عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - اگر شادم از غم رهایی ندارم
اگر شادم از غم رهایی ندارم
سر و برگ آشفته رایی ندارم
دل آیینه خو بود دورش فکندم
ندارم سر خودنمایی ندارم
شکستی نمودم درست از شکستی
تمنایی از مومیایی ندارم
جنون گر نیم چون فلاطون نگشتم
خردگر نیم چون رسایی ندارم
همه دعوی دانش از سر فکندم
ترازوی جهل آزمایی ندارم
به نام آشنایند بیگانه ای چند
بگویم به کس آشنایی ندارم
اسیر از دلش مهربانی ندیدم
به این جذبه آهن ربایی ندارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۲ - سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم
سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم
همه تن دیده ام شغل تماشای کسی دارم
اگر گستاخم ای فرزانگان معذور داریدم
ز بی پروایی آن مه چه پروای کسی دارم
نگاهم گرده گلزارها در آستین دارد
سواد بینش از خاک کف پای کسی دارم
تمنا کشته تیرش تغافل زخم شمشیرش
ندانم اینقدر دانم که سودای کسی دارم
غبار من اسیر از سرکشی برخاک ننشیند
مگر در سر هوای سرو بالای کسی دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۲ - ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم
ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم
مرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم
عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد است
شب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم
ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسم
که چون وا بینی اول کشته تیغ تو من باشم
اسیر از اضطراب دل مبادا بوی راز آید
کناری گیرم از دل پاسبان خویشتن باشم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۹ - کو جنون تا از می وارستگی ساغر زنم
کو جنون تا از می وارستگی ساغر زنم
خنده تر دامنی بر موجه کوثر زنم
سرمه چشم هوس بادا کف خاکسترم
گر به دام شعله چون خاشاک بال و پر زنم
گوشه چشمی چو شمع از شعله دارم آرزو
کز برای قتل خود پروانه را بر سر زنم
چند در زندان نام و ننگ باشم کو جنون
تا چو اخگر قرعه ای بر نام خاکستر زنم
باغبان تا کی کند منعم ز سیر باغ اسیر
می روم کز زخم شمشیری گلی بر سر زنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۱ - مستم پیاله بر سر افسانه می زنم
مستم پیاله بر سر افسانه می زنم
سنگ صنم به شیشه بتخانه می زنم
در آتشم به یاد رخی نوبهار کیست
برگل تپانچه از پر پروانه می زنم
گر دم ز سایه گل و خاشاک می رمد
حرفی ز آشنایی بیگانه می زنم
حرفی به گوش ساغر آیینه می کشم
دستی به دامن دل دیوانه می زنم
دارم دلی خرابی عالم دماغ نیست
جامی به یاد گریه مستانه می زنم
نازم به مشرب دل پاک اعتقاد اسیر
از توبه روزه دارم و پیمانه می زنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۲ - صد زبان گر بهر عذر مدعا پیدا کنم
صد زبان گر بهر عذر مدعا پیدا کنم
مدعایی را که نشناسم کجا پیدا کنم
می کنم پیوند با بیداد و خویشی با ستم
در دلت شاید به این تقریر جا پیدا کنم
در محبت خضر راهم گشته بخت واژگون
خویش را گم می کنم باشد تو را پیدا کنم
آشناییهای رسمی را ثمر بیگانگی است
می شوم بیگانه شاید آشنا پیدا کنم
همتم دست طلب را بشکند در آستین
گر ید بیضا به تأثیر دعا پیدا کنم
در سرکویش به مژگان خاک می روبم ا سیر
تا چو مهر آیینه از آن نقش پا پیدا کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنم
کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنم
جان را کنم نثار و سخن مختصر کنم
خوی صبا گرفته دلم از هوای دام
کو آشیان کجاست که زیر و زبر کنم
یک مو نمانده بر تن من بی خیال دوست
شمشیر اگر کشد به چه رو ترک سر کنم
