تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - جهانا همانا فسونی و بازی
جهانا همانا فسونی و بازی
که بر کس نپایی و با کس نسازی
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۳۰ - ز دو چیز گیرند مر مملکت را
ز دو چیز گیرند مر مملکت را
یکی پرنیانی یکی زعفرانی
یکی زر نام ملک بر نبشته
دگر آهن آب داده ی یمانی
کرا بویه ی وصلت ملک خیزد
یکی جنبشی بایدش آسمانی
زبانی سخنگوی و دستی گشاده
دلی همش کینه همش مهربانی
که ملکت شکاریست کور انگیرد
عقاب پرنده نه شیر ژیانی
دو چیزست کو را ببند اندر آرد
یکی تیغ هندی دگر زرّ کانی
بشمشیر باید گرفتن مر او را
بدینار بستنش پای ار توانی
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا و تن تهم و نسبت کیانی
خرد باید آنجا وجود و شجاعت
فلک مملکت کی دهد رایگانی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۱ - خطاب به حضرت والا شاهزاده شمس الشعرا گوید
ایا شمس گردون فضل و بلاغت
زتو تربیت یافته هر سخندان
تو را می سزد دعوی فضل کردن
که داری به دعوی زگفتار برهان
تو را می سزد مدحت شاه گفتن
که ملک سخن باشدت زیر فرمان
شهنشاه خاقان تو خاقانیستی
به نسبت بود ملک ری شهر شروان
بر طبع تو طبع افسرده ی من
به رُتبت بود قطره ای نزد عمان
مر آن نامه ی فرّخ روح پرور
که به نوشته بودی ز مرز خراسان
به من گشت در خطّه ی لار نازل
شدم شاد چندان که تقریر نتوان
به بوسیدم و مهر از آن برگرفتم
ختامش بُد از مشگ و از نور عنوان
مر آن چند بیت بدیع مرادف
که بُد جمله در مدحت شاه دوران
نمودم بر خواجه ی راد عرضه
به فرمود تحسین بی حد و پایان
بیان کلمات تو آید از من
اگر بیکران بحر گنجد به فنجان
کلام تو سحر حلال است و سحری
کز اعجاز بخشد نیوشنده را جان
کلام تو ماه است چرخ سخن را
ولیکن مهی در تزاید نه نقصان
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در مدح فخرالملک
سلامی نجوم سما زو منور
سلامی نسیم صبا زو معنبر
سلامی چو ارواح قدسی یکایک
سلامی چو اجسام علوی سراسر
سلامی بسبع الثمانی مؤکد
سلامی ز سبع السماوات برتر
سلاکی در او رونق حسن مدغم
سلامی در او قوه عشق مضمر
سلامی حروفش ز عقل مجرد
سلامی وجودش ز نفس سخنور
سلامی همه نزهت خلد اعلی
سلامی همه صفوة آب کوثر
سلامی همه شوق چون یاد جانان
سلامی همه لطف چون لعل و گوهر
سلامی شتابنده چون چرخ اعظم
سلامی فروزنده چون نجم ازهر
ز من بنده بر حضرت دین پناهی
که هستندش افلاک انجم مسخر
سپهر سخا، صاحب دین و دنیا
جهان سخن، صاحب کلک و دفتر
پناه هدی مجد الدین آنکه کلکش
نهالیست در باغ دین سایه گستر
زهی آفتاب سپهر سخن را
سر کلک دولت پناه تو خاور
زهی بار و برگ درخت معانی
ز باران الفاظ تو درّ و گوهر
زهی سر حزم تو پیرامن دین
شده ناقض صیت سد سکندر
زهی آب قندیل طبع لطیفم
ز جان روغن مدحت آورده برسد
بر افروخته شعله خاطرم زو
چو ماه در افشان و خورشید انور
فلک رفعتا زآنکه حال رهی را
درینوقت مدح و غزل نیست در خور
من بنده گفتم سلامی رساند
رکاب همایونت را صدر کشور
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۷ - زهی نوک کلک تو بحر معانی
زهی نوک کلک تو بحر معانی
زهی لفظ عذب تو عقد لالی
ز عفد لآلیت جان را مفرح
ز بحر معانیت دین را معالی
سپهر جلال تو ز اندیشه بر تر
حدود کمال تو زندیشه خالی
کمال تو از ذروه ی لا مکانی
جلال تو از عالم لایزالی
و گر بگذرد در ضمیر تو ملکی
حوادث شود منقطع زان حوالی
روان خرد عاجز آمد ز مدحت
که بس بی نظیری و بس بی همالی
ترا عمر بادا که خورشید گردون
