عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳ - بیدوست پایدار نباشد نشست ما
بیدوست پایدار نباشد نشست ما
اما چه چاره چاره نیاید زدست ما
بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا
در بزم غیر هم بتو باشد نشست ما
دل خون شده است و ریخته در ساغرم چو می
بگذر تو محتسب زچه خواهی شکست ما
قتلی اگر که مست کند لاجرم خطاست
خاصه که از ختا بود این ترک ما
از رشته دو زلف بتی اهرمن فریب
زنار بسته است دل بت پرست ما
آشفته پی بمرتبه مرتضی که برد
بر اوج عشق ره نبرد عقل پست ما
حق رتبه اش شناسد و احمد ولیک من
دانم طفیل اوست همه بود و هست ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷ - از شوق گل رویت رفتم بگلستانها
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها
همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها
از خار جفا بلبل مجروح به بوی گل
گلچین بطرب از گل انباشته دامانها
با نوگل بستانی بلبل به نوا خوانی
من یاد تو میکردم با ناله و افغانها
یاقوت لب لعلت تا در کف غیر افتاد
من ریختم از حسرت از دیده چه مرجانها
تا کرده کنار از من آن گوهر یکدانه
از اشک روان دیده دید است چه طوفانها
هستند گواه من دستان خضاب از خون
کان سنگدلان خونم خوردند به دستانها
تا از حشم لیلی شاید که نشان یابم
مجنون صفتم هر روز در طوف بیابان ها
کی حال دلم دانی در حلقه گیسویش
ای آنکه نگردیدی گوی خم چوگانها
آن دل که پریشانست از زلف پریشانی
حاشا که برآساید از سنبل و ریحانها
گر ترک کماندارت در قصد دل ما نیست
هر سو ز مژه در کف دارد ز چه پیکانها
از زلف پریشانت صد سلسله آشفته
وز چاک گریبانت صد چاک گریبانها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳ - نمیدانم چه افغانست در گلشن هزاران را
نمیدانم چه افغانست در گلشن هزاران را
که غیر از رنگ و بوئی نیست ایام بهاران را
چو گل هر ساعتی در دست گلچینی بگلزاری
دلا سنجیدی و دیدی وفای گلعذاران را
بزاری لاله را از خاک بیرون با دل خونین
بهارا تازه کردی باز داغ داغداران را
اگر با آن قد موزون خرامی جانب بستان
نخواهی دید پا برجای سرو جویباران را
حدیث مدعی بگذار و بنشین خوش بمی خوردن
غنمیت میشماری ایکه وصل دوستداران را
درا ای ساقی ساده زدر با ساغر باده
که بیتو هیچ رنگی نیست بزم می گساران را
بیا در میکده درویش و تاج سلطنت بستان
که خاکش تاجداری داده خیل خاکساران را
دل مرده خدازردان و می آمد محک او را
نباشد از محک اندیشه کامل عیاران را
نه هر سر قابل فتراک زلف مهوشان افتد
مگر یاری نماید بخت فوج بختیاران را
کفن از خون کنم گلگون و آیم از لحد بیرون
بخاکم گر گذر افتد شه گلگون سواران را
صفا از زاهدان آشفته کمتر جوا گر رندی
که نبود این کرامت غیر پیر باده خواران را
علی پرده نشین خلوت اسرار او دانی
که از رازش خبر هرگز نبوده پرده داران را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶ - زلف جادو بگسلاند حلقه زنجیر را
زلف جادو بگسلاند حلقه زنجیر را
عاقلان دیوانه ام کو چاره ی تدبیر را
تا که پیران عشق میورزند با این نوجوان
من نمیگویم دگر عیب جوان و پیر را
از کمان چرخ تیری کاید از شصت قضا
زابروی و مژگان تو دارد کمان و تیر را
افکند خود را سراسیمه زچین در دشت فارس
گر بچین طره ات چشم اوفتد نخجیر را
رسم این باشد که شیر آهو کند دایم شکار
آهوان تو کند نخجیر غمزه شیر را
تیغ بر دست تو و می آید از ره مدعی
جهد کن بر کشتنم کافت بود تأخیر را
سوختن در آتش دوزخ اگر تقدیر ماست
من گریزم در تو چون تو قادری تقدیر را
از پی تقصیر آشفته بکوی خود مپیچ
حاجی اندر کعبه لابد میکند تقصیر را
رشته مهر علی حبل المتین دین بود
