تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۲۴ - دیریست ز گوشه نقابی
دیریست ز گوشه نقابی
داریم امید فتح بابی
از زلف کجش به عقد انگشت
ذوقست گرفتن حسابی
وآنگه به نشان بوسه کردن
از صفحه رویش انتخابی
هردم به گلاب پاش مژگان
بر جیب فشاندش گلابی
از دیده تر بر آن بناگوش
غلطان دیدن در خوشابی
ارزد به نشان صد سلیمان
تا بی کندن ز لعل نابی
انگشت نمای شهرم از وی
هر دم به نوازش خطابی
مطعون دارد میان خلقم
هر روز به شهرت عتابی
دل هر گله کز تغافلش داشت
سر شد به ندادن جوابی
رازی که به صد دهان نگنجد
گردید بیان به اضطرابی
با دوست گر اتحاد خواهی
از خویش «نظیری » اجتنابی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۴۵ - از کم سخنی و سر به زیری
از کم سخنی و سر به زیری
دادیم به خارها حریری
گشتیم ز بندگی خداوند
سلطان شد ایاز از اسیری
مرغان چو نشاط ما ببینند
بر گل نکنند خرده گیری
ناهید اگر به ما نشیند
بهرام نمی کند دلیری
ما را که غذای جان شمیم است
پیوسته کند صبا بشیری
مشگین نفس از خیال یاریم
گرد رخ گل کند عبیری
بردیم به آخرت ز دنیا
دل گرسنگی و چشم سیری
هر دیده و خوانده شد فراموش
الا تو ندیده در ضمیری
چون شاخ خزان فتاده بودم
شد شوق توام عصای پیری
هستی ز وجود تو عدم راست
عزست به هیچم ار پذیری
یک بار «نظیری » خودم خوان
تا شهره شوم به بی «نظیری »
نظیری نیشابوری : ترجیعات
شمارهٔ ۱ - تبع ترجیع بند شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده
ای عقده گشای هر کمندی
بردار ز پای شوق بندی
یک لحظه ز سرکشی فرود آی
تا در تو رسد نیازمندی
صد کام ز چاشنی بسوزد
کز نام تو شکنیم قندی
یک ذره دل شکفته خواهم
صد گریه دهم به زهرخندی
کاین دیده شوربخت ترسم
از گریه رساندت گزندی
با بخت من آسمان چه سازد؟
افتاده در آتشی سپندی
تشریف وصال را بریدند
بر قامت بخت ارجمندی
در گردن وصل خم نگردد
جز بازوی دولت بلندی
رحم آر به دست کوته ما
بگشا ز قبای نازبندی
کاری نگشود سعی خواهم
در گوشه انتظار چندی
بنشینم و پا کشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
آوخ که ز دل قرار برگشت
برگشت جهان چو یار برگشت
در دیده خویش عزتش نیست
هر کز در دوست خوار برگشت
از بس که شکست گریه در دل
صد قلزمم از کنار برگشت
صدبار به قصد خصم آهم
آمد به لب و ز عار برگشت
گفتم که به گریه کار سازم
او را که به اختیار برگشت
صد ره به نصیحت جنونم
عقل آمد و شرمسار برگشت
صبر از دل ناامید بگریخت
شکر از لب شکوه بار برگشت
هشدار که جمله می گریزند
یک صید که در شکار برگشت
در قرعه سال ما چه بینی؟
کز طالع ماست پار برگشت
گل غنچه بخت در گلو داشت
از اختر بد بهار برگشت
سودای تو شکر در سرم هست
گر دست و دلم ز کار برگشت
بنشینم و پا کشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
یک وعده نقاب برنینداخت
کان صد هوس از نظر نینداخت
هرکس آید به خون زند فال
کس قرعه پی ظفر نینداخت
دوری مکن ار به مصلحت دوست
بر حال دلت نظر نینداخت
کس دور نشد که غیرت او
زان جاش به دورتر نینداخت
خاموش که بر شکار تسلیم
