تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - ای از مژه تو رخنه در جانها
ای از مژه تو رخنه در جانها
وی درد تو کیمیای درمانها
بادی که ز کوی تو همی آید
می جنبد و می برد ز ما جانها
تو جیب گشاده در خرامیدن
دست همه خلق در گریبانها
آن زیستنی که داشتی با من
میرم اگر آیدم به دل زانها
جز مهرگیا ز خاک برناید
جایی که زنم ز دیده بارانها
در بادیه فراق جان دادم
چون تشنه که مرد در بیابانها
خون ریز ز خسرو، ار میی ندهی
این کن، اگر نمی کنی آنها
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - بنده را با تو دوستداری خوست
بنده را با تو دوستداری خوست
گر چه تو بنده را نداری دوست
آن نه چشمی ست کز کرشمه ناز
دیده را هر نظر که هست در اوست
گرد ابروی تست جای نماز
باز در چشم بنده آب وضوست
با من از زلف تو بد است، چه باک؟
هر چه بد نیست، روی تو نیکوست
فتنه چشم تو نمی خسپد
زانکش از غمزه خار در پهلوست
چون تو بر لب نمی نهد لب را
شکر اندر لب تو تو بر توست
وصف زلف تو کرد خسرو، از آنست
که ز لطفش همه جهان خوشبوست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - از یاد تو دل جدا نخواهد شد
از یاد تو دل جدا نخواهد شد
وز بند تو جان رها نخواهد شد
دل را به تو دادم و نمی دانی
چون می دانم مرا نخواهد شد
پیوند تو از تو نگسلم هرگز
تا جامه جان قبا نخواهد شد
تیر مژه می زنی که کس پیشت
چون من هدف بلا نخواهد شد
در بوسه دمی شمار، گو می کن
من می شمرم، دغا نخواهد شد
یارب، به کجا گریزم از تیرت؟
هر جا که روم خطا نخواهد شد
می گو سخنی، مترس از غمزه
مست است و برین گوا نخواهد شد
دردی دارم به سینه از عشقت
کان درد کهن دوا نخواهد شد
گفتی که غلام من نشد خسرو
هم خواهد شد، چرا نخواهد شد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۷ - دیده در خون سزای می بیند
دیده در خون سزای می بیند
کان خط مشکسای می بیند
می رود مست و می بمیرد خلق
کان رخ جانفزای می بیند
پای بر دیده می نهد وز شرم
دیده بر پشت پای می بیند
گر چه فریاد می کند، سلطان
کی به سوی گدای می بیند
کور بادا رقیب کت هر روز
در میان سرای می بیند
می کند بر دلم کرشمه بسی
ناز را نیز جای می بیند
جور رویت به هر که می گویم
روی آن دلربای می بیند
دل که نشنید پند و عاشق شد
اینک اینک سزای می بیند
دیده من چهاست، اینکه دلم
از چو تو خودنمای می بیند
از جفا سوی من نمی بینی
مکن آخر خدای می بیند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۹۷ - امشب سوی دوست راه گیریم
امشب سوی دوست راه گیریم
می بر رخ همچو ماه گیریم
دی زهد فروختیم بسیار
امروز ز می پناه گیریم
اقرار به می کنیم و شاهد
بر خود همه را گواه گیریم
زنار کمر، سبوی می تاج
ترک کمر و کلاه گیریم
اکنون که قلم ز کار ما خاست
چون ترک خط سیاه گیریم؟
آن دوست که با صلاح کو شد
با دشمن کینه خواه گیریم
نی جان زیادتی ست ما را
کان سلسله دوتاه گیریم
بنمای رخ چو گل که ناله
چون بلبل صبحگاه گیریم
می خواند اجل بر آستانت
بوسی بزنیم و راه گیریم
دیوانه شدیم، خسرو، اکنون
آن سلسله چو شاه گیریم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۹۹ - از دست غمت به ناله ماییم
از دست غمت به ناله ماییم
در خون جگر چو لاله ماییم
خورشید تو در کلاله پنهانست
در سایه آن کلاله ماییم
با خاک یکی شده به کویت
