تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷۰ - آمد شب و، وقت یا رب آمد!
آمد شب و، وقت یا رب آمد!
یا رب چکنم؟ دگر شب آمد!
همسایه، شنید یا ربم را
از یا رب من، به یارب آمد
ای دوست بگو بکویت امشب
دشمن بکدام مطلب آمد؟!
کز راه هزار بدگمانی
جانم صدبار بر لب آمد!
از خال سیاه کنج چشمت
امروز بچشم من، شب آمد
خلقی بگمان، که پیشم این روز
از گردش چشم کوکب آمد
دردی دارد دلم که درمانش
.......................ب آمد
جان سوخت ز سوز عشقم آذر
تو پنداری بتن تب آمد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷۹ - مرا عجز و تو را بیداد دادند
مرا عجز و تو را بیداد دادند
به هر کس آنچه باید داد دادند
برهمن را، وفا تعلیم کردند
صنم را، بی‌‌وفایی یاد دادند
به افسون، دست و پای صید بستند
به دست صید کش صیاد دادند
گران کردند گوش گل، پس آنگه
به بلبل رخصت فریاد دادند
سراغ حجله‌ی شیرین گرفتم
نشانم تربت فرهاد دادند
زدند آتش به جان پروانه را شب
سحر خاکسترش بر باد دادند
سر زنجیر آذر را گرفتند
به دست سنگدل جلاد دادند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - گر روی تو بینم و بمیرم
گر روی تو بینم و بمیرم
سهل است، باین گنه مگیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
جز یاد تو نیست در ضمیرم
من فاخته ام، تو سرو یعنی
تو آزادی و من اسیرم
افتم اگر از پیت عجب نیست
تو محتشمی و من فقیرم
گر بردارند سر بتیغم
گر بشکافند دل بتیرم
سر از قدم تو بر ندارم
دل از مهر تو بر نگیرم
هست از غمت ای جوان فراغت
از سرزنش جوان و پیرم
صبح عید است، یا ز جانان
آورده بشارتی بشیرم؟!
یا باد صبا ز خاک آن کوی
افشانده به پیرهن عبیرم؟!
گر در همه کار بیدلم، لیک
در دادن دل، بسی دلیرم
گر پند دهی بمنعم از عشق
آذر، بخلاف ناگزیرم!
کاین پند ز کس نمی پسندم
وین منع ز کس نمی پذیرم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - دردا که حریف راز دانم
دردا که حریف راز دانم
حرفی زد و کرد بدگمانم
بود آنکه نخست، خضر را هم
اکنون شده دزد کاروانم
امروز فگند بر زمینم
دی برد اگر بر آسمانم
دی، دوستر آنکه بودم از جان
امروز شده است خصم جانم
نامحرم گشته محرم، ای وای
شد بسته زبان ز همزبانم
شد هم قفس من، آخر آن مرغ
کاو بود اول هم آشیانم
دم با که زنم ز مهر، کاین دم
بیمهر شده است مهربانم
من غافل از آنچه در دل اوست
او، باخبر از غم نهانم!
دیگر نخورم فریبش، آذر
چون کار گذشته ز امتحانم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - گر دل جویی، هوات جویم
گر دل جویی، هوات جویم
ور جان طلبی، رضات جویم
شد گر چه جفایت آفت جان
تا جان دارم جفات جویم
تا روز وفات، ای جفاجو
مهرت طلبم، وفات جویم
کس چون ندهد سراغت از رشک
خون گریم و از خدات جویم
تو در دل و، دل تو برده رفتی
اکنون چکنم کجات جویم؟!
غیرت، بفسون اگر ز ره برد؛
منهم روم از دعات جویم
آذر، درد تو درد عشق است
رفتم ز اجل دوات جویم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - وقتی به غمم رسیده باشی
وقتی به غمم رسیده باشی
کز من غم من شنیده باشی
بر ناله ی غیر، نایدت رحم
خاموشی ما چو دیده باشی
بخرام به طرف باغ چو سرو
تا پرده ی گل دریده باشی
می نشنوی از من آنچه گویم
تا حرف که را شنیده باشی؟!
آوارگیم، عجب ندانی
گر از پی دل دویده باشی!
زارش مکش، از جفا بیندیش
آن را که نیافریده باشی
گردن ننهد تو را چو آذر
آن را که به زر خریده باشی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - خوش آن که به سر رسیده باشی
خوش آن که به سر رسیده باشی
من مرده، تو آرمیده باشی
دانی که چه دیده ام شب هجر
گر روز فراق دیده باشی!
