تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

سیلی سرما در اوج زمستان ،

تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.

درد و خطر بیداد می کند .

هر روز بوی مرگ می آید،

بوی نابودی محض.

تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست پیش روی.

در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را....

و بازی را ادامه می دهی.... .

نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،

چراگاهی ست شیرین ،

کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریب را،

خار تلخ بیابانش


میروم باز از دشتی به دشت خرابم

می روم سوی بی وفایی

از درخت تلخ ، سخن ها به همراه خواهم آورد

از صداقت به دور گل خواهم آمد.

از پدر سرد به مام خاطره ها می آیم.

از سلام پدر وداع می کنم،از کویر خیس مه آلود.

از خدای بی نهایت می آیم.

از سرزمین زیبای اهورایی من.

دردها را به زمین خواهم نهاد

و تنها دردی که باقیست

من خویشتنم

که خواهم نهادش در حبل عظیم و نورانی.



نا امید از بازگشت من

نگران ، چشم زلالت

فرو رفته در غمین خوابی خیس

شعله هایی که تابت نیست ، سوزش درد پدر

تو صدای هجوم آوار را در ضمیر پاک پنهانت می شنوی

و صدای لغزش پای مرا.

ابلیس کوتاه مرگ ، عالِم به جهل خویش ، در پی آوارگی جان من وتو ،

می فروزد آتش کینه خویش

نامراد بی نام ترین پدر درد، همچو دد پی فرمانبری خشمی کوتاه

به امید روشنی باغچه خویش ، می سپارم دل پاکت به حکمت فراپرده ادراک

1+


چه من هاي بزرگي، تمامي ندارد از من گذشتن ها ،

تيغ بر گرده اسماعيل نهادن ها

هر يك در انديشه خويشتن ، برده گي بر من هاي طمعكار خويش ،

كه سيراب نگردند

خدا را هم براي خويشتن خویش می خواهند

و خدايي اينچنين مظلوم؟. . . .

چندمين بار پرسيدم ز خود: از كجا آمده ام و ...

امانت را به كدام سو برده است انسان؟

در خواب هوس كدامين حوا دل از خواب نكنده اي؟پ

تو اي حوا!

در كدام انديشه خدايي خويش در راه مانده اي؟

ميراث انسان امروز بزرگي بلوغ دیروز تست.

ديگران رفته اند و تجربه اي عظيم تقديم تو شد

وقت خواستن و خيزش

و یک راه ، یک عمل و یک مرهم

در آويختن در دولت حضرت حجت عشق

با مهدی (عج)عاشقی را زیستن

وقت شكرانه وجودي

شكر ظهور است



سلامم را تو پاسخ گوی؛ای آشنای دیر یافته

ای فراتر از تب تند عادت ، از عشق

یافته ام روح پاکت در کلبدی سیمین

و نوازش کرده ام تاری از پیچک زلفانت در کف عریانی دستانم

ای ریسمان اسرارم

در حلقه نور تو یارب چه سخن ها که شنیدم از عشق

از نیاز و اشتیاق

ای گوهر ایمانم ،

رازهای دیر یافته ام را بر جریده خواهم خواند شاید سفر کرده ای شوق رجوع یابد.

من همه محو شکوه، محو تماشا.

با تو خواهم ماند و چنگ در زلف زیبایت خواهم آویخت.

در مجاز اندر مجازش دل سپرده به مجازی از جنس بلور.از عطر یاس سپید.

دستت را به من بده و زخم بپوشان ای سلاله پاک از نسل زیبایی.

حرمت چشمانت را به من بسپار ، ای گوشه راز خلقت.

قرنهاست شاید می شناسمت

ای گل ، شعر دلنشین عاشقی من.




از میان همه بودن ها و همه نبودن ها

تو آمدی ، چون عطر اقاقی در کوچه باغ های شهر

تو آمدی ، چون بارش ابر در دشت مه آلود

آنچنان در میان توهم راستینت ، پیش تاخته ام

که مسیر بازگشتم به خانه را از یاد برده ام

هر روز هزاران بار ،با خود می اندیشم؛

حیف باد نام تو ، جای تو اینجا نیست

جای تو در آغوش خداست.

دستم آلوده درد ، دست تو پر از شبنم

چشم من غم زده افسون

چشم تو امیدی از عشق و جوانی

پای من در خون است ، پای تو در مسیر زیستن

امید من ؛ رفته بر باد

امید تو ، آفتاب رویت

لب من در عطش قظره ژاله

لب تو در تردید به من سپردن

اما

تنها آنچه باقیست تو هستی و طوفانی از خواهش من



وقتی پدر بود، خانه‌ای نداشتم. اجاره‌نشین بودم. از این خانه به آن خانه. کمی کوچکتر. کمی پایین‌تر. چاره‌ای نبود. اما پشتم گرم بود. پدر بود. پولی نداشت. اما بود. و همین پناه، مایه‌ی آسودگی خیال بود. هر چند آن موقع نمی‌فهمیدم.

