تعداد ۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۵ - صهبای خم تو خرابم کرد
صهبای خم تو خرابم کرد
سودای غم تو کبابم کرد
زد آتش عشق چنان شرری
در من، که سرا پا آبم کرد
دریای غمت متلاطم شد
چندان که به مثل حبابم کرد
آن غمزه ز تاب و توانم برد
وان طره بپیچش و تابم کرد
وان غمزۀ مست به شیرینی
آسوده ز شور شرابم کرد
مخموری نرگس بیدارش
از نشئه ی خویش به خوابم کرد
رمزی ز اشارۀ ابرویش
عارف بخطا و صوابم کرد
من مفتقرم لیک از کرمش
گنجینۀ دُرّ خوشابم کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶ - عمریست که دست و گریبانم
عمریست که دست و گریبانم
با بخت سیاه و رقیبانم
هر دیده که روز سیاهم دید
پنداشت که شام غریبانم
بیمار مسیح دمی هستم
نوبت نرسد بطبیبانم
من بندۀ والۀ عشق توام
بیزار ز ساده فریبانم
از عشق تو بی خرد و ادبم
هر چند ادیب ادیبانم
پیمانه ز می چه لبالب شد
حاشا که دگر ز لبیبانم
از مفتقر این همه دوری چیست؟
آخر نه مگر ز قریبانم؟
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۷ - مهر تو رسانده بماه مرا
مهر تو رسانده بماه مرا
وز چه بذروۀ جاه مرا
افسوس که طالع تیرۀ من
بنشاند به خاک سیاه مرا
جز خرقۀ فقر و فنا نبود
تشریف عنایت شاه مرا
عمری بدرش بردیم پناه
نگرفت دمی به پناه مرا
در رهگذرش چون خاک شدم
بگذشت و نکرد نگاه مرا
چون گرد دویدم در عقبش
بگذشت و گذاشت براه مرا
سوزانده مرا چندانکه نماند
جز شعلۀ ناله و آه مرا
من سوختۀ تو و مفتقرم
دیگر مستان بگناه مرا
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - چشمی که ز عشق نمی دارد
چشمی که ز عشق نمی دارد
از لؤلؤ تر چه کمی دارد
هر کس که غم تو بسینه گرفت
دیگر بجهان چه غمی دارد
آن دل که ز یاد تو یافت صفا
خوشباد که جام جمی دارد
با لعل تو هر که بود همدم
هر لحظه مسیح دمی دارد
هر کس که فدای وجود تو شد
در ملک عدم قدمی دارد
آن کس که: جام تو کامی دید
ناکامی خویش همی دارد
خودبین ز طهارت محرومست
در کعبۀ دل صنمی دارد
این طرفه حدیث از مفقر است
کز لوح قدم رقمی دارد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - هر کس خط و خال تو می جوید
هر کس خط و خال تو می جوید
جز خطۀ عشق نمی پوید
آندل که چو شمع بود روشن
جز لالۀ عشق نمی بوید
آری ز زمین دل عاشق
جز مهر گیاه نمی روید
هر کس که بسر دارد شوری
جز از غم یار نمی موید
فرهاد لب شیرین دهنان
شرطست که دست از جان شوید
جز مفتقر تو کسی خبری
از سنت عشق نمی گوید
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴ - با نیک و بد دنیا خوش باش
با نیک و بد دنیا خوش باش
چون بادۀ صافی بیغش باش
بر خاک چو آب برم آرام
وز باد هوی نه چو آتش باش
از خلق زمانه کناره بگیر
یا با همگی بکشاکش باش
با مردم نادان کله مزن
تسلیم کن و بزا خفش باش
از دیو طبیعت دوری کن
دیوانۀ یار پریوش باش
جمعیت خاطر اگر طلبی
چون زلف نگار مشوش باش
گر نقش نگار همی جوئی
از اشک و سرشک منقش باش
چون مفتقر اندر کوی وفا
از روی نیاز بلاکش باش
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - افسوس که گوهر نفس نفیس
افسوس که گوهر نفس نفیس
از کف دادی بمتاع خسیس
از یوسف عشق گذشته به هیچ
با گرگ هوی همراز و انیس
بستی ز بساط سلیمان چشم
با دیو طبیعت گشته جلیس
دردی که تر است دوا نکند
صد جالینوس و ارسطالیس
