تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۱۴ - طمع وصل تو مجالم نیست
طمع وصل تو مجالم نیست
حصه زین قصه جز خیالم نیست
در فراق تو تشنه می‌میرم
کز لبت قطره‌ای زلالم نیست
تو چو شمعی و من چو پروانه
با تو بودن به‌هم مجالم نیست
دور می‌باشم از جمال تو زانک
طاقت آن چنان جمالم نیست
می‌زیم با فراق و می‌گویم
که تمنای آن وصالم نیست
گرچه وصل تو هست کار محال
کار بیرون ازین محالم نیست
اگرم وصل تو نخواهد بود
سر هیچی به هیچ حالم نیست
بی خودم کن که خود به خود تو بسی
زانکه من تا خودم کمالم نیست
گر بسوزیم بند بند چو شمع
دمی از سوختن ملالم نیست
من به بال و پر تو می‌پرم
که دمی بر تو پر و بالم نیست
ور مرا بی تو پر و بالی هست
آن پر و بال جز وبالم نیست
تا جگر گوشهٔ خودت خواندم
گر جگر می‌خورم حلالم نیست
شرح درد تو چون دهد عطار
زانکه یارای این مقالم نیست
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۱۵ - آفتاب رخ تو پنهان نیست
آفتاب رخ تو پنهان نیست
لیک هر دیده محرم آن نیست
هر که در عشق ذره ذره نشد
پیش خورشید پای‌کوبان نیست
ذره می‌شو هوای جانان را
که به جانان رسیدن آسان نیست
مرد جانان نه‌ای مکن دعوی
زانکه نامرد مرد جانان نیست
شادی وصل تو کسی یابد
که دراین وادیش غم جان نیست
تا که دردی نیایدت پیدا
هرچه دیگر کنی تو درمان نیست
سر درین راه باز و پا در نه
زان که ره را امید پایان نیست
تن بزن چند گویی ای عطار
هر کسی مرد این بیابان نیست
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۲۰ - عشق جز بخشش خدایی نیست
عشق جز بخشش خدایی نیست
این به سلطانی و گدایی نیست
هر که او برنخیزد از سر سر
عشق را با وی آشنایی نیست
عشق وقف است بر دل پر درد
وقف در شرع ما بهایی نیست
هر که را باز عشق صید کند
بازش از چنگ او رهایی نیست
کار آن کس که عاشقی ورزد
به جز از عین بی نوایی نیست
چون رسیدم به نزد آن معشوق
کار جز عیش و دلگشایی نیست
هرچه عطار گوید از سر عشق
به یقین دان که جز عطایی نیست
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۲۴ - تاب روی تو آفتاب نداشت
تاب روی تو آفتاب نداشت
بوی زلف تو مشک ناب نداشت
خازن خلد هشت خلد بگشت
در خور جام تو شراب نداشت
ذره‌ای پیش لعل سیرابت
چشمهٔ آفتاب آب نداشت
لعلت از آفتاب کرد سؤال
کانچه او داشت آفتاب نداشت
گفت تا سرگشاد چشمهٔ تو
آب حیوان چون گلاب نداشت
همچو من آب خضر و کوثر هم
زیر سی لؤلؤ خوشاب نداشت
چشمه بی‌آب کی به کار آید
زین سخن آفتاب تاب نداشت
همه دعوی او زوال آمد
زرد از آن شد که یک جواب نداشت
دور از روی همچو خورشیدت
چشم من نیم ذره خواب نداشت
کیست کز چشم مست خونریزت
باده ناخورده دل خراب نداشت
کیست کز دست فرق مشکینت
دست بر فرق چون رباب نداشت
کیست کز عشق لالهٔ رخ تو
رخ چو لاله به خون خضاب نداشت
گرچه صیدم مرا مکش به عذاب
کس چو من صید را عذاب نداشت
من چنان لاغرم که پهلوی من
جز دل از لاغری کباب نداشت
کس به خون‌ریزی چنان لاغر
تا که فربه نشد شتاب نداشت
تا که صید تو شد دل عطار
سینه خالی ز اضطراب نداشت
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۲۷ - ای دلم مست چشمهٔ نوشت
ای دلم مست چشمهٔ نوشت
در خطم از خط سیه پوشت
