تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

بر تو سالم ،برلبخند زیبایت

بر مهرت و صداقت و لطافت حضورت

و فاصله ای که

از فرسنگ های این دنیا دور تر است

برتو سالم.

در لحظه هایی که میانمان یک وجب بیشتر نیست

و در یک لحظه ناب

شیون عشق را شنودم

حسرت لحظه های بر باد داده ، در دنیای تظاهر و ننگ

دریوزه گی تو را ، آرزو در دل دارند

وقتی با خنجرهای زهر آلود

مترصد ضربه آخر می گردند.

من مهری چون مادر آرزو کردم

عشقمان بس است و برگه ای ست

بر صفحات سنگی روزگار

به امید هوای تازه بودن

مرا با خود همسفر کن

و به دلهره هایم ،مرهمی نه

و به سردی دستانم ، حرارتی

و به چشمان خاموشم ،شعفی

و به دل های تاریکم ؛نور عشقی

جهانم زیبای تست و برگ برگ درختان و همه قطرات باران

همه را، برای تو دوست دارم

و شهرمان ، فرسنگ ها فاصله مان .

وای خدایا ،

از کدامین راه سوی تو آیم

ای بهانه بودن ، سری به دیار ما بزن

تا لحظه ای باقی ست

و مگذار ، در آرزوی زلفانت

غبار مرگ فراموشمان کند

در چشمان روشن تازه عروسان دیده ام ،ابتذال عشق را

و در دل های یک مرد ، هوس خیانت را

و در اندام یک زن ،شوق نوازش را

من با ابرهای سرد زمستانی ،از اینجا خواهم رفت ،و فقط

با یاد شما ،خطوط سیاه ،

سینه نرم کاغذ را

جریحه دار خواهم کرد،

مرا با خود همسفر کن ای

آرزوی محال.

در اندوه ساحل ،به عشق رسیدیم

و به پایش همه اندوخته ها را ،به دور خواهیم ریخت

و برای سالمش ،جان خواهیم داد.

در اندوه ساحل

و اضطراب شب هایش

و تردید نخل هایش

و خشم امواجش

خواهیم ماند و خواهیم مرد

در اندوه ساحل

عشق را نوازش کرده ایم

و با بوسه ای ،تا آنسوی آب ها ،پرواز کردیم

در اندوه ساحل

نظاره گر اشک های پر از ماتم بودیم

و هوس ، که مارا مدام با خود خواهد برد.

همسو خواهیم شد ،با امواجش

شاید نجاتی ، یا مرگ دهشتناکی

در اندوه ساحل خواهیم ماند

و با دلهره هایش و چشمان زیبایش

زندگی خواهیم یافت

در این سال های رفتنت

مهربانی هایت را خوب به خاطر دارم

ولبخند زیبایت

دو خط مورب گونه هایت

و عشق سرشارت را

با تو باید بر شاخه های عشق

جوانه های ایمان را به تماشا نشست

و شاهد شد

روز وصل دوستداران را

در این سال های نبودنت

تنها با دروغ و تزویر

دست به گریبان شدم

و بر خود داغ نفرینی آویز کردم

که این خانه دل همیشه تهی می ماند

بیشتر از ساعتی نیست از رفتنت

گوئی سال هایی ست

همه زمستان سرد

- تقدیم به آرامگاه فریدون فروغی – روستای قورقورک(

در فراسوی پنجره ها

کسی برای عشق گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق او را با خود برد.

و عشق که مرا با خودبرد .

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که حادثه غمگینی شکل گرفت

امروز حدیثت نشنودم و چراغت را در شکاف درب تاریک یافتم

و این وداع دیگر ما بود

من قصه خواستن تو را با باد سپردم

تا به ابد صدایمان را جاوید سازد

در پس کوچه های تاریک شهرت ،به دنبالت نخواهم آمد

امروز چشمم را بستم به آمدن و رفتنت

ترا نخواهم بخشید

و خود را

راکد و خسته همچو باتالقی گشته ام

که خواهد بلعید همه را در خود

همه خاطره ها را ، همه یاد هارا ، نام هارا

- آبادی

ماه باالی سر آبادی پیدا بود و تو کنار من

چون روحی زنده و تابناک بی تاب بودی

گوئیا فصل جسارت به پایان رسید

پس از هر دردی ، پس از پایان هر کس

کوله بار پرسش ها را بر در خانه دل می برم

و خواهش تو را نیز

با او در میان خواهم گذاشت

7کودک من

فریاد برآور ای کودک معصوم

ای زیبایی نهفته در عطر باران.

عشق تو در پی سفر پاییز بود

و فردایی دگر ،باز خواهد آمد

پرندگان زیبا

خودشان قبل از آواز کوچ گفتند

که شاید دیگر نیاید

مسافر سپید پوش تو .

