تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۰۵ - هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران
هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران
عارضی عشق است، نتوان نهادن دل بر آن
حسن دریایی است بی‌پایان و آبش گوهر است
عاشق صاحب نظر دارد مراد از دلبران
دیگرم غیر از تو میل صحبت دیگر نماند
آنکه مشغول تو شد دارد فراغ از دیگران
چون نماید روی زیبا فتنه‌ها بینی درین
درگشاید چشم جادو پرده‌ها یابی در آن
گر به سویش راه بردی هر کسی یک سو شدی
اختلاف قبله اسلامیان و کافران
در درون پرده وصل تو کس را نیست بار
بر سر کوی تو می‌گردند سرگردان سران
چاکران و بندگان بسیار داری، نیک و بد
گیر سلمان را ز جمع بندگان و چاکران
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۰۸ - تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن
تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران
همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن
چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف
زان سبب مجموع را خاطر پریشان داشتن
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - یار ما رندست و با او یار می‌باید شدن
یار ما رندست و با او یار می‌باید شدن
غمزه‌اش مست است هان، هوشیار می‌باید شدن
تا ز لعل آتشین بر ما فشاند جرعه‌ای
سالها خاک در خمار می‌باید شدن
بر سر انکار ما گر رفت زاهد باش گو
عاشقان را در سر این کار می‌باید شدن
در صوامع خود پرستان را چه سود از زهد خشک
پای کوبان بر سر بازار می‌باید شدن
نامه چنگت همی باید شنید از گوش سر
محرم این پرده اسرار می‌باید شدن
هفت عضو دیده را می‌بایدت شستن به آب
بعد از آنت طالب دیدار می‌باید شدن
با تو تا مویی ز هستی هست هستی در حجاب
بر سر کویش قلندر وار می‌باید شدن
من نمی‌رفتم به کویش دل کشید آنجا مرا
هر کجا دل می‌کشد ناچار می‌باید شدن
آه من بیدار می‌دارد همه شب خلق را
خلق را از آه من بیدار می‌باید شدن
گر تو می‌خواهی که در چشم آیی ای سلمان چو اشک
اولت در چشم مردم خوار می‌باید شدن
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۱۷ - نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن
ساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کن
غنچه مستور در بستان ورق را باز کرد
عارفا از نام مستوری ورق را باز کن
گر شرابی می‌خوری، با نرگس مخمور خور
ور حریفی می‌کنی، با بلبل دمساز کن
لاله و نرگس به هم جام صبوحی می‌کشند
صبح خیزان چمن را مطربا آواز کن
راستی بستان مقام دلنوازست این زمان
خوش نوایی در مقام دلنواز آغاز کن
می‌دهند آوازه گل بلبلان خیز ای صبا!
از دهان غنچه رو در گوش ساقی راز کن
باد جان می‌بازد ای گل در هوایت گر تو نیز
خرده‌ای داری نثار عاشق جانباز کن
از سر نازست مایل بر لب جو قد سرو
سرو قدا بر لب جو، میل سرو ناز کن
باش فارغ بال اگر چون بلبلی ز ارباب بال
مست و عاشق در هوای گلرخی پرواز کن
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۲۰ - ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من
خود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من
مایه عمرم شد و سود من از عشقت فراق
این بد از بازارسودایت زیان و سود من
تو طبیب و من چنین بیمار و شربت خون دل
با چنین تیمارگی ممکن بود بهبود من؟
آه دود آلود من، روزی خرابیها کند
هان هذر کن زینهار از آه دود آلود من!