باد سرسبزی خطت که به لطف
سر برون زد ز چشمهٔ نوشت
حلقه در گوش کرد خلق را
حلقهٔ زلف بر بناگوشت
همچو من صد هزار سرگشته
حلقه در گوش حلقهٔ گوشت
گشت معلوم من که جان نبرد
دلم از طرهٔ سیه پوشت
تو به جان و دلی جفا کوشم
من به جان و دلم وفا کوشت
عشوه مفروش زانکه من پس ازین
نخرم نیز خواب خرگوشت
یاد کن از کسی که در همه عمر
نکند لحظه‌ای فراموشت
مست از آنم چنین که در بر خویش
مست در خواب دیده‌ام دوشت
بو که تعبیر خوابم آن باشد
که شوم امشبی هم آغوشت
دل عطار باده ناخورده
تا قیامت بمانده مدهوشت
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۲۹ - تا گل از ابر، آب حیوان یافت
تا گل از ابر، آب حیوان یافت
گرد خود صد هزار، دستان یافت
زره ابر گشت پیکان باز
جوشن آب زخم پیکان یافت
گل خندان چو برفکند نقاب
ابر را زار زار گریان یافت
چون صبا چاک کرد دامن گل
نافهٔ مشک در گریبان یافت
ای نگاری که هر که دید رخت
از رخ جانفزای تو جان یافت
به دل و جان تو را که جان و دلی
هر که فرمان ببرد فرمان یافت
می گلرنگ خور به موسم گل
که گل تازه‌روی باران یافت
می‌خور و شاد زی که خوشتر ازین
یک نفس در دو کون نتوان یافت
می به عطار ده به سرخی لعل
که ز می، جان چو در درخشان یافت
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۴۸ - کشتی عمر ما کنار افتاد
کشتی عمر ما کنار افتاد
رخت در آب رفت و کار افتاد
موی همرنگ کفک دریا شد
وز دهان در شاهوار افتاد
روز عمری که بیخ بر باد است
با سر شاخ روزگار افتاد
سر به ره در نهاد سیل اجل
شورشی سخت در حصار افتاد
مستییی بود عهد برنایی
این زمان کار با خمار افتاد
چون به مقصد رسم که بر سر راه
خر نگونسار گشت و بار افتاد
گل چگویم ز گلستان جهان
که به یک گل هزار خار افتاد
هر که در گلستان دنیا خفت
پای او در دهان مار افتاد
هر که یک دم شمرد در شادی
در غم و رنج بی شمار افتاد
بی قراری چرا کنی چندین
چه کنی چون چنین قرار افتاد
چه توان کرد اگر ز سکهٔ عمر
نقد عمر تو کم عیار افتاد
تو مزن دم خموش باش خموش
که نه این کار اختیار افتاد
گر نبودی امید، وای دلم
لیک عطار امیدوار افتاد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۴۹ - عکس روی تو بر نگین افتاد
عکس روی تو بر نگین افتاد
حلقه بشکست و بر زمین افتاد
شد جهان همچو حلقه‌ای بر من
تا که چشمم بر آن نگین افتاد
دور از رویت آتشم در دل
زان لب همچو انگبین افتاد
آب رویم مبر که بی رویت
قسم من آه آتشین افتاد
تا که خورشید چهرهٔ تو بتافت
شور در چرخ چارمین افتاد
خوشهٔ عنبرین زلفت تورا
ماه و خورشید خوشه چین افتاد
زلف مگشای و کفر برمفشان
که خروشی در اهل دین افتاد
مشک از چین طلب که نیم شبی
چینی از زلف تو به چین افتاد
در ز چشمم طلب که هر اشکی
به حقیقت دری ثمین افتاد
دست شست از وجود هر که دمی
در غم چون تو نازنین افتاد
دل ندارم ملامتم چه کنی
بی دل افتاده‌ام چنین افتاد
می ندانم تو را بدین سختی
با من مهربان چه کین افتاد
دل عطار چون نه مرغ تو بود
ضعف در مخلبش ازین افتاد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۵۵ - عشق تو پرده، صد هزار نهاد
عشق تو پرده، صد هزار نهاد
پرده در پرده بی شمار نهاد
پس هر پرده عالمی پر درد
گه نهان و گه آشکار نهاد