زاهدا بردار از ره دانه تزویر را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱ - عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏
عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏
کرده از او فرارها داده باو قرارها
عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان
برده از او قطارها کره از او مهارها
در غم آن عقیق لب از دل و دیده روز و شب
روید لاله زارها جوشد چشمه سارها
وه چه لب آن عقیقها و چه رخان شقیقها
برده از آن نگارها کرده از آن بهارها
چون رخ ماه پارها باغ پر از ستارها
چون قد گلعذارها سرو جویبارها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴ - خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را
که گشوده بره قافله جوی خون را
از پی پرسش دل سلسله موئی آمد
تا که زنجیر فرستاد دگر مجنون را
گریه از کشته شدن نیست از آن میگریم
که بشوئی زسرانگشت نشان خون را
گذر قافله بر چشم ترم گر افتد
بعد از این دجله نخوانند دگر جیحون را
بسکه بحرین دویده زغمت درافشاند
به پشیزی نستانند در مکنون را
همه اسباب نشاطم اگر آماده کنند
چون نیائی چه نشاط است دل محزون را
از تو پیوسته تمام است از او گه ناقص
با مه روی تو فرق است مه گردون را
پرده بردار که آن نرگس فتان بیند
تا دگر عیب نگویند من مفتون را
گفت آشفته که زنجیر کند رفع جنون
زلفت آشفته کند از چه دل محزون را
رفع آشفتگی از این دل شیدا نشود
تا مگر وصف کنی آینه بیچون را
علی عالی اعلی ولی و مظهر حق
کاورد پنجه او در حرکت گردون را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶ - کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرا
کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرا
یا که خبر بیاورد زان دل در به در مرا
تا که ز مصر مرحمت رحم به چون منی کن
همره کاروان کند پیرهن پسر مرا
تا که شده است مشتعل تازه بهارم الحذر
یا به خطر گذار دل یا بنشان شرر مرا
مردم چشم تو به خون غوطه ورند منع کن
تا نخورند بعد از این خون دل و جگر مرا
چند به خون کشانیم چند ز در برانیم
جز سر کویت ای صنم نیست ره دگر مرا
شرم مکن ز پاسبان با سگ آستان بگو
تنگ نبود جا بر او راند چرا ز در مرا
نامه نوشته‌ام ز خون مُهر ز دیده کرده‌ام
تا که به سوی او برد نامه مختصر مرا
گفتم سیر بینمت گر برسم به وصل تو
نرگس فتنه جوی تو بسته ره نظر مرا
سوخت ز برقی انجمن آه دل فکار من
در تو اثر نمی‌کند ناله بی اثر مرا
آشفته دوش طره‌اش بود به خواب در کفم
گر اثری کند شود پرچمی از ظفر مرا
تا ببرم سوی نجف از سر شوق با شعف
رحم بیار و باز کن بند ز بال و پر مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱ - پند بیهوده مگو ناصح بیهوش را
پند بیهوده مگو ناصح بیهوش را
آتشی هست که می آرد در جوش مرا
ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شب
در ضمیراست چه آنزلف بناگوش مرا
همه شب دست در آغوش رقیبان تا صبح
وه که یکشب نشدی دست در آغوش مرا
روزگاریست که چون خاک نشینم برهت
کردی از صحبت اغیار فراموش مرا
نه پس از هجر بود وصلی و نوش از پس نیش
خورده ام نیش بسی لطف کن آن نوش مرا
گفت آشفته تو با من چکنی حور طمع
یوسفم من بزر ناسره مفروش مرا
رحمی ای ساقی میخانه وحدت رحمی
بیکی ساغر مستانه ببر هوشمرا
سرو گو جامه سبز چمنی را برکن
که چمد در چمن آن سرو قباپوش مرا
دوش بود آن بر دوشم همه شب در آغوش
کی رود از نظر آن لطف بر دوش مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲ - بصید خلق بتان تا گشاده بازو را
به صید خلق بتان تا گشاده بازو را
شکار شیر بیاموختند آهو را
کند ز تیر نظر صید رستم دستان
