تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۲۰ - حکایت در تحذیر از انس به زخارف کودک فریب
شنیدم که یحیی بن برمک پگاه
به بغداد می دید عرض سپاه
جوانی بدید از هژبران جنگ
که بربسته بر خنگ، چرم پلنگ
زخامی بدان شیوه مشعوف بود
نمایش کنان جلوه ای می نمود
ز وضعش برآشفت و دیدش شگفت
دل پخه مغزش، رمیدن گرفت
بگفتا بگویید این خام را
نسنجیده نیرنگ ایّام را
ز خامی چه نازی به این پاره پوست؟
اگر پوست از مغز دانی نکوست
نهشتند این بر پلنگ درشت
چه سان اشهبت را بماند به پشت؟
چنین است رسم خسیسان دهر
که از کمتر از خویش گیرند بهر
شریفی بباید که از کاینات
فشاند چو ما دامن التفات
به بغداد می دید عرض سپاه
جوانی بدید از هژبران جنگ
که بربسته بر خنگ، چرم پلنگ
زخامی بدان شیوه مشعوف بود
نمایش کنان جلوه ای می نمود
ز وضعش برآشفت و دیدش شگفت
دل پخه مغزش، رمیدن گرفت
بگفتا بگویید این خام را
نسنجیده نیرنگ ایّام را
ز خامی چه نازی به این پاره پوست؟
اگر پوست از مغز دانی نکوست
نهشتند این بر پلنگ درشت
چه سان اشهبت را بماند به پشت؟
چنین است رسم خسیسان دهر
که از کمتر از خویش گیرند بهر
شریفی بباید که از کاینات
فشاند چو ما دامن التفات
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۲۱ - در فصل خطاب و خاتمهٔ کتاب گوید
حزین از سخن سنجی بی حضور
دل نکته پرداز من شد نفور
چه یارا زبان را، چو دل یار نیست؟
چو دل تنگ شد جای گفتار نیست
دو نیم است و تنگ است دل چون قلم
به این خامهٔ تنگ شق، چون کنم؟
همان به که از نغمه گردم خمش
درین تنگنای سخن سنج کش
اگر هست گوش نیوشنده ای
شناسای درد خروشنده ای
تواند ز یک نکته ام طرف بست
وگرنه چرا بایدم سینه خست؟
سخن سنج اگر هست هشیار مغز
کند قوت جان این گهرهای نغز
ازین نامه، گردون پرآوازه شد
روان سخن گستران تازه شد
نوایی که این خامه بنیاد کرد
دل توسی و رودکی شاد کرد
به گوش نظامی اگر می رسید
خروش منِ خسروانی نشید
به تعظیم من، رخ نهادی به خاک
که احسنت، ای نیر تابناک
اگر سعدی شهد پرور ادا
شنیدی ز صور نی من نوا
سماعش ز سر عقل بردی و هوش
زبان مهرکردی، شدی جمله گوش
وگر نخل بند سخن پروران
رطب بردی از من، شدی مدح خوان
که نازد به دوران چرخ اثیر
به کلک جوان تو، ناهید پیر
تورا خامه شیریست زوبین به دوش
به میدان چرخ پلنگینه پوش
چو نظمم زلال خضر صاف نیست
ز انصاف می گویم، این لاف نیست
نبودی اگر دهر ناسازگار
جهان کردمی پر دُر شاهوار
نفس بر لبم جوی خونی شده ست
غبار دلم بیستونی شده ست
مرا از خداوند فریادرس
سبک باری دل امید است و بس
به این نکته بستم قلم را زبان
تحَصَّنتُ بالمالک المُستعان
خرابات ما، فیض بنیاد باد
خراباتیان را روان شاد باد
دل نکته پرداز من شد نفور
چه یارا زبان را، چو دل یار نیست؟
چو دل تنگ شد جای گفتار نیست
دو نیم است و تنگ است دل چون قلم
به این خامهٔ تنگ شق، چون کنم؟
همان به که از نغمه گردم خمش
درین تنگنای سخن سنج کش
اگر هست گوش نیوشنده ای
شناسای درد خروشنده ای
تواند ز یک نکته ام طرف بست
وگرنه چرا بایدم سینه خست؟
سخن سنج اگر هست هشیار مغز
کند قوت جان این گهرهای نغز
ازین نامه، گردون پرآوازه شد
روان سخن گستران تازه شد
نوایی که این خامه بنیاد کرد
دل توسی و رودکی شاد کرد
