تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

بهر غزل سرایی مداوم


بهر عزیمت تا لقای دوست


عزم کعبه در سر ، پای در رکاب تمنا


یار ماندگار همسفر دوستی


اراده بهر رهایی از رسن و هر گره


بسته ایم به اراده حلقه مستان عشق


دور ساختن دد و دیو از حریم خانه


پاسبانی از هر روزن و دیوار و کالبد


چنگ در امید لطف حضرت حق


ایمان و شهادت


تسلیم او گشتن


و قسم به نور و قسم به راه نور


که هرگز دگر باز نگردم


بهر آزمون و جهالت و هوس

فردا خواهم آمد

و در این وسعت خاک

هرکجا گلهای نیایش رست

همه را خواهم چید

و به تنهایی تو

که به اندازه یک بودن

در عمق ، وجود می گیرد

خواهم داد .

فردا خواهم آمد

و برایت گل نیلوفر و یاس را خواهم آورد

تا کنار زمزمه بانگ اذان ،

دل نورانی تو ، از نور سرشار شود .

فردا خواهم آمد

دستانم سرشار از مهر خداست ،

و اشک هایم از بودن او جاری است

و محبت را با پیرهنی از جنس بلور

که به اندازه آرامش من جا دارد

تک و تنها خواهم آورد

فردا خواهم آمد

و فریاد خواهم زد

ای صنوبرها ، ای اقاقیها ، ای شقایق ها ، ای کبوتر ها

سر سبز شوید ،

من نور خدا را ،

از ژرفای نگاهش دیدم ،

و به خدایی که در همین شب بوهاست ،

ایمان آوردم .





سیلی سرما در اوج زمستان ،

تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.

درد و خطر بیداد می کند .

هر روز بوی مرگ می آید،

بوی نابودی محض.

تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست پیش روی.

در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را....

و بازی را ادامه می دهی.... .

نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،

چراگاهی ست شیرین ،

کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریب را،

خار تلخ بیابانش


میروم باز از دشتی به دشت خرابم

می روم سوی بی وفایی

از درخت تلخ ، سخن ها به همراه خواهم آورد

از صداقت به دور گل خواهم آمد.

از پدر سرد به مام خاطره ها می آیم.

از سلام پدر وداع می کنم،از کویر خیس مه آلود.

از خدای بی نهایت می آیم.

از سرزمین زیبای اهورایی من.

دردها را به زمین خواهم نهاد

و تنها دردی که باقیست

من خویشتنم

که خواهم نهادش در حبل عظیم و نورانی.



نا امید از بازگشت من

نگران ، چشم زلالت

فرو رفته در غمین خوابی خیس

شعله هایی که تابت نیست ، سوزش درد پدر

تو صدای هجوم آوار را در ضمیر پاک پنهانت می شنوی

و صدای لغزش پای مرا.

ابلیس کوتاه مرگ ، عالِم به جهل خویش ، در پی آوارگی جان من وتو ،

می فروزد آتش کینه خویش

نامراد بی نام ترین پدر درد، همچو دد پی فرمانبری خشمی کوتاه

به امید روشنی باغچه خویش ، می سپارم دل پاکت به حکمت فراپرده ادراک

1+


چه من هاي بزرگي، تمامي ندارد از من گذشتن ها ،

تيغ بر گرده اسماعيل نهادن ها

هر يك در انديشه خويشتن ، برده گي بر من هاي طمعكار خويش ،

كه سيراب نگردند

خدا را هم براي خويشتن خویش می خواهند

و خدايي اينچنين مظلوم؟. . . .

چندمين بار پرسيدم ز خود: از كجا آمده ام و ...

امانت را به كدام سو برده است انسان؟

در خواب هوس كدامين حوا دل از خواب نكنده اي؟پ

تو اي حوا!

در كدام انديشه خدايي خويش در راه مانده اي؟

ميراث انسان امروز بزرگي بلوغ دیروز تست.

ديگران رفته اند و تجربه اي عظيم تقديم تو شد

وقت خواستن و خيزش

و یک راه ، یک عمل و یک مرهم

در آويختن در دولت حضرت حجت عشق

با مهدی (عج)عاشقی را زیستن

وقت شكرانه وجودي

شكر ظهور است



سلامم را تو پاسخ گوی؛ای آشنای دیر یافته

ای فراتر از تب تند عادت ، از عشق

یافته ام روح پاکت در کلبدی سیمین

و نوازش کرده ام تاری از پیچک زلفانت در کف عریانی دستانم

ای ریسمان اسرارم

در حلقه نور تو یارب چه سخن ها که شنیدم از عشق

از نیاز و اشتیاق

ای گوهر ایمانم ،

رازهای دیر یافته ام را بر جریده خواهم خواند شاید سفر کرده ای شوق رجوع یابد.

من همه محو شکوه، محو تماشا.

با تو خواهم ماند و چنگ در زلف زیبایت خواهم آویخت.

در مجاز اندر مجازش دل سپرده به مجازی از جنس بلور.از عطر یاس سپید.

