تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۳ - به باغ آییم فردا جمله یاران
به باغ آییم فردا جمله یاران
همه یاران هم دل همچو باران
صلا گفتیم، فردا روز باغ است
صلای عاشقان و حق گزاران
در آن باغ از بتان و بت پرستان
هزاران در هزاران در هزاران
همه شادان و دست انداز و خندان
همه شاهان عشق و تاجداران
به زیر هر درختی ماه رویی
زهی خوبان، زهی سیمین عذاران
یکی جوقی پیاده همچو سبزه
دگر جوقی چو شاخ گل سواران
نبینی سبزه را با گل حسودی
نباشد مست آن می را خماران
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۴ - اگر خواهی مرا می در هوا کن
اگر خواهی مرا می در هوا کن
وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
نیم قانع به یک جام و به صد جام
دوساله پیش تو دارم، قضا کن
بده می، گر ننوشم، بر سرم ریز
وگر نیکو نگفتم، ماجرا کن
من از قندم، مرا گویی ترش شو؟
تو ماشی را بگیر و لوبیا کن
سر خم را به کهگل هین مبندا
دل خم را برآور، دلگشا کن
مرا چون نی درآوردی به ناله
چو چنگم خوش بساز و بانوا کن
اگرچه می‌زنی سیلیم چون دف
که آوازی خوشی داری، صدا کن
چو دف تسلیم کردم روی خود را
بزن سیلی و رویم را قفا کن
همی زاید ز دف و کف یک آواز
اگر یک نیست از همشان جدا کن
حریف آن لبی ای نی شب و روز
یکی بوسه پی ما اقتضا کن
تو بوسه باره‌‌یی و جمله خواری
نگیری پند اگر گویم، سخا کن
شدی ای نی شکر زافسون آن لب
زلب ای نیشکر، رو شکرها کن
نه شکر است این نوای خوش که داری؟
نوای شکرین داری، ادا کن
خموش از ذکر نی می‌باش یکتا
که نی گوید که، یکتا را دوتا کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۵ - برو ای دل، به سوی دلبر من
برو ای دل، به سوی دلبر من
بدان خورشید شرق و شمع روشن
مرو هر سو، به سوی‌ بی‌سویی رو
که هر مسکین بدان سو یافت مسکن
بنه سر چون قلم بر خط امرش
که هر‌ بی‌سر ازو افراشت گردن
که جز در ظل آن سلطان خوبان
دل ترسندگان را نیست مأمن
به دستت او دهد سرمایهٔ زر
ز پایت او گشاید بند آهن
ور از انبوهی از در ره نیابی
چو گنجشکان درآ از راه روزن
وگر زان خرمن گل بو نیابی
چه سودت عنبرینه و مشک و لادن؟
وگر سبلت ز شیرش تر نکردی
برو ای قلتبان و ریش می‌کن
چو دیدی روی او، در دل بروید
گل و نسرین و بید و سرو و سوسن
درآمیزد دلت با آب حسنش
چو آتش که درآویزد به روغن
درآ در آتشش، زیرا خلیلی
مرم زآتش، نه‌‌یی نمرود بدظن
درآ در بحر او تا همچو ماهی
بروید مر تو را از خویش جوشن
ز کاه غم جدا کن حب شادی
که آن مه را برای ماست خرمن
بهار آمد، برون آ همچو سبزه
به کوری دی و بر رغم بهمن
نخمی چون کمان گر تیر اویی
به قاب قوس رستستی ز مکمن
زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر
مثال مرهمی در کار کردن
خمش کن، شد خموشی چون بلادر
بلادر گر ننوشی، باش کودن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۶ - برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
درآ در باغ اکنون سیب می‌چین
از آن سیبی که بشکافند در روم
رود بوی خوشش تا چین و ماچین
برآ بر خرمن سیب و بکش پا
ز سیب لعل کن فرش و نهالین
اگر سیبش لقب گویم، وگر می
وگر نرگس، وگر گلزار و نسرین
یکی چیز است در وی، چیست کان نیست
خدا پاینده دارش، یا رب آمین
بیا اکنون اگر افسانه خواهی
درآ در پیش من، چون شمع بنشین
همی ترسم که بگریزی ز گوشه