به گوش نظامی اگر می رسید
خروش منِ خسروانی نشید
به تعظیم من، رخ نهادی به خاک
که احسنت، ای نیر تابناک
اگر سعدی شهد پرور ادا
شنیدی ز صور نی من نوا
سماعش ز سر عقل بردی و هوش
زبان مهرکردی، شدی جمله گوش
وگر نخل بند سخن پروران
رطب بردی از من، شدی مدح خوان
که نازد به دوران چرخ اثیر
به کلک جوان تو، ناهید پیر
تورا خامه شیریست زوبین به دوش
به میدان چرخ پلنگینه پوش
چو نظمم زلال خضر صاف نیست
ز انصاف می گویم، این لاف نیست
نبودی اگر دهر ناسازگار
جهان کردمی پر دُر شاهوار
نفس بر لبم جوی خونی شده ست
غبار دلم بیستونی شده ست
مرا از خداوند فریادرس
سبک باری دل امید است و بس
به این نکته بستم قلم را زبان
تحَصَّنتُ بالمالک المُستعان
خرابات ما، فیض بنیاد باد
خراباتیان را روان شاد باد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵۰ - برآنم که گر جامی آرم به چنگ
برآنم که گر جامی آرم به چنگ
زنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ
از آنم شتاب است در دور جام
که دوران عمرم ندارد درنگ
نیندیشم از سختی راه دور
نباشد گرم توسن بخت لنگ
گر افتد بدستم گریبان مرگ
در آغوش جان گیرمش تنگ تنگ
اگر غرق دریای اشکم چه باک
نترسد ز طغیان دریا نهنگ
نرنجم که جانانه ام دست بست
اگرچه به دشمن دهد پالهنگ
بده ساقی آن آب یاقوت فام
ببین بر رخم اشک بیجاده رنگ
چه تدبیر کرد آن خردمند مرد
که پای طرب بست بر پای چنگ
مزن دم ز ناگفتنی کز کمان
چو بگذشت واپس نیاید خدنگ
زنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ
از آنم شتاب است در دور جام
که دوران عمرم ندارد درنگ
نیندیشم از سختی راه دور
نباشد گرم توسن بخت لنگ
گر افتد بدستم گریبان مرگ
در آغوش جان گیرمش تنگ تنگ
اگر غرق دریای اشکم چه باک
نترسد ز طغیان دریا نهنگ
نرنجم که جانانه ام دست بست
اگرچه به دشمن دهد پالهنگ
بده ساقی آن آب یاقوت فام
ببین بر رخم اشک بیجاده رنگ
چه تدبیر کرد آن خردمند مرد
که پای طرب بست بر پای چنگ
مزن دم ز ناگفتنی کز کمان
چو بگذشت واپس نیاید خدنگ
نیر تبریزی : سایر اشعار
شمارهٔ ۱ - مثنوی ساقی نامه
بیا ساقی ای محرم راز من
حریف کهن عهد دمساز من
از آن آتشین بادۀ لعل گون
که از رشگ سازد دل لعل خون
بمن ده که از خود خلاصم دهد
گذر بر سر بزم خاصم دهد
بیا ساقی ای مرهم درد من
وفاگستر و ناز پرورد من
ده آن می که مرهم نهد درد را
کند آتشین گونۀ زرد را
بده تا کنم چارۀ درد خویش
کنم آتشین گونۀ زرد خویش
بیا ساقی ایجان فدای تنت
بود تا بکی سرگردان با منت
از آن می که هوش از سر آرد بدر
بده تا کشم یکدو رطل دگر
مگر گیرم از عقل بیگانگی
شوم ایمن از دشمن خانگی
ز زندان تن پای بیرون نهم
چو دیوانگان سر بهامون نهم
بیا ساقی آن آب آتش وشم
که ناخورده از بوی او سرخوشم
بمن ده که با سردی روزگار
نمی بینم آب دگر سازگار
بیا ساقی آنکهنه اکسیر را
که ذوق جوانی دهد پیر را
بمن ده که چرخم ز جان سیر کرد
بدور جوانی مرا پیر کرد
بیا ساقی آن آب دیرینه سال
که دهقان ورا پرورد در سفال
بیار و سفال دل آئینه کن
فرا یادم از عهد دیرینه کن
حریف کهن عهد دمساز من
از آن آتشین بادۀ لعل گون
که از رشگ سازد دل لعل خون
بمن ده که از خود خلاصم دهد
گذر بر سر بزم خاصم دهد
بیا ساقی ای مرهم درد من
