تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۷ - روز شادی‌ست بیا تا همگان یار شویم
روز شادی‌ست بیا تا همگان یار شویم
دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم
چون درو دنگ شویم و همه یک‌رنگ شویم
همچنین رقص‌کنان جانب بازار شویم
روز آن است که خوبان همه در رقص آیند
ما ببندیم دکان‌ها همه بی‌کار شویم
روز آن است که تشریف بپوشد جان‌ها
ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم
روز آن است که در باغ بتان خیمه زنند
ما به نظارهٔ ایشان سوی گلزار شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۸ - ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
می گلرنگ بده تا همه یک‌رنگ شویم
صورت لطف سقی الله تویی در دو جهان
رخ می‌رنگ نما تا همگان دنگ شویم
باده منسوخ شود چون به صفت باده شویم
بنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم
هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفت
باده ده تا که ازو ما به دو فرسنگ شویم
مطربا بهر خدا زخمهٔ مستانه بزن
تا ز زخمه‌ی خوش تو، ساخته چون چنگ شویم
مجلس قیصر روم است بده صیقل دل
تا که چون آینهٔ جان همه بی‌زنگ شویم
یک جهان تنگ‌دل و ما ز فراخی نشاط
یک نفس عاشق آنیم که دل‌تنگ شویم
دشمن عقل که دیده‌ست کز آمیزش او
همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم
شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمود
زود در گردن عشقش همه آونگ شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۹ - وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم ازین خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم؟
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگون‌تر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر درین راه فنا ریخته چون دانه شویم
گرچه سنگیم، پی مهر تو چون موم شویم
گرچه شمعیم، پی نور تو پروانه شویم
گرچه شاهیم، برای تو چو رخ راست رویم
تا برین نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینهٔ عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو ویرانه شویم
ما چو افسانهٔ دل بی‌سر و بی‌پایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم، استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۰ - خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
عاشق هدیه نیم، عاشق آن دست توام
سنقر دانه نیم، ایبک بند دامم
از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان
گر من آن را قدح خاص ندانم، عامم
غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین
تا سمعنا واطعنا کنی ای جان نامم
ملخ حکم تو تا مزرعه‌ام را بچرید
گر نگردم تلف تو علف ایامم
ساقی صبر بیا رطل گرانم درده
تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم
گویی‌ام شپشپی و چون پشه بی‌آرامی
چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم؟
همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم
همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم
مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال
شکر غیر تو بود در سر من سرسامم
به زبان گر نکنم یاد شکرخانهٔ تو
کام و ناکام بود لذت آن در کامم
خبر رشک تو می‌آرد اشک تر من
نه به تقلید، بل از دیده دهد پیغامم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۱ - ما سر و پنجه و قوت نه ازین جان داریم
ما سر و پنجه و قوت نه ازین جان داریم
ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم
آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر
سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم
رگ و پی نی و در آن دجلهٔ خون می‌جوشیم
دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم
هفت دریا بر ما غرقهٔ یک قطره بود
که به کف شعشعهٔ جوهر انسان داریم
چه کم ار سر نبود، چون که سراسر جانیم؟
چه غم ار زر نبود، چون مدد از کان داریم؟
بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد
دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست
 چون که در عشق خدا ملک سلیمان داریم
در چه و حبس جهان گرچه رهین دلویم
چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم
شمس تبریز شهنشاه همه مردان است
ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۲ - ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
رفت این روز دراز و در حس گشت فراز
زاول روز خماریم به شب زان بتریم
باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی‌ست
گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
معدهٔ گاو گرفته‌ست ره معدهٔ دل
ورنه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا
چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم
همه زندان جهان پر ز نگار است و نقوش
همه محبوس نقوش و وثنات صوریم؟
کوزه‌ها دان تو صور را و ز هر شربت فکر
همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم
نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع
نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم
شربت از کوزه نروید بود از جای دگر
همچو کوزه ز اصول مددش‌ بی‌خبریم
از دهنده‌‌ی نظر ارچه که نظر محجوب است
زانست محجوب که ما غرق دهنده‌‌ی نظریم
آنچنان که نتوان دید ز بعد مفرط
سبب قربت مفرط معزول از بصریم
گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم
گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم
اگر این یخ نرود زانست که خورشید رمید
وگر آن مه نرسد زانست که بند اگریم
گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست
متصل با کرم دوست چو آب و جگریم
چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت
با مهندس ز درون هندسه‌‌یی برشمریم
چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما
همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم
از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید
قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم
وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا
گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم
زان بهاری که خزانی نبود در پی او
همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم
جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان
واسطه‌‌ی روز و شب خویش مثال سحریم
من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار
هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۳ - من ازین خانهٔ پر نور به در می‌نروم
من ازین خانهٔ پر نور به در می‌نروم
من ازین شهر مبارک به سفر می‌نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من ازو گر بکشی جای دگر می‌نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر می‌نروم
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
من ز سلطان سلاطین به حشر می‌نروم
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است
من ز گنجینهٔ گوهر به حجر می‌نروم
شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است
من ز فردوس و ز جنت به سقر می‌نروم
شهر پر شد که فلان ابن فلان می‌برود
شهر اراجیف چرا پر شد اگر می‌نروم؟
این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید
من ازین‌ بی‌خبری سوی خبر می‌نروم
یار ما جان و خداوند قضا و قدر است
من ازین جان قدر جز به قدر می‌نروم
تو مسافر شده‌‌یی تا که مگر سود کنی
من ازین سود حقیقت به مگر می‌نروم
مغز را یافته‌‌‌ام پوست نخواهم خایید
ایمنی یافته‌‌‌ام سوی خطر می‌نروم
تو جگرگوشهٔ مایی برو الله معک
من چو دل یافته‌‌‌ام سوی جگر می‌نروم
تو کمربسته چو موری پی حرص روزی
من فکنده کله و سوی کمر می‌نروم
نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر
من پدر یافته‌‌‌ام سوی پدر می‌نروم
شمس تبریز مرا طالع زهره داده‌ست
تا چو زهره همه شب جز به بطر می‌نروم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۴ - تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
از بد و نیک جهان همچو جهان‌ بی‌خبریم
نظری کرد سوی خوبی تو دیدهٔ ما
از پی روی تو تا حشر غلام نظریم
دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم
زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم
گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۸ - چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان بلبان
به شکرخانهٔ او رفته به سر لب شکران
مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد
همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشی‌‌های نهانی‌‌‌ست دران درد و غمش
که رمیدند ز دارو، همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایهٔ هر نیست شده
بس بود مستی او عذر همه‌ بی‌ادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد
که همان‌ بی‌سببی شد سبب‌ بی‌سببان
خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری
طرب اندر طرب است از مدد بوطربان
من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده
باز گویم صفت عشق به روزان و شبان
شمس تبریز مرا دوش‌ همی‌گفت خموش
چون تو را عشق لب ماست، نگه دار زبان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۹ - جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آن که آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا، شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را‌ بی‌‌ز جگر خندیدن
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر، همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم، ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
چون به کوره گذری، خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
زر در آتش چو بخندید، تو را می‌گوید
گرنه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
