تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۴۰ - آن راکه گنج معرفت کردگار هست
آن راکه گنج معرفت کردگار هست
بی‌اختیار ذکر خدا سرکند همی
وان راکه نیست معرفت ذکرکردگار
از روی اخـتیار مکــرّر کند همــی
آن ذکر بهر حق کند این‌یک برای خلق
کی این دو را خدای برابر کند همی
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۴۴ - چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه
چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه
بگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی
شمشیر عشق برکش و از خویش برآی
آن را به دوستی کش و این را به دشمنی
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۲۳ - تنها نشین گوشهٔ غمخانهٔ خودیم
تنها نشین گوشهٔ غمخانهٔ خودیم
گنج غمیم و در دل ویرانهٔ خودیم
لب تر نکرده ایم ز جام و سبوی کس
جاوید مست جرعه و پیمانهٔ خودیم
با غم نشسته ایم به تدبیر عقل خویش
ما آشنا به دشمن و بیگانهٔ خودیم
بس در گشوده ایم، چه دشمن، چه دوست را
ما قفل بی گشاد در خانهٔ خودیم
شیرین نکرده ایم لب از گفت و گوی کس
لب ها به زهر شستهٔ افسانهٔ خودیم
گاهی فریب توبه و گاهی فساد زرق
بازیچهٔ طبیعت طفلانهٔ خودیم
غیرت روا نداشت که برقع برافکنیم
تا جمله بنگرند که جانانهٔ خودیم
عرفی برو، تهیهٔ افسون مکن که ما
صید فریب دام خود و دانهٔ خودیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۳۰ - رفتیم و با غمت دل پر خون گذاشتیم
رفتیم و با غمت دل پر خون گذاشتیم
جان را به صیدگاه تو در خون گذاشتیم
رفتیم و دل رمیده و شبدیز غیر را
با شوق بی عنانی گلگون گذاشتیم
رفتیم و توبه کرده ز میخانهٔ مراد
میل قدح به آن لب میگون گذاشتیم
رفتیم و در زمانه ز غمنامه های تو
نشنودهٔ غم تو به مجنون گذاشتیم
رفتیم و انتقام ستم های غیر را
با عادت طبیعت گردون گذاشتیم
رفتیم عرفی از چمن وصل ناامید
در دل هوای آن قد موزون گذاشتیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۳۲ - ما دست دل ز چشمهٔ بهبود شسته ایم
ما دست دل ز چشمهٔ بهبود شسته ایم
داغی به زهر داغ نمکسود شسته ایم
دل در دعای کام نفس بر نیاورد
زین شعله ننگ، نسبت دود شسته ایم
آسوده تر حسود که ما از ضمیر دل
اندیشهٔ زیان و غم سود شسته ایم
بستیم روی سجده ز محراب آرزو
گرد ریا از در معبود شسته ایم
عرفی چه مایه عجز به هر چشمه برده ایم
تا لوح دل ز بود و ز نابود شسته ایم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۳۳ - از بس که روی گرم به هر سو گذاشتیم
از بس که روی گرم به هر سو گذاشتیم
صد داغ شعله خیز در آن کو گذاشتیم
از شرم ناکسی نگشودیم دیده را
الماس فتنه در ته پهلو گذاشتیم
هر گوهری که دل ز تعلق گرفته بود
در دامن کرشمهٔ دلجو گذاشتیم
ما بر فریب چشم غزالانه باختیم
مجنون بازمانده به آهو گذاشتیم
امروز در زیارت دار است امنیت
آن سر که بر سر زانو گذاشتیم
یک باره کرد خوب-خرابی مزاج دل
دست از عمارت دل بدخو گذاشتیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۴۳ - ما ره نشین مردم دیدار دوستیم
ما ره نشین مردم دیدار دوستیم
سختی کشیم، حیف که غمخوار دوستیم
هر دم خیال بازی و فکر کرشمهٔ
دشمن تراش خاطر و آزار دوستیم
ای نوحه سنج ناله بر زدی ز لب، که ما
نازک دلان گریهٔ بسیار دوستیم
ما می گزیم شهد ریا را نه زهد را
تسبیح دشمنیم نه زنار دوستیم
در عجز لذتیست، تو در کار خویش باش
ما تشنهٔ شهادت و زنهار دوستیم
ای عندلیب گلبن دستان سرا، که من
منصور نغمهٔ رسن و دار دوستیم
خلوت نشینی از من و عرفی مجو که ما
رسواییان کوچه و بازار دوستیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۴۴ - باز آ که به ذوق الم آشنا شویم