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۲۲ - ای غبار خاک پایت توتیای چشم من
ای غبار خاک پایت توتیای چشم من
کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من
چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای
راستی را روشن و خوبست رای چشم من
مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور
مردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من
من ز چشم خود ملولم کاشکی برخاستی
از درت گردی و بنشستی بجای چشم من
هر کجا دردی است باشد در کمین جان ما
هر کجا گردیست گردد در هوای چشم من
تا خیالت آشنای مردم چشم من است
هر شبی در موج خون است آشنای چشم من
می‌زند چشمم رهی تر آنچنان کاندر عراق
رودها بربسته‌اند از پرده‌های چشم من
گر چه چشمم بسته است اما سر شکم می‌رود
باز می‌گوید به مردم، ماجرای چشم من
ای صبا گر خاک پای او به دست آید تو را
ذره‌ای زان کوش، داری از برای چشم من
چشم سلمان را منور کن به نور خون که هست
روی تو، آیینه گیتی نمای چشم من
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۳۱ - ای سر سودای من رفته در سودای تو
ای سر سودای من رفته در سودای تو
باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو
گر سر من رفت در سودای عشقت گو: برو
بر سرم پاینده بادا سایه بالای تو
جای سروت در میان جویبار چشم ماست
گرچه ماییم از میان جان و دل جویای تو
گر نبینم مردم چشم جهان بین را رواست
خود کسی را کی توانم دید من بر جای تو
سرو لافی می‌زند یعنی که بالای توام
سرو بی‌برگی است باری تا تو بود بالای تو
چشم ترکت ترکتاز و حاجبش پیشانی است
چون در آید کس به چشم تنگ ترک آسای تو
رای من جز بندگی سرو آزاد تو نیست
بس بلند افتاد سلمان راستی رارای تو
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
رفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو
ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمان
ناله از دل می‌کند فریاد ازو فریاد ازو
در پی دل چند گردم کاب رویم ریخت دل
دست خواهم شست ازین پس هرچه باداباد ازو
می‌نشاند باد سرد دل چراغ عمر من
حاصل عمرم نگر چون می‌رود بر باد ازو
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۳۳ - دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو
ذره حالم نمی‌گردد ز حال ذره‌ای
کافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو
گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهد
بو که بستانم دمی داد دل رنجور ازو
کی به جوی چشم من بازآید آن آب حیات
تا خراب آباد جان من شود معمور ازو
ای خضر زان چشمه نوشین نشانی باز ده
کاروزی شربتی دارد دل محرور ازو
چشم مستش را ورق افشان کرد چشمم را بپرس
تا چه می‌خواهد مدام آن نرگس مخمور ازو
دل چو رازش گفت با جان من نبودم در میان
در درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو
هرچه باداباد خواهم راز دل با باد گفت
همدم است القصه نتوان داشتن مستور ازو
بر بیاض دیده سلمان می‌کند نقش سواد
کان جو بگشاید ببارد لولو منثور ازو
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۴۵ - تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده‌ای
تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده‌ای
روز را در دامن مشکین شب پرورده‌ای
ای بسا شبها که با مهرت به روز آورده‌ام
تا تو بر رغم دلم یک شب به روز آورده‌ای
از بخاری چشمه خورشید را آشفته‌ای
وز غباری خاطر گلبرگ را آزرده‌ای
مه رخان چین به هندویت خطی داده‌اند
زان سیه کاری که با خورشید رخشان کرده‌ای
گر چه جان بخشیده‌ای از پسته تنگم ولی
شد ز عناب لبت روشن که خونم خورده‌ای
مردم چشم جهان بینت اگر خوانم رواست
زانکه در چشم منی وز چشم من در پرده‌ای
جاودان در بوستان عارضت سرسبز باد
آن نبات تازه کز وی آب شکر برده‌ای
گرد عنبر بر عذار ارغوان افشانده‌ای
برگ سوسن بر کنار نسترن گسترده‌ای
یار کنار چشمه حیوان به مشک آلوده‌ای
یا غبار درگه صاحب به لب بسترده‌ای
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای
لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای
ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کرده‌ای
قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده‌ای
گوهر پاکیزه خویش آشکارا کرده‌ای
در همه عالم نمی‌گنجی ز فرط کبریا
در دل تنگم نمی‌دانم که چون جا کرده‌ای
تا به قصد جان مسکین بر میان بستی کمر
صدهزاران جان ز تار موی در وا کرده‌ای
نکته‌ای با عاشقان در زیر لب فرموده‌ای
عالمی اموات را در یکدم احیا کرده‌ای