از جام رقیب، می ننوشی
گر خون دلم چشیده باشی
قاصد! نرسیده بر لبم جان
ای کاش باو رسیده باشی!
با او دو به دو نشسته، گویی
یک یک زمن آنچه دیده باشی
باز آی که گوییم نهانی
هر حرف کزو شنیده باشی
ظلم است که، از قفس برانیش
مرغی که پرش بریده باشی
انگار آذر روی چون زان باغ
از شاخ گلی نچیده باشی
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۹ - و له علیه الرحمه
چل سال کشیدم انتظارش
تا وعده ی وصلم از وفا داد
چل سال دگر بصبر کوشم
کآید ز وفای وعده اش یاد
حاشا که بکس وفا کند عمر
مشکل که کسی رسد بهشتاد
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - و له قطعه
دوشم که نسود دیده بر هم
از فرقت جان گزای هاتف
تا روز ستاره میشمردم
در آرزوی لقای هاتف
غافل که ز روشنی گرو برد
از روی ستاره رای هاتف
وصل هاتف، که کام جان بود؛
میخواستم از خدای هاتف
ناگاه، خروس عرش برداشت؛
این زمزمه چون ندای هاتف
کان شب خیزان، تنفس الصبح؛
آمد وقت دعای هاتف
برخاستم و، بسجده ی شکر؛
جستم ز خدا، بقای هاتف
چون سر از سجده برگرفتم
افتاد بسر هوای هاتف
در زاویه ی هوا فگندم
دو چشم بره چو های هاتف
از طرف افق دمید ناگاه
صبح از دم جان فزای هاتف
صبح شب تار من صباحی
آمد بزبان ثنای هاتف
در جی بکفش، همه لآلیش
از گوهر بحر زای هاتف
چون نافه خجسته نامه یی داشت
از خامه ی مشکسای هاتف
مضمون، همه شکوه ی صباحی
کو ناشده غمزدای هاتف
بیگانگی اش، چنانکه گویا
هرگز نشد آشنای هاتف
او نیز نوشته نامه یی نغز
در عذر خود از برای هاتف
چون بلبل بوی گل شنیده
دیدم شده هم نوای هاتف
گفتم که: نه، حق بجانب اوست؛
ای بیخبر از وفای هاتف
هاتف، چو غریب این دیار است
باید جستن رضای هاتف
این نامه که او نوشته، چون نیست
جز وصل تو مدعای هاتف
هر عذر که در جواب گفتی
بالله نبود سزای هاتف
عذری ز تو نشنود صباحی؛
هر کس باشد بجای هاتف
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - تاریخ آب انبار اصفهان (۱۱۸۹ ه.ق)
بعهد دولت دارای گیتی
سپهدار جهان، سالار عالم
کریم الطبع و الاخلاق و الاسم
که هست او را جوانمردی مسلم
جوان بختی که داده آستانش
بسجده قامت پیر فلک خم
جهانداری، که شد از عدل و جودش
خجل نوشیروان، شرمنده حاتم
دلیری، کش بروز رزم بوسند
رکاب افراسیاب و پای رستم
بحکم حاکم ملک صفاهان
کزو بنیاد حکمت گشت محکم
سمی شاه دین، ختم النبیین
محمد زبده ی اولاد آدم
عدالت پیشه یی کز پاس عدلش
در اصفاهان که گلزاری است خرم
پرد تیهو، نه او را خوف شاهین؛
چرد آهو، نه او را بیم ضیغم
عیان گردید، یوسف خیز چاهی
که شه ز آبش سرشته خاک آدم
چهی لبریز، چون چاه زنخدان؛
روان آب حیوه از وی دمادم
غرض، آن فخر حجاج حرم کوست
ز حرمت، در حریم کعبه محرم
بکار نیک، شد از حق موفق
بامری خیر گشت از غیب ملهم
نوشت آذر پی تاریخ سالش
در اصفاهان عیان شد بئر زمزم
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - ماده تاریخ (۱۱۹۲ ه.ق)
فریاد ز زال چرخ کز جور
رحمش نامد بجان کلثوم
نومیدش کرد از جوانی
آه از سرو جوان کلثوم
از آتش کینه اش برافروخت
تب در تن ناتوان کلثوم
ناگاه وزید صرصر مرگ
در ساحت بوستان کلثوم
از دم سردیش زعفران زار
شد دسته ی ارغوان کلثوم
شد همسر حوریان جنت
آمد چو بسر زمان کلثوم
تاریخ وفات گفت آذر:
«در سدره بود مکان کلثوم»
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - و له هزل آذر
با هم، زن و شوی خردسالی
دور از ره و رسم هوشمندان
گفتند سخن، ولی نه بسیار؛
کردند جدل، ولی نه چندان
تاری از زلف آن کشید این
دری از درج این فگند آن
در فتنه گری نشسته آنجا
زال کچلی ز خودپسندان
هم شد از رشک معجز افگن
هم گشت ز ریشخند خندان
دیدم که نبود هیچ مویش
دیدم که نداشت هیچ دندان
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۶ - و له قطعه
ای صاحب مهربان که فیضت
برخرد و کلان رسیده دانی
جود خاص و سخای عامت
بر پیر و جوان رسیده دانی
وصف تو ز من بخلق عالم
پیدا ونهان رسیده دانی
بر من چه غم از ندادن ریع؟!