باز آ که به ذوق الم آشنا شویم
با شیشهٔ و ز سنگ به هم آشنا شویم
صد بحث غم به یک درم داغ می خرم
زین ننگ با معامله کم آشنا شویم
راز محبتیم ز ما گوش و لب تهیست
حاشا که ما به لوح و قلم آشنا شویم
باید کشید خون شهیدان سبو سبو
تا اندکی به ذوق عدم آشنا شویم
گفتی به راه کعبه کنند آشنا قدم
اول رهی که ما به قدم آشنا شویم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۴۹ - ما دل به جان خریده و بر باد داده ایم
ما دل به جان خریده و بر باد داده ایم
مرغ حرم گرفته به صیاد داده ایم
سهل است با قفس، دل اگر رفت به سوی دوست
ما مرغ کشته ایم که بر باد داده ایم
سرمایهٔ متاع محبت به دست ماست
این مشتهر به گوش نفریاد داده ایم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۵۷ - صد پردهٔ تصور باطل شکافتیم
صد پردهٔ تصور باطل شکافتیم
تا اندکی معادلهٔ دل شکافتیم
نوری نداشت غمکده، حسن از دریچه تافت
روزن به آن دریجه مقابل شکافتیم
آن کشته ایم کز اثر نوحه های خویش
صد بار جامه در بر قاتل شکافتیم
در جست و جوی لذت زخم نهان تو
هر موی کشته گان تو را دل شکافتیم
بهر فسون درد تو از گوشهٔ لحد
صد ره به چاه جادوی بابل شکافتیم
عرفی خجل نشین که معمای آرزو
آخر به نام مطلب باطل شکافتیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۶۰ - ما نقد را ز جمله به غماز داده ایم
ما نقد را ز جمله به غماز داده ایم
در دام هر چه آمده پرواز داده ایم
بعد از هزار شکوه به غم دل نهند خلق
ما خویش را تسلی ز آغاز داده ایم
از بانگ طبل باز دل ما نمی رمد
ما کبک خود به چنگل شهباز داده ایم
مردم نهند در کف کوشش عنان خویش
ما دست خویش را به عنان باز داده ایم
ای وهم آبرو مده از کف، که بارها
الزام وسوسه به خرد باز داده ایم
عرفی به دوست کامی دشمن صبور نیست
این مژده اش به طالع ناساز داده ایم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۶۱ - صد شکر کز حلاوت هستی گذشته ایم
صد شکر کز حلاوت هستی گذشته ایم
وز ذوق هوشیاری و مستی گذشته ایم
ای خوشدلی مناز که ما از بساط عمر
در روزگار باد پرستی گذشته ایم
در راه راست گام به اندیشه می نهیم
از بس که بر بلندی و پستی گذشته ایم
راز درون پرده ز بیرون نوشته، لیک
دایم به این صحیفهٔ مستی گذشته ایم
عرفی به راه روان عدم جای بار نیست
تا تو کلاه گوشه شکستی، گذشته ایم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۶۳ - ماتشنگی به دجله و جیحون نمی دهیم
ماتشنگی به دجله و جیحون نمی دهیم
یک العطش به صد قدح خون نمی دهیم
آب حیات از لب ما می چکد ولی
صد چشمه زهر هست که بیرون نمی دهیم
شد رام تازیانهٔ ما توسن جنون
دیگر عنان فتنه به گردون نمی دهیم
اهل زمانه را هوس آب خضر و بس
کس را خبر از چاشنی خون نمی دهیم
بیداری از طبیعت موزون به ما رسید
کز بیم دل به قامت موزون نمی دهیم
دیوانه است عرفی و معموره دشمنی
ویرانه را به ملک فریدون نمی دهیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۶۹ - ای ساقی بلا ز شراب تو سوختیم
ای ساقی بلا ز شراب تو سوختیم
با آن که آتشیم ز آب تو سوختیم
در شب گذشت عمر و ندیدیم روی صبح
ای بخت از گرانی خواب تو سوختیم
پایت رکاب پرور و دستت عنان نواز
از غیرت عنان و رکاب تو سوختیم
طالع نگر که گرم عتاب آمدی و ما
نا برده لذتی ز عتاب تو سوختیم
از گرمی محبت ما سوخت شرم یار
ای عشق جلوه کن نقاب تو سوختیم
از خود روانه ایم به معمورهٔ عدم
عرفی تحملی ز شتاب تو سوختیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۷۴ - دردا که فاش در غم جانانه سوختیم
دردا که فاش در غم جانانه سوختیم
در داغ و درد محرم و بیگانه سوختیم