صد جهان خون و صد جهان آتش
پس هر پرده استوار نهاد
پرده بازی چنان عجایب کرد
که یکی در یکی هزار نهاد
پردهٔ دل به یک زمان بگرفت
پرده بر روی اختیار نهاد
کرد با دل ز جور آنچه مپرس
جرم بر جان بی قرار نهاد
جان مضطر چو خاک راهش گشت
روی بر خاک اضطرار نهاد
شیرمرد همه جهان بودم
عشق بر دست من نگار نهاد
که بداند که دور از رویت
گل روی توام چه خار نهاد
دوش آمد خیال تو سحری
تا مرا در هزار کار نهاد
همچو لاله فکند در خونم
بر دلم داغ انتظار نهاد
سر من همچو شمع باز برید
پس بیاورد و در کنار نهاد
چون همی بازگشت از بر من
درد هجرم به یادگار نهاد
هر زمان عقبه‌ای ز درد فراق
پیش عطار دل فگار نهاد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۷۳ - گر نکوییت بیشتر گردد
گر نکوییت بیشتر گردد
آسمان در زمین به سر گردد
آفتابی که هر دو عالم را
کار ازو همچو آب زر گردد
زآرزوی رخ تو هر روزی
روی بر خاک دربدر گردد
نرسد آفتاب در گردت
گرچه صد قرن گرد در گردد
گر بیابد کمال تو جزوی
عقل کل مست و بیخبر گردد
صبح از شرم سر به جیب کشد
دامن آفتاب تر گردد
هر که بر یاد چشمهٔ نوشت
زهر قاتل خورد شکر گردد
درد عشق تو را که افزون باد
گر کنم چاره بیشتر گردد
چون ز عشقت سخن رود جایی
سخن عقل مختصر گردد
چه دهی دم مرا دلم برسوز
کاتش از باد تیزتر گردد
بر رخم گرچه خون دل گرم است
از دم سرد من جگر گردد
دل عطار هر زمان بی تو
در میان غمی دگر گردد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۰ - صبح بر شب شتاب می‌آرد
صبح بر شب شتاب می‌آرد
شب سر اندر نقاب می‌آرد
گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبح
مست را در عذاب می‌آرد
ساقیا آب لعل ده که دلم
ساعتی سر به آب می‌آرد
خیز و خون سیاوش آر که صبح
تیغ افراسیاب می‌آرد
خیز ای مطرب و بخوان غزلی
هین که زهره رباب می‌آرد
صبحدم چون سماع گوش کنی
دیده را سخت خواب می‌آرد
مطرب ما رباب می‌سازد
ساقی ما شراب می‌آرد
همه اسباب عیش هست ولیک
مرگ تیغ از قراب می‌آرد
عالمی عیش با اجل هیچ است
این سخن را که تاب می‌آرد
ای دریغا که گر درنگ کنم
عمر بر من شتاب می‌آرد
در غم مرگ بی‌نمک عطار
از دل خود کباب می‌آرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۸۴ - هر که بر روی او نظر دارد
هر که بر روی او نظر دارد
از بسی نیکوی خبر دارد
تو نکوتر ز نیکوان دو کون
که دو کون از تو یک اثر دارد
هرچه اندر دو کون می‌بینم
از جمال تو یک نظر دارد
در جمالت مدام بیخبر است
هر که او ذره‌ای بصر دارد
دیده‌جان که در تو حیران است
هرچه جز توست مختصر دارد
هر که روی چو آفتاب تو دید
نتواند که دیده بردارد
هر که بویی بیافت از ره تو
خاک راه تو تاج سر دارد
عاشق از خویشتن نیندیشد
گرچه راهت بسی خطر دارد
خویش را مست وار درفکند
هر که او جان دیده‌ور دارد
در ره عشق تو دل عطار
آتشی سخت در جگر دارد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۹۱ - آتش عشق آب کارم برد
آتش عشق آب کارم برد
هوس روی او قرارم برد
روزگاری به بوی او بودم
روی ننمود و روزگارم برد
عشق تا در میان کشید مرا
از بد و نیک برکنارم برد
مست بودم که عشق کیسه شکاف
نیم‌شب نقد اختیارم برد
دردییی بر کفم نهاد به زور