کس ضربت کارگر نینداخت
پروانه به وصل بال و پرسوخت
از بزم کسش بدر نینداخت
آزرده مساز دل که عاقل
خود را به چنین خطر نینداز
جز خواری رنجش عزیزان
ما را سخن از اثر نینداخت
گو نخل وصال برمیاور
کس تخم فراق برنینداخت
غم نیست اگر نظر به حالم
آن چشم ستیزه گر نینداخت
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
از بی غمی طرب برون نیست
خوشحالی عاشقان شگون نیست
من بی سر و برگ وناصبورم
گویی که به سینه دل درون نیست
پیوند نمی توان بریدن
زنجیر مواصلت زبون نیست
هر شعله شمع صد کمندست
پروانه در آتش از جنون نیست
چون پی به فراغتی نبردیم؟
گر نعل مراد واژگون نیس
چون جرعه عشرتی نخوردیم؟
گر کاسه بخت واژگون نیست
بی جذبه او به او رسیدن
اندازه عقل ذوفنون نیست
تا آن سر کوی ره نمایند
کس تا بر دوست رهنمون نیست
در کوی نیاز برندارند
هر سر که میان خاک و خون نیست
رفتم که به صدر وصل باشم
اکنون که ز در رهم درون نیست
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
افغان که ز زندگی به جانم
فریاد که از جهان گرانم
نوشم همه از سپهر زهرست
در خانه خصم میهمانم
برکنده وفا پر خدنگم
ببریده حیا زه کمانم
بی دست و دلم چنان که گویی
گیرد سر آستین عنانم
از تلخی جان درون سینه
تلخست ز سینه تا دهانم
مردم به بدی گرم بخوانند
بگذار که مایه زیانم
خال کم مهره بساطم
نقش کج داو راستانم
برگشته اجابت از دعایم
رنجیده سرایت از فغانم
سودا زده می دوم به هرسو
دیریست که رفته کاروانم
حالا سر آرمیدنم نیست
گر عشق و جنون دهد امانم
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
بازآ که به صبر در فراقت
ناسازترم ز اتفاقت
بیگانه ای آن چنان که ترسم
پیشت میرم ز اشتیاقت
طبعت نکشد به ما کز اول
تلخ آمده ایم در مذاقت
بنشین که هزار صلح گردد
گرد سر خشم بی نقاقت
بنشین بنشین کز آتش دل
روشن کنم انده وثاقت
آن ناز و کرشمه را برآرم
از گوشه ابروان طاقت
با بخت ستیزه کار گویم
کو آن غم هجر و طمطراقت
ای اختر بد برو که گم شد
صد ماه امید در محاقت
بسیار رهست تا تو ای عیش
در هندم و جویم از عراقت
رحمی که وفا نمی کند عمرم
تا کی به امید در فراقت؟
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
یک شمه ز صبر خویش گفتم
صد غم خردم به جان که مفتم
در راه امیدهای نایاب
موی مژه از نگاه سفتم
ننمود رخ آن که مدعا بود
پیدا نشد آنچه می شنفتم
نیکم به بها دهی دروغی
از قیمت خویش در شگفتم
عمرم بگذشت در غریبی
یک شب به نشاط دل نخفتم
چون لاله ز خنده ام چکد خون
از بس که به خون دل شکفتم
خواندی ز وفا ز پی دویدم
راندی به جفا ز پیش رفتم
کی از قدمت ستاره چیدم
کی از رهت آفتاب رفتم
اشگی ز نثار خود بریدم
رویی ز غبار ره نهفتم
بازم به فریب اگر بخوانی
بر خاک ره سگانت افتم
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
ای در طلب تو سرکشان خاک
هر ذره به جستن تو چالاک
گه پرده دری به خنده گل
گه راه زنی به نشئه تاک
تا گردن خم ز خون ما سرخ
تا دامن گل ز زخم ما چاک
آلوده به خون بی گناهی
از دست وکمند تا به فتراک
بر صید تو رشگ دارم اما