بعد ازین گر پیش چشمم بر کنار افکنده‌ای
در میان مردمم چون اشک رسوا کرده‌ای
گفته‌ای احوال ما اشک سلمان فاش کرد
از هوای خویش کن این شکوه کزما کرده‌ای
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۴۹ - جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی
بر سر من کس نمی‌آید به پرسش جز خیال
جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی
شربت قند لبش می‌سازد این بیمار را
کو لب او تا مرا از قند سازد شربتی؟
از غم تنهایی آمد جان شیرین نزد لب
تا بیادش هر دو می‌دارند با هم صحبتی
حسرتی دارم که بینم بار دیگر روی یار
گر درین حسرت بمیرم دور از ازو وا حسرتی
در درون دارم خروشی ای طبیبان پرسشی
در سفر دارم عزیزی ای عزیزان همتی
آن همایون عید من یک روز خواهد کرد عود
جان کنم قربان گرم روزی شود این دولتی
می‌فرستم جان به پیشش کاشکی این جان من
داشتی در حلقه زلفش به مویی قیمتی
غیبتی کردند بدگویان به باطن زین جهت
یک دو روزی کرد از سلمان به ظاهر غیبتی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - ترک من می‌آیی و دلها به یغما می‌بری
ترک من می‌آیی و دلها به یغما می‌بری
روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری
دی دل من برده‌ای، امروز دین اکنون مرا
نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری
آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت
منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری
کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین
سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری
من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟
بارها گفتی: نخواهم برد، اما می‌بری
چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن
چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری
من چو وامق باختم در نرد سودایت روان
زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می‌بری
هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت
زلف می‌آری به صد زنجیر و آنجا می‌بری
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۶۱ - ای نسیم صبح بوی جانفزا می‌آوری
ای نسیم صبح بوی جانفزا می‌آوری
من نمی‌دانم که این بوی از کجا می‌آوری؟
ای نسیم از خاک کوی یار، حاصل کرده‌ای
تا نپنداری که از باد هوا می‌آوری
گلبن بارآورش ما را نمی‌بخشید بوی
هم تو باری کز برش بویی به ما می‌آوری
گلستان شوق را، نشو و نمایی می‌دهی
بلبلان بی‌نوا را در نوا می‌آوری
ناتوانی زانکه راهی بس دراز و پیچ پیچ
از سر زلف جبینم زیر پا می‌آوری
رفته بود از جا دل ما بازش آوردی بجای
راستی را شرط دلداری بجا می‌آوری
گرز روی لطف یکدم می‌کنی در کوی ما
وقت ما چون صبح از آن دم با صفا می‌آوری
قاصد سلمانی و یکدم نمی‌گیری قرار
روز و شب یا می‌بری پیغام یا می‌آوری
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۸۱ - گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی
گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی
روی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی
سایه را گو: با رخ من در قفای خود مرو
سرو را گو: با قد من بر کنار جو مروی
بلبل ار گل را تقاضا می‌کند عیبش مکن
این چنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی؟
دامن افشان خیز و یک ساعت چمان شو در چمن
تا بر افشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوی
ظاهرا گردیده بودی گوی سیمین غبغت
نیستم آیینه آئین کو کند خدمت به روی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲ - خواجه از فرط بزرگی همچو *** شد که دماغ
خواجه از فرط بزرگی همچو *** شد که دماغ
لاجرم بهر بزرگان *** نجنباند ز جا
راستی وضع بزرگی*** من دارد که او
چون ببیند کودکی از دور برخیزد به پا
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۳ - ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم
ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم
می‌گشاید از زبان، صد چشمه حیوان مرا
تا قضا بستان سرای دولتت را ساخت، ساخت
بلبل دستان سرای آن سرا بستان مرا
در زمانت ابر می‌گوید به آواز بلند
نیست کاری این زمان با قلزم و عمان مرا
شهسوار همتت چون عرصه عالم بدید
گفت دشوارست جولان اندرین ایوان مرا
مصطفی خلقی و تا من ما دحم در خدمتت
گاه می‌خواند فلک حسان و گه سلمان مرا
خسروا از روزگار بی سر و سامان مپرس
تا چرا می‌دارد آخر بی سر و سامان مرا
تا ز خوان نعمت او لقمه‌ای نان می‌خورم
می‌چکد صد قطره خون از دل بریان مرا
قصه با هر کس که گویم سر بگرداند ز من