آن زمان که در گذرگاه زمان ایستادی

می توانی حک کنی خطی به رخسار زمان

و قلب ها را بشکافی

تو برگ پاییزی هستی که غمگینانه از منظر چشم خویش فرو می ریزد

سوی نابودی روح

هر چند که هنوز برگی و هستی

آغاز تنهایی صنوبر

تحمل سرما و سوز زمستان ، وقتی پناهی ندارد

جز آغوش باز آسمان 83/8

پیراهن گل گلی ات را می پوشی

و به رنگ همه گلهای جهان در می آیی

همه جنگل ها را در قامت زیبای تو دیدم

و عطر وجودت

که مرا از همه آبشارهای جهان برحذر خواهد کرد

بی نیازی جهانت را فزون باد

جام تهی ات

آنچنان لبریز می کند

که همه زیبا را در تو خواهم

طعم همه عطر هایت

در شب و روز

مرمرین قامتت

آرامگه عمر من خواهد بود

لب تشنه و گمگشته ات

سیراب و سرشارم نمو

بهر غزل سرایی مداوم


بهر عزیمت تا لقای دوست


عزم کعبه در سر ، پای در رکاب تمنا


یار ماندگار همسفر دوستی


اراده بهر رهایی از رسن و هر گره


بسته ایم به اراده حلقه مستان عشق


دور ساختن دد و دیو از حریم خانه


پاسبانی از هر روزن و دیوار و کالبد


چنگ در امید لطف حضرت حق


ایمان و شهادت


تسلیم او گشتن


و قسم به نور و قسم به راه نور


که هرگز دگر باز نگردم


بهر آزمون و جهالت و هوس

فردا خواهم آمد

و در این وسعت خاک

هرکجا گلهای نیایش رست

همه را خواهم چید

و به تنهایی تو

که به اندازه یک بودن

در عمق ، وجود می گیرد

خواهم داد .

فردا خواهم آمد

و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد

تا کنار زمزمه بانگ اذان ،

دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .

فردا خواهم آمد

دستانم سرشار از مهر خداست ،

و اشک هایم از بودن او جاری است

و محبت را با پیرهنی از جنس بلور

که به اندازه آرامش من جا دارد

تک و تنها خواهم آورد

فردا خواهم آمد

و فریاد خواهم زد

ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها

سر سبز شوید ،

من نور خدا را ،

از ژرفای نگاهش دیدم ،

و به خدایی که در همین شب بوهاست ،

ایمان آوردم .





سیلی سرما در اوج زمستان ،

تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.

درد و خطر بیداد می کند .

هر روز بوی مرگ می آید،

بوی نابودی محض.

تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست پیش روی.

در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را....

و بازی را ادامه می دهی.... .

نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،

چراگاهی ست شیرین ،

کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریب را،

خار تلخ بیابانش


میروم باز از دشتی به دشت خرابم

می روم سوی بی وفایی

از درخت تلخ ، سخن ها به همراه خواهم آورد

از صداقت به دور گل خواهم آمد.

از پدر سرد به مام خاطره ها می آیم.

از سلام پدر وداع می کنم،از کویر خیس مه آلود.

از خدای بی نهایت می آیم.

از سرزمین زیبای اهورایی من.

دردها را به زمین خواهم نهاد

و تنها دردی که باقیست

من خویشتنم

که خواهم نهادش در حبل عظیم و نورانی.



نا امید از بازگشت من

نگران ، چشم زلالت

فرو رفته در غمین خوابی خیس

شعله هایی که تابت نیست ، سوزش درد پدر

تو صدای هجوم آوار را در ضمیر پاک پنهانت می شنوی

و صدای لغزش پای مرا.

ابلیس کوتاه مرگ ، عالِم به جهل خویش ، در پی آوارگی جان من وتو ،

می فروزد آتش کینه خویش

نامراد بی نام ترین پدر درد، همچو دد پی فرمانبری خشمی کوتاه

به امید روشنی باغچه خویش ، می سپارم دل پاکت به حکمت فراپرده ادراک

1+


چه من هاي بزرگي، تمامي ندارد از من گذشتن ها ،

تيغ بر گرده اسماعيل نهادن ها

هر يك در انديشه خويشتن ، برده گي بر من هاي طمعكار خويش ،

كه سيراب نگردند

خدا را هم براي خويشتن خویش می خواهند

و خدايي اينچنين مظلوم؟. . . .

چندمين بار پرسيدم ز خود: از كجا آمده ام و ...

امانت را به كدام سو برده است انسان؟

در خواب هوس كدامين حوا دل از خواب نكنده اي؟پ

تو اي حوا!

در كدام انديشه خدايي خويش در راه مانده اي؟

ميراث انسان امروز بزرگي بلوغ دیروز تست.

ديگران رفته اند و تجربه اي عظيم تقديم تو شد

وقت خواستن و خيزش

و یک راه ، یک عمل و یک مرهم

در آويختن در دولت حضرت حجت عشق

با مهدی (عج)عاشقی را زیستن

وقت شكرانه وجودي

شكر ظهور است