تا دام تو هست ره خطرناک
خاطر ز ملال من بپردازد
حیفست به کوثر تو خاشاک
گر هست به گردنم گناهی
فی الحال به آب تیغ کن پاک
آزاد چه می کنی به قهرم
در دام تو دل طپید حاشاک
مانند شرر ز شعله من
ریزند ستارگان ز افلاک
اما چه کنم که دوست خصم است
در عشق پسند نیست الاک
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
من هیچ ندیده ام مه نو
ویرانه من فتاده در کو
چون ماه شب چهارده را
بر گوشه بام من فتد ضو
در راه بماند ار کمندی
در روزنم افکن ز پرتو
آن شوق که دربدر ازویم
بر من نظری فکنده در رو
این بیت و غزل که می سرایم
جانسوز فسانه ایست مشنو
یک ذره غم و جهان جهان دل
صد مورچه را بسست یک جو
پیغامش اگر ز جانب تست
گو مرگ به صد شتاب می دو
آن خرمن مه چو بافروغست
گو خوشه شمع، باد بدرو
نوری چو برین خرابه تابد
پروانه برآورد پر نو
ایمن نشوم که رنج فرهاد
شیرین شده در مذاق خسرو
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
هرجا خوش و ناخوشیست نیکوست
یا شادی اوست یا غم اوست
گر سر ننهم چه چاره سازم
گردن به کمند زلف بدخوست
از طبع نمی رود به شمشیر
زنگار هوس گیاه خودروست
رو صیقل خویشتن مفرسای
کاین آینه زنگ توی بر توست
سرچشمه زلال صاف دارد
از بخت من آب تیره در جوست
هرچند خطا نمی شود تیر
ما را که گمان به زور بازوست
مردی نبود کمین نمودن
آهوی تو در کمند ابروست
با خوی چنین کسی نسازد
دل گفت دعا و جان دعاگوست
بازوی مصاف او تواناست
پیکان دعای من قوی جوست
گفتم به بها رود متاعم
اکنون که نمی خرد دل دوست
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
دل کنده شدم ز خویش و پیوند
اما ز تو دل نمی توان کند
خاطر به کدام مهر و شفقت
دارم به تصور تو خرسند
بر گردن من نهاده شوقت
کفاره صدهزار سوگند
بر دامن جان ز منت تست
هر گوشه هزار کوه الوند
یک بار ببین که در تمیزت
من چندم و قدر و قیمتم چند
از سر به فسون نمی رود شور
سیلاب به خس نمی شود بند
از بس دهنش پرست از نوش
فریاد نمی کند نی قند
دیوانه آرمیده خواهی
بند تو نکوترست از پند
قربان جنون شوم که سازد
صد گریه تلخ را شکرخند
امروز خوشم به شور و غوغا
فردا که کنی مرا خردمند
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
تا کی مژه ام ورق نگارد
لب قصه به خون دل برآرد
دایم سر ناخنم پر از خونست
کز صفحه سینه خط شمارد
این نقش و نگار را کسی چند
در معرض خط و خال آرد
زآمد شد کوی او شدم خوار
این شوق مرا نمی گذارد
هرچند شب فراق صبرم
دندان به جگر همی فشارد
سیمای صباح خال شب را
بر صفحه چهره می نگارد
در عشق دلم مده که بیدل
خود را به خطر همی سپارد
مرغی که زند به دام خود را
همت به هلاک می گمارد
گر خاک شوم فلک به خاکم
جز تخم غم و بلا نکارد
پس به که کنم ستیزه با او
گر تیغ جفا به سر ببارد
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
آمد دهنی ز خنده پر نوش
چون خنده گل شکر در آغوش
می گفت حدیث قتل و می زد
در کام و گلو حلاوتم جوش
محو افتادم به سرکشی گفت:
این کیست؟ که نیست در سرش هوش
بوسم کف پاچه زهره دارم؟