ز اهل برکان رسیده دانی
کشت املم، ز ظلم ایشان؛
باغی است خزان رسیده دانی
گفتم که: بگیر ریع من زود،
بر من چه زیان رسیده دانی
گفتی که: بصبر کوش و، کارم
از صبر بجان رسیده دانی
در دل گله از توام نه، اما
از دل بزبان رسیده دانی
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۱۲ - ای سر خیل صواحب من
ای سر خیل صواحب من
ای صاحب وای مصاحب من
هم قبله و هم قبیله ی من
هم گوهر و هم طویله ی من
ای دوسترین برادر من
نی، جان با جان برابر من
طغرای کرم، بنام بادت
صهبای طرب، بجام بادت
خوی ملکیت، بیش ازین باد؛
خنگ فکلیت، زیر زین باد
دشمنت، ز دوست دوستر باد؛
یا تیغ تو را سرش سپر باد
شمشیر تو، درع دوستان باد
این خار، حصار بوستان باد
سالت به نشاط و کامرانی
از صد گذرد، دگر تو دانی
سالی ز هزار سال بیش است
کز تیغ فراق سینه ریش است
بس پیک آید زمن بآن کوی
گر من گویم یکی، تو ده گوی
اما باید جوابی از تو
آباد نشد خرابی از تو
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۱۳ - آوخ چکنم؟ که سینه تنگ است!
آوخ چکنم؟ که سینه تنگ است!
نام تو زمان، زمان دو رنگ است
القصه، دلی بصبر بستم
در راه تو منتظر نشستم
بودم همه روزه در سراغت
بویی رسدم، مگر ز باغت
ناگه بر زد بنعی زاغی
بر داغ دلم، فزود داغی
نی زاغ، سیه زبان غرابی
چون جغد نشست بر خرابی
منقار سیاه تر ز قیری
بر هر پر او، نهفته تیری
با من، هر حرف در میان داشت
البین البین در بیان داشت
گفت: از پسران تو یکی رفت
از بام تو، مرغ زیرکی رفت
آمد پس از آن خبر دریغم
گفتی: بجگر زدند تیغم!
برق آهم، ز سینه افروخت؛
این نه ورق کبود را سوخت
سیل اشکم، ز دیده سر کرد؛
این هفت پلاس کهنه تر کرد
هم دل خون گشت و هم جگر داغ
جز لاله، گلی نرست ازین باغ
همسایه بناله از خروشم
میگفت که: ای دریغ گوشم!
تا از تو مرا یکی خبر داد
حنظل ستد از من و شکر داد
بر آمدن تو کرد اشارت
شد شاد دلم، ازین بشارت
جان داد بتازه این نویدم
زاد از شب غم، صباح عیدم
زان مژده، بشکر لب گشودم
بر خاک سر سجود سودم
زین ناخوشی و خوشی که دیدم
گفتم بدل، از دل این شنیدم:
چون میوه ز نخل میتوان چید؟!
چون پرتو مهر میتوان دید؟!
گو: بشکند از چمن نهالی
گو : کم شود از افق هلالی
هان! تا ندهد فریب دیوت؟!
هان! تا نرسد بلب غریوت؟!