چون مرده دیر ساله ماییم
یک سینه ز خون دل لبالب
از دست تو چون پیاله ماییم
از قطره اشک و از دم سرد
یک دامن پر ز ژاله ماییم
چون هیزم تر به روی آتش
در گریه و سوز و ناله ماییم
از محنت اگر نواله بخشند
بریانی آن نواله ماییم
می کن غم خود به ما حواله
چون در خور آن حواله ماییم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۰ - ما عاشق روی نیکوانیم
ما عاشق روی نیکوانیم
دیوانه شکل هر جوانیم
هر جا که چکید خوی ز خوبان
ما خون ز دو چشم خود چکانیم
هر چند ز عشق موی گشتیم
بر خاطر نازکان گرانیم
ما زنده نه ایم جز به یک دوست
نه یک تن و نه هزار جانیم
هجر است کمین جان گرفته
جانا، تو بیا که زنده ماییم
دل خود ز غمت دگر نمانده
کان عمر حساب را ندانیم
تلخی منما که شوربختیم
شمشیر مکش که بی زبانیم
گر سنگ زنی و گر دهی قوت
خسرو سگ تست و ما همانیم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۸۱ - تا تو روی چو ماه بنمایی
تا تو روی چو ماه بنمایی
نتوان دید روی بینایی
نیم بالای تو نباشد سرو
که تو سرو تمام بالایی
به تماشا قدم چه رنجه کنی؟
تو که سر تا قدم تماشایی
گویی از حسرت نبات لبت
شیشه گر گشت چرخ مینایی
روی بنمای تا درو داریم
کز رخ آیینه مصفایی
پیشتر زانکه برد دانی رنگ
نتوانی که روی بنمایی
پیش زلفت فتاده ام شبها
دیو می گیردم ز تنهایی
بسته زلف را بگو، یاری
کای فلان، در کدام سودایی؟
بی تو چون زلف تو پس آمده ام
چه شود، گر به رفق پیش آیی؟
بوسه ای چند بنده خسرو را
بر لب خود برات فرمایی
فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۳۴ - همو راست
بر وعده مرا شکیب فرمایی
تا کی کنم ای صنم شکیبایی
از بهر سه بوسه مستمندی را
خواهی که سه سال صبر فرمایی
راز دل خویش با تو بگشادم
باشدکه بر این مرا ببخشایی
بربرگ سمن به مشک بنبشتی
تا راز مرا به خلق بنمایی
بد مهر بتی و سنگدل یاری
لیکن چو دل و چو دیده دریابی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - روی تو که ماه را خجل دارد
روی تو که ماه را خجل دارد
شاهی است که ملک جان و دل دارد
یک ترک ز لشکر جمال تو
از ملک ولایت چگل دارد
وآن سدره منتهای قد تو
مر طوبی را بزیر ظل دارد
دل نبود از تو منفصل زیرا
چشم از تو خیال متصل دارد
غم ملک دلت و او درین دعوی
از قاضی عشق تو سجل دارد
گفتم ببساط وصل پیوندم
ای تن ز تو پای روح گل دارد
چل صبح بجوی از آنکه این دلبر
ماهیست که روزها چهل دارد
در خطبه وصفش ار خطایی رفت
عقل از چه مرا بدان خجل دارد
در جامع تن که منبر روح است
شمشیر زبان خطیب دل دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - مه نکویی زروی او دارد
مه نکویی زروی او دارد
شب سیاهی زموی او دارد
خود بدین چشم چون توان دیدن
آنچه از حسن روی او دارد
از سر کوی او بکعبه مرو
کعبه خانه بکوی او دارد
گل ببستان جمال ازو گیرد
مشک درنافه بوی او دارد
نه تو تنهاش آرزومندی
هرچه هست آرزوی او دارد
ذره گر در هوا کند حرکت
هوس جست و جوی او دارد
ناله بلبل از پی گل نیست
روز و شب گفت و گوی او دارد
من بجان مایلم بدان عاشق
که دلش میل سوی او دارد
سیف از گریه خاک راتر کرد
آبها سر بجوی او دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - بی تو دل خسته جان نمی خواهد
بی تو دل خسته جان نمی خواهد
جان بی رخ تو جهان نمی خواهد
