تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

نوشیدن جرعه های مستی آور نگاهت

توازن رقص گلبرگها را مانی ، بلندای سرو را

عطری در عمق حافظه جانم

هرگز نخواهم به فراموشی سپردن

همچو امانتی از جنس عشق

بر لوح دل خویش آویز کرده ام

نام و عشق واشتیاق و عطش و جاذبه دستانت

آنچنان لیلی که همه مجنون ها و عاشقان در بند ایشان قیامت ها کنند

حق ادای جاذبهنگاهی ست

این عطش خشکیده برلبان را

نوازش ساقه های گل رز مخملی را

مرهمی باشدو حصل اشک ها ی در تاریکی

نام تو ذکر مداوم، اندیشه ات غالب همه اوهام من

حسرتت همچو حسرت مومن درختان بهشت را

بهترین دلیل بودن، آسمانی ترین بوسه عشق


دست من و آغوش باد

عطر دلفریب آغاز جوانی

زایش دوباره برگ

و فرصتی از جنس باور

تورا خواهم غزال دشت انتظار

پیچش زلفکانت روی مرمر تن

عمق معصومانه نگاهت

آتشی از حقیقت

من شادم

آنچنان شاد که مرز های یقین و تعجب را

درخواهم نوردید

آنچنان مغرور که زیبا رویان شهر را

یارای ماندن نیست

بلورین ساقه سرو تو ، چون ستون ایمان من

مرا تا فردا خواهد رسانید

و تا تو هستی خانه غریب تلخ من سروری دوباره خواهم یافت

غنچه تبسم بی نظیرت.


انبوهی از کلام است و دلتنگی

این فاصله مه آلود خیس

سفر سوسن از این شهر خموش

و غفلت شرم آلود اشک

با هر سوز و سازی ،

با هر شعر و صدای خیس آبی

با هر ریزش قطرات بارانی ،

با هر صدای قناری ، هر عبوری

با هر روا گشتن ظلمی

وقتی کلام ، تاب هوای تو کردن را ندارد

وقتی صدای پای تردید را،

پشت پنجره به انتظار نشسته ای

حقیقت پریشانحالی ست

تردید کوته دستی من ، خروارهای غصه تو

چه هوارها دارم برایت

سالهای بهار و تکرار شب هایت ،

دیدار هر طلوع و هر شامت ...

انبوهی از کلام است

این فاصله خیس مه آلود

هیج کس ندید قدم هایت را

لرزش قدومت را آن بالا

همه شاهد بودیم همه خاموش

و سینه هایی که می سوخت

سکوت مرگبار ما

بر دار دیدمت رقصان با باد

در خانه ات دکتر

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوخت

سالم بر میرزا ، سالم بر خون حق و بر ایمان

تکرار تاریخ ، حاکمین ستمگر و چوبه های دار

سکوت مرگ بار ما و سینه هایی که می سوزد.

عمری دانسته به بیراه رفتن

بر طبل ابلیس کوفتن

چه آشیانه ها که به سوختن سپردند

چه داغ ها که بر دل ها گذاشتند

درد همین است

میداند به قهقرا رفتن است

همیشه قصد بازگشت بهانه اصرار هر تمرد بود

چراغ ها روشن ، راه نیک و شر چه پیدا ، هویدا

افسوس ، دانسته به تاریکی رفتن

ظلم است

هرگز خود را نمی بخشم

با همه این چراغ ها...

شاید معجزه ای

یا دست اطمینان پدری

فرزند گمشده خویش را به خانه برد.

پریشانحالی دورانمی ، عین نیاز و جودمی

سمبل آفرینش ، نفس سوسن باغ جوانی

گوهر ناب سخن ،

قد دلم ، دل سوزان ، دل بیمار .

دل افسرده و غمخوار

بی تو سال ها ، درد من قرن هاست ،

بوی تو ، قدیس زیبای عبادت

عمر دوران شبابی

معبد به معبد، کوی به کوی

خواستگه روح و روانم

بی تو حیرانی دشتم ، بی تو طعمه ددانم

مرحم درد گذشته ، آرام ساز زخم هایم

نهر گشتی بهر اشکم ، سیل گشتی بهر مشکم

غربت نایافته عشق، تو همان از جنس خاکی ،

تو مقدس بهر ایمان ، همچو بودا

آه من حیران من ، در شب درد ، شب خونبار

رز های صورتی اینجا

در انتظار چشمان با سلیقه ات

بیدار می نشینم به انتظارت

انتظار نجات دست غریب و گمگشته ات

امروز روز تست - آغاز دوباره من

روز هراس تو از دردی نا امید

که هر لحظه امروز جوششی ست در موج هایم

لحظه ، لحظه صداقت

و تنها فاصله ات را،

دست من لبریز خواهد کرد

در تو می خوانم خودم را

همه وجودم از تو سرشار

حرمت کبریایی خلوص است

بند بند عهدمان.

بگذر از من تا در اشک غرقه نگشته ام ،

تا بند پای محبت تو خوار نگشته ام.