کت دست درآورم در آغوش
بیمست اگر بغل گشایم
از شرم بریزدم برو دوش
خاموش که هر طرف سخن چین
صد دام نهاده در ره گوش
بازآ که به قهر و حیله نتوان
از خاطر کس شدن فراموش
حق نمک قدیم ما را
یکباره به آب جوی مفروش
آواز طپیدن دلست این
تا کی گویی منال و مخروش
این جوش و خروش رسم عشقست
ور می گویی که باش خاموش
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
دیریست که یار یار ما نیست
دل نیز امیدوار ما نیست
یک دم به مراد خود نشستیم
امروز ز روزگار ما نیست
ما خانه رمیده های ظلمیم
پیغام خوش از دیار ما نیست
نبود ز مصیبت آسمان را
یک داغ که یادگار ما نیست
هرچند که جان نثار کردیم
شادیم که شرمسار ما نیست
بسیار نمود هیچ بودی
چون عزت بی مدار ما نیست
با فتنه جدل کند ««نظیری »»
دیوانه به اختیار ما نیست
با بی خردی چنین نشستن
شایسته اعتبار ما نیست
در معرکه ای که عشقبازان
گویند که صبر کار ما نیست
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
از خنده نمونه ایست با من
وز گریه لبالبست دامن
غم از در عاشقان درآمد
بودم به میانه آشنا من
وارستگیم وقوع دارد
بگذشت و نرفتم از قفا من
تا از سخنم دلش برنجید
تأثیر ندیدم از دعا من
از نطق و بیان خود شریکم
در خون هزار مدعا من
نی حال و اثر نه سوز و دردی
از هم شده چنگ بینوا من
هرگام جهان جهان شدم دور
کاش از تو نمی شدم جدا من
چون کار نمی رسد به انجام
زانجام روم به ابتدا من
چون طالعی از وفا ندارم
ور عهد تو می شود وفا من
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
عشق از پس پرده داد پیغام
کاین کار نمی رسد به انجام
من رفتم و عشق در میان ماند
بر من به دروغ ماند این نام
زین گریه به آب می رود رخت
زین ناله شکاف می شود بام
پیمانه و خم به دیگران ده
من مست شدم ز دیدن جام
بلبل که نشاط عشق دارد
از سایه گلبنش شود رام
بوی غم و سوز غربت آمد
آه از دل رفته داد پیغام
در حوصله دوستی نگنجد
تا دل نشود محال آشام
صد مرحله تا قبول عشقست
وان هم به مراد بخت و ایام
روزی تاریک از دم صبح
بختی در خواب از اول شام
غم بار نهاده تنگ بر تنگ
دل برنگرفته گام از گام
جان از طلبم به لب رسیده
آبم ز عطش نرفته در کام
بی فایده تا به کی تکاپوی
این راه نمی رسد به انجام
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
زین کار دقیق و فکر باریک
ما را دل و دیده گشت تاریک
شد غیرت کار و بار عشقت
زنار میان ترک و تاجیک
زندانی گوشه بلاییم
ای شه گذر برین مفالیک
تا از بن دخمه ها برآریم
شب های دراز و روز تاریک
هرچند که مهر را غبارم
در دیده کند شعاع باریک
نومید نیم که مالکان را
پنهان نظریست با ممالیک
بی جرم ستم کنی بر ایام
لا یرحم لی و لا اعادیک
دل را به جفا ربوده عشقت
چندانش به من نمی سپاریک
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
از شوق توام سر بشر نی
با خلقم و از کسم خبر نی
هر گوشه به حیرت جمالت
صد دیده و جای یک نظر نی
در عهد که بوده بوستان را
چندین در و بند و یک ثمر نی
دام قفسی که یاد دارد؟
صد طوطی و ذره ای شکر نی
زان لب سخنی بگو، چه سرست؟