کرده‌است القصه دور چرخ سرگردان مرا
مشکل احوال خود را عرضه خواهم داشتن
تا به لطفت حال آن مشکل شود آسان مرا
قلت مال و منال و کثرت اهل و عیال
قرض دارو بی‌نوا کردند ناگاهان مرا
جای بر ایران زمین بر بنده تنگ است این زمان
یا به سقسین رفت باید یا به هندستان مرا
من که زر در غره مه می‌کنم چون ماه قرض
سلخ مه از بی‌زری باید شدن پنهان مرا
من که چون شاخ از ربیعم جامه باید خواست وام
در شتابی برگ باید بودن و عریان مرا
چون جواز من به وجه مکسب زر بستدند
وجه مرسومی که مجرا بود در دیوان مرا
بعد ازین از من جوی حاصل نخواهد شد اگر
برکنند از بن چوکان صد باره خان و مان مرا
هر یکی گوید که زر بستانم و دندان ز تو
ای عزیزان کاشکی بودی زر و دندان مرا
پایمالم کرد خواهند این خداوندان مال
خسروا بهر خدا از دستشان بستان مرا
یا به وامی یا به انعامی به هر وجهی که هست
رحمتی فرما که زحمت می‌دهند ایشان مرا
باز چون امروز دریابم که فردا بامداد
هر که خواهد جست خواهد یافت در زندان مرا
مصطفی را همچو موسی گو، ید بیضا نما
و ز کف فرعون و این فرعونیان برهان مرا
با دعای قدسیان پیوسته با داجان تو
این دعا پیوسته خواهد بود ورد جان مرا
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹ - آصف ثانی رشیدالحق والدین آنکه هست
آصف ثانی رشیدالحق والدین آنکه هست
آسمان عکسی ز روی عالم آرای شما
صاحبا از ماجرای حال خود من شمه‌ای
عرض خواهم داشت بر رای اعلای شما
زان سبب بالای گردون خم شد اندر قدر صدر
کو به عکس راستی بنشست بالای شما
هر کجا عزم تو پای مردی آرد در رکاب
جز رکاب آنجا که دارد در جهان پای شما
آن تویی کز ابتدا در باب ارباب هنر
تربیت بودست و بخشش رسم آبای شما
وان منم کز گوهر نظمم مزین کرده‌است
گردن و گوش جهان را مدح بابای شما
با وجود آنکه استعداد و استحقاق من
روشن است امروز بر آیینه رای شما
از برای خرده‌ای زر جستن آزار من
بس عجب می‌دارم از طبع گهرزای شما
حاصل دی و پریرم همچنان تا چار ماه
صرف شد بر وعده امروز و فردای شما
سخت بی برگم بساز امروز کارم را که هست
بیش ازین ما را سر برگ تقاضای شما
آنچه انصاف است آمد شد خجل گشتم خجل
من ز خاک آستان آسمان سای شما
از قدمهای خود اکنون من خجالت می‌کشم
هم برین صورت کزین پیش از کرمهای شما
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳ - ای خداوندی که پر شد گنبد فیروزه رنگ
ای خداوندی که پر شد گنبد فیروزه رنگ
گوش تا گوش از صدای کوس فتح و نصرتت
چون خروش نوبتت بشنید گردون گفت من
پیر گشتم نوبت من رفت و آمد نوبتت
دامن آخر زمتان پر شد ز فیض بخششت
گردن گردون دون خم شد ز بار منتت
پادشاها بنده در حضرت به رسم عرضه داشت
انبساطی می‌نماید بر امید رحمتت
قرب چل سال است تا سکان شرق و غرب را
طبع سلمان می‌کند در گوش در مدحتت
زان جهان پرکرده‌ام از شکر شکرت که من
بسته‌ام در استخوان چون پسته مغز نعمتت
با چنین نعمت که خواهد ماند تا دور ابد
شرمساری می‌برم حقا هنوز از خدمتت
در ثنای حضرتت دور جوانی گشت صرف
نوبت پیری رسید اکنون به امر حضرتت
گوشه‌ای خواهم گرفتن تا اگر عمری بود
چند روزی بگذرانم در دعای دولتت
علت پیری و درد پا و ضعف جسم و چشم
می‌برد درد سر من بنده را از صحبتت
گفته‌ام در باب خود فصلی دو سه آن را جواب
چشم دارد بنده از درگاه گردون حشمتت
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۸ - تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ او
تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ او
جویبار مملکت پیوسته سبز و خرم است
رای او را زین زر بر پشت صبح اشهب است
قهر او را داغ کین بر ران شام ادهم است
نجم سیار از شهاب تیغ او یک پرتو است
بحر زخار از ریاض طبع او یک شبنم است
چون بیاض روی خوبان از سواد چین زلف
عکس صبح نصرتش تابان ز شام پرچم است
نوبت کوشش خروش کوس در گوشش بسی
شادی افزاتر ز صوت نغمه زیر و بم است
در علو پایه صدر منصب جمشید را
پیش دست و مسندش دست تواضع بر هم است
دست حکمش تا به صدر قدر باز افکنده‌اند
عدل را انصاف بار افتاده دستی محکم است
چرخ بالا دست گو دارد جهان زیر نگین
روز و شب گردان بر انگشتش بسان خاتم است
خسروا بلقیس ثانی آنکه مهد عصمتش
در جناب قدس بالاتر ز مهد مریم است
کرد در حق من احسانی و تنها حق وی
نیست بر من بلکه بر مجموع اهل عالم است
نایبان یک نیمه زر دادند و زان نیمی برات
بر وجوه تقدمه یعنی که وجهی اقدم است
باز می‌خواهند وجه داده را بعد از دو ماه
کافرم زان وجه اگر باقی مرا یک درهم است
نیست بر من حبه‌ای باقی و در دیوان مرا
مبلغی باقی است باقی رای عالی حاکم است