حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۸۲۷
تنگی از دل نرود تا تو میان نگشایی
محمد بن منور : فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت شمارهٔ ۶
از اشرف بوالیمان شنودم که او گفت از شیخ حسن جاناروی شنودم کی او گفت از خواجه بوالفتح شیخ شنیدم کی گفت پدرم خواجه بوطاهر شیخ بکودکی به دبیرستان می‌رفت روزی استاد او را بزده بود چنانک نشان زخم در تن او گرفته بود، خواجه بوطاهر گریان از دبیرستان باز آمد و نشان چوب به شیخ نمود، شیخ استاد را پیغام فرستاد کی ما ازیشان مقریی و امامی برنخواهیم ساخت چندان می‌باید کی در نماز بکار آید،گوش باز دار که ایشان نازنینان حضرت‌اند، حقّ تبارک و تعالی ایشان را به لطف خود پرورده است و به لطف خود آفریده گوش دار تا هیچ عنف نکنی با ایشان. بوطاهر دبیرستان را عظیم دشمن داشتی. روزی بر لفظ مبارک شیخ برفت که هرکه ما را خبر کند کی درویشان می‌آیند هر آرزو کی خواهد ازما بدهیم و چند روز بود کی شیخ را هیچ مسافر نرسیده بود خواجه بوطاهر چون بشنید حالی بر بام آمد و از اطراف تجسس آمدن درویشان می‌کرد و مترصد می‌بود، اتفاق را هم در ساعت جمعی درویشان از جانب طوس پدید آمدند بوطاهر خوش دل از بام فرو آمد و شیخ را گفت ای بابا جمعی درویشان می‌رسند! شیخ گفت اکنون چه خواهی؟ گفت آنکه امروز به دبیرستان نروم شیخ گفت روا باشد. گفت و فردا نیز گفت مرو گفت این هفته نروم گفت مرو گفت هرگز به دبیرستان نروم گفت مرو لکن انا فتحنا بیاموز دیگر مرو. بوطاهر خوش دل گشت. پس شیخ مادست دراز کرد و شاخی از آن درخت توت کی بر در مشهدست باز کرد و بر میان بوطاهر بست و جاروبی بوی داد و گفت جامۀ مسجد بروب. بوطاهر جای می‌رُفت، درویشان دررسیدند و پیش شیخ آمدند شیخ ایشان را گفت شما را بوطاهر چگونه می‌آید؟ گفتند سخت نیکو. شیخ گفت اکنون ما او را و فرزندان او را نصیب خدمت شما دادیم. پس شیخ بوطاهر را انا فتحنا از بر فرمود کردن. چون شیخ بجوار رحمت حقّ تعالی نقل کرد و چند سال برآمد نظام الملک وزیر ملکشاه بودو دار الملک با صفاهان بود و نظام الملک.مرید شیخ بود و مربی جملۀ متصوفه به سبب شیخ، پس خواجه بوطاهر را از جهت صوفیان قرضی افتاد، خواجه بوطاهر با جملگی فرزندان شیخ با صفاهان شدند پیش نظام الملک، و او تربیتها فرمود زیادت از حد وصف. و در آن وقت علویی آمده بود برسالت از سلطان غزنین مردی فاضل و صاحب رأی و متعصب و اهل تصوف را منکر، و درین مدت کی آنجا بود پیوسته نظام الملک را ملامتمی‌کردی کی مال خویش به جمعی می‌دهی کی ایشان وضویی به سنت نتوانند ساخت و نظام الملک می‌گفت که چنین مگوی که ایشان مردمان با خبر باشند و مقصود از علم عملست و عمل دارند. فی الجمله آن مقالت میان ایشان دراز شد وآن رسول غزنین شنوده بود کی خواجه بوطاهر قرآن نداند و نظام الملک نمی‌دانست، رسول غزنین نظام الملک را گفت اتفاق هست کی بعد ازو پسر او بهتر از همۀ صوفیان وقتست؟ شیخ گفته است کی با طاهر قطبست؟ نظام گفت هست. رسول غزنین گفت خواجه باطاهر قرآن نداند. نظام گفت داند. نظام گفت او را آواز دهیم و تو سورۀ از قرآن اختیار کن تا من بگویم برخواند. بوطاهر را طلب کردند، بوطاهر با جمع متصوفه و فرزندان شیخ پیش نظام آمدند چون بنشستند نظام الملک از رسول غزنین پرسید کی کدام سوره برخواند؟ گفت بگوی انا فتحنا. نظام الملک اشارت کرد، بوطاهر انا فتحنا برخواند تا همه را وقت خوش شد، چون سوره بآخر رسید نظام الملک شاد شد و رسول غزنین شرمسار شد پس نظام الملک از خواجه بوطاهر پرسید کی سبب خوش گشتن شما چه بود؟ بوطاهر گفت بدان ای صدر بزرگوار کی من قرآن ندانم و این حکایت از اول تا آخر باز نمود. نظام الملک را اعتقاد زیادت شد.
حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۸۸۵
بدا ما قد بدا فی الحبّ من بیداءِ اشواقی
حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۶۸۳
چقدر حوصله باید که گداز آموزم
حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۵۲۰
فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد
احمد شاملو : در آستانه
سِفْرِ شُهود
زمین را انعطافی نبود
عرفی شیرازی : غزلها
غزل شمارهٔ ۲۷۶
ز چشمم آب حسرت می تراود
سنایی غزنوی : طریق التحقیق
انما اموالکم واولادکم فتنه
چه کنی عیش با زن و فرزند؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مپرس از من که احوالش چسان است
مپرس از من که احوالش چسان است
حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴۲
از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۳۴
به بوسه‌ای ز دهان تو آرزومندم
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۲
وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۰ - در بیان احوال جماعتی که خود را مرشد دانسته و راهبری نمایند و فی الحقیقه راهزنان راه حق‌اند و ضال و مضل‌اند
رهزنان چون رهنما پنداشتی
اهلی شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۰۳
ای خلق جهانی همه مست طرب از تو
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شمارهٔ ۹۵
تا تنگ دلم جای چو تو خوش پسرست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شمارهٔ ۷۱
گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفت
رشیدالدین وطواط : غزلیات
شمارهٔ ۸
رفت آن کم بر تو آبی بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۱۷۱۸
ای حسن، تو آفت زمانه
مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۸۰۰
گوید چونی خوشی و در خنده شود
واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۳۹
اگر نه، از گل محنت سرشته اند مرا؟