درجی ز گهر پر و گهر نی
در شهر که دیده ای؟ که امروز
دستش ز دلش شکسته تر نی
چشم سیه همیشه مستت
صد شیشه شکست و شیشه گر نی
صد ناوک آه در کمینست
جز دست دعای من سپر نی
عمری پی این و آن گرفتم
از جمله به سر ز تو به سر نی
کنجی خواهم که با غم دل
من باشم و تو کسی دگر نی
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
مردیم و ز کین ما بدردی
کشتی و هنوز در نبردی
وابردن دل مبارکت باد
این بار مرا تمام بردی
یک نقش مراد برنیارم
از حقه چرخ لاجوردی
بازیچه آخر بساطم
هنگامه نهاده رو بسردی
در دعوی نام و ننگ تا چند
بر سنگ زنم عیار مردی
دیوانگیا برآر دستی
تا عادت و رسم درنوردی
گویند به طعنه دشمنانم:
کز بهر چه گرد او نگردی؟
حرمان تو در محبت از چیست
تقصیر به جستجو نکردی
سوزم به حجاب عشق و گویم
اقبال نکرد پایمردی
بی وجه جنایتی و جرمی
باید که بشرم و روی زردی
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
ای عشق تو را جنون ما کم
چون زلف تو کار عقل درهم
بیمار توراست مرگ درمان
مجروح توراست داغ مرهم
ما را چه خبر ز قرب و بعدست؟
دیوانه کجا و شادی و غم
ما طفل زیییم و طفل میریم
بازیچه ماست هر دو عالم
ما کج به مذاق ها نشستیم
بر سرو تو راستی مسلم
آن رخ به نگاه ما دریغست
هست آینه از سکندر و جم
زنجیر جنون ما مشوران
این سلسله را مریز از هم
ما را به جفا و سرگرانی
گردیده بنای عشق محکم
در شیوه عشق اگر نباشد
بیداد تو بر وفا مقدم
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
ما بیش بهای کم خریدار
نقصان خودیم و زیب بازار
تا رغبت مشتری بجنبد
بر نام کسی دگر کنم کار
از گلشن ذوق انتظارم
در پای چنان خلیده صد خار
هرجا قلمم روش نماید
طاووس خجل شود ز رفتار
هرجا سر گفتگو گشایم
صد طبله دهد به باد عطار
دم رنجه مکن نمی نشیند
بر آینه بلور زنگار
خاموش وگرنه لب گشایم
تا بو ندهد هزار گلزار
با نافه هرکه بوی عشقست
چون مشگ همی دمد ز گفتار
آدم به سخن شد آدم، ار نه
دارد لب و گوش، نقش دیوار
خواهم همه راه دوست پویم
درحیرتم افکند ز رفتار
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
آنجا که حدیث عشق و سوداست
رنجش غلط است و شکوه بیجاست
گر شربت تلخ می کنم نوش
غم نیست که کار با مسیحاست
از لذت مدح خان خانان
طوطی زبان من شکرخاست
از شادی کار این جوانبخت
دولت به هزار سود و سوداست
با خاره بخت قدر سنجش
اندیشه بد به سینه میناست
آنجا که عنایتش مربیست
نازکتر از آبگینه خاراست
عهدش به خوشی و شادمانی
رخساره حور را تماشاست
پیراهن عدل خوش ترازش
از جوهر راستی مطراست
هرجا که ظفر صفی بدرد
بر قامت بختش آورد راست
عهدش دم یوسفست کز وی
عالم به جوان شدن زلیخاست
دولت به مقام کارسازیش
یک وامق و صد هزار عذراست
از بهر طراز عمر و جاهش
دایم به دعا و عجز و درخواست
بنشینم و پاکشم به دامان
تا کار وفا شود به سامان
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - سر سبزی دل، به زهر درد است
سر سبزی دل، به زهر درد است
روسرخی عشق، رنگ زرد است
چیزی که گرفته خاطر ما
از نعمت روزگار، درد است!
