ایرانشان : کوش‌نامه
بخش ۸۶ - رای زدن به مرد با شاه چین
یکی روز به مرد دستور گفت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکند
تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکند
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - از پی دل مرو و عاشق بی باک مباش
از پی دل مرو و عاشق بی باک مباش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۰ - ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرس
ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرس
غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۲۷ - فصل (بر بلا نیز شکر باید کرد)
بدان که بر بلا نیز شکر باید کرد که جز کفر و معصیت هیچ بلا نیست که نه ممکن بود که اندر آن خیری باشد که تو ندانی و خدای تعالی خیر تو بهتر داند، بلکه در هر بلائی از پنج گونه شکر واجب است:
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۳۰ - خرد چون به جان و تنم بنگریست
خرد چون به جان و تنم بنگریست
سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۱۴۱ - سبحان الله بعهد تو آن گویم
سبحان الله بعهد تو آن گویم
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - در میلاد مسعود حضرت ثامن الائمه علیه‌السلام
طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۲۶ - درای کاروان
لب لعلت، مرا آرام جان است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۸۴ - بی تو اخگر در درونم از جگر پرکاله بود
بی تو اخگر در درونم از جگر پرکاله بود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - بگذشت ز حد کار دل زار کجایی
بگذشت ز حد کار دل زار کجایی
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۱ - ای ثمر تو خشک و تر مایه برگ و ساز من
ای ثمر تو خشک و تر مایه برگ و ساز من
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - کمند زلف توام پای بند سودا کرد
کمند زلف توام پای بند سودا کرد
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۵۲۷ - از دل نرود آه غم‌آلود برون
از دل نرود آه غم‌آلود برون
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۱ - تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفت
تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - گر ای اشک دیده به خویشت بخواند
گر ای اشک دیده به خویشت بخواند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۵۴ - همیشه گریه تلخی در آستین دارم
همیشه گریه تلخی در آستین دارم
احمد شاملو : مدایح بی‌صله
کجا بود آن جهان...
کجا بود آن جهان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود
در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود