عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۴۷ - بسکه با سامان شد از حسن ملیحی دیدنم
بسکه با سامان شد از حسن ملیحی دیدنم
بر کباب دل نمک پاشد نگه دزدیدنم
آه کز غم در شب هجران او فریاد را
نالهٔ زنجیر می سازد به خود پیچیدنم
هر دو عالم کفهٔ میزان سزد قدر مرا
عقل کل از روی دقت خواهد ار سنجیدنم
گر به قدر شوق جانان جسم را سامان دهند
می شکافد نه فلک را چون قفس بالیدنم
خاطر افسرده ام جویا محیط عالم است
دهر را ماتم سرایی می کند رنجیدنم
بر کباب دل نمک پاشد نگه دزدیدنم
آه کز غم در شب هجران او فریاد را
نالهٔ زنجیر می سازد به خود پیچیدنم
هر دو عالم کفهٔ میزان سزد قدر مرا
عقل کل از روی دقت خواهد ار سنجیدنم
گر به قدر شوق جانان جسم را سامان دهند
می شکافد نه فلک را چون قفس بالیدنم
خاطر افسرده ام جویا محیط عالم است
دهر را ماتم سرایی می کند رنجیدنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - خوش آندم کز جفایش خوشدلی بنیاد می کردم
خوش آندم کز جفایش خوشدلی بنیاد می کردم
به این افسون دلش را مایل بیداد می کردم
چسا ن بینم به دام طره ات آن مرغ دلها را
که بر گرد تو می گرداندم و آزاد می کردم
ز چشمش می گرفتم گاه دل گه باز می دادم
نگاهش را به علم دلبری استاد می کردم
چو می دیدم دلش را مایل بیتابی عاشق
به اندک جور او دانسته صد فریاد می کردم
به بزم حیرتم طعن خموشی می زند سوسن
اگر من هم زبان می داشتم فریاد می کردم
نه امروزیست این بیتابیم جویا که چون جوهر
پرافشانی میان بیضهٔ فولاد می کردم
به این افسون دلش را مایل بیداد می کردم
چسا ن بینم به دام طره ات آن مرغ دلها را
که بر گرد تو می گرداندم و آزاد می کردم
ز چشمش می گرفتم گاه دل گه باز می دادم
نگاهش را به علم دلبری استاد می کردم
چو می دیدم دلش را مایل بیتابی عاشق
به اندک جور او دانسته صد فریاد می کردم
به بزم حیرتم طعن خموشی می زند سوسن
اگر من هم زبان می داشتم فریاد می کردم
نه امروزیست این بیتابیم جویا که چون جوهر
پرافشانی میان بیضهٔ فولاد می کردم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۴ - تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه هم
تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه هم
چون گهر مستغنی است از فکر آب و دانه هم
شیشه های طاق این غمخانه دلهای پر است
شکوه ها زین دور دارد با لب پیمانه هم
صدمه های دل تپیدن نه همین رنگم شکست
رخنه ها افکند در دیوارهای خانه هم
کرم شب تابیست چون گردد به گرد عارضش
شمع بزم یار گاهی، می شود پروانه هم
گریهٔ مستی نه تنها غم زدای سینه است
صیقل دلهاست جویا قهقه مستانه هم
چون گهر مستغنی است از فکر آب و دانه هم
شیشه های طاق این غمخانه دلهای پر است
شکوه ها زین دور دارد با لب پیمانه هم
صدمه های دل تپیدن نه همین رنگم شکست
رخنه ها افکند در دیوارهای خانه هم
کرم شب تابیست چون گردد به گرد عارضش
شمع بزم یار گاهی، می شود پروانه هم
گریهٔ مستی نه تنها غم زدای سینه است
صیقل دلهاست جویا قهقه مستانه هم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۱ - از غرور توبه غرق معصیت تا گردنم
از غرور توبه غرق معصیت تا گردنم
تر شد از اشک پشیمانی همانا دامنم