تا هست نفس، غبار غم هست
تا می وزد این نسیم، گرد است
گفتن سخن نگفتنی را
آواز شکست قدر مرد است
سهلست ز جان گذشتن امروز
هرکس گذرد ز مال مرد است
یکتا گهر محیط هستی است
واعظ آن کو ز جمله فرد است
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۱۴ - تاریخ انجام سفینه یی
این طرفه «سفینه »یی که در وی
کشتی کشتی قماش معنیست
گیرند بکف، چو اهل فضلش
چون کشتی نوح و، کوه جودیست
هر سوی ز اهل قال، بحثی
هر گوشه ز اهل حال، بزمیست
هر صفحه، ز قوت روح، خوانی
کزوی صد عمر میتوان زیست
هر سطر ز معنی روانبخش
جویی، از آب زندگانیست
الفاظ ز نکته های سیراب
هر یک صدفی پر از لآلیست
در پوست، چو گل نگنجد از شوق
پر بسکه زرنگ و معنیست
خود یک گل و، باغ و بوستانها
در هر ورقش، ولیک مخفیست
هر صفحه، ز شوخی معانی
چون پرده چشم مست لیلیست
تاریخ ملوک ملک فضل است
یا نسخه جمع و خرج گیتیست
گفتم تاریخ این سفینه:
«هی هی چه سفینه؟ بحر معنی است »!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۶ - تاریخ تعمیر گنبذی
از فضل خدا، خدیو ایران
شاهی که جهان ازوست معمور
بلقیس زمانه را «سلیمان »
باشند زهم، همیشه مسرور
بر خوان عطای او نوالش
در کاسه گرفت دست فغفور
رفتند ز بیمش اهل آزار
بر خویش فرو چو نیش زنبور
از یاری حق نمود تعمیر
این گنبذ را بسعی موفور
گنبذ نه، که عالم روان راست
هم چرخ و، هم آفتاب پرنور
از حرمت اوست زائران را
طاعت مقبول و، جرم مغفور
این شکل صنوبری، جهان را
در سینه بود دلی پر از نور
صاحب نظری که، دیده دل
افگند براین مقام پرنور
برداشت چو «دیده »، گفت تاریخ:
«کعبه گردیده بیت معمور»
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۲ - تا ابر خطت محیط ماه است
تا ابر خطت محیط ماه است
روز من و عالمی سیاه است
گفتم به مهت شبیه دانند
گفتا مشنو که اشتباه است
ره بر زنخش فتادت ای دل
کورانه قدم منه که چاه است
با بار غم تو و دل من
دیگر چه مقام کوه و کاه است
ای دل مزنش به خیل مژگان
یک تن نه حریف یک سپاه است
گفتم صنما به زلف هندو
دل بردی و عالمی گواه است
گفتا دل خویشتن نگه دار
دزد نگرفته پادشاه است
این داد به آتش آن به آبم
اینم ثمر سرشک و آه است
ای ابر عطا تن ضعیفم
در دشت تو کمترین گیاه است
بگذار قدم به دیده من
انگار تو آنکه خاک راه است
صد جور اگر کنی به یغما
جور دگر تو عذرخواه است
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸۷ - دل با صف غمزه ای در افتاد
دل با صف غمزه ای در افتاد
صیدی به میان لشکر افتاد
ماهی بدمید کز طلوعش
از دیده مردم اختر افتاد
آن سوخته طایرم که بر گل
بالی نفشانده از پر افتاد
در پنجه طره تو دل کیست
مسلم که به دست کافر افتاد
از عیش ز ما نشان مجوئید
کاین قرعه بنام دیگر افتاد
از لعل تو با مسیح گفتم
تب کرد و به روی بستر افتاد
مستم ز مئی که هر که جامی
زان خورد ز پا نه کز سر افتاد
رندی که به دورها نشد مست
بنگر که به نیم ساغر افتاد
یغما به ره سمند او کیست
خاکی که به دست صرصر افتاد
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - زلف تو نشسته تا سر دوش
زلف تو نشسته تا سر دوش
در ماتم عاشقان سیه پوش
از ما به غلط نمی کنی یاد
وز غیر نمی کنی فراموش
آن پنبه که بر لب صراحی است
ای کاش مرا نهند در گوش
چشم تو به قصد شیر گردون
آهوی حرم به خواب خرگوش
با موی سفید عشقم آن کرد