جان میدهد وجهان خود آن تست
دل وصل تو رایگان نمی خواهد
وزآنکه درین بهات سودی نیست
این بنده ترا زیان نمی خواهد
من باتو نشستن آرزو دارم
وین مجلس ما مکان نمی خواهد
آنرا که حدیث تو بدل پیوست
دیگر دهنش زبان نمی خواهد
زهر غم تو بجان خورم زیرا
کآن لقمه جز این دهان نمی خواهد
مشتاق تو در جهان نمی گنجد
سیمرغ تو آشیان نمی خواهد
از دنیی وآخرت تبرا کرد
این ترک بگفت وآن نمی خواهد
هرتیر که عشق راست در جعبه
جز ابروی تو کمان نمی خواهد
برهر که نشانه گشت تیرت را
گر تیغ زنی امان نمی خواهد
منویس ومگوی سیف فرغانی
کین قصه دگر بیان نمی خواهد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - جرعه یی می نخورده از دستش
جرعه یی می نخورده از دستش
بیخودم کرد نرگس مستش
هرکه از جام عشق او می خورد
توبه گر سنگ بود بشکستش
بکسی مبتلا شدم که نرست
مرغ از دام و ماهی از شستش
بهمه جای می رود حکمش
بهمه کس همی رسد دستش
از عنایت مپرس کآن معنی
نیست در حق بنده گر هستش
هرکه عاشق نشد، بدامن دوست
نرسد دست همت پستش
سیف از مشک بوی دوست شنید
بر گریبان خویشتن بستش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - گر عیب کنی که زار می نالم
گر عیب کنی که زار می نالم
من زار ز عشق یار می نالم
بلبل چو بدید گل بنالد من
بی دلبر گل عذار می نالم
از عشق گل رخش بصد دستان
دلسوزتر از هزار می نالم
بی قامت همچو سرو او دایم
چون فاخته بر چنار می نالم
در چنگ فراق آهنین پنجه
باریک شدم چو تار می نالم
گر چه بنصیحتم خردمندان
گویند فغان مدار می نالم
چون دیگ پرآب بر سر آتش
می جوشم و زار زار می نالم
چون چنگ فغانم اختیاری نیست
از دست تو ای نگار می نالم
تا همچو نیم دهان نهی بر لب
دور از تو رباب وار می نالم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - آن دوست که ما ازآن اوییم
آن دوست که ما ازآن اوییم
در زمره عاشقان اوییم
این بخت نگر که جمله مردم
آن خود وما ازآن اوییم
وین دولت بین که از دو عالم
آزاد چو بندگان اوییم
گر مرده همه بدرد عشقیم
ور زنده همه بجان اوییم
او گلشن بلبلان عشقست
ما بلبل گلستان اوییم
ما کرده نشان خویشتن محو
وندر طلب نشان اوییم
ما همچو زبان بهر دهان در
بهر لب بی دهان اوییم
جبریل زما مگس نراند
چون از مگسان خوان اوییم
سلطان نبود چو ما توانگر
اکنون که گدای نان اوییم
شیران همه کاسه لیس مایند
تاما سگ استخوان اوییم
گرچه چو در ازپی گشایش
پیوسته برآستان اوییم
برما در این قفس گشادست
تا بسته ریسمان اوییم
ماراتو کسی مدان که چون سیف
ما هیچ کسان کسان اوییم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - ای پیش تو ماه آسمان خیره
ای پیش تو ماه آسمان خیره
وز روی تو آب روشنان تیره
درچشم تو روی مردمی پیدا
در روی تو چشم مردمان خیره
بر درج درت زلعل پیرایه
برطرف مهت زمشک زنجیره
با چشم تو نرگس است همخوابه
با لعل تو شکر است همشیره
همواره درون من بتو مایل
پیوسته رقیب تو زمن طیره
شیرین سخن تو تلخ شد با ما
آری بمرور می شود شیره
سیف از در تو شکسته بازآمد
چون لشکر کافر ازدر بیره
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - ای که از سیم خام تن داری
ای که از سیم خام تن داری
قامتی همچو نارون داری
در قبایی کسی نمی داند
که تو در پیرهن چه تن داری
تا نگفتی سخن ندانستم
که تو شیرین زبان دهن داری
