همایی ز هر آشیانی نرفت
به غیر دل الحمدلله هنوز
اگر نیست سودی زیانی نرفت
مراد من اندر حجابی نماند
یقین من اندر گمانی نرفت
تفاوت نکرد ار دل از دست شد
سخن نیز در نیم جانی نرفت
همین گفت بر خود ببخش ای سقیم
دگر با نزاری نشانی نرفت
که از حال من هم چنانی نرفت
دربن مدت از ما نکرده ست یاد
کسی کو ز یادم زمانی نرفت
ز بی داد او هیچ روزی نشد
که آوازه یی در جهانی نرفت
به بالا برآهی زمان تا زمان
ز حلق چو من ناتوانی نرفت
به چین عرق چین او دم به دم
ز فریاد من کاروانی نرفت
ز ضدان طمع داشتن یک دلی
قبولی نکردم ضمانی نرفت
مسیحی ز هر مریمی برنخاست
همایی ز هر آشیانی نرفت
به غیر دل الحمدلله هنوز
اگر نیست سودی زیانی نرفت
مراد من اندر حجابی نماند
یقین من اندر گمانی نرفت
تفاوت نکرد ار دل از دست شد
سخن نیز در نیم جانی نرفت
همین گفت بر خود ببخش ای سقیم
دگر با نزاری نشانی نرفت