سر ز بار منت احسان نیارم راست کرد
لطف یاران طوق سنگینی شده بر گردنم
بسکه کاهیدم ز درد عشق چون گرد عبیر
کرده پنهان ضعف تن در پردهٔ پیراهنم
در خیال آن سر مژگان ز بس بگداختم
همچو ماهی استخوان خارییست پنهان در تنم
دامنی بر آتشم جویا زند هر برگ گل
سوز عشق او یکی صد شد ز سیر گلشنم
تر شد از اشک پشیمانی همانا دامنم
سر ز بار منت احسان نیارم راست کرد
لطف یاران طوق سنگینی شده بر گردنم
بسکه کاهیدم ز درد عشق چون گرد عبیر
کرده پنهان ضعف تن در پردهٔ پیراهنم
در خیال آن سر مژگان ز بس بگداختم
همچو ماهی استخوان خارییست پنهان در تنم
دامنی بر آتشم جویا زند هر برگ گل
سوز عشق او یکی صد شد ز سیر گلشنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۲ - من که از جوش تجلی رشک نخل ایمنم
من که از جوش تجلی رشک نخل ایمنم
پرتو شمع است چون فانوس گرد دامنم
نیست دمسازی ترا مانند من ای عندلیب
یا تویی هنگامه رنگین ساز گلشن یا منم
درمندی خوی بد را می کند زایل ز طبع
می شود از فیض عشق آخر پری اهریمنم
من که می سوزد دلم در یاد شمع عارضی
نیست غیر از نور چون فانوس در پیراهنم
گر خدا ناکرده بگریزم ز دست انداز عشق
جز دهان اژدها جویا مبادا مامنم
پرتو شمع است چون فانوس گرد دامنم
نیست دمسازی ترا مانند من ای عندلیب
یا تویی هنگامه رنگین ساز گلشن یا منم
درمندی خوی بد را می کند زایل ز طبع
می شود از فیض عشق آخر پری اهریمنم
من که می سوزد دلم در یاد شمع عارضی
نیست غیر از نور چون فانوس در پیراهنم
گر خدا ناکرده بگریزم ز دست انداز عشق
جز دهان اژدها جویا مبادا مامنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - افروخت تا ز باده عذار سمن برم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۶ - افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشم
افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشم
مجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
از روز سیه اهل هنر شکوه ندارد
یاقوت صفت شمع طربخانهٔ خویشم
از آتش سودای تو چون کرم شب افروز
هر شام چراغ خود و پروانهٔ خویشم
بگذشت چو گل موج طربناکی ام از سر
طوفانی ترخندهٔ مستانهٔ خویشم
حال دلم از من ز چه پرسی که چو جویا
عمریست که یار تو و بیگانهٔ خویشم
مجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
از روز سیه اهل هنر شکوه ندارد
یاقوت صفت شمع طربخانهٔ خویشم
از آتش سودای تو چون کرم شب افروز
هر شام چراغ خود و پروانهٔ خویشم
بگذشت چو گل موج طربناکی ام از سر
طوفانی ترخندهٔ مستانهٔ خویشم
حال دلم از من ز چه پرسی که چو جویا
عمریست که یار تو و بیگانهٔ خویشم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۷ - ز شوق آنکه به گوشت رسیده آوازم
ز شوق آنکه به گوشت رسیده آوازم
به بال ناله بود چون سپند پروازم
مرا کباب دل از روی گرم می سوزد
اسیر خوی توام سایه پرور نازم
گر آفتاب جمال تو در نظر باشد
به روی دل در فیض است دیدهٔ بازم
ز پای خم سو اخلاص بر نمی گیرم
مرا که هست فلاطون عقل دمسازم
رموز عشق زمن گل نمی کند جویا
که سر به مهر خموشیست غنچهٔ رازم
به بال ناله بود چون سپند پروازم
مرا کباب دل از روی گرم می سوزد
اسیر خوی توام سایه پرور نازم