پدر که رفت، من صاحب خانه شدم. ساکن شدم. خانه بزرگ بود. ماهی‌ها در حوض حیاط می‌چرخیدند. اما دیگر پشتم خالی بود. خیالم پریشان بود.

و اما پدر، پشت و پناه هر فرزند، روزی خواهد رفت و باز نخواهد گشت. چقدر سخت! چقدر آسان!

«س.م.ط.بالا»

در آخرین حرف ها

در تقابل با زندگانی

در پی تشنگی ها دویدن

همچو همای سعادتی ناگاه

در چشم بر هم زدنی

نسلی از من طلبیده بود

زلالی برکهآگاهی را

که نه کلام یارای گفتنش است و نه زبان تاب ترجمانش

حرف آخر

تکرار مکرر عشق

و در پی آگاهی خزیدن

خویش را نذر باور نمودن

یافتن واژه هایی لایق

بهر بیان این حس عجیب

هم هستم و هم نیستم انگار

در این در گه ؛ در این حلقه

وقت ، وقت اتصال است

وقت زلالی آب برکه

- عبد شدن ، شاهدی از سر گرفتن

خلقت باشکوه هستی


افسوسی از این بیشتر ؟

به اشتیاق مهربانی

به طمع جلوه گری یاری

میان ثانیه ها شتاب کردن

دست هم را گرفتن

عشقمان چه بهت انگیز

قربانی من می شود

در هراس هر آفت من

قصه من ، رنجش تو نیست نازنین....



چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

کاش به خواب ابد رفته بود

بی هیچ امیدی ، بهر رویش دوباره

می اندیشد گاه

کاش بهاری نبود ،کاش فردایی نبود

عشقی میان زمستان است و او

کاش خواب مرگ فرایش می گرفت

چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

سکوتی وهم انگیز، تاریکی طولانی

خوف نیستی

بی هیچ نگاهی

نه رهگذاری ، نه دیدار باغبانی


وقتی که آسمان نیز بخل می ورزد

وقتی که تاب آدم را ندارد

وقتی ظلم افسار گسترانیده

وقتی عشق بر لب هر بام هرزه گی می کند

تنها باغ زمستانی ست که امیدی دارد

و نگاهش تنها به خدا

وقت عریانی درخت

وقت نهایت فقر

آسمانش آبی

دلش پراز خون

غصه قاصدک ها ؛ تردید به باغبان

تا انتهای پیچش علف پیش رفتن

در پی پاسخ ها گشتن

پی قطره ای

و لانه ای از عشق


تو رفتی و غم تو در دلم ماند

تو خفتی و برایم حسرتت ماند


از این سنگ سیه بر سینه تو

شقایق جلوه داغی بر دلم ماند


«س.م.ط.بالا»


برای برادری که دیگر نیست و خیلی زود رفت.

قطعاً حرکت در حاشیه‌ی خاکی جاده‌ها برای فرار از ترافیک، نمونه‌ی بارز خودخواهی است که پیامدهای خطرناکی برای تمامی کاربران جاده دارد. این رفتار نه تنها قوانین راهنمایی و رانندگی را زیر پا می‌گذارد، بلکه حقوق دیگران را نیز نادیده می‌گیرد.

چرا این کار خودخواهانه است؟

۱. ایجاد خطر تصادف: حرکت در حاشیه‌های غیرمجاز، مسیر را برای عابران پیاده، دوچرخه‌سواران یا خودروهای امدادی تنگ می‌کند و احتمال برخورد را افزایش می‌دهد.

۲. تخریب محیط زیست: این کار باعث فرسایش خاک، آسیب به پوشش گیاهی و آلودگی بیشتر می‌شود.

۳. بی‌احترامی به نوبت دیگران: فرار از صف ترافیک، یعنی برهم زدن نظم عمومی و نشان‌دهنده‌ی این تفکر که "وقت من از دیگران ارزشمندتر است".

۴. الگوی بد برای دیگران: وقتی یک راننده این کار را انجام می‌دهد، بقیه نیز ترغیب می‌شوند که قوانین را نادیده بگیرند و هرج‌ومرج ایجاد شود.