کمان سخت ببینید و زور بازو را
محیط ماه و خوری ای خطوط ریحانی
به بین چه خاصیت است این طلسم جادو را
اسیر چنگل شاهین حکم تو شد چرخ
چنانکه چرخ بگیرد دراج و تیهو را
کمان حسن تو را ماه آسمان نکشد
کشیده ای چه به خورشید تیغ ابرو را
عبث بلجه عمان چه میرود غواص
مگر بدرج عقیقش ندیده لؤلؤ را
تو راکه قلعه دلها گشوده شد زنظر
برخ متاب خدا را کمند گیسو را
زموی فرق و میان تو فرق میباید
گشوده ی زقفا از چه سنبل مو را
فریب سینه سیمین مهوشان مخورید
که دل زسنگ بود یار آینه رو را
محک زمهر علی جسته ایم آشفته
ازین تمیز داد زشت و نیکو را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴ - گر فهم کند طوطی شیرین سخنش را
گر فهم کند طوطی شیرین سخنش را
بر تنک شکر نیک گزیند دهنش را
آن لب که در او هیچ مجال سخنی نیست
کس را چه دهن تا که بگوید سخنش را
ترسم که کند رنجه تنش را ورق گل
از نکهت گل گر بکند پیرهنش را
از سلطنت مصر کند میل تک چاه
یوسف نگرد باز چو چاه ذقنش را
آئی چه مسیح ار بسر خاک شهیدان
از شوق تو مرده بدراند کفنش را
شیرین که دریدی شکم از خنجر خسرو
میخواست ملاقات کند کوهکنش را
از نی شکر آرد به هوای لب نوشت
آشفته به بین خامه شکر شکنش را
نخلش ندهد بار به جز میوه مدحت
کز مهر تو داد آب همه بیخ و بنش را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳ - دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را
دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را
داد بر یغما صلا ترکان شهر آشوب را
ناصح بدگو اگر داند که واقع احول است
بد نگوید دوستداران جمال خوب را
از هم آغوشی من عارت نیاید رو ببین
باغبان هم بر گل بستان ببندد چوب را
زهره چون گردد قرین مشتری زاید شرف
یارت آمد پاس دار این ساعت مرغوب را
کی نشیند از طلب گر صد بیابانش به پیش
طالب از بی پرده بیند طلعت مطلوب را
پرده بست آن نور چشم اهل دل کاین خوشتر است
کس ندیدم دوست دارد دیده محبوب را
نازم آن طغرا کشی کز مشک تر بر برگ گل
زد رقم از معجزه آنخط خوش اسلوب را
قاصدی آوردم و نامه نوشتم از فراق
سوخت ناگه برق آهم قاصد و مکتوب را
لاجرم آشفته فایض گردد از دیدار دوست
دیده ی کو تاب آرد جلوه محبوب را
عیبت اندر بینش است ار بنگری جز روی خوب
گز لکی بستان بکن این دیده معیوب را
دین ودل رفته یغما لیک جان جای علیست
وقف سلطان کرده ایم این کشور منهوب را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳ - تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما
ما ساکنان خطه عشقیم از ازل
شاه و وزیر و شحنه ندارد دیار ما
ما را به شیخ و واعظ این شهر کار نیست
جز رند می گسار نیاید بکار ما ‏
سجاده رفت و خرقه و سبحه برهن می
بی اعتباریست کنون اعتبار ما
پوشیده ایم کسوت مهر تو چون خلیل
هر جا که آتشیست بود لاله زار ما
ضحاک ماست لعل لب نوشخند تو
بر دوشت آن دو عقرب جرارمار ما
در زیر بار غم همه چون بختیان مست
در دست عشق تست زمام مهار ما
تا عشق شد بملک درون صاحب اختیار
ناچار شد زدست برون اختیار ما
روز و شبان بیاد رخ و زلف تو گذشت
بی ماه و مهر آمده لیل و نهار ما
پرورده است ریشه ما ز آبشار خم
چون نخل طور میوه دهد شاخسار ما
از جم مگیر خاتم زنهار زینهار
آشفته دست حق چو دهد زینهار ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴ - گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان ها
گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان ها
ولی بی دوست گلخن ها بود طرف گلستان ها
سماع عاشقان از نغمه قانون عشق آید
چه بگشاید که بر گلها عنادل راست دستانها
عجب نبود گر اطفال چمن سرسبز و خندانند