دستت را به من بده و زخم بپوشان ای سلاله پاک از نسل زیبایی.

حرمت چشمانت را به من بسپار ، ای گوشه راز خلقت.

قرنهاست شاید می شناسمت

ای گل ، شعر دلنشین عاشقی من.




از میان همه بودن ها و همه نبودن ها

تو آمدی ، چون عطر اقاقی در کوچه باغ های شهر

تو آمدی ، چون بارش ابر در دشت مه آلود

آنچنان در میان توهم راستینت ، پیش تاخته ام

که مسیر بازگشتم به خانه را از یاد برده ام

هر روز هزاران بار ،با خود می اندیشم؛

حیف باد نام تو ، جای تو اینجا نیست

جای تو در آغوش خداست.

دستم آلوده درد ، دست تو پر از شبنم

چشم من غم زده افسون

چشم تو امیدی از عشق و جوانی

پای من در خون است ، پای تو در مسیر زیستن

امید من ؛ رفته بر باد

امید تو ، آفتاب رویت

لب من در عطش قظره ژاله

لب تو در تردید به من سپردن

اما

تنها آنچه باقیست تو هستی و طوفانی از خواهش من



وقتی پدر بود، خانه‌ای نداشتم. اجاره‌نشین بودم. از این خانه به آن خانه. کمی کوچکتر. کمی پایین‌تر. چاره‌ای نبود. اما پشتم گرم بود. پدر بود. پولی نداشت. اما بود. و همین پناه، مایه‌ی آسودگی خیال بود. هر چند آن موقع نمی‌فهمیدم.

پدر که رفت، من صاحب خانه شدم. ساکن شدم. خانه بزرگ بود. ماهی‌ها در حوض حیاط می‌چرخیدند. اما دیگر پشتم خالی بود. خیالم پریشان بود.

و اما پدر، پشت و پناه هر فرزند، روزی خواهد رفت و باز نخواهد گشت. چقدر سخت! چقدر آسان!

«س.م.ط.بالا»

در آخرین حرف ها

در تقابل با زندگانی

در پی تشنگی ها دویدن

همچو همای سعادتی ناگاه

در چشم بر هم زدنی

نسلی از من طلبیده بود

زلالی برکهآگاهی را

که نه کلام یارای گفتنش است و نه زبان تاب ترجمانش

حرف آخر

تکرار مکرر عشق

و در پی آگاهی خزیدن

خویش را نذر باور نمودن

یافتن واژه هایی لایق

بهر بیان این حس عجیب

هم هستم و هم نیستم انگار

در این در گه ؛ در این حلقه

وقت ، وقت اتصال است

وقت زلالی آب برکه

- عبد شدن ، شاهدی از سر گرفتن

خلقت باشکوه هستی


افسوسی از این بیشتر ؟

به اشتیاق مهربانی

به طمع جلوه گری یاری

میان ثانیه ها شتاب کردن

دست هم را گرفتن

عشقمان چه بهت انگیز

قربانی من می شود

در هراس هر آفت من

قصه من ، رنجش تو نیست نازنین....



چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

کاش به خواب ابد رفته بود

بی هیچ امیدی ، بهر رویش دوباره

می اندیشد گاه

کاش بهاری نبود ،کاش فردایی نبود

عشقی میان زمستان است و او

کاش خواب مرگ فرایش می گرفت

چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

سکوتی وهم انگیز، تاریکی طولانی

خوف نیستی

بی هیچ نگاهی

نه رهگذاری ، نه دیدار باغبانی


وقتی که آسمان نیز بخل می ورزد

وقتی که تاب آدم را ندارد

وقتی ظلم افسار گسترانیده

وقتی عشق بر لب هر بام هرزه گی می کند

تنها باغ زمستانی ست که امیدی دارد

و نگاهش تنها به خدا

وقت عریانی درخت

وقت نهایت فقر

آسمانش آبی

دلش پراز خون

غصه قاصدک ها ؛ تردید به باغبان

تا انتهای پیچش علف پیش رفتن

در پی پاسخ ها گشتن

پی قطره ای

و لانه ای از عشق


تو رفتی و غم تو در دلم ماند

تو خفتی و برایم حسرتت ماند


از این سنگ سیه بر سینه تو

شقایق جلوه داغی بر دلم ماند


«س.م.ط.بالا»


برای برادری که دیگر نیست و خیلی زود رفت.

جز سر کوی تو منزل نکنم جای دگر

منزلت زانکه بود جنَّت الاعلای دگر


گرچه در شهر دلآرام و پریزاد بسیست

نروم جز تو پی یار دلآرای دگر


هر قَدَر دلبر فتّانه بیاید به جهان

کم نماید که تویی دلبر والای دگر


مهر تو گرچه شفق‌وار کند چشم مرا

ماه‌وَش چون تو نباشد رخ زیبای دگر


تا تو بخشی به دلم گوهر نایاب هنر

نستاند ز کسی لولوء لالای دگر