برآ بالا، برون انداز نعلین
به پهلویم نشین، برچفس بر من
رها کن ناز و آن خوهای پیشین
بیامیز اندکی، ای کان رحمت
که تا گردد رخ زرد تو رنگین
روا باشد وگر خود من نگویم
همیشه عشوه و وعده‌‌ی دروغین؟
ازین پاکی تو، لیکن عاشقان را
پراکنده سخن‌ها هست آیین
زهی اوصاف شمس الدین تبریز
زهی کر و فر و امکان و تمکین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۷ - چو بربندند ناگاهت زنخدان
چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان
چو می‌برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد؟
که قد همچو سروت چنبری کرد؟
نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور
تو تا بنشسته‌‌یی در دار فانی
نشسته می‌روی و می‌نبینی
نشسته می‌روی، این نیز نیکوست
اگر رویت درین رفتن سوی اوست
بسی گشتی درین گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی برین پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی‌‌‌‌‌ست به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی، ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته‌‌ی مستحیله
فریبد چو تو زیرک را به حیله؟
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیده‌یی، در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو که مقلوب است نکته
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۸ - فرود آ تو ز مرکب، بار می‌بین
فرود آ تو ز مرکب، بار می‌بین
وجودت را تو پود و تار می‌بین
هر آن گلزار کندر هجر مانده‌ست
سراسر جان او پرخار می‌بین
چو جمله راه‌‌‌‌های وصل را بست
رخان عاشقان را زار می‌بین
چو سررشته‌‌ی اشارت‌هاش دیدی
بران رشته برو، گلزار می‌بین
ز جان‌ها جوق جوق از آتش او
فغان لابه کنان مکثار می‌بین
بزن تو چنگ در قانون شرطش
سماع دلکش اوتار می‌بین
به پیش ماجرای صدق آن شه
سرافکنده همه اخیار می‌بین
میان کودکان مکتب او
چه کوه و بحر از احبار می‌بین
چو‌ بی‌میلی کند آن خدمت مه
چو مه سرگشته و دوار می‌بین
چو روی از منبرش برتافت جانی
درآویزان ورا بر دار می‌بین
اگرچه کار و باری بینی او را
ولی نسبت به شه‌ بی‌کار می‌بین
خیالش دید جانم، گفت آخر
به هجرت می‌خورم من نار می‌بین
بگفتا که عنایت بر فزون است
ولیکن دیدن ناچار می‌بین
اگر تو عاقلی، گندم چو دیدی
ز سنبل‌ها، نه از انبار می‌بین
دلت انبار و لطفم اصل سنبل
اشارت بشنو و بسیار می‌بین
خداوند شمس دین را گر ببینی
به غیب اندر رو و ازهار می‌بین
شود دیده گذاره سوی‌ بی‌سو
در او انوار در انوار می‌بین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۰ - دگرباره چو مه کردیم خرمن
دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم بر کوری دشمن
دگربار آفتاب اندر حمل شد
بخندانید عالم را چو گلشن
زطنازی شکوفه لب گشاده‌ست
به غمازی زبان گشته‌‌ست سوسن
چه اطلس‌ها که پوشیدند در باغ
از آن خیاط بی‌مقراض و سوزن
طبق بر سر نهاده هر درختی
پر از حلوای بی‌دوشاب و روغن
دهل کردیم اشکم را دگربار
چو طبال ربیعی شد دهل زن
زره گشته ز باد آن روی آبی
که بود اندر زمستان همچو آهن
بهار نو مگر داوود وقت است
کزان آهن ببافیده‌‌ست جوشن
ندا زد در عدم حق کی ریاحین
برون رفتند آن سردان ز مسکن
به سربالای هستی روی آرید
چو مرغان خلیلی از نشیمن
رسید آن لک لک عارف ز غربت
مسبح گرد او مرغان الکن
هزیمتیان که پنهان گشته بودند
برون کردند سر یک یک ز روزن
برون کردند سرها سبزپوشان
پر از طوق و جواهر گوش و گردن
سماع است و هزاران حور در باغ
همی کوبند پا بر گور بهمن
هلا ای بید گوش و سر بجنبان
اگر داری چو نرگس چشم روشن
همی‌گویم سخن را ترک من کن
ستیزه روست، می‌آید پی من
نخواهم من برای روی سختش
حدیث عاشقان را فاش کردن
ینادی الورد یا اصحاب مدین
الا فافرح بنا من کان یحزن
فان الارض اخضرت بنور
وقال الله للعاری تزین
وعاد الهاربون الی حیاة
ودیوان النشور غدا مدون
بامر الله ماتوا ثم جاءوا
وابلاهم زمانا ثم احسن
و شمس الله طالعة بفضل
وبرهان صنایعه مبرهن
و صبغنا النبات بغیر صبغ
نقدر حجمها من غیر ملبن
جنان فی جنان فی جنان
الا یا حایرا فیها توطن
و هیجنا النفوس الی المعالی
فذا نال الوصال وذا تفرعن
الا فاسکت و کلمهم بصمت
فان الصمت للاسرار ابین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۷ - خزان عاشقان را نوبهار او
خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او
همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بی‌اختیار او
قطار شیر می‌بینم چو اشتر
به بینی‌شان درآورده مهار او
مهارش آن که حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
گرانجان تر ز عنصرها نه خاک است؟
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
از آب و آتش و از باد این خاک
سبک تر شد چو برد از وی وقار او
به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون می‌کند آهو شکار او
یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او
ز خاک تیره کاهل تر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او
عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او
عصا را گفت بگذار این عصایی
همی پیچد بر خود همچو مار او
برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او
ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد ازان جان ننگ و عار او
زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند، گه لاله زار او
کند با او به هر دم یک صفت یار
زجمله بسکلد در اضطرار او
که تا داند که آن‌ها بی‌وفایند
بداند قدر این بگزیده یار او
عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او
زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشاده‌‌ست راه اعتبار او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۸ - تو کمترخواره‌یی، هشیار می‌رو
تو کمترخواره‌یی، هشیار می‌رو
میان کژروان، رهوار می‌رو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی
مرا خنبک مزن ای یار می‌رو
ز بازار جهان بیزار گشتم
تو دلالی، سوی بازار می‌رو
چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با دستار می‌رو
مرا تا وقت مردن کار این است
تو را کار است، سوی کار می‌رو
مرا آن رند بشکسته‌‌ست توبه
تو مرد صایمی، ناهار می‌رو
شنیدی فضل شمس الدین تبریز
نداری دیده، در اقرار می‌رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۹ - تو جام عشق را بستان و می‌رو
تو جام عشق را بستان و می‌رو
همان معشوق را می‌دان و می‌رو
شرابی باش بی‌خاشاک صورت
لطیف و صاف همچون جان و می‌رو
یکی دیدار او صد جان بیارزد
بده جان و بخر ارزان و می‌رو
چو دیدی آن چنان سیمین بری را