گر آفتاب جمال تو در نظر باشد
به روی دل در فیض است دیدهٔ بازم
ز پای خم سو اخلاص بر نمی گیرم
مرا که هست فلاطون عقل دمسازم
رموز عشق زمن گل نمی کند جویا
که سر به مهر خموشیست غنچهٔ رازم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۹ - نیست تنها بی رخت دشمن گریبان ناله ام
نیست تنها بی رخت دشمن گریبان ناله ام
رخنه اندازد جرس آسا به دامان ناله ام
همره من گر شوی در گلستان جوش گل است
غنچه را از بس کند خاطر پریشان ناله ام
لخت دل با خون حسرت بسکه ریزد هر طرف
بی تکلف کرده عالم را گلستان ناله ام
رخنه می اندازدش چون غنچه در جیب و بغل
گر رساند چرخ را دستی به دامان ناله ام
نالهٔ نی می کند دل را همین سرگرم شوق
می شود آتش فروز صد نیستان ناله ام
دل طپیدن؛ طبل و لشکر؛ فوج غم؛ آهش؛ علم
سوی گردون می رود جویا به سامان ناله ام
رخنه اندازد جرس آسا به دامان ناله ام
همره من گر شوی در گلستان جوش گل است
غنچه را از بس کند خاطر پریشان ناله ام
لخت دل با خون حسرت بسکه ریزد هر طرف
بی تکلف کرده عالم را گلستان ناله ام
رخنه می اندازدش چون غنچه در جیب و بغل
گر رساند چرخ را دستی به دامان ناله ام
نالهٔ نی می کند دل را همین سرگرم شوق
می شود آتش فروز صد نیستان ناله ام
دل طپیدن؛ طبل و لشکر؛ فوج غم؛ آهش؛ علم
سوی گردون می رود جویا به سامان ناله ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۷ - ما که دل در فکر دنیای خراب افکنده ایم
ما که دل در فکر دنیای خراب افکنده ایم
گوهر یکدانه ای را در خلاب افکنده ایم
مغز خورشید از شمیم عشق باشد عطسه ریز
تا بر این اخگر ز لخت دل کباب افکنده ایم
در طریق جستجو از گرمی رفتار خویش
آتش شوقی در آغوش شتاب افکنده ایم
سادگی بین کز پی تحصیل آرام و قرار
خویش را در موج خیز اضطراب افکنده ایم
شاهد دیدار از آیینهٔ ما رو نتافت
تا به رخ از پردهٔ حیرت نقاب افکنده ایم
در هوای گرم سیر عشق امشب ما و یار
جامه خواب از پرنیان ماهتاب افکنده ایم
خویش را جویا به رنگ نقش پای زایران
بر در دولت سرای بوتراب افکنده ایم
گوهر یکدانه ای را در خلاب افکنده ایم
مغز خورشید از شمیم عشق باشد عطسه ریز
تا بر این اخگر ز لخت دل کباب افکنده ایم
در طریق جستجو از گرمی رفتار خویش
آتش شوقی در آغوش شتاب افکنده ایم
سادگی بین کز پی تحصیل آرام و قرار
خویش را در موج خیز اضطراب افکنده ایم
شاهد دیدار از آیینهٔ ما رو نتافت
تا به رخ از پردهٔ حیرت نقاب افکنده ایم
در هوای گرم سیر عشق امشب ما و یار
جامه خواب از پرنیان ماهتاب افکنده ایم
خویش را جویا به رنگ نقش پای زایران
بر در دولت سرای بوتراب افکنده ایم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۱ - سوخت تا از پرتو آن آتشین خو پیکرم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۰ - کرد دلها را به مژگان نرگس جانانه موم
کرد دلها را به مژگان نرگس جانانه موم
می کند فولاد را سرپنجهٔ مردانه موم
اضطرابم یار سرکش را ملایم می کند
شمع محفل گشته از بیتابی پروانه موم
کیسهٔ نقد وجودم سر به مهر حیرت است
تا بشد از آتش عشقش دل دیوانه موم
در حریم چرب نرمی جوش عشرت می زند
همچو زنبور عسل آن را که باشد خانه موم
قفل آتش را توان جویا به آسانی گشود