کآتش نکند به عهن منفوش
بسته است مرا زبان گفتار
فریاد از آن لبان خاموش
ابروت به چهره یا مه سلخ
بگشوده بر آفتاب آغوش
بر دیده نهم گر آیدم تیر
زآن ترک کمان کشیده تا گوش
یغما ز خطش قوی تر افتاد
چون گرگ حریص و چاه خس پوش
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - گفتم که به خاک و خون نشستم
گفتم که به خاک و خون نشستم
از تیر تو گفت مزد شستم
گر جز توصنم مرا خدائی است
در مذهب عشق بت پرستم
دور فلکم فکند از پای
ای ساغر می بگیر دستم
کردم مژه دجله بو کز آن بحر
افتد چو تو ماهئی به شستم
می ده که زباده نیست توبه
کار من اگر منم که هستم
از می مگذر به فتوی هوش
این راست زمن شنو که مستم
خاک ره سرو قامتی کرد
آزاد ز هر بلند و پستم
شیخم چه غم ار شکست ساغر
صد توبه به خون بها شکستم
بستم ز سرشک راه کویش
بر مدعی و ز جوی جستم
یغما به رخش رسیدم از خط
زاین خس به گل آشیانه بستم
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - از لعل تو آنکه ساخت خاتم
از لعل تو آنکه ساخت خاتم
بر هیچ نگاشت اسم اعظم
می‌کرد دلم خراب و می‌گفت
از کشور ما خرابه‌ای کم
از دیده بپرس قصه دل
ازجام شنو حکایت جم
در دور لبت به روح بخشی
بازیچه بود مسیح مریم
ای گندم خال دوده فامت
آتش زن دودمان آدم
شمشیر تو سد آهنین ساخت
جاوید میان زخم و مرهم
در سجده کعبه جمالت
مژگان شده راست و ابروان خم
تا زلف و لب تو شد پدیدار
کم شد شب قدر و اسم اعظم
چون هست اساس دهر بر باد
چون نیست بنای عمر محکم
یغما من وساغر پیاپی
مطرب تو و نغمه دمادم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲ - ای مایه خرّمی جهان را
ای مایه خرّمی جهان را
و ای راحت جان جهانیان را
از حسرت نوش لعلکانت
خون در جگر است لعل و کان را
گل بیند اگر خویت به عارض
بر فرق زند گلابدان را
پا بر سر انجم و قمر نه
منّت بگذار آسمان را
چشمند و بهمزن زمانه
زلفند و سیه کن جهان را
روزی به خیال آنکه گوئی
بندند به قتل من میان را
من خود بهزار شادمانی
بازم به ره تو نقد جان را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۲ - شکر شده عالمی ز قندت
شکر شده عالمی ز قندت
من بنده لعل نوشخندت
تنها نه دلم به زلف آویخت،
هر جا که دلی، اسیر بندت
رخساره به آفتاب منمای
ترسم که از آن رسد گزندت
دیگر چه زنی به تیغ تیزش
صیدی که فتاده در کمندت؟
می خندی و خاطر دلم ریش،
ای من به فدای نوشخندت
افسر، چو نی از شرار حرمان،
آن ماه بسوخت بند بندت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۳ - ای چرخ زمین آستانت
ای چرخ زمین آستانت
خورشید، غلام پاسبانت
سام آمده صیدی از کمندت
رستم شده زالی از کمانت
کاووس ملازم رکابت
گرشاسب، پیاده عنانت
کیخسرو، چون فراسیاب است
زنهاری تیغ ابروانت
مانند کیان، شده کیومرث
حسرت کش جرعه لبانت
از حسرت نیزه تو گودرز
غلطیده به خون چو کشتگانت
از هیبت ناوکت، فرامرز
درّیده جگر چو دشمنانت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۴ - ای ماه وشان همه غلامت
ای ماه وشان همه غلامت
خورشید رخان اسیر دامت
در ناف غزال خون گره کرد
یک چین ز دو زلف مشک قامت
بی رخصت ما کشیده ای جام
خون دل ما بود حرامت
مه کاست ز رشک، گرچه در بزم
خورشید به کف گرفته جاهت
هر شب به سپهر چشم انجم،
نظاره کنان شمع بامت
هر روز به چرخ روی خورشید