گر تو میر اجلی، از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز ازو
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسهٔ احمد امی دیدی
رو، حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۰ - جان حیوان که ندیده‌‌‌ست به جز کاه و عطن
جان حیوان که ندیده‌‌‌ست به جز کاه و عطن
شد ز تبدیل خدا، لایق گلزار فطن
نوبهاری‌‌‌ست خدا را، جز ازین فصل بهار
که درو مرده نماند وثنی و نه وثن
ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید
بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن
زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند
بوسه‌ها مست شدند از طرب بوی دهن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن، خلق حسن
جبرئیل است مگر باد و درختان مریم؟
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده، دل آرام نیافت
جز بدان جعد پراکندهٔ آن خوب زمن
شمس تبریز برآ، تیغ بزن چون خورشید
تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۱ - همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و برفتند، بقای ما باد
که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
چو تویی آب حیاتی، که نماند باقی؟
چو تو باشی بت زیبا، همه گردند شمن
کتب العشق علینا غمرات ومحن
وقضی الحب علینا فتنا بعد فتن
فرج آمد، برهیدیم ز تشویش جهان
بپرد جان مجرد به گلستان منن
ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن
فیه ماء وسخاء ورخاء وعطن
یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل
مقعد صدق چو شد منزل عشاق و سکن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر، چند سخن سوی سمن
چو مرا می بدهی، هیچ مجو شرط ادب
مست را حد نزند شرع، مرا نیز مزن
ادب و‌ بی‌ادبی نیست به دستم، چه کنم؟
چو شتر می‌کشدم مست، شتربان به رسن
بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
گفت گل راز من اندر خور طفلان نبود
بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
گفت گر می ندهی بوسه، بده بادهٔ عشق
گفت این هم ندهم، باش حزین جفت حزن
گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم
تننن تن تننن تن تننن تن تننن
گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند
که مگر ماه گرفته ست، مجو شور و فتن
طشت اگر من نزنم، فتنه چو نه ماهه شده‌ست
فتنه‌ها زاید ناچار شب آبستن
برگ می‌لرزد بر شاخ و دلم می‌لرزد
لرزهٔ برگ ز باد و دلم از خوب ختن
تاب رخسار گل و لاله خبر می‌دهدم
که چراغی‌‌‌ست نهان گشته درین زیر لگن
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری
تا که از مشرق جان صبح برآید روشن
شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح
که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۲ - خوی با ما کن و با‌ بی‌خبران خوی مکن
خوی با ما کن و با‌ بی‌خبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی
شیرمردا، دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می‌خواهی
وقف کن دیده و دل، روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
هان، که خاقان بنهاده‌‌‌ست شهانه بزمی
اندرین مزبله از بهر خدا، طوی مکن
میر چوگانی ما جانب میدان آمد
پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
روی را پاک بشو، عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن، عیب ترازوی مکن
جز بر آن که لبت داد، لب خود مگشا
جز سوی آن که تکت داد، تکاپوی مکن
روی و مویی که بتان راست، دروغین می‌دان
نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
بر کلوخی‌‌‌ست رخ و چشم و لب عاریتی
پیش‌ بی‌چشم به جد شیوهٔ ابروی مکن
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی ست
جز پی قامت او، رقص و هیاهوی مکن
دم مزن، ور بزنی، زیر لب آهسته بزن
دم حجاب است یکی تو کن و صد توی مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۳ - هیچ باشد که رسد آن شکر و پستهٔ من؟
هیچ باشد که رسد آن شکر و پستهٔ من؟
نقل سازد جهت این جگر خستهٔ من؟
دست خود بر سر من مالد از روی کرم؟
که تو چونی، هله ای‌ بی‌دل و پابستهٔ من؟
سرگران گشته از آن بادهٔ‌ بی‌ساغر من
زعفران کشته بدین لالهٔ بررستهٔ من
زخم بر تار تو اندر خور خود چون رانم؟
ای گسسته رگت از زخمهٔ آهستهٔ من
چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات؟
چون دلم برنجهد زان بت برجستهٔ من؟
هله ای طیف خیالش، بنشین و بشنو
یک زمانی سخن پختهٔ بنبشتهٔ من
چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن
ای به شب‌ها و سحرها به دعا جستهٔ من
چند صف‌ها بشکستی و بدیدی همه را
هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکستهٔ من؟
لاله زار و چمن ارچه که همه ملک وی است
هوس و رغبت او بین، تو به گل دستهٔ من
لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی
که حریص آمد بر گفتن پیوستهٔ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۴ - بشنو از بوالهوسان قصهٔ میر عسسان