وفاگستر و ناز پرورد من
ده آن می که مرهم نهد درد را
کند آتشین گونۀ زرد را
بده تا کنم چارۀ درد خویش
کنم آتشین گونۀ زرد خویش
بیا ساقی ایجان فدای تنت
بود تا بکی سرگردان با منت
از آن می که هوش از سر آرد بدر
بده تا کشم یکدو رطل دگر
مگر گیرم از عقل بیگانگی
شوم ایمن از دشمن خانگی
ز زندان تن پای بیرون نهم
چو دیوانگان سر بهامون نهم
بیا ساقی آن آب آتش وشم
که ناخورده از بوی او سرخوشم
بمن ده که با سردی روزگار
نمی بینم آب دگر سازگار
بیا ساقی آنکهنه اکسیر را
که ذوق جوانی دهد پیر را
بمن ده که چرخم ز جان سیر کرد
بدور جوانی مرا پیر کرد
بیا ساقی آن آب دیرینه سال
که دهقان ورا پرورد در سفال
بیار و سفال دل آئینه کن
فرا یادم از عهد دیرینه کن
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۵ - خطت را بدایت به غایت خوش است
خطت را بدایت به غایت خوش است
تماشای آن بی نهایت خوش است
به تیری دل بی نوا را بساز
که از پادشاهان عنایت خوش است
ز زلف حبیب و ز جور رقیب
به اصحاب شکر و شکایت خوش است
مکن واعظا شرح جز وصف عشق
که با عاشقان این حکایت خوش است
نه امروز با درد او دل خوشم
جراحات او از بدایت خوش است
چه خوش گفت شستم ز خون تو دست
که قولش به وجه کنایت خوش است
بگو شاهدی یک حدیثی ز عشق
که از قول تو این روایت خوش است
تماشای آن بی نهایت خوش است
به تیری دل بی نوا را بساز
که از پادشاهان عنایت خوش است
ز زلف حبیب و ز جور رقیب
به اصحاب شکر و شکایت خوش است
مکن واعظا شرح جز وصف عشق
که با عاشقان این حکایت خوش است
نه امروز با درد او دل خوشم
جراحات او از بدایت خوش است
چه خوش گفت شستم ز خون تو دست
که قولش به وجه کنایت خوش است
بگو شاهدی یک حدیثی ز عشق
که از قول تو این روایت خوش است
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۲۶ - قدت سرو گفتیم و رویی نداشت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۷ - رخش آتشم در درون می برد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - خطت طعنه بر مشک و عنبرزده
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰ - هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
نیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثل
بدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفد
چو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جم
رخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگ
که جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیر
به زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستم
که خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آن
ز خاک جلال ار بروید گیا
نیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثل
بدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفد
چو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جم
رخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگ
که جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیر
به زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستم
که خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آن
ز خاک جلال ار بروید گیا