تو بدان دام زلف ودانه خال
صد گرفتار همچو من داری
تو چنین چشم و ابروی فتان
بهر آشوب مرد وزن داری
زیر هر غمزه یی نمی دانم
که چه ترکان تیغ زن داری
در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شکن داری
زنده در خرقهای درویشان
چه شهیدان بی کفن داری
در فراق تو سیف فرغانی
می کند صبر و خویشتن داری
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶۶ - زاندیشه تو که هست جان در وی
زاندیشه تو که هست جان در وی
دل چون قفس است و طوطیان در وی
در نعت تواند طوطیان یک یک
همچو لب تو شکر فشان در وی
هر دل که غم تو اندرو نبود
مرده شمرش که نیست جان در وی
از هر دو جهان نشان نمی گیرد
آن دل که تست یک نشان در وی
هرنکته زعلم این چنین عاشق
در تست هزار بحروکان در وی
عرشیست علیه استوی الرحمن
نی چون فلکست واختران در وی
من ازسخن تو لب بهم گیرم
چون کار نمی کند زبان در وی
در ذکر معانی تو می باید
لفظی زگهر هزار کان در وی
آنجا که مقام عاشقان تست
نازل چو زمین شد آسمان در وی
در بحر غمت که بی کنارست آن
ماییم فتاده تا میان در وی
مارا وترا ازین جهان ای جان
هرچند که کردم امتحان در وی
جانیست زحزن عالمی با او
روییست زحسن یک جهای در وی
گر جان منست دلپذیرم نیست
هرچیز(که) ازتو نیست آن در وی
در وصف تو شعر سیف فرغانی
دریست کشیده ریسمان در وی
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۸ - مدح سلطان مسعود بن ابراهیم
زلفین سیاه آن بت زیبا
گشته است طراز روی چون دیبا
آن سرو که نیستش کسی همسر
وان ماه که نیستش کسی همتا
بر عاج شکفته بینمش لاله
در سیم نهفته یابمش خارا
بر تخته سیم اوفتد بر هم
از سایه دو توده عنبر سارا
در درج عقیق او پدید آمد
از خنده دو رشته لؤلؤ لالا
شد خسته دلم نشانه تیرش
در معرض زخم او منم تنها
ناگاهم تیر غمزه زد بر دل
زان ابروی چفته کمان آسا
بگذشت ز سینه تیر دلدوزش
دل پاره و زخم تیر ناپیدا
دیدمش به راه دی کمر بسته
مانند مه دو هفته در جوزا
گفتم که چگونه جستی از رضوان
این بچه نازدیده حورا
دانی که به عشق تو گرفتارم
بر ساخته تو خویشتن عمدا
نه نرم شود دلت به صد لابه
نه گرم شود سرت به صد مینا
جز با پریان نبوده ای گویا
وز آدمیان نزاده ای مانا
زنجیر شدست زلف مشکینت
وافکنده مرا ز دور در سودا
شیدا شده ام چرا همی ننهی
زنجیر دو زلف بر من شیدا
بر من ز تو جور و تو بدان راضی
با من تو دو تا و من به دل یکتا
این جور مکن که از تو نپسندد
سلطان زمانه خسرو والا
مسعود بلند همت آن شاهی
کز همت او فلک ستد بالا
طیره ز علو قدر او گردون
شرمنده ز غور طبع او دریا
این در شاهی ز نعت مستغنی
وی از شاهان به جاه مستثنا
چون قدر تو نیست چرخ با رفعت
چون طبع تو نیست بحر با پهنا
طبع تو و علم خسرو و شیرین
دست تو وجود وامق و عذرا
آراسته از تو حضرت غزنین
همچون ز رسول مکه و بطحا
ای ذات تو شمس و ذاتها انجم
وی ملکت تو کل و ملک ها اجزا
آنی که به هیچ وقت خود گردون
رای تو عصا نکرد چون اعضا
با خشم تو دم زند دل دوزخ
با حلم تو بر زند که سینا
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا
وزیدن کین در این جهان با تو
ای شاه جهان کرا بود یارا
در خواب عدوی تو نبیند شب
جز چنگ پلنگ و یشک اژدرها
آن کز تو گرفت کینه اندر دل
شد بر سر خلق در جهان رسوا
در دلش چو ناز شعله زد کینه
بر تنش چو مار کینه زد اعضا