بده سیم و بنه همیان و می‌رو
اگر عالم شود گریان تو را چه؟
نظر کن در مه خندان و می‌رو
اگر گویند زراقی و خالی
بگو هستم دو صد چندان و می‌رو
کلوخی بر لب خود مال با خلق
شکر را گیر در دندان و می‌رو
بگو آن مه مرا، باقی شما را
نه سر خواهیم و نی سامان و می‌رو
کی است آن مه؟ خداوند، شمس تبریز
درآ در ظل آن سلطان و می‌رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۰ - ازین پستی به سوی آسمان شو
ازین پستی به سوی آسمان شو
روانت شاد بادا، خوش روان شو
ز شهر پر تب و لرزه بجستی
به شادی ساکن دارالامان شو
اگر شد نقش تن، نقاش را باش
وگر ویران شد این تن، جمله جان شو
وگر روی از اجل شد زعفرانی
مقیم لاله زار و ارغوان شو
وگر درهای راحت بر تو بستند
بیا از راه بام و نردبان شو
وگر تنها شدی از یار و اصحاب
به یاری خدا صاحب قران شو
وگر از آب و از نان دور ماندی
چو نان شو قوت جان‌ها و چنان شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۱ - دل و جان را طربگاه و مقام او
دل و جان را طربگاه و مقام او
شراب خم بی‌چون را قوام او
همه عالم دهان خشک‌اند و تشنه
غذای جمله را داده تمام او
غذاها هم غذا جویند از وی
که گندم را دهد آب از غمام او
عدم چون اژدهای فتنه جویان
ببسته فتنه را حلق و مسام او
سزای صد عتاب و صد عذابیم
کشیده از سزای ما لگام او
ز حلم او جهان گستاخ گشته
که گویی ما شهانیم و غلام او
برای مغز مخموران عشقش
بجوشیده به دست خود مدام او
کشیده گوش هشیاران به مستی
زهی اقبال و بخت مستدام او
پیمبر را چو پرده کرده در پیش
پس آن پرده می‌گوید پیام او
نکرده بندگان او را سلامی
بر ایشان کرده از اول سلام او
چه باشد گر شبی را زنده داری
به عشق او؟ که آرد صبح و شام او
وگر خامی کنی، غافل بخسپی
بنگذارد تو را ای دوست خام او
ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
کشانیدت ز پستی تا به بام او
ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
بدادت دانش و ناموس و نام او
مقامات نوات خواهد نمودن
که تا خاصت کند زانعام عام او
به خردی هم زمکتب می‌جهیدی
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او
به خاکی و نباتی و به نطفه
ستیزیدی، درآوردت به دام او
زچندین ره به مهمانیت آورد
نیاوردت برای انتقام او
به وقت درد می‌دانی که او اوست
به خاکی می‌دهد اویی به وام او
همه اویان چو خاشاکی نمایند
چو بوی خود فرستد در مشام او
سخن‌ها بانگ زنبوران نماید
 چو اندر گوش ما گوید کلام او
نماید چرخ بیت العنکبوتی
چو بنماید مقام بی‌مقام او
همه عالم گرفته‌‌ست آفتابی
زهی کوری که می‌گوید کدام او؟
چو درماند نگوید او جز اورا
چو بجهد هر خسی را کرده نام او
شکنجه بایدش زیرا که دزد است
مقر ناید به نرمی و به کام او
تو باری دزد خود را سیخ می‌زن
چو می‌دانی که دزدیده‌‌ست جام او
به یاری‌های شمس الدین تبریز
شود بس مستخف و مستهام او
خمش از پارسی، تازی بگویم
 فؤاد ما تسلیه المدام
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۲ - به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
حدیث گلستان گویم؟ زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم؟ زهی رو
بهار و صد بهار از تو خجل شد
من افسانه‌ی خزان گویم؟ زهی رو
تو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم؟ زهی رو
حدیثت در دهان جان نگنجد