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۹ - کجا گوهر وصلش آرم به دست
کجا گوهر وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بی قرارم به دست ؟
گهش می فشانم سر خود به پای
گهش جان خود می سپارم به دست
بدادم دل از دست چون دیدمش
چه چاره نبود اختیارم به دست
ز تیغ نگارین اگر سرکشم
سزد گر ببندی نگارم به دست
سرآمد درین آرزو روز عمر
که افتد شبی زلف یارم به دست
الا ساقی از جام غم تا به کی
بده آن می خوشگوارم به دست
بنه برکفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش را چون جلال
مگر دامن وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بی قرارم به دست ؟
گهش می فشانم سر خود به پای
گهش جان خود می سپارم به دست
بدادم دل از دست چون دیدمش
چه چاره نبود اختیارم به دست
ز تیغ نگارین اگر سرکشم
سزد گر ببندی نگارم به دست
سرآمد درین آرزو روز عمر
که افتد شبی زلف یارم به دست
الا ساقی از جام غم تا به کی
بده آن می خوشگوارم به دست
بنه برکفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش را چون جلال
مگر دامن وصلش آرم به دست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۲ - مگر فتنه عشق بیدار شد
مگر فتنه عشق بیدار شد
که خلوت نشین سوی خمّار شد
بگویید با پیر دَ یرِ مغان
که دین کفر و تسبیح زنّار شد
عجب نیست سرّ انا الحق از آن
که مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان! موسم یاری است
که کارم بدین گونه دشخوار شد
ایا عاشقان! نوبت زاری است
که احوال زار این چنین زار شد
چه می بود گویی که در داو عشق
که یک باره دست من از کار شد
دلم همچو بلبل بنالید زار
سحر چون صبا سوی گلزار شد
مگر پخت سودای زلفش دلم
که در چنگ محنت گرفتار شد
به عیّاری آموخت اینک جلال
چو جویای آن شیخ عیّار شد
که خلوت نشین سوی خمّار شد
بگویید با پیر دَ یرِ مغان
که دین کفر و تسبیح زنّار شد
عجب نیست سرّ انا الحق از آن
که مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان! موسم یاری است
که کارم بدین گونه دشخوار شد
ایا عاشقان! نوبت زاری است
که احوال زار این چنین زار شد
چه می بود گویی که در داو عشق
که یک باره دست من از کار شد
دلم همچو بلبل بنالید زار
سحر چون صبا سوی گلزار شد
مگر پخت سودای زلفش دلم
که در چنگ محنت گرفتار شد
به عیّاری آموخت اینک جلال
چو جویای آن شیخ عیّار شد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۸ - بتم باز قصد جفا می کند
بتم باز قصد جفا می کند
به یکبار ما را رها می کند
مرو ای طبیب دل دردمند
که دردت دلم را دوا می کند
مَدَر پرده عاشقی بیش ازین
که پیراهن از غم قبا می کند
بَدَل شد شب وصل با روز هجر
جهان بین که با ما چه ها می کند
فلک را همین است همواره کار
که یاری ز یاری جدا می کند
کجا یابم از خاک پایت اثر
که خورشید از آن توتیا می کند
منم طالب تو، تو از من ملول
چه تدبیر کاینها قضا می کند
چه گویم من این بخت شوریده را
که او قصد دوری ما می کند
بساز ای دل غمزده برگ صبر
که کار کسان با نوا می کند
خرد هر کجا عقده ای شد پدید
به سرپنجه صبر وا می کند
تو از بخت خود چند نالی جلال
زمانه چنین اقتضا می کند
به یکبار ما را رها می کند
مرو ای طبیب دل دردمند
که دردت دلم را دوا می کند