گو شمع برفروز به بزم طرب که ما
بیرون در ز غیرت پروانه سوختیم
با خون صد شهید مقابل نهاده اند
عمری که ما به آتش افسانه سوختیم
کس راه گم نکرد که خضر رهی نیافت
ما در میان کعبه و بتخانه سوختیم
زان تشنه مانده ایم که از گرمی نفس
در دست صبر جرعه و پیمانه سوختیم
یاران همیشه در طرب و ما تمام عمر
کنج غمی گرفته و غریبانه سوختیم
یک بار دل ز ما، صنم آشنا نبرد
دایم به داغ مردم بیگانه سوختیم
نگشاید ار ز بستن زنار عقده ات
دانی که از چه سبحهٔ صد دانه سوختیم
عرفی به غیر شعلهٔ داغ جگر نبود
شمعی که ما به گوشهٔ کاشانه سوختیم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۷۷ - من کینه را به مهر خریدار نیستم
من کینه را به مهر خریدار نیستم
دل پیش توست ولی به دل یار نیستم
آغاز دوستی است، عنان از ستم بگیر
در ماندهٔ محبت بسیار نیستم
تا کرده ام وداع محبت رسیده ام
یک منزل است راه و گرانبار نیستم
گویم گهی خوش آمد آسودگی، هنوز
درد ترا هنوز سزاوار نیستم
ترک وفا به جور نه آیین دوستی است
زین شیوه ظن مبر که خبردار نیستم
اما چنین که از تو وفا خوار گشته است
عیبم که می کند که وفادار نیستم
در عشق روستایی و در عقل شهری ام
ناموس را به جهل خریدار نیستم
عرفی ز من شکایت معشوق نشوی
مست شراب عشقم و هشیار نیستم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۸۳ - دل کز لبت چغانه به گوشش نمی زنم
دل کز لبت چغانه به گوشش نمی زنم
مست است، این ترانه به گوشش نمی زنم
این بس جزای طعنهٔ زاهد که هیچ گاه
قول شرابخانه به گوشش نمی زنم
عهدش نماند کاین دو جهان گشت باز رمز
بی مهری زمانه به گوشش نمی زنم
گل گوش جان گشوده و با بلبلان باغ
یک بانگ بلبلانه به گوشش نمی زنم
عرفی به نغمه گوش بیالوده و ما هنوز
از ناله تازیانه به گوشش نمی زنم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۸۵ - تا کی دهم به دست تماشا زمام چشم
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشم
فالی زنم که گریه بر آید بنام چشم
ای گریه بی مضایقه از در درآ که من
هر دم به خون دل بنویسم سلام چشم
از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزود
امشب خیال دوست نگردید رام چشم
صد نوحه هست بر لب و نسپرده راه گوش
صد گریه هست در دل و نشنیده نام چشم
عرفی فسرده چون نبود مجلسم که باز
خالی است شیشهٔ دل و خشک است جام چشم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۸۷ - هر چند بی غمانه به مسکن فتاده ایم
هر چند بی غمانه به مسکن فتاده ایم
زنجیر صد کرشمه به گردن فتاده ایم
در نعمت اوفتاده و شکری نمی کنیم
بس ناشکفته گل در گلشن فتاده ایم
خوشدل به نور شمع شبستنانت از برون
شب ها به خاک دیده به روزن فتاده ایم
گرد حریم دیرم و در دیده ام کشند
تا از کدام گوشهٔ دامن فتاده ایم
از قسمت ازل نکنی شکوه، هان ، خموش
ما شاخ طوبی ایم که به گلخن فتاده ایم
مفکن به خاکم ار ثمر نارسم، به خشم
کز شاخ نخل وادی ایمن فتاده ایم
در بزم عیش عرفی اگر روز ساکنم
شب تا سحر به حلقهٔ شیون فتاده ایم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۸۸ - تنها نه دلق خود به می ناب شسته ایم
تنها نه دلق خود به می ناب شسته ایم
ناموس یک قبیله به این آب شسته ایم
قسمت بلاست ورنه می آلوده دلق خویش
صد ره ز شوق گوشهٔ محراب شسته ایم
ما توبه دشمنیم و قدح دوست، دور نیست
کز دل هوای صحبت اصحاب شسته ایم
از بس شکفته در دهن تیغ رفته ایم
ترس قیامت از دل قصاب شسته ایم
هم کفر ما به لذت و هم دین ما به ذوق
زنار و سبحه در شکر ناب شسته ایم
تاوان دل عطا بکن ای دل شکن که ما
از دفتر معامله این باب شسته ایم
عرفی ببین که گریه چه توفان نموده است
کز چشم بخت دوستی خواب شسته ایم