گر کلید همت دل را بود دندانه موم
می کند فولاد را سرپنجهٔ مردانه موم
اضطرابم یار سرکش را ملایم می کند
شمع محفل گشته از بیتابی پروانه موم
کیسهٔ نقد وجودم سر به مهر حیرت است
تا بشد از آتش عشقش دل دیوانه موم
در حریم چرب نرمی جوش عشرت می زند
همچو زنبور عسل آن را که باشد خانه موم
قفل آتش را توان جویا به آسانی گشود
گر کلید همت دل را بود دندانه موم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - در سراغ تو غبار رم عنقا گشتیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۲ - خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشم
خیال ساغر چشم تو کرده مدهوشم
نگاه ناز به دوش برده از هوشم
اسیر عشق توام لب به ناله نگشایم
چو غنچه در بغلم آتش است و خاموشم
به روی کار خود از گریه می دهم آبی
بهار عنبرم از اشک خویش در جوشم
هرگز نشد به ساغر می آشنا لبم
چون جام گل ز خون دل خود لبالبم
بی اختیار همچو لب زخم می شود
در وصف تیغ ابرویت از هم جدا لبم
در کام خواهش لب لعل تو جا گرفت
از ساعتی که شد به لبن آشنا لبم
نگاه ناز به دوش برده از هوشم
اسیر عشق توام لب به ناله نگشایم
چو غنچه در بغلم آتش است و خاموشم
به روی کار خود از گریه می دهم آبی
بهار عنبرم از اشک خویش در جوشم
هرگز نشد به ساغر می آشنا لبم
چون جام گل ز خون دل خود لبالبم
بی اختیار همچو لب زخم می شود
در وصف تیغ ابرویت از هم جدا لبم
در کام خواهش لب لعل تو جا گرفت
از ساعتی که شد به لبن آشنا لبم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۷ - زبیتابی شود هر دم فزونتر آتش شوقم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۸ - گرفت عشقش ازین دست اگر گریانم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۷ - بزم رقصی زان نگار سیمبر می خواستیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۹ - گل دیدار ترا چون پی چیدن رفتم
گل دیدار ترا چون پی چیدن رفتم
شبنم آسا همه تن دیده به دیدن رفتم
همچو آن شمع که در رهگذر باد بود
بسکه بگریستم از غم به چکیدن رفتم
استخوان را طپش نبض بود در بدنم
موجم، از خود به پر و بال طپیدن رفتم
گل الفت خورد از چشمهٔ یکرنگی آب
تا شوم رام تو وحشی به رمیدن رفتم
لطف کن جام روان بخش! وگرنه چو حباب
اینک از خویش به خمیازه کشیدن رفتم
حیرتم بر سر شور است، حریفان عشقی!
خامشی نغمه سرا شد به شنیدن رفتم
قامتم نیست دو تا گشته ز پیری جویا
بسکه پر بار گناهم به خمیدن رفتم
شبنم آسا همه تن دیده به دیدن رفتم
همچو آن شمع که در رهگذر باد بود
بسکه بگریستم از غم به چکیدن رفتم
استخوان را طپش نبض بود در بدنم
موجم، از خود به پر و بال طپیدن رفتم
گل الفت خورد از چشمهٔ یکرنگی آب
تا شوم رام تو وحشی به رمیدن رفتم
لطف کن جام روان بخش! وگرنه چو حباب
اینک از خویش به خمیازه کشیدن رفتم
حیرتم بر سر شور است، حریفان عشقی!
خامشی نغمه سرا شد به شنیدن رفتم
قامتم نیست دو تا گشته ز پیری جویا
بسکه پر بار گناهم به خمیدن رفتم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - در چمن با درد عشقت گر دمی منزل کنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۳ - خاک راه آن سیه مستم به هنگام خرام