سوی بازار دردخوارم برد
چون دلم مست شد ز دردی او
همچنان مست زیر دارم برد
من ز من دور مانده در پی دل
بار دیگر به کوی یارم برد
نعره برداشتم به بوی وصال
آتش غیرت آب کارم برد
چون بماندم به هجر روزی چند
باز در بند انتظارم برد
چون ز هستی مرا خمار گرفت
نیستی آمد و خمارم برد
چون شدم نیست پیش آن خورشید
همچو عطار ذره‌وارم برد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۰۲ - عشق تو مست جاودانم کرد
عشق تو مست جاودانم کرد
ناکس جملهٔ جهانم کرد
گر سبک‌دل شوم عجب نبود
که می عشق سرگرانم کرد
چون هویدا شد آفتاب رخت
راست چون سایه‌ای نهانم کرد
چون نشان جویم از تو در ره تو
که غم عشق بی‌نشانم کرد
شیر عشقت به خشم پنجه گشاد
پس به صد روی امتحانم کرد
دردیم داد و درد من بفزود
دل من برد و قصد جانم کرد
گفت ای دلشده چه خواهی کرد
گفتمش من کیم چه دانم کرد
تا ز پیشم چو آفتاب برفت
همچو سایه ز پس دوانم کرد
سایه هرگز در آفتاب رسد
آه کین کار چون توانم کرد
چند گویی نگه کن ای عطار
که یقین‌ها همه گمانم کرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۰۹ - روی در زیر زلف پنهان کرد
روی در زیر زلف پنهان کرد
تا در اسلام کافرستان کرد
باز چون زلف برگرفت از روی
همه کفار را مسلمان کرد
دوش آمد برم سحرگاهی
تا دل من به زلف پیمان کرد
چون سحرگاه باد صبح بخاست
حلقهٔ زلف او پریشان کرد
گفتم آخر چرا چنین کردی
گفت این باد کرد چتوان کرد
گفتمش عهد کن به چشم این بار
چشم برهم نهاد و فرمان کرد
چون که پیمان ما به باد بداد
باز عهدم شکست و تاوان کرد
چون برفتم ز چشم، او حالی
دل من برد و تیرباران کرد
گفتم آخر شکست چشمت عهد
گفت چشمم نکرد مژگان کرد
گفتمش با لب تو عهد کنم
گفت کن زانکه بوسه ارزان کرد
چون ببستیم عهد لب بر لب
بر لبم لعل او درافشان کرد
من چو بی‌خویشتن شدم ز خوشی
پاره از من بکند و پنهان کرد
گفتم آخر لب تو عهد شکست
گفت آن لب نکرد دندان کرد
درد عطار را که درمان نیست
می‌ندانم که هیچ درمان کرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۴۳ - ذوق وصلت به هیچ جان نرسد
ذوق وصلت به هیچ جان نرسد
شرح رویت به هر زبان نرسد
سر زلفت به دست چون آرم
دست موری به آسمان نرسد
با سر زلفت تو دو عالم را
سر یک موی امتحان نرسد
نرسد بوی زلف تو به دلم
تا که کار دلم به جان نرسد
ماه خواهد که چون رخ تو بود
عمرها گردد و بدان نرسد
پیش خطت که رایج است به خون
هیچکس را خط امان نرسد
تا قیامت چو طوطی خط تو
هیچ طوطی شکرفشان نرسد
عقل را زاب زندگانی تو
تا نمیرد ز خود نشان نرسد
گرچه کس نیست چو تو موی میان
هر دو کونت فرا میان نرسد
کاروان تواند خلق و ز تو
بیش گردی به کاروان نرسد
برسد صد هزار باره جهان
که نظیر تو در جهان نرسد
وصل تو چون به جان نمی‌یابند
به چو من کس به رایگان نرسد
آتش عشق تو چو شعله زند
هیچ کس را از او امان نرسد
تا ابد دل ز سود برگیرد
هر که را در رهت زیان نرسد
کرده‌ام دل کباب و اشک شراب
که مرا چون تو میهمان نرسد
آن زمان کت به جان بخواهم جست
برسد جان و آن زمان نرسد
تا که عطار را بیان تو هست
هیچ گوینده را بیان نرسد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۴۵ - ای به خود زنده مرده باید شد