زرد است ز رشک نقش گامت
ریزم دل و جان به پای پیکی
کآرد به حضور من پیامت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۳ - بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
جز شام به روزگار ما نیست
چون زلف تو، در رخت، فروغی،
با بخت سیاه، کار ما نیست
تن پروری و خودی ستودن،
در عشق بتان، شعار ما نیست
شب نیست، که آفتاب تابان،
همخوابه زلف یار ما نیست
دل پیش تو و عنان شوقش،
دانی که به اختیار ما نیست
بردم دل و جان، نثار رویش
گفتا: دل و جان نثار ما نیست
یک صید ضعیف تر ز افسر،
در حلقه شهسوار ما نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۶ - شمشیر تو چشمه حیات است
شمشیر تو چشمه حیات است
زنجیر تو حلقه نجات است
گیسوی دراز تاب دارت
سر رشته عمر ممکنات است
هر عقده از آن سیاه ساحر
حلاّل تمام مشکلات است
ما را ز چه تلخ کام دارد،
لعل تو که معدن نبات است
صبر من و وعده تو در عشق
افسوس، که هر دو بی ثبات است
ای آن که نظر به مات نبود
جان از نظر رخ تو مات است
رخساره دلربایش افسر،
مرآت جهان نمای ذات است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - پرورده نهان به مشک و کافور
پرورده نهان به مشک و کافور
در شهپر زاغ بیضه نور
دارد مه نو عیان به غبغب
کافور به ساتکین بلور
ماه تو که شرم روی مهر است
چشم بد آفتاب از او دور
ماهی تو و مهر کرم شب تاب
مهری تو و ماه مرغ شب کور
شمشاد تو شرم قد طوبی
رخسار تو رشک گلشن حور
با آن که ملولم ماندم از غم
جانم به امید توست مسرور
دور از لبت ای بت شکرخند
نوشم شده همچو نیش زنبور
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - بر دوش فکند زلف را دوش
بر دوش فکند زلف را دوش
خورشید ز شام شد زره پوش
زلفش چو شبان تار عشاق
در ماتم بخت ما سیه پوش
هنگامه صبح رستخیز است
آن شام، که گیرمش در آغوش
ما یاد تو می کنیم دایم،
ما را تو چرا کنی فراموش؟
از بهر خدا چگونه باشد،
با ناله ما، لب تو خاموش؟
از لعل لبان شکر فروشی
از ابروی خویش سرکه مفروش
وحیدالزمان قزوینی : شهرآشوب کوچک
بخش ۱ - تعریف شهر اصفهان
بنمود سوادِ شهری از دور
مانند سوادِ دیده پر نور
شهری همه خانه هاش پر زر
چون کاخِ خیالِ کیمیاگر
چون دل همه خانه ها شمالی
هر یک چو بنای چرخ عالی
مانند نهال گل، خیابان
چون گل در خانه هاش خندان
بیرون ز شمار مخزن گنج
چون تصفیف بیوت شطرنج
سیّار ز خانه ها به صد سال
بیرون نرود چو فکر رمّال
از سبزی کشور و بلادش
سر سبز چو سرو گرد بادش
بر شاخ درخت، مرغ رنگین
چون شمع، گشوده بال زرّین
بگرفته ز سبزه در جنابش
آیینه به موم سبز آبش
بنموده ز روشنایی آب
هر قطره به شب چو کرم شب تاب
آسان گردد، به طرف گلشن
شمع، از آتش، چو لاله روشن
آبش به صفایِ روح، غلطان
جان بخش به رنگ آب حیوان
گندم چو دواند ریشه زان نم
جان یافت چو عنکبوت در دَم
اجساد ز زندگی، بریده
در خاک چو ریشه قد کشیده
گر واله ی لاله ی بهاری
مشغول شدی به گل شماری
کشتیش آن حنا نهاده زان بام
در کام زبان چو مغز بادام
بنموده مناره های پُر فر
همچون علمِ از میان لشکر
خورشید و مه از فراز آنها
چون سر عَلَم از عَلَم هویدا
هر برجی را نموده از سر
این چرخ کبود چون کبوتر
در چار حدش بیوت مردم
کز دیدن او شود نگه گم
بنموده به چشم اهل انصاف
چون جوجه ی ماکیان ز اطراف
بازار و دکانش از عدد بیش
هر صنفی از و محبت اندیش