تنها نه فلک تو را جگر سوخت
تنها نه دل تو بر پسر سوخت
هر گل نگری در این کهن باغ
در دل بودش چو لاله این داغ
کس نیست که این غمش بدل نیست
پایش از خون دل بگل نیست
منهم، هدف هزار تیرم؛
پوریم نمانده، گرچه پیرم
تیری است که شست آسمان زد
هم بر دل من، از آن کمان زد
زین باده پر است جام من نیز
زین زهر، آلوده کام من نیز
اما نتوان نفس کشیدن
پای از ره صبر برکشیدن
این بار، کشیدنی است ناچار؛
وین زهر، چشیدنی است ناچار
ور شکوه کنی، نه سودمند است
سخت است زمین، فلک بلند است
از شکر، لبت شکر فشان باد؛
از صبر، شبت سحر نشان باد!
سبحان الله، شگفت کاری است؛
انصاف، که طرفه روزگاری است!
خود نشنوم و، تو را دهم پند؛
خود بسته، تو را رهانم از بند!
خود نالم و، گویمت : خمش باش!
خود مستم و، گویمت: بهش باش!
خود خفته، تو را کشانم از خواب؛
خود غرقه؛ تو را بر آرم از آب!
خود اعمی و توتیات بخشم؛
خود مفلس و، کیمیات بخشم!
خود لنگ و بکف دهم عصایت؛
خود عور و، ببر کنم قبایت!
خود شیفته و، فزایمت جاه
خود گم شده و نمایمت راه
خندد بر کار من، جهانی
جز آنکه نباشدش دهانی
تو یوسفی، و، من بنیامین
خیز از تو دعا و، از من آمین!
کایزد، همه را کند شکیبا
چه پیر وجوان، چه زشت و زیبا!
هر کس چو من و تو، دید این داغ؛
و آن کس که شنید بانگ این زاغ!
جز صبر، مباد هیچ فکرش؛
جز شکر، مباد هیچ ذکرش!
گویند که: نوحه شد سرودت
چون رفت بسلسبیل رودت
گر رود نماند، یم بماناد
ور جام شکست، جم بماناد
گویند که: گریه برد خوابت
رفت از غم نور دیده آبت
گوهر مفشان ز دیده بر کس
دست تو گهر فشاند، این بس
چون خود بگهر بزرگواری
آن به که گهر بچشم ناری
گویند: آهت جگر خراش است
کت پاره جگر، نه در فراش است
هر دم مکش اه و، دل مکن تنگ
کاین آینه، بر نتابد این زنگ
گویند: چو شب شدی سیه پوش
کز ماه نوت تهی شد آغوش
خورشید که درنظر درخشد
در ابر نه آن فروغ بخشد
تو زاغ نه یی، سپید بازی؛
آن به که سلب سیه نسازی
سوکت بخشد بسور جا را
جغدت دهد آشیان، هما را
گویند که: پیرهن زدی چاک
کت برگ سمن فتاد بر خاک؟!
صبر آر، که تا بجاست ریشه
از خاک دمد سمن همیشه
دهقان که بخاک دانه یی کاشت
زان دانه، هزار دانه برداشت
گر رفت پسر، پدر بماناد!
ور ریخت ثمر، شجر بماناد!
تا بیخ درخت، استوار است!
شاخش همه ساله زیر بار است
برگی افتاد اگر ز شاخی
شمعی افسرد اگر بکاخی
شمشاد تو، در چمن چمان است
ماه تو چراغ آسمان است
گم شد گهری اگر ز رشته
شد زرد گیاهی ارز کشته
ابر نیسان بود گهر ریز
نخل بستان بود رطب ریز
گر رفت گلی ز باغ، غم نیست؛
باغی تو و، گل بباغ کم نیست!
لعلی، اگرت شکست رخشان؛
باز است همان ره بدخشان
از دل مخروش و، سینه مخراش؛
عاقل بقضا نکرده پرخاش!
هان بیشترک ازین بهش باش
گر ناخوشیی رسیده، خوش باش
خوش باش بکرده ی الهی
سر باز مکش ز حکم شاهی
دیدی که خلیل کان سه شب خفت
در گوش سروش غیبتش گفت:
کاندر ره حق پسر فدا کن
از تیغ، سرش ز تن جدا کن
با جفت بگفت گفته ی دوست
کز مغز تهی شناختش پوست
آری زن اگر چه نیستش عیب
لیک آگهیش نباشد از غیب!