بینا دلی کجاست که در بزم او چو شمع
گاهی ز جیب تیره دلی سر به در کنم
در حیرتم که با نظر تنگ روزگار
گر خاک راه خلق شوم چون به سرکنم
کو طاقتی که از سرکویت چو بگذرم
غافل کنم تو را و به سویت نظر کنم
آیینه داغ می شود از رشک من اسیر
روشن ز خط او چو سواد نظر کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنم
کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنم
عقل را بیخود از این نشئه سرجوش کنم
هر نفس تا نکشم خجلت اظهار دگر
حرف او گویم و دانسته فراموش کنم
گرنه سیلی خور غیرت شوم از وصف کسی
انجمن را چو قدح یک لب خاموش کنم
با گل زخم تو در باغ نمانم که مباد
غنچه را زخمی خمیازه آغوش کنم
ای خوش آن دولت سرشار که از صید اسیر
حلقه ای از خم فتراک تو در گوش کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنم
گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنم
خانه بر دوشم نمی دانم کجا سر می کنم
غفلتم می سوزد اما نیستم بی یاد او
درمیان خنده گاهی گریه ها سر می کنم
دلنشینم گشته گرد کوچه افتادگی
خاکسارم در پناه نقش پا سر می کنم
تا قناعت کرد مشت استخوانم را غبار
روز و شب در سایه بال هما سر می کنم
تشنه خون بهارم کی کشم منت ز ابر
در سموم آباد بی آب و هوا سر می کنم
گر نبردم ره به جایی نیست از تقصیر خضر
من که در هر گام راهی چون صبا سر می کنم
گشته ام بیگانه زود آشنا یاران اسیر
من که با بیگانگان هم آشنا سر می کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - روزگاری شد که با عشق آشنایی می کنم
روزگاری شد که با عشق آشنایی می کنم
چون شرر در بحر آتش ناخدایی می کنم
گر دهد آیینه بهر انتقامم جا به چشم
کی چو عکس از ساده لوحی خودنمایی می کنم
آرزوی قتل خویشم می برد نزدیک او
شوق پندارد تلاش آشنایی می کنم
در محبت بر سر کوی تو شبها چون اسیر
با وجود بی نیازیها گدایی می کنم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از هم
چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از هم
چه بیخودم که ندانم گل و شراب از هم
بهار جلوه شوخ که گشته عالمگیر
بتان کرشمه نمایند انتخاب از هم
به دامن مژه دستی زدم چه دانستم
که تیغ او نکند فرق خون و آب از هم
شمیم برگ گل و گوشه نقاب از من
فروغ آینه ماه و آفتاب از هم
سواد شوخی طفلان نمی شود روشن
به رنگ گل بربایند اگر کتاب از هم
چو آب می گذرند اهل دل ز یکدیگر
نه همچو کینه پرستان به آب و تاب از هم
اسیر دلکده بی تکلفی از تو
رسوم ساختگیهای شیخ و شاب از هم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایم
وصف حال خود از آن سطر چلیپا خوانده ایم
دخل عالم نیست خرج یک پریشان را کفاف
دفتر ریگ روان و موج دریا خوانده ایم
آنکه هر دل را به رنگی می برد یک جلوه است
مردم از آیینه ما از سنگ خارا خوانده ایم
چون خط جانان نخواند ایم آیت خوبی اسیر
درس اوراق محبت را سراپا خوانده ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریم
ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریم
عالم تمام اوست شکایت کجا بریم
عین رضا شده است دل خودشناس ما
فکر زیاده جویی قسمت کجا بریم
محو توایم آینه دیگر چکاره است
خوار توایم دولت و عزت کجا بریم
ای سر بسر رضای دل ما رضای تو
اندیشه جفا و فراغت کجا بریم
ماییم و بیزبانی مطلب تمام کن
دل هم زبان شده است عبارت کجا بریم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۶ - ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من
نفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من
به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی را
به دام اضطراب خویش می افتد شکار من
به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود را