مَدَر پرده عاشقی بیش ازین
که پیراهن از غم قبا می کند
بَدَل شد شب وصل با روز هجر
جهان بین که با ما چه ها می کند
فلک را همین است همواره کار
که یاری ز یاری جدا می کند
کجا یابم از خاک پایت اثر
که خورشید از آن توتیا می کند
منم طالب تو، تو از من ملول
چه تدبیر کاینها قضا می کند
چه گویم من این بخت شوریده را
که او قصد دوری ما می کند
بساز ای دل غمزده برگ صبر
که کار کسان با نوا می کند
خرد هر کجا عقده ای شد پدید
به سرپنجه صبر وا می کند
تو از بخت خود چند نالی جلال
زمانه چنین اقتضا می کند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۹ - دل از بند زلفت رها کی شود
دل از بند زلفت رها کی شود
ز یار قدیمی جدا کی شود
نگویی که از لعل سیراب تو
مراد دل ما روا کی شود
ولی مرهم لعل خود کام تو
به کام دل ریش ما کی شود
نمی دانم این جان پُر درد خویش
که با خرّمی آشنا کی شود
بدین عمرِ کم کی توان یافت وصل
که وصل رخش کم بها کی شود
نمی شد دل از بند زلفش رها
کنون دل نهادیم تا کی شود
خدنگ قضا هم خطا می شود
ولی ناوک او خطا کی شود
نمی دانم این رند مدهوش مست
به کام دل پارسا کی شود
کجا همدم یار گردی جلال
که شه همنشین گدا کی شود
ز یار قدیمی جدا کی شود
نگویی که از لعل سیراب تو
مراد دل ما روا کی شود
ولی مرهم لعل خود کام تو
به کام دل ریش ما کی شود
نمی دانم این جان پُر درد خویش
که با خرّمی آشنا کی شود
بدین عمرِ کم کی توان یافت وصل
که وصل رخش کم بها کی شود
نمی شد دل از بند زلفش رها
کنون دل نهادیم تا کی شود
خدنگ قضا هم خطا می شود
ولی ناوک او خطا کی شود
نمی دانم این رند مدهوش مست
به کام دل پارسا کی شود
کجا همدم یار گردی جلال
که شه همنشین گدا کی شود
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۳۰ - الا ای گل لاله رخسار من
الا ای گل لاله رخسار من
مکن بیش ازین قصد آزار من
تو سلطانی و من ترا بنده ام
نظر زین بِه انداز در کار من
تو در خواب نازی و آگه نیی
ز طوفان این چشم بیدار من
هَمَت رحمتی در دل آید اگر
به گوشَت رسد ناله زار من
هم از پرتو آتش سینه است
که زرد است چون شمع رخسار من
من اندر فراق تو جان می دهم
نپرسی که چون است بیمار من
مرا جان و دل آرزومند تُست
اگر تو ملولی ز دیدار من
نه جز ناله یک دم مرا همدمی ست
نه جز غم کسی هست غمخوار من
نشد کام حاصل به سعی جلال
دریغ آن همه سعی و تیمار من
مکن بیش ازین قصد آزار من
تو سلطانی و من ترا بنده ام
نظر زین بِه انداز در کار من
تو در خواب نازی و آگه نیی
ز طوفان این چشم بیدار من
هَمَت رحمتی در دل آید اگر
به گوشَت رسد ناله زار من
هم از پرتو آتش سینه است
که زرد است چون شمع رخسار من
من اندر فراق تو جان می دهم
نپرسی که چون است بیمار من
مرا جان و دل آرزومند تُست
اگر تو ملولی ز دیدار من
نه جز ناله یک دم مرا همدمی ست
نه جز غم کسی هست غمخوار من
نشد کام حاصل به سعی جلال
دریغ آن همه سعی و تیمار من
جلال عضد : مفردات
شماره ۱ - چنان با غم عشق خو کرد دل
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۷ - ره خلق دادی به خود جاده باش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۳۹ - بیا ایکه جانرا مداوا توئی
بیا ایکه جانرا مداوا توئی
که ما دردمند و مسیحا توئی