پیامدهای منفی:

- افزایش ترافیک در مسیرهای فرعی

- بالا رفتن احتمال جریمه یا آسیب به خودرو

- کاهش احترام عمومی به قوانین راهنمایی و رانندگی

راه درست چیست؟

- صبور بودن و احترام به نوبت دیگران

- برنامه‌ریزی بهتر برای سفر (زمان‌بندی مناسب)

- استفاده از مسیرهای جایگزین از قبل تعیین‌شده

- گزارش دادن چنین رفتارهای خطرناکی به پلیس راهور


رانندگی مسئولانه، نه تنها ایمنی جاده‌ها را افزایش می‌دهد، بلکه احترام متقابل بین رانندگان را نیز تقویت می‌کند. بیایید به جای خودخواهی، به فکر ایمنی و راحتی همه باشیم!

قطعاً نوشتن یادگاری، حکاکی یا تخریب آثار تاریخی و طبیعی، مصداق بارز خودخواهی و بی‌مسئولیتی است. این رفتار نه تنها حرمت میراث مشترک بشریت را می‌شکند، بلکه نشان‌دهنده نگاهی کاملاً خودمحورانه است که در آن فرد تنها به خواست لحظه‌ای خود می‌اندیشد و به پیامدهای جبران‌ناپذیر آن برای جامعه و نسل‌های آینده بی‌توجه است.


چرا این کار خودخواهی محض است؟


- دخالت در حافظه جمعی: این آثار، شناسنامه تمدن ما هستند. تخریب آنها یعنی محو کردن بخشی از هویت تاریخی که به همه تعلق دارد.

- تخریب غیرقابل جبران: بسیاری از این آسیب‌ها دائمی هستند. یک حکاکی ساده روی سنگ چندصدساله، میراثی را که قرن‌ها سالم مانده، نابود می‌کند.

- حقوق نسل‌های آینده: ما تنها امانتدار این گنجینه‌ها هستیم. این خودخواهی است که با کارهای نسنجیده، حق دیدن این آثار را از آیندگان بگیریم.


نمونه‌های رایج این خودخواهی:


1. نوشتن نام یا جمله روی دیوارهای باستانی

2. شکستن بخشی از ستون‌ها یا مجسمه‌های تاریخی "به عنوان یادگاری"

3. کندن سنگ یا صخره‌های طبیعی برای بردن به عنوان سوغات

4. ایجاد خراش یا نقاشی روی درختان کهنسال


پیامدهای ناگوار:


- کاهش ارزش تاریخی و فرهنگی آثار

- ایجاد هزینه‌های گزاف برای مرمت

- از بین رفتن اصالت اثر برای همیشه

- ایجاد تشویق برای دیگران به انجام چنین رفتارهای نادرستی


راه درست چیست؟


به جای تخریب، می‌توانیم:

- از این آثار عکس بگیریم

- درباره ارزش آنها مطالعه کنیم

- به دیگران اهمیت حفظ آنها را توضیح دهیم

- در برنامه‌های حفاظت از میراث فرهنگی مشارکت کنیم


به یاد داشته باشیم که این آثار به یک نفر تعلق ندارند، بلکه گنجینه‌ای هستند که باید برای همه انسان‌ها، امروز و فردا، حفظ شوند. احترام به این میراث، در واقع احترام به خرد جمعی بشریت است.

#شورفزا

ای گل نوروزی اسفندیان

رشک برد بر رخ تو گلسِتان


باغ و بهار از تو شود نوبهار

بر رخ تو شیفته صد گلعذار


باد صبا از قدمت مشک سا

عطرْ سِتان از قدمت پا به پا


نرگس سرمست بهاران تویی

شور و شر باغ و گلستان تویی


شورفزایی به کمال و جمال

گشته ز وصفت قلمم لالِ لال


کلک خیال از تو خیالاتی است

خیل خیال از تو مقالاتی است


وصف تو را پاک سرشتان نوشت

با قلمش سینه بهشتان نوشت


سینهء تو سینهء سیناستی

طور دوصد موسیِ والاستی


وام نمود از تو چو موسی عصا

بحرنورد آمد و دریاگشا


تا که خلیل از کرمت طرف بست

همچو گلی در دل آتش نشست


زاده مریم ز دمت جان گرفت

تا که لقب محییِ بیجان گرفت


سرمه کش چشم ملائک شدی

قفل گشای دل مالک شدی


غیر دعا نیست مرا دسترس

عزّ تو خواهم ز خدا هر نفس


آفت دی از رخ تو دور باد

جلوه گهت سبزه گهِ نور باد


تا که بهاران بُوَد و روزگار

خرّمیت غبطه گه نوبهار


آذر و اسفند و همه ماهِ سال

گرم بُوَد بر تو چو مهر وصال


سایهء تو بر سر ما بیش باد

مسند تو مفخر درویش باد


هر چه گُهر باشد اَیا شهریار

بر گهر پاک تو بادا نثار