ای به خود زنده مرده باید شد
چون بزرگان به خرده باید شد
پیش از آن کت به قهر جان خواهند
جان به جانان سپرده باید شد
تا نمیری به گرد او نرسی
پیش معشوق مرده باید شد
نخرد نقشت او نه نیک و نه بد
همه دیوان سترده باید شد
مشمر گام گام همچو زنان
منزل ناشمرده باید شد
زود شو محو تا تمام شوی
که تو را رنج برده باید شد
ره به آهستگی چو شمع برو
زانکه این ره سپرده باید شد
همچو عطار اگر نخواهی ماند
نرد کونین برده باید شد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۶۶ - عشقت ایمان و جان به ما بخشد
عشقت ایمان و جان به ما بخشد
لیک بی‌علتی عطا بخشد
نیست علت که ملک صد سلطان
در زمانی به یک گدا بخشد
گر همه طاعتی به جای آری
هر یکی را صدت جزا بخشد
لیک گنجی که قسم عشاق است
عشق بی چون و بی چرا بخشد
نیست کس را خبر که پرتو عشق
به کجا آید و کجا بخشد
ذره‌ای گر ز پرده در تابد
شرق تا غرب کیمیا بخشد
گر بقا بیندت فنا کندت
ور فنا بایدت بقا بخشد
هر نفس صد هزار خاک شوند
تا چنین دولتی کرا بخشد
چون ببازی تو جمله تو بر تو
گر تو بی تو شوی تو را بخشد
گر تو را چشم راه بین است بران
راه چشم تو را ضیا بخشد
وگرت چشم تیرگی دارد
راهت از گرد توتیا بخشد
همچو نی شو تهی ز دعوی و لاف
تا دمت روح را صفا بخشد
گر بسوزی ز شعله نور دهد
ور بسازی بسی نوا بخشد
گر درین ره فرید کشته شود
اولین گام خونبها بخشد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۷۰ - نور روی تو را نظر نکشد
نور روی تو را نظر نکشد
سوز عشق تو را جگر نکشد
باد خاک سیاه بر سر آنک
خاک کوی تو در بصر نکشد
آتش عشق بیدلان تو را
هفت آتش گه سقر نکشد
از درازی و دوری راهت
هیچ کس راه تو به سر نکشد
که رهت جز به قدر و قوت ما
قدر یک گام بیشتر نکشد
درد هر کس به قدر طاقت اوست
کانچه عیسی کشید خر نکشد
کوه اندوه و بار محنت تو
چون کشد دل که بحر و بر نکشد
خود عجب نبود آنکه از ره عجز
پشه‌ای پیل را به بر نکشد
با کمان فلک به هیچ سبیل
بازوی هیچ پشه در نکشد
هیچکس عشق چون تو معشوقی
به ترازوی عقل بر نکشد
چون کشد کوه بی نهایت را
آن ترازو که بیش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کی داند
عشق تو عقل مختصر نکشد
عشقت از دیرها نگردد باز
تا که ابدال را بدر نکشد
دل عطار در غم تو چنان است
که غم دیگران دگر نکشد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۷۴ - کارم از عشق تو به جان آمد
کارم از عشق تو به جان آمد
دلم از درد در فغان آمد
تا می عشق تو چشید دلم
از بد و نیک بر کران آمد
از سر نام و ننگ و روی و ریا
با سر درد جاودان آمد
سالها در رهت قدمها زد
عمرها بر پیت دوان آمد
شب نخفت و به روز نارامید
تا ز هستی خود به جان آمد
وز تو کس را دمی درین وادی
بی خبر بود و بی نشان آمد
چون ز مقصود خود ندیدم بوی
سود عمرم همه زیان آمد
دل حیوان چو مرد کار نبود
چون زنان پیش دیگران آمد
دین هفتاد ساله داد به باد
مرد میخانه و مغان آمد
کم زن و همنشین رندان شد
سگ مردان کاردان آمد
با خراباتیان دردی کش
خرقه بنهاد و در میان آمد
چون به ایمان نیامدی در دست
کافری را به امتحان آمد
ترک دین گفت تا مگر بی دین
بوک در خورد تو توان آمد
دل عطار چون زبان دربست
از بد و نیک در کران آمد