سر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من
به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقی
که از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من
ادب در عشق می گویند خضر راه امید است
نیامد دوره گردیهای من یک ره به کار من
غبارم بعد مردن با نسیمی هم نیامیزد
پریشان اختلاطی در محبت نیست کار من
هوای ابر و گلگشت چمن ارزانی مستان
ز فیض گریه چشم تر بود باغ و بهار من
چه خواهد گفت با این بیزبانیها اسیر آخر
گرفتم صد ره آن بیرحم شد تنها دچار من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - چون شعله آبروی نیاز است خون من
چون شعله آبروی نیاز است خون من
چون بیخودی چکیده راز است خون من
از کشتن وجود و عدم صرفه می برند
دشمن پرست دوست نواز است خون من
صیاد هرزه منت صیدم نمی کشد
گلدسته بند چنگل باز است خون من
در بند یک ترانه گرفتم که جان دهم
مانند نغمه در رگ ساز است خون من
از سوختن چراغ دلم زنده شد اسیر
چون خس بهار سوز و گداز است خون من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۸ - صبر و شکیب دیده و جان و دلم از او
صبر و شکیب دیده و جان و دلم از او
غافل کسی که می شمرد غافلم از او
از برق یک نگاه دو حاصل برم زعمر
گردیده کام دیده و دل حاصلم از او
بندم ز ناله دست فلک از شکست دل
ترسم که حل شود بغلط مشکلم از او
آخر مرا به سیر بیابان برد اسیر
سیلاب اشک خویش که پا در گلم از او
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۰ - رو دیده ام زگرمی بی اختیار تو
رو دیده ام زگرمی بی اختیار تو
تأثیر عشق کرد مرا شرمسار تو
خضرم نوید وعده دیدار می دهد
آب بقاست خاک ره انتظار تو
راهش نظر ز دیده بیداد کرده است
وارستگی به خواب نبیند شکار تو
برگ گل از بنفشه کشد ناز رنگ و بو
تا دیده نوبهار خط مشکبار تو
روشن سواد صفحه گلزار چشم ماست
ریحان شکسته ای است ز خط غبار تو
ز آن پیشتر که ناز تو گردد دچار من
چون می گذشت بی ستم آیا مدار تو
دل داده ام ز دست مران از نظر مرا
کاری نکرده ام که نیاید به کار تو
دیرینه محرم نگه گرم بوده ایم
افتاده ایم از نظر اعتبار تو
یکدم به یک قرار نه ای با اسیر خود
بیچاره تا به کی بشود بیقرار تو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۱ - بیا در آتشم افکن بگو ببین و برو
بیا در آتشم افکن بگو ببین و برو
گره میفکن از افسوس بر جبین و برو
در آتشم به وصال تو نیستم راضی
بیا ز دور به حال دلم ببین و برو
ز راه کویی اگر چشم خونچکان جوشد
به پیش پای سراسیمگی ببین و برو
میان چشم و دلم بی تو دعوی خون است
در این بهار تماشا گلی بچین و برو
اسیر کشته شد اما وصیتی دارد
بخوان به خاکش یک عشر آفرین و برو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۵ - هر نقش قدم چشمه خون است در این راه
هر نقش قدم چشمه خون است در این راه
خضر من سرگشته جنون است در این راه
از دل به طواف سرکوی تو رسیدیم
نقش پی ما داغ درون است در این راه
رخشنده هلال دم شمشیر تو از دور
دیدیم همین جلوه شگون است در این راه
آن تشنه آواره که خوانند سرابش
این قافله را رهنمون است در این راه
نقش پی مجنون نکند راهنمایی
دیوانگی هر که فزون است در این راه
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - گه رنگ خزان گه چمن آرای بهاری
گه رنگ خزان گه چمن آرای بهاری
آیینه طراز گل و مشاطه خاری
هر خنده گل بوی تو را غالیه سایی
هر برگ گلی روی تو را آینه داری
دلگرمی سودای تو در عالم هستی
هر عضو مرا ساخته مشغول به کاری
در دیده نگاهم خس گلزار طرازی
در سینه دلم ذره خورشید شکاری
گر سینه دریا صدف راز تو گردد
هر موج شود شعله و هر قطره شراری
نوروز چمن می رسد و عید بیابان
جشنی شده هر پای گل و سایه خاری