از بحث و نظر سودی نبری
هرچند کنی عمری تدریس
با صدق و صفا پیوند بکن
زن تیشه به بیخ و بن تلبیس
از مفتقر این رقم کافی
بر لوح دل صافی بنویس
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷ - برقی از غمزۀ مستی زد
برقی از غمزۀ مستی زد
آتش در خرمن هستی زد
تا فتنۀ آن رخ جلوه نمود
بنیاد مرا چه شکستی زد
هندوی دو زلفش آشوبی
در جان یگانه پرستی زد
رفتم که ببوسم پایش را
از بی لطفی سر دستی زد
بالای بلندش را نازم
کز ناز قدم بر پستی زد
صد همچو مفتقر خود را
تیری بفکند و بشستی زد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - یار آنچه بسینۀ سینا کرد
یار آنچه بسینۀ سینا کرد
با این دل سوختۀ ما کرد
قربان فروغ رخش که مرا
نابود چه طور تجلی کرد
سیلاب غمش از چشمۀ دل
اشک مژه ام را دریا کرد
بر زخم دلم افشاند نمک
شرری بملاحت برپا کرد
گر برد توانائی ز تنم
دل را صد باره توانا کرد
از عشق مرا ز خضیض ثری
برتر از اوج ثریا کرد
صد شکر که طوطی طبع مرا
از نغمۀ عشق شکرخا کرد
آن سود که مفتقر از تو نمود
جان را با جانان سودا کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - هر کس بتو دست تولی زد
هر کس بتو دست تولی زد
پا بر سر عرش معلی زد
تا با تو دلم همدم شد، دم
از سرّ «دنا فتدلی» زد
هر کس که «بلی» گو شد ز الست
در نقش جهان رقم «لا» زد
از روی مه تو فروغی بود
برقی که از طور تجلی زد
از شعلۀ روی تو عالم سوخت
آتش در بنده و مولی زد
بی عشق تو گمره هر که قدم
در وادی صائم و صلی زد
دل به تو هر که تسلی داد
عشق تو قلم بتسلی زد
شد مفتقر شیدا مجنون
در عشق تو نغمه ز لیلی زد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱ - ای محور دایره ملکوت
ای محور دایره ملکوت
سرگشتۀ بادیۀ ناسوت
تا چند در این قفس خاکی
ای بلبل گلزار جبروت
ای مه که فرو رفتی بمحاق
یادی بکن از افق لاهوت
در خطۀ ایمان زن قدسی
تا چند به پیروی طاغوت
کو ساغر سبز زمرد رنگ
وان بادۀ سرخ به از یاقوت
تا روح ترا قوت بخشد
تا آنکه شود جانت را قوت
زان بادۀ عشق خلاصی یافت
از حوت طبیعت، صاحب حوت
از عشق تو در سر مفتقرت
شوری که ندارد تاب سکوت
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲ - ای تاب و توانم را برده
ای تاب و توانم را برده
رحمی بر این دل افسرده
برگی از گلشن خرم عمر
باقی بود آن هم پژمرده
خوناب جگر از ساغر دل
در فصل بهار غمت خورده
بیمار توایم و نه پرسیتی
کاین غمزده به شد یا مرده
رنجور، مرنجانیده کسی
آزرده کدام کس آزرده
رفتم بشمار غلامانش
آوخ که بهیچم نشمرده
جانا قدمی نه، مفتقرت
بر خاک درت سر بسپرده
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴ - رسوای زمانه «زبانم» کرد
رسوای زمانه «زبانم» کرد
فاش این همه راز نهانم کرد
با این همه نتوانم گفت
عشق تو چنین و چنانم کرد
گیرم که زبان بندم از عشق
با اشک روان چه توانم کرد
آهم چه زبانه کشد بکند
بالاتر از آنچه زبانم کرد
رخسارۀ زرد گواه دلست
کاتش گل سرخ بجانم کرد
سودای تو در بازار جهان
آسوده ز سود و زیانم کرد
شوری بسرم شیرین دهنی
افکند، و شکر بدهانم کرد
من مفتقر پیرم از غم
عشق تو دوباره جوانم کرد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵ - آن کیست که بستۀ بند تو نیست
آن کیست که بستۀ بند تو نیست
یا آنکه اسیر کمند تو نیست