جهان چون تن است و تو جان جهان
که چون جان نهان و هویدا توئی
چو ظاهر بباطن بیامیختی
گهی ما تو باشیم و گه ما توئی
غلط میکنم ما و تو خود کجاست
در آنجا که ای جان تنها توئی
بزن آتش ای عشق در ما و من
که ما جمله لائیم والا توئی
بهر گوشه ای از تو صد فتنه است
که سرمایه شور و غوغا توئی
تو معشوقی ای عشق و هم عاشقی
که لیلی و مجنون شیدا توئی
ز عالم چو آیینه ای ساختی
تماشاگر و هم تماشا توئی
فزایش نخواهم من از دیگری
که روح مرا راحت افزا توئی
ز هر ذره جلوه دهی حسن خویش
که در دیده پیوسته بینا توئی
گر آشفته آید حدیث حسین
تو معذور دارش که گویا توئی
که ما دردمند و مسیحا توئی
جهان چون تن است و تو جان جهان
که چون جان نهان و هویدا توئی
چو ظاهر بباطن بیامیختی
گهی ما تو باشیم و گه ما توئی
غلط میکنم ما و تو خود کجاست
در آنجا که ای جان تنها توئی
بزن آتش ای عشق در ما و من
که ما جمله لائیم والا توئی
بهر گوشه ای از تو صد فتنه است
که سرمایه شور و غوغا توئی
تو معشوقی ای عشق و هم عاشقی
که لیلی و مجنون شیدا توئی
ز عالم چو آیینه ای ساختی
تماشاگر و هم تماشا توئی
فزایش نخواهم من از دیگری
که روح مرا راحت افزا توئی
ز هر ذره جلوه دهی حسن خویش
که در دیده پیوسته بینا توئی
گر آشفته آید حدیث حسین
تو معذور دارش که گویا توئی
افسرالملوک عاملی : کوروش نامه
پیش گفتار
بنام خداوند کون و مکان
خداوند روزی ده مهربان
خداییکه جان خرد آفرید
بفرمان او شد جهانها پدید
وزان پس بنام محمد درود
بآیین اسلام احمد درود
درود فراوان بر آن پاکزاد
محمد رسول حجازی نژاد
بنام علی شاه مردان مرد
که از دشمن دین بر آوردگرد
سر اولیاۀ سرور اصفیا
مبارزترین مرد راه خدا
علی شیر مرد و علی راستگو
ندیده جهانراد مردی چو او
بقرآن که وحی مبین خداست
ولای وی آرامش جان مااست
پس آنگه بنام شه پاکدین
محمد رضا شاه ایران زمین
شهی کو نگهدار دین خداست
خدا را باو لطف بی انتهاست
بفرمان او ملت آزاد شد
ز دادش همه کشور آباد شد
ز تدبیر این شاه فرخنده خوی
گرفته است ایران بسی آبروی
خداوند باشد نگهدار او
خرد یار و یزدان مدد کار او
بدوران این شاه نیکو خصال
که دارد توجه بفصل و کمال
چو دیدم که فردوسی پاکدین
که بادا بجانش هزار آفرین
بشهنامه از داستان کهن
چو پیغمبران داده داد سخن
بپا کرده کاخی بلند و متین
ز الماس ویاقوت و در ئمین
ز جمشید و گود رزو از زال زر
فریدون و کیخسرو دادگر
سخن ز آنچه بوده است آورده او
بسی در یکتا که پرورده او
ز شاه کیان وهم از پیشداد
بشهنامه زیشان بسی کرده یاد
ز تهمورث وایرج وسلم و سام
فریبز وکاوس والا مقام
ولکن زماد و از آن دودمان
نیابی بشهنامه نام و نشان
ز اهخامنش کورش نامور
نه بینی بشهنامه نام و اثر
از این رهگذر بود کاین کمترین
شدم پیرو آن سخن آفرین
بر آنم که از ماد و تاریخ آن
سرایم چو شهنامه من داستان
کمین افسر از ماد و از آریان
بگویم زکوروش بسی داستان
خود آگاهم از مایه وزاد خویش
زخجلت سرافکنده دارم به پیش
که این نامه فارسی و دری
نباشد ز نقصان و لغزش بری
ز دانشوران دارم این آرزو
که با لطف بینند آهوی او
ز راه بزرگی و دانشوری
ز لطف و زمهر و ادب پروری
از این مور ناچیز و این ناتوان
پذیرند ران ملخ ارمغان
خداوند روزی ده مهربان
خداییکه جان خرد آفرید