تنها ، اینک، لحظه گریز است ،

بیا و بمان با من ،تا آخر

ای دیر آمده به دفتر شعرم

ای کهن راز دار سوخته های ایمانم

مگذار پیش از خاکسترم لبخند آفتاب را پس زنم

مگذار رقص سبزه های بهار را بر هم زنم

مگذار در خون خود غوطه زنم

در شرم دیدار سرو رویت

مگذار بغض عدو ، شعف دفن ایمانم شود

مگذار گر ِد تو بیافتم

مگذار شک کنم ،

به دل صادق و درمانده خویش

همسفر ، گذر اینجا ، جای تو نیست

سوی خود گیر و به لب بانگ بزن ،

یارب ، یارب خویش

من در این گور ،

می گریزم از درد غریبانه خویش

امروز با بهار می آیی ،

وقتی که تاب نیاورد درخت طول زمستان را

وقتی خوب می دانیم فردایی دیگر نیست

آخر این راه ، تنهایی ست

و کدامین باغ به پای بهار می افتد

التماس بهر کدامین جرم....

تا حسرت اینجا هست ،

عطش تلخ و تنهایی هست

شاید بپذیرد باغچه فردا بهاری نیست

دردمند و ناامید در قعر خاطره ها

تسلیم مرگ شدن.

بی اختیار خود آمده ایم

به صلاح تو پای می کشیم از خود

آخر این روز ، در انتهای شبی دیگر

صدای قدم تو باز سوی این ویرانه نیست

نیست دل های تنگی دیگر به امید دیدارت

،در انتظار خلوت با تو

مایوسانه به خود میزنی بانگ نهیبی سخت

همین جا باش

روح سرکش و توبه کار من

در خواب گشتم ،در پائیزی سرد

شیشه احساس را ،نا بخردانه بشکستم

در خواب بودم

که طوفان بر ساحلم زد -

باز غم دوست آتش بر خرمنم

در پائیزی تلخ

آنچنان ترسی بر جان دارم .

هراس از کوچ پرستوی این خانه

هرگزم نیست تاب سفرت

ای همسفر دلباختگی های قرن

در خواب بودم

نابخردانه سنگ بر کبوترها زدم

ترسم که ....

ترسم نیایی سوی تنهایی اینجا

دیگر نیستم اگر دیر باز آئی

ایمان دارم به قلب پاک صحرائیت

ساحل آرام دل

اینجا دشتی تشنه می گرید

تنها در حسرت صدای تو

من هستم

باز در حسرت باران

حدیث جوئیدن وصل و مراد است

جدا گشته ز نیزار

می گدازم ، می نویسم ، می خروشم،پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام است و عجز

همه سو ،همه دنیا ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ

از تمدن از فلک گویم تو را

می نویسم سطر به سطر ، بیکرانی، بی معانی

از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر، قصه جوشش آب

ناله پر دود آتش

از میان یک جهان ذکر و سالم، از همه بانگ کالم

درد بی پاسخ همان یک دو حرف بود که بگذشت

ای بهانه خفته در این شهر کهن

ای خداوندا ، ای منتهای راه ما ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر ز نسیم

ماَمن مان از جنس توست،

لوح ما پوشیده نیست

ای داننده هر سر نهانی، قصه پوپک بدانی

اندوه ساحلم تو خوانی ،

درد تا صبح سوختنم را

همه سطر های عالم گفتنم را

ای من بی تاب پیموده سفر

پله ای بیش نیست ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست

درد

فرو ریختن به تالاب زمان

آدمی به تدریج می‌میرد.

آدمی شاید چند بار می‌میرد.

اما تنها یک بار دفن می‌شود.

آن زمان که آدم‌های دیگر پی به مرگ او می‌برند.

«س.م.ط.بالا»

لحظه شمار قدوم سنگین و پر ترنم بهار

و هر لحظه شوق دیدارش

- رنجی ست پر طپش

وقتی بیائی ،دوباره چون سبزه های وحشی دشت

خواهم روئید و با لبخندت دوباره جوانه خواهم زد

همه درد ها را در تاری از زلف پریشانت خواهم آویخت

و با نسیم دالنگیزت

از اینجا کوچ خواهم نمود

در شوق دیدارت

ثانیه ها را می شمارم و نظاره گر گیج آدم ها خواهم بود.

انتهای عهد شباب است

جز دلی سوخته و امیدی خاموش،

حاصلم نیست.

نیست دگر فردایی روشن

و تنها لطف و شهامت تو

یوسف دربند تاریکخانه را

نوائی دوباره می دهد

در مناجات شبانه ام

وصل یار حافظ را زمزمه می کنم

و تنها نامت و دستان گرمت

نفس مرا تشویق می کند

در این سال پر خطر ، در زمستانی بی نهایت خاموش

وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد

ترا باز یافتم در گوشه ای از این آسمان پر رمز

تنها ، نسیم، محرم کالممان بود

خواهیم کشید بر لوح فردا ، جوانه های بودنمان را

و حک خواهیم کرد، امید و تالش را

و زنده باد عشق

)تقدیم به همه دلخاموشان محبت (

نمی دانم حق و باطل را

نمی شناسم دوستی را.

امتحانی ست سخت یا تاوان ظلم است؟

نعمت و نور دوباره

لطف بی کران هستی ،

آنچنان بر سر امواج اسیرم

که هیچ ندانم نه خود را ، نه راه و نه مقصود

جه دنیایی ،

مرا از شب امیدی نیست

با تو خوشم ، شعر می خوانم و پرواز می کنم

هر چه می بینم غزلواره است . ،

همه عشق است و یار.

برای تو خواهم خواند.

رازهای بودنمان را ،وقتی که با هم نوشتیم ،

ترانه های سبز و پیروز را.

آنچنان در اعماق کویر چشمانت می روم

که قصد آمدنم نیست