حدیثت از زبان گویم؟ زهی رو
جهان گم گشت و ماهت آشکارا
چنین مه را نهان گویم؟ زهی رو
همه عالم ز نورت لعل در لعل
به پیش تو ز کان گویم؟ زهی رو
ز تو دل‌ها پر از نور یقین است
یقین را از گمان گویم؟ زهی رو
چو خورشید جمالت بر زمین تافت
ز ماه و اختران گویم؟ زهی رو
چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت
من از وی گر فغان گویم، زهی رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۳ - به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
به پیشت نام جان گویم؟ زهی رو
حدیث گلستان گویم؟ زهی رو
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم؟ زهی رو
چو شاه بی‌نشان عالم بیاراست
من از شکل و نشان گویم؟ زهی رو
چو نور لامکان آفاق بگرفت
من از جا و مکان گویم؟ زهی رو
به پیش این دکان که کان شادی‌ست
من از سود و زیان گویم؟ زهی رو
به پیش این چنین دانای اسرار
کژی در دل نهان گویم؟ زهی رو
چو استاره و جهان شد محو خورشید
فسانه‌ی این جهان گویم؟ زهی رو
اوان قاب قوسین است و ادنی
حدیث خرکمان گویم؟ زهی رو
از آن جان که روان شد سوی جانان
بر هر بی‌روان گویم؟ زهی رو
حدیثی را که جان هم نیست محرم
من از راه دهان گویم؟ زهی رو
چو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم؟ زهی رو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۴ - بیا ای رونق گلزار ازین سو
بیا ای رونق گلزار ازین سو
از آن شکر یکی قنطار ازین سو
یکی بوسه قضاگردان جانت
ازان دو لعل شکربار ازین سو
از آن روزن فروکن سر چو مهتاب
وزان گلشن یکی گلزار ازین سو
کباب و می ازین سو، دود از آن سو
درخت خار ازان سو، یار ازین سو
تعب تن راست لایق، راح دل را
منه رنج تن سگسار ازین سو
سلیمانا سوی بلقیس بگذر
که آمد هدهد طیار ازین سو
به منقارش یکی پرنور نامه
نموده صد هزار اسرار ازین سو
مخور تنها، که تنها خوش نباشد
یکی ساغر ازان خمار ازین سو
بدن تنهاخور آمد، روح موثر
که جان هدیه کند ایثار ازین سو
سقاهم می‌دهد ساغر پیاپی
به تو ای ساقی ابرار ازین سو
به هر دو دست گیرش تا نریزی
قدح پرست هین هشدار ازین سو
بیا که خرقه‌ها جمله گرو شد
ز تو ای شاه خوش دستار ازین سو
برهنه شو ز حرف و بحر دررو
چو بانگ بحر دان گفتار ازین سو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۵ - چو بگشادم نظر از شیوهٔ تو
چو بگشادم نظر از شیوهٔ تو
بشد کارم چو زر از شیوهٔ تو
تویی خورشید و من چون میوهٔ خام
به هر دم پخته تر از شیوهٔ تو
چو زهره می‌نوازم چنگ عشرت
شب و روز ای قمر از شیوهٔ تو
به هر دم صد هزار اجزای مرده
شود چون جانور از شیوهٔ تو
چرا ازرق قبای چرخ گردون
چنین بندد کمر از شیوهٔ تو
چرا روی شفق سرخ است هر شام
به خونابه‌ی جگر از شیوهٔ تو
ز شیوه‌ی ماهت استاره همی‌جست
گرفتم من بصر از شیوهٔ تو
به خوبی همچو تو خود این محال است
چنان خوبی به سر از شیوهٔ تو
زانبوهی نباشد جای سوزن
زعاشق، وین حشر از شیوهٔ تو
عجب چون آمد اندر عالم عشق
هزاران شور و شر از شیوهٔ تو
اگر نه پرده آویزی به هردم
بدرد این بشر از شیوهٔ تو
اگر غفلت نباشد، جمله عالم
شود زیر و زبر از شیوهٔ تو
چرایم؟ شمس تبریزی چو شیدا
به گرد بام و در از شیوهٔ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۶ - خداوندا چو تو صاحب قران کو؟
خداوندا چو تو صاحب قران کو؟
برابر با مکان تو، مکان کو؟