با پور نهفته گفت این راز
تصدیقش کرد آن سرافراز
چون مهر فگند برقع از چهر
نه از سر کینه، از سر مهر
خندان بگلو نهاد تیغش
نامد ز چنان پسر دریغش
خون فرزند، ریختن خواست
زو رشته ی جان گسیختن خواست
آن طرفه، که تیغ هر قدر سود؛
مویی نزد و دو دست فرسود
نه تیغ تطاول از خلیلش
چون نهی رسید از جلیلش
رست آن خلف خلیفه زاده
از تیغ به بخت رو گشاده
ناگه ز بهشت، گوسفندی
آمد که نبیند او گزندی
دل بست بحق، ز غم شد آزاد؛
جان برد بمزد آنکه جان داد
راضی بقضا شو از کم و بیش
وز گردش آسمان میندیش
گر کرده سپهر تلخکامت
ور ریخته زهر غم بجامت
از صبر تو هم دهان کنش تلخ
تا غره ی مه نداند از سلخ
وین راه که میرود کند گم
وز گردش او رهند مردم
آن طفل که بود مه طفیلش
غیرت ده خور رخ سهیلش
هر چند چکیدیش ز لب شیر
چون پور تو بود، خوانمش پیر
گر چه ز شمار کودکان بود
از تربیتت، ز زیرکان بود
چون دید که روزگار فانی است
باهیچکسش سر وفا نیست
گامی دو سه زد، ز پای بنشست
حرفی دو سه گفت و، لب فرو بست
گر گرگ اجل، هلاک کردش
پیراهن عمر، چاک کردش
از کنعان حیات ناگاه
گورش زندان شد و لحد چاه
یعقوب صفت، مباش رنجور؛
کان یوسف مانده از پدر دور
در مصر بهشت شادکام است
بر مسند عزتش مقام است
حوری بچگانش، چون زلیخا
از شهد لبان، شده شکرخا
از رفتن او، مشو غم اندوز؛
ز نهار صبور باش کامروز
از خوان خلیل شد صبوحش
بر سدره نشست مرغ روحش
فردا که بپا کنند میزان
مردم همگی ز هم گریزان
لب تشنه، گرسنه و برهنه
پای رفتار و روی ره نه
تن، از تف آفتاب سوزان؛
چون هیزم، از آتش فروزان!
آن کودک خردسال، بالان
آید با خیل خردسالان
گردند میان خلق صف صف
ز آب کوثر، پیاله بر کف
بیگانه و آشنا ببویند
مادر پدران خود بجویند
او نیز دوان دوان شتابد
گم کرده ی خویش را بیابد
از ناخوشیت، دلش هراسد
گر تو نشناسی، او شناسد
عریان تنت، آورد در آغوش؛
چون خویش کند تورا حلی پوش
هم سوی جنان شود دلیلت
هم خضر شود به سلسبیلت
بر خشک لبت، شراب ریزد؛
بر آتش تفته، آب ریزد!
القصه، کریم جاودانه؛
جوید چی مغفرت بهانه!
آذر، که یکی ز دوستان است؛
نخل کهنی ز بوستان است
هم ساحت سینه اش گلستان
هم مرغ دلش هزار دستان
این قطعه، چو دسته ی گلی بست
وین نامه، ببال بلبلی بست
کز نکهت گل، دلت گشاید
وز نغمه ی بلبلت، خوش آید
تا باد شمال رقصد از شوق
تا ابر بهار، گرید از ذوق
نخلت، از غصه خم مبیناد
جزعت از گریه نم میبناد!
آذر بیگدلی : دیوان اشعار
ترجیع بند
عمریست که عنبرین کمندی
بر پای دلم نهاده بندی
چندیست که کرده تلخ کامم
شیرین دهنی به نوش خندی
قرنیست قرین درد و آهم
از حسرت قامت بلندی
سالیست در آتش فراقم
بر باد مفارقت پسندی
ز آنماه نگویمش، که حاشا
کس ماه ندیده در پرندی
ز آن سرو نخوانمش، که هرگز
کس سرو ندیده بر سمندی
دردم بود از کسی که هرگز
رحمی نکند به دردمندی
گویند ز هجر یار چونی
چون است در آتشی سپندی
اینها همه را که بر نوشتم
کرده بزمانه ریشخندی
ماهی است که دست ناز طفلی
افگنده به گردنم کمندی
دانم من بعد چاره‌ای نیست
جز آنکه به کنج صبر چندی
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
ای کرده شعار خود جفا را
نشناخته از جفا وفا را
بیگانه نواز گشته چندان
کز چشم فگنده آشنا را
شکرانه آنکه در وصالی
مگذار به دست هجر ما را
یا رب ز چه شد مقام اغیار
پیشش که نبود ره صبا را
کوی تو که نیست ره شهان را
آرد که پیام این گدا را
گویند، به پیچ سر ز عشقش
تدبیر چسان کنم قضا را
ای کاش به چشم من گذاری