چون چهره غفره گشته از زردی
بوده چمنی چو صورت غفرا
چون سوی چمن گذر کنی بینی
بگریخت ز بیم لشکر گرما
شاها سپه خزان پدید آمد
هم گونه کهربا شده مینا
در جمله به یک دگر نکو ماند
از زردی برگ و گونه اعدا
گویی که ز خلق دشمنت خیزد
هنگام سپیده دم دم سرما
انگور و مخالف تو همچون هم
از رنگ بگشته هر دو را سیما
نزدیک شده که خون این و آن
بی شک همه ریخته شود فردا
خون دل این به پای در خانه
خون تن آن به تیغ در صحرا
باقی بادی که از بداندیشان
تیغت نکند به هیچ وقت ابقا
غوغاست مخالف تو را شیوه
با هیبت تو چه خیزد از غوغا
روزی که ز نعل مرکبان افتد
در زلزله جرم مرکز غبرا
از تیره غبار چشمه روشن
تاریک شود چو چشم نابینا
دل دوزد نوک نیزه خطی
جان سوزد حد تیغ روهینا
از چتر تو سایه همای افتد
وز گرد سپاه سایه عنقا
رعد آوا مرکب تو از هر سو
هر ساعت برکشد چو نفخ آوا
ای شاه عجم تو زیر ران آری
رخشی که نخواندش خرد عجما
زیرا که بود به وقت کر و فر
عزم و حزمش چو مردم دانا
دریابد اگر به دل کنی فکرت
بشناسد اگر کنی به چشم ایما
پرورده تنی چو کوهی اندر تن
بر رفته سری چو نخلی اندر وا
چون باد که دست و پای را با او
حاجت نبود به هیچ استقصا
اندر تک دور تاز چون صرصر
در جولان گرد گرد چون نکبا
گر قصد کنی چو وهم یک لحظه
از جابلقا رسید به جابلسا
واثق تو بدان که چون برانگیزی
در حمله تست عروة الوثقی
اندر مه دی بهاری آرایی
بر روی بساط ساحت پیدا
کز چهره و خون دشمنان گردد
چون بارگه تو پر گل رعنا
این هست ولیک نیستت حاجت
تا از پی رزم ها شوی کوشا
نه نفس نفیس را چه رنجانی
ای نفس تو فخر آدم و حوا
واجب نکند به هیچ اندیشه
بر طبع عزیز خود نهی حاشا
من بنده به فتح ها همی گویم
هر هفته یکی قصیده غرا
تا گردد فتح نامه ها پران
از هر سو سوی مجلس اعلا
از نصرت فتح مطلع و مخلص
طنان و بدیع و مقطع و مبدا
دل شعبده ها گشاده از فکرت
جان معجزه ها نموده در انشا
هر لفظی از آن چو صورتی دلکش
هر بیتی از آن چو لعبتی زیبا
شاها تو گزین مالک الملکی
هستی تا حشر مالک دنیا
بنده ز سروش یافت این تلقین
این لفظ ز خود نگفت بر عمدا
تا یابد هال مرکز سفلی
تا دارد دور گنبد خضرا
ایوان تو باد ملک را مکمن
درگاه تو باد عدل را مأوا
تا دولت و دانش است جان پرور
از دانش پیر و دولت برنا
تو شاد نشسته بر گه دولت
با حشمت و فر خسرو دارا
در چشم عزیز چهره دلبر
بر دست خجسته ساغر صهبا
سازنده کار گنبد اخضر
خنیاگر بزم زهره زهرا
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در ستایش مردانگی و جنگجویی
تا توانی مکش ز مردی دست
که به سستی کسی ز مرگ نجست
ماهی ار شست نگسلد در آب
بسته او را به خشکی آرد شست
هر که او را بلند مردی کرد
تا به روز اجل نگردد پست
روی ننمود خوب در مجلس
تا ندیدند در مصافش شکست
هر که با جان نایستاد به رزم
دان که در پیشگه به حق ننشست
سر فرازد چو نیزه هر مردی
که میان جنگ را چو نیزه ببست
ای بسا رزمگاه چون دوزخ
که قضا اندر او درست نرست
دل مردان ز ترس چون دل طفل
سر گردان ز حمله چون سرمست
چرخ گردان ز گرد کان چو شبه
تیغ بران ز خون چو شاخ کبست
نیزه چون حمله خواستم بردن
گشت پیچان مرا چو مار به دست
گفتم این شاخ مرگ راست گرای
که بسی دل به خواهم خست
کنی ار احتراز وقتش نیست
ور کنی اضطراب جایش هست
یا بجنبی همی ز شادی خون
یا بلرزی همی ز بیم شکست