زمان محتاج و مسکین تو باشد
تو را حاجت به دوران و زمان کو؟
کسی کو گفت دیدم شمس دین را
سوالش کن که راه آسمان کو؟
در آن دریا مرو بی‌امر دریا
نمی‌ترسی؟ برای تو ضمان کو؟
مگر بی‌قصد افتی کو کریم است
خطاکن را ز عفو او غمان کو؟
چو سجده کرد آیینه مر او را
بران آیینه زنگار گمان کو؟
همو تیر است، همو اسپر، همو قوس
چه گفتم، آن طرف تیر و کمان کو؟
هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت
نظیرش در ولایت‌های جان کو؟
به جز از روی عجز و فقر و تسلیم
ببرده سر ازو، از انس و جان کو؟
ز غیرت حق شدش حارس، وگرنی
مر او را از که بیم است؟ پاسبان کو؟
به پیشانی جان‌ها داغ مهرش
کسی بی‌داغ مهرش در قران کو؟
به نوبت گاه او بین صف کشیده
به خدمت گر همی‌جویی، مهان کو؟
نباشد خنده جز از زعفرانش
به جز از عشق رویش شادمان کو؟
به جز از هجر آن مخدوم جانی
دل و جان را به عالم اندهان کو؟
خداوند شمس دین از بهر الله
که لایق در ثنای او دهان کو؟
زبان و جان من با وصل او رفت
به شرح خاک تبریزم، زبان کو؟
همه کان هست محتاج خریدار
بدان حد بی‌نیازی هیچ کان کو؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۷ - گران جانی مکن ای یار برگو
گران جانی مکن ای یار برگو
ازان زلف و ازان رخسار برگو
زباغ جان دو سه گل دسته بربند
حکایت‌های آن گلزار برگو
زحسنش گفتنی بسیار داری
ملولی گوشه نه بسیار برگو
زیاد دوست شیرین تر چه کار است؟
هلا منشین چنین بی‌کار برگو
چه گفتی دی که جوشیده‌‌ست خونم؟
بیا امروز دیگربار برگو
ز یاد عالم غدار بگذر
زلطف عالم الاسرار برگو
زلاف فتنهٔ تاتار کم کن
زناف آهوی تاتار برگو
زعشق حسن شمس الدین تبریز
میان عاشقان آثار برگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۸ - درین رقص و درین های و درین هو
درین رقص و درین های و درین هو
میان ماست گردان میر مه رو
اگرچه روی می‌دزدد ز مردم
کجا پنهان شود آن روی نیکو؟
چو چشمت بست آن جادوی استاد
درآ در آب جو و آب می‌جو
تو گویی کو و کو؟ او نیز سر را
به هر سو می‌کند یعنی که کو کو؟
ز کوی عشق می‌آید ندایی
رها کن کو و کو، دررو درین کو
برو دامان خاقان گیر محکم
چو او باشد، چه اندیشی ز باجو؟
برو پهلوی قصرش خانه‌یی گیر
که تا ایمن شوی از درد پهلو
گریزان درد و دارو در پی تو
زهی لطف و زهی احسان و دارو
سیه کاری و تلخی را رها کن
بر ما زو بیا، غلطان چو مازو
ازو یابد طرب، هم مست و هم می
ازو گیرد نمک، هم رو و هم خو
ازو اندیش و گفتن را رها کن
لطیف اندیش باشد مرد کم گو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۶ - بگردان ساقی مه روی جام
بگردان ساقی مه روی جام
رهایی ده مرا از ننگ و نام
گرفتارم به دامت ساقیا زانک
نهادستی به هر گامی تو دام
رها کن کاهلی، دریاب ما را
ولا تکسل فان القوم قاموا
الیس الصحو منزل کل هم؟
الیس العیش فی هم حرام؟
الا صوموا فان الصوم غنم
شراب الروح یشربه الصیام
هر آن کو روزه دارد در حدیث است
مه حق را ببیند وقت شام
نکو نبود که من از در درآیم
تو بگریزی ز من از راه بام
تو بگریزی و من فریاد در پی
که یک دم صبر کن، ای تیزگام
مسلمانان مسلمانان چه چاره ست
که من سوزیدم و این کار خام
نباشد چاره جز صافی شرابی
باقداح یقلبها الکرام
حدیث عاشقان پایان ندارد
فنستکفی بهذا والسلام
جواب گفتهٔ متنبی است این
فؤاد ما تسلیه المدام