هر گه که نهی به خاک پا را
شب‌های فراق اگر بدانی
حال من زار مبتلا را
کینت همه سر به سر شود مهر
سازی به وفا به دل جفا را
خواهی که شکایتت نگویم
با غیر سخن مگو خدا را
شبها همه شب نخفته تا روز
تا چند ز دوری تو یارا
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
در خوبی یار من، سخن نیست
صد حیف، که مهربان بمن نیست
هر لحظه، هزار خار بر دل
دارم ز گلی که در چمن نیست
جز قصه‌ی خوبی جمالش
حرفی به میان مرد و زن نیست
ای آنکه به جز دو چشم مستت
در چشم کس اینقدر فتن نیست
کس چون تو ز شکرین دهانان
شیرین سخن و شکردهن نیست
با روی به از گل تو ما را
فکر گل و لاله و سمن نیست
از انجمنی مرا چه حاصل
کش قد تو شمع انجمن نیست
سروی نه چو تو بود به کشمر
مُشکی چو خط تو در خُتن نیست
ای آنکه ز درد دوری تو
صبرم به دل و توان به تن نیست
خواهم که بپرسم از چه کاری
رحمت به اسیر خویشتن نیست
بینم چو ز کثرت رقیبان
در پیش تو فرصت سخن نیست
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
سروی چو تو بوستان ندارد
ماهی چو تو، آسمان ندارد
گیرم، ماند به عارضت ماه
اما چه کنم زبان ندارد
گیرم، که چو قامتت بود سرو
چون جلوه کند که جان ندارد
دوران به وفای من غلامی
در روی زمین گمان ندارد
از بنده‌ی چون منی خریدن
سود ار نکنی، زیان ندارد
دور از سر کوی تو، دل من
مرغی است که آشیان ندارد
آن کو دارد به دل غم عشق
پروا ز غم جهان ندارد
دارد یارم، هر آنچه خواهی
اما دل مهربان ندارد
بی مهر، اگر چه می‌تواند
فکر من ناتوان ندارد
دردی که مرا بود، فلاطون
دستی به دوای آن ندارد
با این همه لابه، بنگرم چون
رحمی به من آن جوان ندارد
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
او خفته به ناز، شب به بستر
من حلقه صفت، نشسته بر در
من تکیه‌ی سر نموده زانو
او تکیه زده به بالش پر
با غیر نشسته روبرو او
وز غیر گرفته ساغر زر
من ز آتش عشق، گونه‌ام زرد
وز اشک دو دیده دامنم تر
غمگین و شکسته حال و محزون
در کنج قفس چو مرغ بی‌پر
تنها و غریب و زار و خسته
نه یار و نه مونس و نه یاور
از طالع فتنه‌جو در آزار
وز یار ستیزه‌خو، در آذر
بختی است مرا، بسی ستمکار
یاری است مرا، عجب ستمگر
شادیم کم و غمم فراوان
درد بی‌حد و رنج و داغ بی‌مَر
ای از ستم تو هر شب و روز
روزم سیه و شبم سیه‌تر
رحمی به من آر باز امشب
مپسند که چون شبان دیگر
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
بودیم به هم دو یار دمساز
همخانه و همنشین و هم راز
یا همچو دو مرغ هم ترانه
هم نغمه و هم نوا، هم آواز
من کرده از او به بلبلان فخر
او کرده ز من به گلرخان ناز
من گشته قرین او به عزت
او گشته انیس من به اعزاز
فریاد، ز آسمان بی مهر
افغان، ز سپهر شعبده باز
بیند چو دو دوست را به هم دوست
بیند چو دو یار با هم انباز
تا دور کند ز یکدگرشان
سازد دو هزار حیله آغاز
القصه چو مرغ پر شکسته
من ماندم و او نمود پرواز
من مانده غریب در صفاهان
او کرده سفر به شهر شیراز
جز لطف خدا که می‌رساند
او را به من و مرا به او باز
در زاویه‌ی فراق تنها
دور از رخ آن نگار طناز
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
این تاج زر، این قبای اطلس
بر قد تو می‌برازد و بس
قامت چه نکوست، میبرد دل
گردد به پلاس اگر ملبس
جز شرح جمال تو نباشد
تدریس کلیسیا و مَدرس
بهتر بود از بهشت مینو
با تو ببرندم ار به محبس
از گل تو نکوتری و هرگز
نسبت بهذگلت نمیکند کس
هیهات کجا تو و کجا گل؟!