بفرمان او شد جهانها پدید
وزان پس بنام محمد درود
بآیین اسلام احمد درود
درود فراوان بر آن پاکزاد
محمد رسول حجازی نژاد
بنام علی شاه مردان مرد
که از دشمن دین بر آوردگرد
سر اولیاۀ سرور اصفیا
مبارزترین مرد راه خدا
علی شیر مرد و علی راستگو
ندیده جهانراد مردی چو او
بقرآن که وحی مبین خداست
ولای وی آرامش جان مااست
پس آنگه بنام شه پاکدین
محمد رضا شاه ایران زمین
شهی کو نگهدار دین خداست
خدا را باو لطف بی انتهاست
بفرمان او ملت آزاد شد
ز دادش همه کشور آباد شد
ز تدبیر این شاه فرخنده خوی
گرفته است ایران بسی آبروی
خداوند باشد نگهدار او
خرد یار و یزدان مدد کار او
بدوران این شاه نیکو خصال
که دارد توجه بفصل و کمال
چو دیدم که فردوسی پاکدین
که بادا بجانش هزار آفرین
بشهنامه از داستان کهن
چو پیغمبران داده داد سخن
بپا کرده کاخی بلند و متین
ز الماس ویاقوت و در ئمین
ز جمشید و گود رزو از زال زر
فریدون و کیخسرو دادگر
سخن ز آنچه بوده است آورده او
بسی در یکتا که پرورده او
ز شاه کیان وهم از پیشداد
بشهنامه زیشان بسی کرده یاد
ز تهمورث وایرج وسلم و سام
فریبز وکاوس والا مقام
ولکن زماد و از آن دودمان
نیابی بشهنامه نام و نشان
ز اهخامنش کورش نامور
نه بینی بشهنامه نام و اثر
از این رهگذر بود کاین کمترین
شدم پیرو آن سخن آفرین
بر آنم که از ماد و تاریخ آن
سرایم چو شهنامه من داستان
کمین افسر از ماد و از آریان
بگویم زکوروش بسی داستان
خود آگاهم از مایه وزاد خویش
زخجلت سرافکنده دارم به پیش
که این نامه فارسی و دری
نباشد ز نقصان و لغزش بری
ز دانشوران دارم این آرزو
که با لطف بینند آهوی او
ز راه بزرگی و دانشوری
ز لطف و زمهر و ادب پروری
از این مور ناچیز و این ناتوان
پذیرند ران ملخ ارمغان
افسرالملوک عاملی : کوروش نامه
پادشاهی دیو کس اولین شاه ماد
دیو کس نخستین شه ماد بود
وز او سر به سر کشور آباد بود
بسی بود آن شاه باعدل وداد
کریم و جوانمرد و نیکونهاد
گزیدند او را به شاهنشهی
نشاندند وی را به گاه مهی
چو بر گاه شد شاه باعدل و داد
کلاه بزرگی به گسر بر نهاد
بفرمود تا شارسان ساختند
یکی شهر زیبا بیاراستند
در آن شارسان هفت دژشدپدید
چنان شهر تا آن زمان کس ندید
یکی بر یکی بر تری داشتی
که بر آسمان سر برافراشتی
چو رنگین کمان هفت دژ شد عیان
که از هفت اورنگ بودی نشان
ز سبز و سفید و ز سرخ و ز زرد
بنفش و سیه ورنگ هم لاژورد
چو جنت یکی شهر آمد پدید
چنو در جهان کس ندید و شنید
ببخشید شه نعمت بیکران
هنرپروان را کران تا کران
سپس جشن شاهانه آراستند
بهشادی فزوده زغم کاستند
بر او هکمتانه نهادند نام
فشاندند دست و گرفتند جام
ز غوغای طبل و ز آوای کوس
بلرزید نه گنبد آبنوس
بدینگونه شه کشور آباد کرد
یکی شهر هرگوشه بنیاد کرد
چنین اند شاهان نیکو سرشت
که سازند دنیا چو باغ بهشت
وز او سر به سر کشور آباد بود
بسی بود آن شاه باعدل وداد
کریم و جوانمرد و نیکونهاد
گزیدند او را به شاهنشهی
نشاندند وی را به گاه مهی
چو بر گاه شد شاه باعدل و داد
کلاه بزرگی به گسر بر نهاد
بفرمود تا شارسان ساختند
یکی شهر زیبا بیاراستند
در آن شارسان هفت دژشدپدید
چنان شهر تا آن زمان کس ندید
یکی بر یکی بر تری داشتی
که بر آسمان سر برافراشتی
چو رنگین کمان هفت دژ شد عیان
