جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۴ - ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی
ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی مولوی : فیه ما فیه
فصل شصتم - تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند
تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند، و حکم رؤیت دارد آنچنانک از پدر و مادر خود زادی، ترا میگویند که ازیشان زادی تو ندیدی بچشم که ازیشان زادی، اماّ باین گفتن بسیار ترا حقیقت میشود که اگر بگویند که تو ازیشان نزادی نشنوی، و همچنانک بغداد و مکهّ را از خلق بسیار شنیدهٔ بتواتُر که هست اگر بگویند که نیست وسوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون بتواتر شنود حکم دید دارد، همچنانک از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید میدهند باشد که یک شخصی را گفتِ اوحکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزارست پس یک گفتِ او صدهزار گفت باشد، و این چه عجبت میآید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکیست، اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح بطریق اولی اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی ترا باری دیگر میباید گردیدن گرد عالم که قُلْ سِیْرُوافِي الْاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوْا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَّذِبِیْنَ آن سير برای من نبود برای سيرو پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود.آن غرض حجاب تو شده بود نمیگذاشت که مرا ببینی همچنانک در بازار کسی را چون بجدّ طلب کنی هیچکسرا نبینی، و اگر بینی خلق را چون خیال بینی، یا در کتابی مسئلهٔ میطلبی چون گوش و چشم وهوش از آن یک مسئله پر شده است ورقها میگردانی و چیزی نمیبینی پس چون ترا نیتّی و مقصدی غير این بوده باشد هرجا که گردیده باشی ازآن مقصود پُر بوده باشی این راندیده باشی.در زمان عمر رضی اللهّ عنه شخصی بود سخت پير شده بود تا بحدّی که فرزندش او را شير میداد و چون طفلان میپرورد عمر رضی اللهّ عنه بآن دختر فرمود که درین زمان مانند تو که برپدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست میفرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصير نمیکنم که چون پدر مرا میپرورد و خدمت میکرد بر من میلرزید که نبادا بمن آفتی رسد و من پدر را خدمت میکنم و شب و روز دعا میکنم و مُردن او را از خدا میخواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگر خدمت پدر میکنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذِهِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ یعنی که من بر ظاهر حکم کردن و تو مغز آن را گفتی فقیه آنباشد که بر مغز چیزی مطلعّ شود حقیقت آن را بازداند حاشا ا زعمر که ازحقیقت و سر کارها واقف نبودی الاّ سيرت صحابه چنين بود که خویشتن را بشکنند ودیگران را مدح کنند. بسیار کس باشد که او را قوتّ حضور نباشد حال اودر غیبت خوشتر باشد، همچنانک همه روشنایی روز از آفتابست، الاّ اگر کسی همه روز در قُرص آفتاب نظر کند ازو هیچ کاری نیاید و چشمش خيره گردد قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - شدهست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر
شدهست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۰ - در حسب حال خویش گوید
تو با من نسازی که از صحبت من فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۵۳ - بنشین و به طوف قفس از دام برو
بنشین و به طوف قفس از دام برو سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - در تهنیت تخت حضرت فردوس مکانی
بهار معدلت سبحانقلی خان فضولی : مقطعات
شماره ۸ - ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار
ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۵۸ - ای شعله شوق اضطراب تو چه شد
ای شعله شوق اضطراب تو چه شد سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود
آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۵۴ - کریمان گر بدست راست بخشند
کریمان گر بدست راست بخشند قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۶۷ - روزی که به ترکیب تو پرداختهاند
روزی که به ترکیب تو پرداختهاند اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۰ - لب از تبسم و چشم از ادا خبر دارد
لب از تبسم و چشم از ادا خبر دارد میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - با او سخنی ز من که گوید؟
با او سخنی ز من که گوید؟ اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۹ - بس که گلگون سرشکم جلوه رنگین می کند
بس که گلگون سرشکم جلوه رنگین می کند میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - زان مژه غیر خدنگ بلا ندهی
زان مژه غیر خدنگ بلا ندهی اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۹ - دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم
دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۰ - بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من است
بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من است میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷ - ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را
ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را سوزنی سمرقندی : رباعیات
شماره ۳ - آنگه که بدی نبود رخ مه را خویش
آنگه که بدی نبود رخ مه را خویش عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت عنکبوت و خانهٔ او
دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
شماره ۱۳۹۴ - ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی
ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی مولوی : فیه ما فیه
فصل شصتم - تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند
تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند، و حکم رؤیت دارد آنچنانک از پدر و مادر خود زادی، ترا میگویند که ازیشان زادی تو ندیدی بچشم که ازیشان زادی، اماّ باین گفتن بسیار ترا حقیقت میشود که اگر بگویند که تو ازیشان نزادی نشنوی، و همچنانک بغداد و مکهّ را از خلق بسیار شنیدهٔ بتواتُر که هست اگر بگویند که نیست وسوگند خورند باور نداری پس دانستیم که گوش چون بتواتر شنود حکم دید دارد، همچنانک از روی ظاهر تواتر گفت را حکم دید میدهند باشد که یک شخصی را گفتِ اوحکم تواتر دارد که او یکی نیست صدهزارست پس یک گفتِ او صدهزار گفت باشد، و این چه عجبت میآید این پادشاه ظاهر حکم صدهزار دارد اگرچه یکیست، اگر صدهزار بگویند پیش نرود و چون او بگوید پیش رود پس چون در ظاهر این باشد در عالم ارواح بطریق اولی اگرچه عالم را همی گشتی چون برای او نگشتی ترا باری دیگر میباید گردیدن گرد عالم که قُلْ سِیْرُوافِي الْاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوْا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَّذِبِیْنَ آن سير برای من نبود برای سيرو پیاز بود چون برای او نگشتی برای غرضی بود.آن غرض حجاب تو شده بود نمیگذاشت که مرا ببینی همچنانک در بازار کسی را چون بجدّ طلب کنی هیچکسرا نبینی، و اگر بینی خلق را چون خیال بینی، یا در کتابی مسئلهٔ میطلبی چون گوش و چشم وهوش از آن یک مسئله پر شده است ورقها میگردانی و چیزی نمیبینی پس چون ترا نیتّی و مقصدی غير این بوده باشد هرجا که گردیده باشی ازآن مقصود پُر بوده باشی این راندیده باشی.در زمان عمر رضی اللهّ عنه شخصی بود سخت پير شده بود تا بحدّی که فرزندش او را شير میداد و چون طفلان میپرورد عمر رضی اللهّ عنه بآن دختر فرمود که درین زمان مانند تو که برپدر حق دارد هیچ فرزندی نباشد او جواب داد که راست میفرمایی ولیکن میان من و پدر من فرقی هست، اگرچه من در خدمت هیچ تقصير نمیکنم که چون پدر مرا میپرورد و خدمت میکرد بر من میلرزید که نبادا بمن آفتی رسد و من پدر را خدمت میکنم و شب و روز دعا میکنم و مُردن او را از خدا میخواهم تا زحمتش از من منقطع شود من اگر خدمت پدر میکنم آن لرزیدن او بر من آن را از کجا آرم عمر فرمود که هذِهِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ یعنی که من بر ظاهر حکم کردن و تو مغز آن را گفتی فقیه آنباشد که بر مغز چیزی مطلعّ شود حقیقت آن را بازداند حاشا ا زعمر که ازحقیقت و سر کارها واقف نبودی الاّ سيرت صحابه چنين بود که خویشتن را بشکنند ودیگران را مدح کنند. بسیار کس باشد که او را قوتّ حضور نباشد حال اودر غیبت خوشتر باشد، همچنانک همه روشنایی روز از آفتابست، الاّ اگر کسی همه روز در قُرص آفتاب نظر کند ازو هیچ کاری نیاید و چشمش خيره گردد قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - شدهست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر
شدهست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۰ - در حسب حال خویش گوید
تو با من نسازی که از صحبت من فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۵۳ - بنشین و به طوف قفس از دام برو
بنشین و به طوف قفس از دام برو سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - در تهنیت تخت حضرت فردوس مکانی
بهار معدلت سبحانقلی خان فضولی : مقطعات
شماره ۸ - ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار
ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۵۸ - ای شعله شوق اضطراب تو چه شد
ای شعله شوق اضطراب تو چه شد سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود
آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۵۴ - کریمان گر بدست راست بخشند
کریمان گر بدست راست بخشند قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۶۷ - روزی که به ترکیب تو پرداختهاند
روزی که به ترکیب تو پرداختهاند اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۰ - لب از تبسم و چشم از ادا خبر دارد
لب از تبسم و چشم از ادا خبر دارد میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - با او سخنی ز من که گوید؟
با او سخنی ز من که گوید؟ اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۹ - بس که گلگون سرشکم جلوه رنگین می کند
بس که گلگون سرشکم جلوه رنگین می کند میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - زان مژه غیر خدنگ بلا ندهی
زان مژه غیر خدنگ بلا ندهی اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۹ - دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم
دردیم و از دیار هوس کم گذشته ایم میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۰ - بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من است
بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من است میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷ - ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را
ساقی به جلوه آر، می همچو لاله را سوزنی سمرقندی : رباعیات
شماره ۳ - آنگه که بدی نبود رخ مه را خویش
آنگه که بدی نبود رخ مه را خویش عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت عنکبوت و خانهٔ او
دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار