تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - چون غنچه دلم از نم خون زنگ برآورد
چون غنچه دلم از نم خون زنگ برآورد
خون دل من عاقبت این رنگ برآورد
نه غنچه این باغم و نه لاله این دشت
عشق از چه سیهبختم و دلتنگ برآورد؟
در بزم تو امشب به دلم خوش اثری داشت
هر نغمه که مطرب ز رگ چنگ برآورد
ننشست موافق به کسی نقش مرادم
با هرکه در صلح زدم جنگ برآورد
هرگز نشد از لذت دیدار تسلی
حرص نگهت چشم مرا تنگ برآورد
آهم به وفا کرد ترا گرمتر از من
دود دلم آتش ز دل سنگ برآورد
خون دل من عاقبت این رنگ برآورد
نه غنچه این باغم و نه لاله این دشت
عشق از چه سیهبختم و دلتنگ برآورد؟
در بزم تو امشب به دلم خوش اثری داشت
هر نغمه که مطرب ز رگ چنگ برآورد
ننشست موافق به کسی نقش مرادم
با هرکه در صلح زدم جنگ برآورد
هرگز نشد از لذت دیدار تسلی
حرص نگهت چشم مرا تنگ برآورد
آهم به وفا کرد ترا گرمتر از من
دود دلم آتش ز دل سنگ برآورد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - دل خواست که برخیزد ازان کو، بتر افتاد
دل خواست که برخیزد ازان کو، بتر افتاد
چون سرو ز گل پای کشید و به سر افتاد
چون آینه از لذت دیدار برآمد
چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد
از عشوه ساقی چه خبر اهل خرد را
شد باخبر آنکس که ز خود بیخبر افتاد
بردند برون رخت شکیبایی بلبل
زان ره که صبا را به گلستان گذر افتاد
دیگر مژه بر هم نرسانید ز حیرت
چشمی که چو خورشید بر آن بام و در افتاد
چون سرو ز گل پای کشید و به سر افتاد
چون آینه از لذت دیدار برآمد
چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد
از عشوه ساقی چه خبر اهل خرد را
شد باخبر آنکس که ز خود بیخبر افتاد
بردند برون رخت شکیبایی بلبل
زان ره که صبا را به گلستان گذر افتاد
دیگر مژه بر هم نرسانید ز حیرت
چشمی که چو خورشید بر آن بام و در افتاد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - تا عشق مرا بر سر بازار نیاورد
تا عشق مرا بر سر بازار نیاورد
حسن از نگه گرم، خریدار نیاورد
پهلو به صبا میزند این حرف که گویم
با شانه، که از زلف تو یک تار نیاورد
در خواب، سر زلف تو بسیار گرفتم
جز خواب پریشان ثمری بار نیاورد
داغم که چرا جاذبه ناله بلبل
گل را به چمن از سر بازار نیاورد
از نرگس جادوگر او تا به مسیحا
صدبار خبر برد که یکبار نیاورد
قدسی نکنی شکوه ز سودای محبت
تسبیح که برد از تو که زنار نیارود؟
حسن از نگه گرم، خریدار نیاورد
پهلو به صبا میزند این حرف که گویم
با شانه، که از زلف تو یک تار نیاورد
در خواب، سر زلف تو بسیار گرفتم
جز خواب پریشان ثمری بار نیاورد
داغم که چرا جاذبه ناله بلبل
گل را به چمن از سر بازار نیاورد
از نرگس جادوگر او تا به مسیحا
صدبار خبر برد که یکبار نیاورد
قدسی نکنی شکوه ز سودای محبت
تسبیح که برد از تو که زنار نیارود؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - آیینه ما تا ز رخت عکس نما بود
آیینه ما تا ز رخت عکس نما بود
روی دل خلق از همه سو جانب ما بود
شکرانه وصل تو چو دی جان نسپردیم
امروز ز هجر آنچه کشیدیم سزا بود
با عشق تو روزی که دلم عهد وفا بست
این دیده که امروز رقیب است، کجا بود؟
تا پیکرم از آتش مهر تو برافروخت
چون آینه هرجا که شدم نور صفا بود
چون جور به گرد دل خوبان همه گشتم
چیزی که به خاطر نرساندند وفا بود
ای لالهرخان حال دل و دیده چه پرسید
تا بود مرا دیده و دل وقف شما بود
روزی گذرم بر وطن کوهکن افتاد
از تیشه هنوزش به دل سنگ صدا بود
گشتیم بسی در چمن طالع قدسی
آن گل که نرویید در او مهر و وفا بود
روی دل خلق از همه سو جانب ما بود
شکرانه وصل تو چو دی جان نسپردیم
امروز ز هجر آنچه کشیدیم سزا بود
با عشق تو روزی که دلم عهد وفا بست
این دیده که امروز رقیب است، کجا بود؟
تا پیکرم از آتش مهر تو برافروخت
چون آینه هرجا که شدم نور صفا بود
چون جور به گرد دل خوبان همه گشتم
چیزی که به خاطر نرساندند وفا بود
ای لالهرخان حال دل و دیده چه پرسید
تا بود مرا دیده و دل وقف شما بود
روزی گذرم بر وطن کوهکن افتاد
از تیشه هنوزش به دل سنگ صدا بود
گشتیم بسی در چمن طالع قدسی
آن گل که نرویید در او مهر و وفا بود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - رنجیدن تو باعث نومیدی من شد
رنجیدن تو باعث نومیدی من شد
پیراهن امید، مرا بی تو کفن شد
شاید که کسی گوش کند ناله ما هم
بایست همآواز به مرغان چمن شد
معموری منزل بود از صاحب منزل
هرجا که نشستیم دمی، بیت حزن شد
افکند هما سایه ولی بر سر خاکم
شد تیرگی از جامه بختم، چو کفن شد
بهبودی احوال دل از سعی فلک نیست
بر گلخن اگر عشق گذر کرد، چمن شد
ما را نتوان گفت مسافر که به غربت
هرجا که نشستیم به باد تو وطن شد
زان دل نکنم چاک، که بیرون نروی تو
کز نکهت زلف تو دلم رشک ختن شد
سودای دگر نیست میان خط و زلفش
هز فتنه که شد بر سر آن چاه ذقن شد
پیراهن امید، مرا بی تو کفن شد
شاید که کسی گوش کند ناله ما هم
بایست همآواز به مرغان چمن شد
معموری منزل بود از صاحب منزل
هرجا که نشستیم دمی، بیت حزن شد
افکند هما سایه ولی بر سر خاکم
شد تیرگی از جامه بختم، چو کفن شد
بهبودی احوال دل از سعی فلک نیست
بر گلخن اگر عشق گذر کرد، چمن شد
ما را نتوان گفت مسافر که به غربت
هرجا که نشستیم به باد تو وطن شد
زان دل نکنم چاک، که بیرون نروی تو
کز نکهت زلف تو دلم رشک ختن شد
سودای دگر نیست میان خط و زلفش
هز فتنه که شد بر سر آن چاه ذقن شد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - سوای تو در سینه هر خام نگنجد
سوای تو در سینه هر خام نگنجد
خوش باش که این باده به هر جام نگنجد
شوقی که من از دیدن رخسار تو دیدم
در حوصله دیده ایام نگنجد
از نور توام هر بن مو مطلع صبح است
در ملک تنم تیرگی شام نگنجد
وصل تو کجا و من بیظرف که از شوق
در حوصلهام لذت پیغام نگنجد
در سینه عشاق هوس راه ندارد
بت در حرم کعبه اسلام نگنجد
قدسی نبود رنگ وفا در رخ خوبان
در دفتر خوبان ز وفا نام نگنجد
خوش باش که این باده به هر جام نگنجد
شوقی که من از دیدن رخسار تو دیدم
در حوصله دیده ایام نگنجد
از نور توام هر بن مو مطلع صبح است
در ملک تنم تیرگی شام نگنجد
وصل تو کجا و من بیظرف که از شوق
در حوصلهام لذت پیغام نگنجد
در سینه عشاق هوس راه ندارد
بت در حرم کعبه اسلام نگنجد
قدسی نبود رنگ وفا در رخ خوبان
در دفتر خوبان ز وفا نام نگنجد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - گر دل به المهای تو منسوب نباشد
گر دل به المهای تو منسوب نباشد
در سینه اگر جا دهمش، خوب نباشد
شیرین نشود کام حریفی که درین بزم
پیمانهکش صبر، چو ایوب نباشد
در سینه غم عشق تو پنهان نتوان داشت
چون عکس که در آینه محجوب نباشد
شاید مژهای تر کنم از شوق تو، خواهم
اشکی که کم از گریه یعقوب نباشد
در سینه ارباب خرد، راه نیابد
هر دل که ز سودای تو مجذوب نباشد
بر لوح ضمیر تو چنان حال دل من
شد نقش، که گنجایش مکتوب نباشد
هر گل، سبب تازگی گلشن ما نیست
در سینه به جز داغ تو مطلوب نباشد
هرچند که بلبل به قفس گشته تسلی
آمیختن گل به صبا خوب نباشد
در سینه اگر جا دهمش، خوب نباشد
شیرین نشود کام حریفی که درین بزم
پیمانهکش صبر، چو ایوب نباشد
در سینه غم عشق تو پنهان نتوان داشت
چون عکس که در آینه محجوب نباشد
شاید مژهای تر کنم از شوق تو، خواهم
اشکی که کم از گریه یعقوب نباشد
در سینه ارباب خرد، راه نیابد
هر دل که ز سودای تو مجذوب نباشد
بر لوح ضمیر تو چنان حال دل من
شد نقش، که گنجایش مکتوب نباشد
هر گل، سبب تازگی گلشن ما نیست
در سینه به جز داغ تو مطلوب نباشد
هرچند که بلبل به قفس گشته تسلی
آمیختن گل به صبا خوب نباشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - در آتشم از چهره برافروختهای چند
در آتشم از چهره برافروختهای چند
چون شعله ز هم سرکشی آموختهای چند
روشن نشود بخت ز جمعیت داغش
در سینه دلم ساخته با سوختهای چند
ریزند به سر خاک، پی صید ضعیفی
چون دام به هم، چشم تهی دوختهای چند
چون جلد کتابند، بغل کرده پر اجزا
یک حرف ز صد سطر نیاموختهای چند
قدسی مکن از اهل زمان شکوه، چه داری
چشم خوشی از ناخوشی آموختهای چند؟
چون شعله ز هم سرکشی آموختهای چند
روشن نشود بخت ز جمعیت داغش
در سینه دلم ساخته با سوختهای چند
ریزند به سر خاک، پی صید ضعیفی
چون دام به هم، چشم تهی دوختهای چند
چون جلد کتابند، بغل کرده پر اجزا
یک حرف ز صد سطر نیاموختهای چند
قدسی مکن از اهل زمان شکوه، چه داری
چشم خوشی از ناخوشی آموختهای چند؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - کس کار تنک حوصله را تنگ نگیرد
کس کار تنک حوصله را تنگ نگیرد
آیینه که از شیشه بود زنگ نگیرد
تا عرصه مشرب نکشم باز، عنان را
جا بر دل من وسعت اگر تنگ نگیرد
آزاده دل آن است که در ترک تعلق
گر در خم نیلش فکنی، رنگ نگیرد
کی خصمی ظاهر شکند نسبت اصلی؟
چون شیشه تواند طرف سنگ نگیرد؟
آن را که اثر کرد به دل، زاری بلبل
گل چیست، که خواهد می گلرنگ نگیرد
رنگینی گلشن بود از نغمه بلبل
بیزمزمهای، بزم طرب رنگ نگیرد
آهنگ گلستان نکند باد صبا صبح
تا رخصتی از مرغ شباهنگ نگیرد
با غنچه بگویید که خون شد دل بلبل
بر خنده کسی راه چنین تنگ نگیرد
زان رنج خمارم کُشد امشب، که صراحی
بر گردن خود خون من از ننگ نگیرد
حسرت نگذارم به دل خویش چو قدسی
دامان تو گر حیرتم از چنگ نگیرد
آیینه که از شیشه بود زنگ نگیرد
تا عرصه مشرب نکشم باز، عنان را
جا بر دل من وسعت اگر تنگ نگیرد
آزاده دل آن است که در ترک تعلق
گر در خم نیلش فکنی، رنگ نگیرد
کی خصمی ظاهر شکند نسبت اصلی؟
چون شیشه تواند طرف سنگ نگیرد؟
آن را که اثر کرد به دل، زاری بلبل
گل چیست، که خواهد می گلرنگ نگیرد
رنگینی گلشن بود از نغمه بلبل
بیزمزمهای، بزم طرب رنگ نگیرد
آهنگ گلستان نکند باد صبا صبح
تا رخصتی از مرغ شباهنگ نگیرد
با غنچه بگویید که خون شد دل بلبل
بر خنده کسی راه چنین تنگ نگیرد
زان رنج خمارم کُشد امشب، که صراحی
بر گردن خود خون من از ننگ نگیرد
حسرت نگذارم به دل خویش چو قدسی
دامان تو گر حیرتم از چنگ نگیرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - عشاق چه جمعند؟ پریشان شدهای چند
عشاق چه جمعند؟ پریشان شدهای چند
با خود ز جنون دست و گریبان شدهای چند
مرغان چمن، چاشنی گریه ندانند
خو کرده ز گل با لب خندان شدهای چند
دانی چه بود دیده این گریهپرستان؟
گرداب صفت مرکز طوفان شدهای چند
چون صبح نخندند چرا بر دل صد چاک؟
خرسند به یک جاک گریبان شدهای چند
یک ناله ز ضعف از دل احباب نخیزد
حاصل چه بود از ده ویران شدهای چند؟
بردار ز رخ پرده، که مشتاق جمالند
چون آینه در روی تو حیران شدهای چند
در حیرتم از آتش دوزخ که چه خواهد
از سوخته آتش حرمان شدهای چند
وقت است که از وادی عقلم برهانند
از شهر تسلی به بیابان شدهای چند
ابنای زمان، نقش صنم خانه چیناند
دل برکن ازین صورت بیجان شدهای چند
با خود ز جنون دست و گریبان شدهای چند
مرغان چمن، چاشنی گریه ندانند
خو کرده ز گل با لب خندان شدهای چند
دانی چه بود دیده این گریهپرستان؟
گرداب صفت مرکز طوفان شدهای چند
چون صبح نخندند چرا بر دل صد چاک؟
خرسند به یک جاک گریبان شدهای چند
یک ناله ز ضعف از دل احباب نخیزد
حاصل چه بود از ده ویران شدهای چند؟
بردار ز رخ پرده، که مشتاق جمالند
چون آینه در روی تو حیران شدهای چند
در حیرتم از آتش دوزخ که چه خواهد
از سوخته آتش حرمان شدهای چند
وقت است که از وادی عقلم برهانند
از شهر تسلی به بیابان شدهای چند
ابنای زمان، نقش صنم خانه چیناند
دل برکن ازین صورت بیجان شدهای چند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - عاشق چو شدی، ناله جانکاه نگه دار
عاشق چو شدی، ناله جانکاه نگه دار
گر جان به لب آید ز ستم، آه نگه دار
تا سیل بلا گم نکند خانه ما را
ای گریه، چراغی به سر راه نگه دار
خواهی ز تو پنهان نبود عیب تو، چون صبح
هرجا که روی، آینه همراه نگه دار
هر ناله که کردم، نفسی کاست ز عمرم
یا رب تو ازین ناله جانکاه نگه دار!
مشتاق نظر، طاقت یعقوب ندارد
خود را، مه من! از خطر چاه نگه دار
شاید بگشایند دلت را به نسیمی
چون غنچه ره فیض سحرگاه نگه دار
سهل است غم دمبدم و ناله جانکاه
ای عشق، تو از فرقت ناگاه نگه دار
حرفی ز زبانم نکشد بیخودی، ای عشق!
در بیخبری از خودم آگاه نگه دار
با یکدمه مهلت، چه مجال بد و نیک است؟
خواهی بگسل رشته ما، خواه نگه دار
دوران بگذشت ای شب غم، این چه درازیست؟
اندازه این رشته کوتاه نگه دار
قدسی هنر و عیب چو از هم نشناسی
خواهی بشکن آینه را، خواه نگه دار
گر جان به لب آید ز ستم، آه نگه دار
تا سیل بلا گم نکند خانه ما را
ای گریه، چراغی به سر راه نگه دار
خواهی ز تو پنهان نبود عیب تو، چون صبح
هرجا که روی، آینه همراه نگه دار
هر ناله که کردم، نفسی کاست ز عمرم
یا رب تو ازین ناله جانکاه نگه دار!
مشتاق نظر، طاقت یعقوب ندارد
خود را، مه من! از خطر چاه نگه دار
شاید بگشایند دلت را به نسیمی
چون غنچه ره فیض سحرگاه نگه دار
سهل است غم دمبدم و ناله جانکاه
ای عشق، تو از فرقت ناگاه نگه دار
حرفی ز زبانم نکشد بیخودی، ای عشق!
در بیخبری از خودم آگاه نگه دار
با یکدمه مهلت، چه مجال بد و نیک است؟
خواهی بگسل رشته ما، خواه نگه دار
دوران بگذشت ای شب غم، این چه درازیست؟
اندازه این رشته کوتاه نگه دار
قدسی هنر و عیب چو از هم نشناسی
خواهی بشکن آینه را، خواه نگه دار
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - یک نامه چو نگشودهام از بال کبوتر
یک نامه چو نگشودهام از بال کبوتر
دل را چه فریبم به خط و خال کبوتر؟
هرجا که برد نامهام از معنی رنگین
یاد از پر طاووس دهد بال کبوتر
از حال دل و محنت غربت چه نویسم؟
در پنجه شاهین چه بود حال کبوتر
خود را به جناب تو رسانید ز من پیش
شد نامه من باعث اقبال کبوتر
مکتوب مرا از پر او کس نگشاید
خاطر چه کنم شاد به ارسال کبوتر؟
آید به اسیران پی هم قاصد خوبان
پیوسته ولی تیر ز دنبال کبوتر
هرگاه نویسم به درت نامه چو قدسی
روحم پرد از شوق ز دنبال کبوتر
دل را چه فریبم به خط و خال کبوتر؟
هرجا که برد نامهام از معنی رنگین
یاد از پر طاووس دهد بال کبوتر
از حال دل و محنت غربت چه نویسم؟
در پنجه شاهین چه بود حال کبوتر
خود را به جناب تو رسانید ز من پیش
شد نامه من باعث اقبال کبوتر
مکتوب مرا از پر او کس نگشاید
خاطر چه کنم شاد به ارسال کبوتر؟
آید به اسیران پی هم قاصد خوبان
پیوسته ولی تیر ز دنبال کبوتر
هرگاه نویسم به درت نامه چو قدسی
روحم پرد از شوق ز دنبال کبوتر
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - در کوی تو فردوس تمنی نکند کس
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - تا نشمرد آزاد، کسی بعد هلاکم
تا نشمرد آزاد، کسی بعد هلاکم
زنجیر به گردن بسپارید به خاکم
نگذاشت به خواب عدمم شیون بلبل
گل ریخته بودند مگر بر سر خاکم؟
از کین تو ترسم، نه ز بیمهری افلاک
گر کینه نجویی تو، ز افلاک چه باکم؟
غلتم چو صبا در چمن کوی تو بر خاک
تا بوی تو آید چو گل از خرقه چاکم
تا لعل تو آلوده می گشت، ز غیرت
آغشته به خون است رگ و ریشه چو تاکم
تا جا به چمن ساختم، از گریه بلبل
آلوده به خون است چو گل، خرقه چاکم
زنجیر به گردن بسپارید به خاکم
نگذاشت به خواب عدمم شیون بلبل
گل ریخته بودند مگر بر سر خاکم؟
از کین تو ترسم، نه ز بیمهری افلاک
گر کینه نجویی تو، ز افلاک چه باکم؟
غلتم چو صبا در چمن کوی تو بر خاک
تا بوی تو آید چو گل از خرقه چاکم
تا لعل تو آلوده می گشت، ز غیرت
آغشته به خون است رگ و ریشه چو تاکم
تا جا به چمن ساختم، از گریه بلبل
آلوده به خون است چو گل، خرقه چاکم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - گر شرم وصالت نبود قفل زبانم
گر شرم وصالت نبود قفل زبانم
گویم که فراق تو چها کرد به جانم
هنگام شکایت ز تو، از بس که گزیدم
چون بار صنوبر شده صد پاره زبانم
لرزد چو جرس بر سر هر ناله مرا دل
گویا که به غمهای تو پیوسته فغانم
گر بر ورق دل نهم انگشت، ز گرمی
چون خامه مو دود برآید ز بنانم
امروز نیم رانده ز بزم تو چو قدسی
عمریست که از دور به حسرت نگرانم
گویم که فراق تو چها کرد به جانم
هنگام شکایت ز تو، از بس که گزیدم
چون بار صنوبر شده صد پاره زبانم
لرزد چو جرس بر سر هر ناله مرا دل
گویا که به غمهای تو پیوسته فغانم
گر بر ورق دل نهم انگشت، ز گرمی
چون خامه مو دود برآید ز بنانم
امروز نیم رانده ز بزم تو چو قدسی
عمریست که از دور به حسرت نگرانم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم
چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم
چون لاله نظریافته بخت سیاهم
هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است
چون اشک برد آبله پای، به راهم
شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض
نگسسته ز برهم زدن دیده، نگاهم
چون صبح دوم، با همه کس صاف ضمیرم
هرگز نشود آینهای تیره ز آهم
از رشک به دل سنگ زند خانه کعبه
تا خانه سیه کرده آن چشم سیاهم
از دوستی شعله نگریم، که مبادا
چون هیزم تر بگذرد آتش ز گیاهم
محرومیام از وصل تو، کس چون تو نداند
بر تشنگی بادیه، خضرست گواهم
در چشم من از ضعف نماید ظلماتی
بر فرق اگر سایه کند یک پر کاهم
انداخت به رشکم چو فراقش به سر آمد
افکند به زندان چو برآورد ز چاهم
از گریه قدسی به مرادی نرسیدم
آبم نکند تازه، ندانم چه گیاهم
چون لاله نظریافته بخت سیاهم
هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است
چون اشک برد آبله پای، به راهم
شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض
نگسسته ز برهم زدن دیده، نگاهم
چون صبح دوم، با همه کس صاف ضمیرم
هرگز نشود آینهای تیره ز آهم
از رشک به دل سنگ زند خانه کعبه
تا خانه سیه کرده آن چشم سیاهم
از دوستی شعله نگریم، که مبادا
چون هیزم تر بگذرد آتش ز گیاهم
محرومیام از وصل تو، کس چون تو نداند
بر تشنگی بادیه، خضرست گواهم
در چشم من از ضعف نماید ظلماتی
بر فرق اگر سایه کند یک پر کاهم
انداخت به رشکم چو فراقش به سر آمد
افکند به زندان چو برآورد ز چاهم
از گریه قدسی به مرادی نرسیدم
آبم نکند تازه، ندانم چه گیاهم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - ما چشم سیه بر شجر طور نداریم
ما چشم سیه بر شجر طور نداریم
جز لاله درین بادیه منظور نداریم
این طرفه که پیوسته گرفتار خماریم
با آنکه لب از می چو قدح دور نداریم
تا کام دل از خنجر قصاب نگیریم
از دامن او دست به ساطور نداریم
بی روی تو گر آینه گردیم، ملولیم
ور مهر شویم، از تو جدا نور نداریم
در سایه جغد است نشاط ابد ما
آن روز که ماتم نبود، سور نداریم
از حسرت نزدیکی خورشید، هلاکیم
هرچند که تاب نظر از دور نداریم
جز لاله درین بادیه منظور نداریم
این طرفه که پیوسته گرفتار خماریم
با آنکه لب از می چو قدح دور نداریم
تا کام دل از خنجر قصاب نگیریم
از دامن او دست به ساطور نداریم
بی روی تو گر آینه گردیم، ملولیم
ور مهر شویم، از تو جدا نور نداریم
در سایه جغد است نشاط ابد ما
آن روز که ماتم نبود، سور نداریم
از حسرت نزدیکی خورشید، هلاکیم
هرچند که تاب نظر از دور نداریم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - از لعل لبت جز طمع خام ندارم
از لعل لبت جز طمع خام ندارم
دارم هوس کام، اگر کام ندارم
دل را به خیال از تو تسلی نتوان کرد
بشتاب که من طاقت پیغام ندارم
ترکی به نگه کرده مرا مست، حریفان
معذور که پروای می و جام ندارم
ای آتش سوزان، چو سپند سر آتش
تا روی ترا دیدهام آرام ندارم
دشنامی ازو باز کشیدم به دعا من
هرچند لبت گفت که دشنام ندارم
خوش میگذرد خوش، به پریشانیام اوقات
تا زلف پریشان نکنی، شام ندارم
بر گرد دل از شوق تمنای تو گردم
در کوی تو گر جا به در و بام ندارم
گشتم به کمند تو گرفتار چو قدسی
پروای گرفتاری ایام ندارم
دارم هوس کام، اگر کام ندارم
دل را به خیال از تو تسلی نتوان کرد
بشتاب که من طاقت پیغام ندارم
ترکی به نگه کرده مرا مست، حریفان
معذور که پروای می و جام ندارم
ای آتش سوزان، چو سپند سر آتش
تا روی ترا دیدهام آرام ندارم
دشنامی ازو باز کشیدم به دعا من
هرچند لبت گفت که دشنام ندارم
خوش میگذرد خوش، به پریشانیام اوقات
تا زلف پریشان نکنی، شام ندارم
بر گرد دل از شوق تمنای تو گردم
در کوی تو گر جا به در و بام ندارم
گشتم به کمند تو گرفتار چو قدسی
پروای گرفتاری ایام ندارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - تلخ است زبان در دهن از تلخی کامم
تلخ است زبان در دهن از تلخی کامم
زنهار که پرهیز کن از طرز کلامم
تا بر سر من سایه مرغی نگذارد
خورشید، نظر دوخته بر گوشه بامم
تاری ز سر زلف توام بیش ندادند
چون قطره خوی، در بن موییست مقامم
در دایره چشم بود مرغ خیالت
آزاد نگردد دگر این مرغ ز دامم
دردا که ز همصحبتی زاهد خودبین
شد سنگ ریا رخنهگر شیشه و جامم
آهستهتر این جان به لبم آی، که دارد
اندیشه پرسش صنم کبکخرامم
با روی تو نظاره خورشید نخواهم
ای کاش بود آخر صبح، اول شامم
آن برهمنم خواند و این شیخ، چو قدسی
من خود خبرم نیست کزین هر دو، کدامم
زنهار که پرهیز کن از طرز کلامم
تا بر سر من سایه مرغی نگذارد
خورشید، نظر دوخته بر گوشه بامم
تاری ز سر زلف توام بیش ندادند
چون قطره خوی، در بن موییست مقامم
در دایره چشم بود مرغ خیالت
آزاد نگردد دگر این مرغ ز دامم
دردا که ز همصحبتی زاهد خودبین
شد سنگ ریا رخنهگر شیشه و جامم
آهستهتر این جان به لبم آی، که دارد
اندیشه پرسش صنم کبکخرامم
با روی تو نظاره خورشید نخواهم
ای کاش بود آخر صبح، اول شامم
آن برهمنم خواند و این شیخ، چو قدسی
من خود خبرم نیست کزین هر دو، کدامم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - در بزم طرب، باده نابی نکشیدیم
در بزم طرب، باده نابی نکشیدیم
لب خشک شد و منت آبی نکشیدیم
چون مور ضعیف از عقب شاهسواران
گامی ندویدیم و رکابی نکشیدیم
بر خلد گذشتیم و نکردیم نگاهی
در میکده مردیم و شرابی نکشیدیم
همراه نسیم سحری عمر به سر رفت
از روی گلی، طرف نقابی نکشیدیم
بستیم ز احوال دو عالم لب پرسش
منت ز کس از بهر جوابی نکشیدیم
بر سینه ز بس داغ بهشتیصفتان بود
در دوزخ جاوید، عذابی نکشیدیم
قدسی چو شب و روز به رویت نگران بود
در چشمش ازان سرمه خوابی نکشیدیم
لب خشک شد و منت آبی نکشیدیم
چون مور ضعیف از عقب شاهسواران
گامی ندویدیم و رکابی نکشیدیم
بر خلد گذشتیم و نکردیم نگاهی
در میکده مردیم و شرابی نکشیدیم
همراه نسیم سحری عمر به سر رفت
از روی گلی، طرف نقابی نکشیدیم
بستیم ز احوال دو عالم لب پرسش
منت ز کس از بهر جوابی نکشیدیم
بر سینه ز بس داغ بهشتیصفتان بود
در دوزخ جاوید، عذابی نکشیدیم
قدسی چو شب و روز به رویت نگران بود
در چشمش ازان سرمه خوابی نکشیدیم