آن دل نه دلست که از خامی
در آتش عشق، سپند تو نیست
از راه سعادت گمراهست
آنکس که ارادتمند تو نیست
لقمان که هزارانش پند است
جز بندۀ حکمت و پند تو نیست
فرهاد تو را ای شیرین، لب
خوشتر ز شکر و قند تو نیست
کوته نظریم و مدیحۀ ما
زیبندۀ سرو بلند تو نیست
هر چند دُر افشاند طبعم
لیکن چکنم که پسند تو نیست
ای مفتقر اینجا رفرف عقل
لنگست و مجال سمند تو نیست
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶ - گر باده دهد بر باد مرا
گر باده دهد بر باد مرا
از غم بکند آزاد مرا
آن دل که بود از باده خراب
خوشتر ز هزار آباد مرا
ای شاخۀ شمشاد از غم تو
شادم چه نخواهی شاد مرا
ای شاه قلمرو دل چه خوشست
بیداد ترا، فریاد مرا
سودای تو شیرۀ جان منست
با عشق تو مادر زاد مرا
بیمی نکنم از سیل فنا
گر بر کند از بنیاد مرا
من مفتقرم کاین شور و نوا
آن غنچۀ خندان داد مرا
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷ - از نرگس مست تو مخمورم
از نرگس مست تو مخمورم
هر چند خرابم، معمورم
از لالۀ روی تو می سوزم
چون شمع، وز سر تا پا نورم
از مهر تو سینا سینۀ من
از عشق تو چون شجر طورم
عمری بگذشت بمستوری
امروزه به عشق تو مشهورم
تا روز نشور نخواهد رفت
سودای تو از سر پر شورم
با این همه نزدیکی چنگم
کز ساخت تو بسی دورم
از نیل نوال تو محرومم
وز بزم وصال تو مهجورم
لطفی کن و مفتقر خود را
دریاب که زندۀ در گورم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸ - هرجا که بسوی تو می بینم
هرجا که بسوی تو می بینم
یک جا همه روی تو می بینم
دریای محیط دو گیتی را
یک قطره ز جوی تو می بینم
طغرای صحیفۀ هستی را
در طرۀ موی تو می بینم
ارکان اریکۀ حشمت را
در کعبۀ کوی تو می بینم
از صبح ازل تا شام ابد
یک نعمه ز هوی تو می بینم
نبود عجب ار خم گردون را
سرشار سبوی تو می بینم
من مفتقر سودا زده را
شوریدۀ بوی تو می بینم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - تا گوهر عشق اندوخته ام
تا گوهر عشق اندوخته ام
چشم از همه عالم دوخته ام
تا با غم عشق تو ساخته ام
همواره سراپا سوخته ام
تا سینۀ من سینای غم است
چون نخلۀ طور افروخته ام
از دفتر عشق تو روز نخست
دیباچۀ غم آموخته ام
با شور غمت سودا زده ام
نقد دل و دین بفروخته ام
هرکس بدل آرامی دلشاد
من مفتقر دل سوخته ام
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰ - از یار نیاز ندیده کسی
از یار نیاز ندیده کسی
جز عشوه و ناز ندیده کسی
گویند بسوز و بساز ولی
این سوز و گداز ندیده کسی
یک ساعت جور ترا بر من
در عمر دراز ندیده کسی
باز آگه اینهمه دوری را
از محرم راز ندیده کسی
جز لطف و نوازش دلجوئی
از بنده نواز ندیده کسی
این شور و نوای عراقی را
در ملک حجاز ندیده کسی
جز از لب مفتقرت هرگز
این نغمه و ساز ندیده کسی
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱ - تنها نه منم به کمند هوا
تنها نه منم به کمند هوا
من رام رکوب العشق هویٰ
از من نه عجب که گنه کارم
وصفی الله عصی فغویٰ
جز اشک و سرشک من از دل من
من حدّث عن قلبی و رویٰ؟
رنجور ترا بهبودی نیست
اذ لیس لداء الحب دوا
شد ملک عراق پر از آشوب
ز سرود حجازی و شور و نوا
تو روح روان منی جانا
نکنی ز چه حاجت بنده روا
نه ز گریه مرا چشمی بینا
نه ز سوز غمت گوشی شنوا
ای شاخ گل تر من رحمی
بر مفتقر بی برگ و نوا