که همچون دایه ابر از شیر پر کرده است پستان ها
خط و زلف و رخ جانان بهشتی جاودان باشد
اگر گرد سمن زاری بنفشه هست و ریحان ها
اگر مست شرابستی و جویای کبابستی
به کانون درون هست از جگر آماده بریان ها
خیال خواب در شب های هجران توام حاشا
که در رگهای چشمانم بود نشتر زمژگان ها
علاج درد عاشق جز طبیب عشق نشناسد
طبیبان جهان گر جمله پیش آرند درمان ها
درین فصلی که هر خشکیده شاخی در طرب باشد
نیفزاید بجز غم بر دل مسکین پژمان ها
مرا بد خاطری خرم به شیراز و به نوروزش
به طوسم نیست غیر از غم ز گشت باغ و بستان ها
مگر رو بر حرم آرم به شاه محترم آرم
رضا آن شافع فردا کز او شد تازه ایمان ها
شها زآشفتگی آشفته ات دیوانه شد رحمی
زبس لیلا همی جوید چو مجنون در بیابان ها
سرا پا گر خطا باشد به او جای عطا باشد
که اندر مدحت از نظم دری آراست دیوان ها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵ - فزونتر سوزدم امشب زهر شب آتش سودا
فزونتر سوزدم امشب ز هر شب آتش سودا
که چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا
میان کاروان لیلی چه بندد بر شتر محمل
چو افغان می کند مجنون جرس را گو مکن غوغا
مرا شوریست اندر سر، که برده عقل و دین و دل
تو خواهی عشق خوانش ای حکیم و خواهیش سودا
مخوانش طالب کعبه که خودخواه است و تن پرور
که با خار مغیلان تو خواهد بستر دیبا
معاذالله که از حسنش بکاهد ذره ی ای دل
بچشم احولان گر دوست باشد زشت یا زیبا
نباشد نقص خورشید ار بگوید عیب خفاشش
که روز و شب بود یکسان به پیش چشم نابینا
زشمعت رخ نمی تابم بسوزی گر سراپایم
که از پرسوختن پروانه را نبود به سر پروا
رفیقان رفته و من خفته از غفلت در این وادی
کجا خضری که برهاند مرا زین پرخطر بیدا
مگر از همت مردان غیب ای دل مدد خواهم
که سوی کعبه ی مقصود بندم رخت از این صحرا
کدامین کعبه ارض طوس کوی قبله هشتم
که آید بهر طوف او ملک از طارم اعلا
رضا آن مایه ایمان رضا آن شافع عصیان
امام راستان شاه خراسان خسرو به طحا
بکش دست عنایت بر رخ آشفته از رحمت
که ترسم این سودا الوجه دارینش کند رسوا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷ - به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
آن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا
به سگان در او محرم و یکرنگ شدم
از دورنگی رقیبان ز درش راند مرا
تازه نخلی که رطب داشت تمنا دل از او
از چه در کام ز کین حنظل افشاند مرا
منم آن شیر کز افسون شدمش سر به کمند
صید او کیست که از سلسله برهاند مرا
راند آشفته به صورت اگرم از در خویش
تا قیامت به درون داغ غمش ماند مرا
دل درویش به دست آر تو ای دست خدا
از غرور ار صنمی خاطر رنجاند مرا
برو ای قیصر و بر مملکت خویش مناز
که نهان پیر مغان دی سگ خود خواند مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷ - کاروان گم کرده امشب زاشک مجنون پی در آب
کاروان گم کرده امشب زاشک مجنون پی در آب
ترسم ای لیلی کزین طوفان شود گم حی در آب
عکس جام و ساقی و می شد عیان در آب صاف
می توانی جست ای مخمور مفلس پی در آب
برق آه نائی اندر نیستان افتاد دوش
ز آتش پنهان او ترسم بسوزد نی در آب
دفتر پرهیز خود شستم ز آب میکده
گشت آن طومار سی ساله به یکدم طی در آب
بحر عشق است و ندارد هیچ پایان و کنار
تا تواند گو براند نوح کشتی هی در آب
خون دل را دیده خورد وزو سراغی کردیار
این دل سرگشته را گم گشت آخر پی در آب
ز اشک و آه خود کناری کن دمی آسوده باش
تا به کی در آتشی آشفته و تا کی در آب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲ - بیا که پرده اسرار پاره شد امشب
بیا که پرده اسرار پاره شد امشب
چه رازهای نهان آشکاره شد امشب
میانه دل و دلدار رشته محکم شد
اگر چه خرقه و دستار پاره شد امشب
لباس لیل که ستار کار صوفی بود
چو صبح پیرهنش از چه پاره شد امشب
چو ماه من به محاق است و مدعی به وثاق
زاشک دامن من پرستاره شد امشب
شمرده ام عدد اشگ من فزونتر شد
بیا که لشکر انجم شماره شد امشب
چو از مقام حقیقت بروز کرد مجاز
ازین مقام به عهدم کناره شد امشب
تو ای طبیب که گفتی دوا ندارد عشق
برو برو که به ناچار، چاره شد امشب
برای تجربه ها عمر خضر کافی نیست
که احتیاج به عمر دوباره شد امشب
بکن قبای محبت بپوش رخت هوس
که این لباس به تن بیقواره شد امشب
مگر خطای نظر دیده شد زآشفته
که پیش اهل نظر او نظاره شد امشب
بشوی دفتر الفت به آب مهر علی
مرا ز پیر مغان این اشاره شد امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳ - دل گمشد و معشوق دل من در سراغ او در طلب
دل گمشد و معشوق دل من در سراغ او در طلب
گاهی به حی گه بادیه گه در عجمم گه در عرب
دل داشت رنگ خون ولی معشوق دل را چون کنم
نه رنگ دارد نه نشان نه نام دارد نه نسب
سنبل نروید از سمن زنار کی بندد شمن
خور سرزند در غالیه مه دیده مشکین سلب
سنگین دلست و سیم تن از ارغوان دارد بدن
شیرین دهان پیمان شکن جان از دهان او به لب
هم از نمک ریزد شکر در لعل او لؤلؤتر
تیرش به جانها کارگر دلها از او در تاب و تب
باریک مو تاریک دل روشن روان پیمان گسل
مهر و مهند از وی خجل هم در حسب هم در نسب
دل آتش مجمر بود معشوق دل عنبر بود
دودش عیان بر سر بود در بزم سوزد روز و شب
آشفته دل معدوم شد معشوق دل مفهوم شد
معلوم شد معلوم شد حیدر بود هان بی ادب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵ - یا ندیمی هذه شیئی عجاب
یا ندیمی هذه شیئی عجاب
قد اتیت سائلان این الجواب
درمنی و نیستی در من عجب
عکس اندر آینه یا مه در آب
تا به کی ای چشمه خضری نهان
تشنگان مردند در موج سراب
جان پروانه مقیم کوی شمع
چشم حربا وقف روی آفتاب
چون توئی کی گنجد اندر چون منی
کی بگنجد هفت دریا در حباب
لیک فیضی گر نمی بیند ز بحر
کی تواند رشحه افشاند سحاب
ما حجاب راه و بی پرده است یار
شعله ای کو تا بسوزاند حجاب
از خمار زهد دارم بس صداع
ساقیا قم فاسقنی کاس الشراب
یک شبم پیرانه سر بر در برت
تا به یاد آرم زنو عهد شباب
تشنه یکجرعه زان لعل لبم
العطش ساقی زسوز التهاب
با خلوص مرتضی زآتش چه باک
پاک تر زآتش برآید زرناب
کیست این مطرب که در پرده نواخت
ارغنون و بربط و عود و رباب
بی طناب این خیمه ی نیلی به پاست
رشته ی مهر تو شد او را طناب
لاجرم ذرات عالم یک به یک
ذره اند و مهر رویت آفتاب
چون و چند آشفته در عشقش مزن
بس کن این ما و منی ما للتراب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸ - این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
وین چه مستی است که در جام شرابست امشب
باده بی پرده بده ساقی مستان و مترس
محتسب نیز چو ما مست و خرابست امشب
مستی ای نرگس جادو و به کف سیخ مژه
بر سر سیخ تو دلهای کبابست امشب
نعمت وصل به کف شکوه ی هجران بر لب
این شب قدر یا روز حسابست امشب
من به تعجیل سر و جان به نثار آوردم
بهر قتل دگرانت چه شتابست امشب
باده ای از خم اغیار فکندی به قدح
خون عشاق از این درد چو آبست امشب
مطرب از پرده ی عشاق نوا سرکن راست
کاز مخالف دل ما در تب و تابست امشب
این چه بحر است که مستغرق او را به نظر
هفت دریا چو یکی موج سرابست امشب
نبرم منت ساقی نکشم زنج خمار
زآن لب لعل بخ کامم می نابست امشب
شاهد مست و می و مطرب و چنگ آشفته
باز پیرانه سرت عهد شبابست امشب
می خور و مدح علی گوی و برافشان سر و دست
فتنه را تا که دمی دیده به خوابست امشب