قطران تبریزی : رباعیات
شماره ۶۴ - بنگر که چه گفت با دلم چشم براز
بنگر که چه گفت با دلم چشم براز اهلی شیرازی : ساقینامهٔ رباعی
شماره ۶۵ - ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل
ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۱۷ - گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد
گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶ - گر تن گویم عظیم سست افتادست
گر تن گویم عظیم سست افتادست حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۳۷۸ - هر که از برگ و از نوا گوید
هر که از برگ و از نوا گوید صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۷۴۴ - مگذار بر زمین دل شبها پیاله را
مگذار بر زمین دل شبها پیاله را امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۹۰ - درین غم که مبادا گره به تار بود
درین غم که مبادا گره به تار بود اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۸۶ - طراوت رخت آب سمن تمام ببرد
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۰۱ - پری رخان که برخ رشک لعبت چینند
پری رخان که برخ رشک لعبت چینند خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - اشکِ چشم من که جان نقد روان می خواندش
اشکِ چشم من که جان نقد روان می خواندش خاقانی : قطعات
شماره ۹۶ - مرا اگر تو ندانی عطاردم داند
مرا اگر تو ندانی عطاردم داند جامی : دفتر اول
بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد
آن زمان از ریا و عجب رهی حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۵ - در منقبت شاه سوار عرصهٔ لافتی سلام اللّه علیه
بر تارک خصم شاه مردان عطار نیشابوری : باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ بیحوصله و معانی كه تعلّق به
شماره ۲۵ - چون خون دلم بی تو بخوردم آخر
چون خون دلم بی تو بخوردم آخر صفای اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۴ - ای چشم دل خواب نئی بیداری
ای چشم دل خواب نئی بیداری فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۵۶ - بازم غم عشق یار در کار آورد
بازم غم عشق یار در کار آورد صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۷۷ - از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است
از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۲۲ - امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت.
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت. یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم. مرا ازو عجب آمد. پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ. چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت: درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای! مرا از آن سخن هم عجب آمد، پدرم درشد، شیخ در صومعه تنها بود، مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید. و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن، از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بیمدد کسی برخیزد. دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند. شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد، استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند. استاد امام برخاست و برفت. پدرم از پس پشت استاد امام مینگریست. شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت. پدرم بوسی برران شیخ داد. مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت. پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم. چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد: یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم. و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای. سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد مینگریستی، شیخ چیزی بگوش تو در گفت، تو بوسی برران او نهادی. پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرّک و جایی خوش میگذشتم، شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس میگفت و خلق بسیار نشسته، من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم. هاتفی آواز داد کی روی از کسی میگردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین! چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم. آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی. من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود. امروز به زیارت او شدیم، گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای، باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم. چون استاد امام برخاست من بر اثر او مینگریستم، بر خاطرم میگذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل، درجۀ استاد امام چیست؟ شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی. از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی، تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم. من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست؟ پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول میگوید صلعم کی: عُلماءُ اُمَّتی کَاَنْبیاءِ بَنی اِسْرائیل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ میرفتم. قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۲۱ - گر از دل تو غمی تراوش میکرد
گر از دل تو غمی تراوش میکرد
شماره ۶۴ - بنگر که چه گفت با دلم چشم براز
بنگر که چه گفت با دلم چشم براز اهلی شیرازی : ساقینامهٔ رباعی
شماره ۶۵ - ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل
ساقی که رسد بوصلت از یاری عقل عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۱۷ - گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد
گر زهد کنی سوز وگدازت ببرد عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶ - گر تن گویم عظیم سست افتادست
گر تن گویم عظیم سست افتادست حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو
بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۳۷۸ - هر که از برگ و از نوا گوید
هر که از برگ و از نوا گوید صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۷۴۴ - مگذار بر زمین دل شبها پیاله را
مگذار بر زمین دل شبها پیاله را امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۹۰ - درین غم که مبادا گره به تار بود
درین غم که مبادا گره به تار بود اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۸۶ - طراوت رخت آب سمن تمام ببرد
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۰۱ - پری رخان که برخ رشک لعبت چینند
پری رخان که برخ رشک لعبت چینند خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - اشکِ چشم من که جان نقد روان می خواندش
اشکِ چشم من که جان نقد روان می خواندش خاقانی : قطعات
شماره ۹۶ - مرا اگر تو ندانی عطاردم داند
مرا اگر تو ندانی عطاردم داند جامی : دفتر اول
بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد
آن زمان از ریا و عجب رهی حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۵ - در منقبت شاه سوار عرصهٔ لافتی سلام اللّه علیه
بر تارک خصم شاه مردان عطار نیشابوری : باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ بیحوصله و معانی كه تعلّق به
شماره ۲۵ - چون خون دلم بی تو بخوردم آخر
چون خون دلم بی تو بخوردم آخر صفای اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۴ - ای چشم دل خواب نئی بیداری
ای چشم دل خواب نئی بیداری فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۵۶ - بازم غم عشق یار در کار آورد
بازم غم عشق یار در کار آورد صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۹۷۷ - از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است
از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۲۲ - امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت.
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت. یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم. مرا ازو عجب آمد. پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ. چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت: درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای! مرا از آن سخن هم عجب آمد، پدرم درشد، شیخ در صومعه تنها بود، مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید. و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن، از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بیمدد کسی برخیزد. دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند. شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد، استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند. استاد امام برخاست و برفت. پدرم از پس پشت استاد امام مینگریست. شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت. پدرم بوسی برران شیخ داد. مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت. پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم. چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد: یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم. و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای. سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد مینگریستی، شیخ چیزی بگوش تو در گفت، تو بوسی برران او نهادی. پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرّک و جایی خوش میگذشتم، شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس میگفت و خلق بسیار نشسته، من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم. هاتفی آواز داد کی روی از کسی میگردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین! چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم. آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی. من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود. امروز به زیارت او شدیم، گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای، باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم. چون استاد امام برخاست من بر اثر او مینگریستم، بر خاطرم میگذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل، درجۀ استاد امام چیست؟ شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی. از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی، تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم. من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست؟ پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول میگوید صلعم کی: عُلماءُ اُمَّتی کَاَنْبیاءِ بَنی اِسْرائیل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ میرفتم. قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۲۱ - گر از دل تو غمی تراوش میکرد
گر از دل تو غمی تراوش میکرد