کس نسبت گل نکرد با خس
غافل شدی از من و ازین بیش
از بهر خدا دگر ازین پس
یکبار ز درد حال من پرس
یک روز به حال درد من رس
کم دیده به عارض تو ماهی
این چرخ مُطَبق و مقرنس
مگذار در انتظار رویت
شب‌ها من بی‌قرار بی‌کس
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
دیدم بر عیش بی‌خبر دوش
زآن سان که برفت از سرم هوش
بشکسته کله به نیمه‌ی سر
آویخته زلف از بناگوش
افشانده به گل گلاب گویی
یا آنکه عرق نشسته بر دوش
خلقی ز پیش فتاده از پا
جمعی به رهش ستاده خاموش
فریاد ز دل کشیده گفتم
کای کرده ز دوستان فراموش
کای داشتم این گمان که جز من
جام از کف دیگری کنی نوش
یعنی به گزاف مدعی دل
کردی به حدیث دشمنان گوش
امروز به فکر کار من باش
امروز به حال زار من کوش
چون من مردم، چه سود فردا
در ماتم من شوی سیه پوش
شبها که به اشتیاق رویت
در سینه دلم برآورد جوش
با صد حسرت به یاد دارم
زآن عارض و قامت و برآغوش
بنشینم و زار زار گریم!
بر حال دل فگار گریم!
گردون بی‌مهر و یار بی باک
نالم از یار یا ز افلاک
مشکل بود الفت من و یار
او آتش تیز و من چو خاشاک
خاشاک کجا و آتش تیز
در وی چو فتد بسوزدش پاک
من صید ضعیف و ننگ دارد
صیاد که بنددم به فتراک
فریاد ز دست عشق کز وی
یک لحظه نبوده‌ام طربناک
جز آنکه به دست سوده‌ام دست
جز آنکه به سر فشانده‌ام خاک
وصف تو ز چون منی نیاید
کاین وصف نمی توان به ادراک
از دست تو، زهر ار به کام است
ور از زخم تو سینه ام چاک
هم زخم تو به مرا زمر هم
هم زهر تو خوش مرا ز تریاک
شب‌های فراق بهر تسکین
در پیش نهم چو زاده‌ی تاک
خواهم چو ز وی لبی کنم تر
یاد آیدم آن نگار چالاک
بنشینم و زار زار گریم
برحال دل فگار گریم!
تا شد به تو شوخ آشنا دل
افگند مرا به صد بلا دل
روزم سیه از دل است و دیده
نالم، از دست دیده یا دل
دل را فگنده در بلا چشم
و انداخت به صد بلا مرا دل
چون من به بلاش مبتلا ساخت
گردید به هر که رهنما دل
آخر دیدید ای رفیقان!
آورد به روز من چه‌ها دل؟
نه دل دارد نه یار چون من
بست آنکه به یار بی‌وفا دل
از دست تو بی‌وفا خدا را
نالد تا چند بر خدا دل
گفتم: نکنم ز دلبران یاد
دانم که نمی‌شود رضا دل
گر ز آنکه کنند ریز ریزش
از یار نمی‌شود جدا دل
نومید شدم از او کزین دام
تا هست نمی‌شود رها دل
هر شب ز برای آنکه خود را
در مهلکه کرد مبتلا دل
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
رحم آر به عاشقان ناکام
شاید به وفا بر آوری نام
یاد آر ز تشنه کامی ما
هر گه که کنی شراب در جام
ناید دیگر به بام گردون
بیند مهت ار به گوشه ی بام
ای آنکه ز من رمیده یی کاش
با مدعیان نمی‌شدی رام
عمری است که گفته ام دعایت
یاد آر ز من گهی به دشنام
دردا که نزاده مادر دهر
ناکام تری ز من در ایام
شامی طرب نکرده ام روز
روزی به طرب نکرده ام شام
این بود نصیب من ز آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
در باغ به روی لاله و گل
چون نیست خلاصیم از این دام
ای طالع دون و بخت وارون!
تا کی من ناامید ناکام؟!
شبها تا روز، روز تا شب
در فرقت آن مه گل اندام
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
تا از تو فتاده ام جدا من
جز مرگ نخواهم از خدا من
ای آنکه کسی ندیده مثلت
مثل تو بجویم از کجا من
یک عمر وصال کو که گویم
کز هجر کشیده ام چه ها من
از جور به من تو آنچه کردی
حاشا که فلک نکرد با من
دردا که ز آشنایی غیر
بیگانه شدم ز آشنا من
نشنیدم ازو به غیر دشنام
هر چند که گفتمش دعا من
درد عجب است عشق دردا
مُردم زین درد بی‌دوا من
عمرم همه صرف گلرخان شد
زین قوم ندیده‌ام وفا من
کار من از آن گذشته ناصح
زین دام نمی‌شوم رها من
یک لحظه مرا مکن نصیحت
بگذار به حال خود، که تا من
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
آن لاله عذار عنبرین بو
بر بسته هزار دل به یک مو
جز چشم سیاه او ندیده
کس تیر و کمان به دست هندو
او فارغ از آه من شب و روز
من روز و شب از جدایی او
تا شام نشسته دست بر دل
تا صبح نهاده سر به زانو
تیری رسدم به سینه ای کاش
با غیر نبینمت به پهلو
از حسرت قامتت روان است
از سیل دو دیده بر رخم جو
جز قد تو، ای نکوتر از سرو
جز لعل تو، ای غنچه ی خوشبو
من سرو ندیده ام خرامان
من غنچه ندیده ام سخنگو
ای خواجه ی بی‌وفا به یاد آر
یک‌بار ز بنده ی دعا گو
از دست جفای آن دل آزار
رفتم من و مانده دل در آن کو
هر روز برای دوری دل
هر شب ز فراق آن پری‌رو
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
ای گشته تو از جفا فسانه
من از تو فسانه‌ی زمانه
تا تیر و کمان به کف گرفتی
گردید دل منت نشانه
تا کی باشم جدا ز کویت
چون مرغ جدا ز آشیانه
شبها همه شب به عیش و شادی
سرگرم ز باده مغانه
با ناله‌ی نای و نغمه‌ی نی
با بربط و مطرب و چغانه
در دست تو آستین اغیار
من ناله کنان ز آستانه
رو کرده به من ز چار اطراف
هر جا که غمی است در زمانه
مرغی که شکسته بال باشد
میلی نکند به آب و دانه
از بخت سیاه من نمانده است
تأثیر به ناله‌ی شبانه
ای مرگ بر آی از کناری
دریاب مرا از این میانه!
تا کی من بی‌قرار شب‌ها
تا روز چو خورد تازیانه
بنشینم و زار زار گریم
بر حال دل فگار گریم!
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰ - نام تو کلید بستگی ها
نام تو کلید بستگی ها
یاد تو دوای خستگی ها
دل می شکند شکنج زلفت
ای مرهم دل شکستگی ها
تاری ز کمند گیسوانت
پیوند بسی گسستگی ها
با رشته ی عقل غم سرشته
در رشته ی عشق رستگی ها
بگشا گرهی ز زلف و بنگر
در کار نشاط بستگی ها
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۵ - آگاه کسی ز کار ما نیست
آگاه کسی ز کار ما نیست
کاو را نظری به یار ما نیست
ماییم و دلی خراب و آن نیز
یک روز به اختیار ما نیست
صیدی که سر از کمند پیچد
در جرگه ی شهسوار ما نیست
آن بنده که رای خویش جوید
در درگه شهریار ما نیست
خود بینی و خویشتن پرستی
رسمی ست که در دیار ما نیست
آگاه نشاط از غم ما
یاراست که غمگسار ما نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۲ - عشق آفت و حسن دلفریب است
عشق آفت و حسن دلفریب است
نه طاقت آن نه زین شکیب است
بر درد دلم دوا روا نیست
این درد که دارم از طبیب است
گیرم که لب از سؤال بستم
با دل چه کنم که ناشکیب است
یا رب ز کدام دام باشد
کاین ناله ببوستان غریب است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۳ - شمشیر تو چشمه ی حیات است
شمشیر تو چشمه ی حیات است
زنجیر تو حلقه ی نجات است
هم روی تو خوبتر ز خوبی
هم ذات تو برتر از صفات است
در دفتر عشق تو دو عالم
یک حرف زاولین برات است
جز یاد تو هر چه در دل آید
شک نیست که مبطل الصلات است
آورد لبت ز سبزه خطی
کین چشمه ی نوش و آن نبات است
ما توبه ز عاشقی نکردیم
عهد تو ولیک بی ثبات است
ترسم نرسی بکعبه ای شیخ
کاین راه بسوی سومنات است
کس تشنه نمی شود و گرنه
عالم همه سر بسر فرات است
در هر قدمی ز نقش پایی
سد چشمه ی خوشتر از حیات است
دارای جهان که هر چه بر لب
جز مدحت اوست ترهات است