که از هفت اورنگ بودی نشان
ز سبز و سفید و ز سرخ و ز زرد
بنفش و سیه ورنگ هم لاژورد
چو جنت یکی شهر آمد پدید
چنو در جهان کس ندید و شنید
ببخشید شه نعمت بیکران
هنرپروان را کران تا کران
سپس جشن شاهانه آراستند
بهشادی فزوده زغم کاستند
بر او هکمتانه نهادند نام
فشاندند دست و گرفتند جام
ز غوغای طبل و ز آوای کوس
بلرزید نه گنبد آبنوس
بدینگونه شه کشور آباد کرد
یکی شهر هرگوشه بنیاد کرد
چنین اند شاهان نیکو سرشت
که سازند دنیا چو باغ بهشت
افسرالملوک عاملی : کوروش نامه
وصیت دیو کس به فرزند خود
دیو کس چودریافت پایان خویش
فرا خواند فرزانه پیش
چنین گفت کای پور فرخنده فر
بجان گوش کن پند نغز پدر
بترس از خدا و ره داد پوی
بمردانگی راه اجداد پوی
زمن بشنو ای پاک فرزند من
بگوش خود آویزه کن پند من
خدارا تو از جان ستاینده باش
بدرگاه جان آفرین بنده باش
زخوددور کن جهل و کبروغرور
ز کردار اهربمنی باش دور
بر آن باش تادر برو بوم خویش
نیایی تن خسته و جان ربش
تو دبتدار باش وبی آزار باش
پی داد پوی و نکوکار باش
مکن گوش بر گفته های دروغ
که گفت دروغ است بس یی فروغ
بخون کسان دست بازی مکن
تو با جان اتباع بازی مکن
تو بنیاد کن پادشاهی بداد
دل مردمان کن تو با داد شاد
چنان کن همه نیکخواهت شوند
چو فرمان دهی سربراهت دهند
بگفت این و پس دیده برهم نهاد
برفت از بدن جان آن شاه ماد
زمانه چنین بوده تا بوده است
که مر گی پس از عمر فرموده است
چنین بوده تا بوده عالم بپا
سر انجام سرها نهد زیر پا
بژرفای خاک ار نکو بنگری
بهر گوشه اش خفته بینی سری
سر تاجدارن و دانشوران
سر ماهرویان و نام آوران
نماند بجز نام نیک از کسی
اگر ملک عالم بگیری بسی
خوشا راد مردان نیکو نژاد
که از نام ایشان جهان گشت شاد
خوشا آن پدر چون برفت از جهان
پسر سرفرازد سوی آسمان
چو شاه جوان سوک شهرا گرفت
جهان شد سیه پوش وماتم گرفت
همه مادها زار و گریان شدند
زسوک و غم شاه نالان شدند
فرا خواند فرزانه پیش
چنین گفت کای پور فرخنده فر
بجان گوش کن پند نغز پدر
بترس از خدا و ره داد پوی
بمردانگی راه اجداد پوی
زمن بشنو ای پاک فرزند من
بگوش خود آویزه کن پند من
خدارا تو از جان ستاینده باش
بدرگاه جان آفرین بنده باش
زخوددور کن جهل و کبروغرور
ز کردار اهربمنی باش دور
بر آن باش تادر برو بوم خویش
نیایی تن خسته و جان ربش
تو دبتدار باش وبی آزار باش
پی داد پوی و نکوکار باش
مکن گوش بر گفته های دروغ
که گفت دروغ است بس یی فروغ
بخون کسان دست بازی مکن
تو با جان اتباع بازی مکن
تو بنیاد کن پادشاهی بداد
دل مردمان کن تو با داد شاد
چنان کن همه نیکخواهت شوند
چو فرمان دهی سربراهت دهند
بگفت این و پس دیده برهم نهاد
برفت از بدن جان آن شاه ماد
زمانه چنین بوده تا بوده است
که مر گی پس از عمر فرموده است
چنین بوده تا بوده عالم بپا
سر انجام سرها نهد زیر پا
بژرفای خاک ار نکو بنگری
بهر گوشه اش خفته بینی سری
سر تاجدارن و دانشوران
سر ماهرویان و نام آوران
نماند بجز نام نیک از کسی
اگر ملک عالم بگیری بسی
خوشا راد مردان نیکو نژاد
که از نام ایشان جهان گشت شاد
خوشا آن پدر چون برفت از جهان
پسر سرفرازد سوی آسمان
چو شاه جوان سوک شهرا گرفت
جهان شد سیه پوش وماتم گرفت
همه مادها زار و گریان شدند
زسوک و غم شاه نالان شدند