بشنو از بوالهوسان قصهٔ میر عسسان
رندی از حلقهٔ ما گشت درین کوی نهان
مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم
شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
هم درین کوی کسی یافت زناگه اثرش
جامه پر خون شدهٔ اوست ببینید نشان
خون عشاق کهن خود نشود، تازه بود
خون چو تازه‌‌‌ست بدانید که هست آن فلان
همه خون‌ها چو شود کهنه، سیه گردد و خشک
خون عشاق ابد تازه بجوشد زروان
تو مگو دفع، که این دعوی خون کهن است
خون عشاق نخفته‌‌‌ست و نخسبد به جهان
غمزهٔ توست که خونی‌‌‌ست درین گوشه و بس
نرگس توست که ساقی‌‌‌ست دهد رطل گران
غمزهٔ توست که مست آید و دل‌ها دزدد
قصد جان‌ها کند آن سخت دل سخته کمان
داد آن است که آن گمشده را بازدهی
یا چو او شد ز میانه، تو درآیی به میان
گر ز میر شکران داد بیابی، ای دل
شکر کن، شو تو گدازان چو شکر با شکران
گر چنان کشته شوی، زندهٔ جاوید شوی
خدمت از جان چنین کشته، به تبریز رسان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۵ - اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پرده گیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بوده‌‌ام نعره زنان، رقص کنان، بر درشان
گر تو بو می‌نبری، بوی کن اجزای مرا
بو گرفته‌‌‌ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی، به تو بو می‌نرسد
سر بنه، تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات؟
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطرهٔ دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۶ - چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند
وان خیال چو مه تو، به میان چرخ زنان
هر خیالی که دران دم به تو آسیب زند
همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد بار
از زبانم به دلم آید و از دل به زبان
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست
همه بر همدگر افتاده و درهم نگران
همه بر همدگر از بس که بمالند دهن
آن خیالات بهم درشکند او ز فغان
همه چون دانهٔ انگور و دلم چون چرش است
همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
ز صلاح دل و دین، زر برم و زر کوبم
تا مفرح شود آن را که بود دیدهٔ جان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۷ - هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
هر که از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
هر که صفرا شودش غالب از شیرینی
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده ست
در براق احدی دید کسی لنگیدن؟
ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی
چون چنینی تو، روا نیست تو را جنبیدن
باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن
وان گهان بر قدمش نیمچه‌یی ببریدن
خانهٔ شاه بزن نقب، اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
من علامات گهر گفتم، لیکن چه کنم؟
کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
شمس تبریز سخن‌‌های تو می‌بخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۸ - به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
به خدا چرخ همان دید که من دیدستم
ور ندیدی، زچه بودیش به سر گردیدن؟
گفتم ای نی تو چنین زار چرا می‌نالی؟
گفت خوردم دم او، شرط بود نالیدن
گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست؟
گفت کاهش دهدم فایدهٔ بالیدن
فایده‌‌ی زفت شدن در کمی و کاستن است
از پی خرج بود مکسبه‌ها ورزیدن
پر پروانه پی درک تف شمع بود
چون که آن یافت، نخواهد پر و دریازیدن
در فنا جلوه شود فایدهٔ هستی‌ها
پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن
پس خمش باش،‌ همی‌خور ز کمان‌هاش خدنگ
چون هنر در کمی‌ات خواهد افزاییدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۹ - مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن
مر تو را عاشق دل داده و غم خوار بسی‌‌‌ست
جان و سر قصد سر این دل غم خواره مکن
نظر رحم بکن بر من و بیچاره‌گی‌ام
جز تو ار چاره‌گری هست، مرا چاره مکن
پیش آتشکدهٔ عشق تو دل شیشه‌گر است
دل خود بر دل چون شیشهٔ من خاره مکن
هر دمی هجر ستمکار تو دم می‌دهدم
هر دمم دم ده‌ بی‌باک ستمکاره مکن
تن پر بند چو گهواره و دل چون طفل است
در کنارش کش و وابستهٔ گهواره مکن
پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار
همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن
ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد
سر من در سر این عالم غداره مکن
صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته‌ست
مر مرا بستهٔ این جادوی سحاره مکن
خمر یک روزهٔ این نفس، خمار ابد است
هین، مرا تشنهٔ این خاین خماره مکن
لعب اول چو مرا بست میفزا بازی
زانچه یک باره شدم مات تو ده باره مکن
جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است
تو دگر یاری این کافر عیاره مکن