کند پیش خورشید رویت هلالی
ترا حکم بادا که عقد تو زیبد
که در صحن دولت کند کو توالی
دگر تا شود پیش اهل تناسخ
جهان از دواوین اشعار خالی
بر اوراق دیوان گیتی مبادا
بجز مدحت عز دین بوالمعالی
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۹ - زهی تیر لفظ ترا گاه معنی
زهی تیر لفظ ترا گاه معنی
خرد ترکشی کرده و روح کیشی
کرا خواند روح القدس روح گیتی
کرا در سخن بود با وحی خویشی
بخاک درت کز فلک پاسخ آید
که جان فضائل نخشیی، نخیشی
اوحدالدین کرمانی : مصراعها و ابیات پراکنده و ناقص
شماره ۷ - لبش رنگ لعل و دمش بوی مشک
لبش رنگ لعل و دمش بوی مشک
شراب آتش تر قدح آب خشک
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹ - زهی راست از تو همه کار ما
زهی راست از تو همه کار ما
به هر حال لطفت نگهدار ما
به سودای زلف تو تا سوختیم
در آن حلقه گرم است بازار ما
گنه می کنیم و امید از تو این
که از ما نپرسی ز کردار ما
از آن دم که زلف تو از دست رفت
شد از دست سر رشتهٔ کار ما
چو گفتم خیالی چه مرغی است، گفت
یکی عندلیبی ز گلزار ما
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۱ - اگر دیده در مهر و مه ناظر است
اگر دیده در مهر و مه ناظر است
غرض چیست او را از این، ظاهر است
از آن دم که از چشم من غایبی
حضوری ندارم خدا حاضر است
سرِ کوی شوقت عجب کعبه یی ست
که در وی دعا زاری زایر است
تو ای تنگ شکّر به طوطیّ جان
چه گفتی که از تو بسی شاکر است
چه محتاج قتل خیالی به تیغ
به یک غمزه خود کار او آخر است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۷ - دلم را مقام عبادت درِ اوست
دلم را مقام عبادت درِ اوست
زهی بخت آن دل که فرمانبرِ اوست
طفیل قد اوست هرجا که جانی ست
عجب سرو نازی که جانها برِ اوست
اگرچه خطش نیست چون غمزه جادو
ولیکن همه فتنه ها در سرِ اوست
دمادم ز اندیشه خون می خورد دل
چو قلب است لابد همین در خورِ اوست
خیالی به حشرت خط نیکنامی
همین بس که نام تو در دفترِ اوست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - کسی را که رویت هوس می کند
کسی را که رویت هوس می کند
کی اندیشه از روی کس می کند
کند زاهد انکار خوبان ولی
به عهد تو این کار بس می کند
تو را بارک الله چه زیبا رخی ست
که هرکس که بیند هوس می کند
دمی همنفس شو که نقد حیات
فدای همان یک نفس می کند
به جان خیالی غمت عاقبت
بکرد آنچه آتش به خس می کند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - کسی کاو به جانان وصالی ندارد
کسی کاو به جانان وصالی ندارد
ز جان بهره الاّ ملالی ندارد
غنیمت شمر وصل خورشید رویی
که خورشید حسنش زوالی ندارد
پریچهره یی را که نبود وفایی
اگر خود فرشته ست حالی ندارد
عجب چون نمانم ... گُل
که دید آن رخ و انفعالی ندارد
به جز فکر تصویر موی میانش
خیالی به خاطر خیالی ندارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - گر ای اشک دیده به خویشت بخواند
گر ای اشک دیده به خویشت بخواند
مرو کآن سیه رو تو را می دواند
کسی نیست کآنجا رساند پیامم
مگر نالهٔ من به جایی رساند
مرا در شب هجر او کیست بر سر
به جز دیده یاری که آبی چکاند
دلا صورت حال نادانی من
به نوعی ادا کن به پیشش که داند
کنون هر گناهی که آید ز اشکم
خیالی یکایک به رو می نشاند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - مرا بی تو راحت الم می نماید
مرا بی تو راحت الم می نماید
وگر شادمانی ست غم می نماید
سفالِ سگانِ گدایانِ کویت
به چشمم به از جام جم می نماید
خیال دهانت به شهر وجودم
طریقی ز ملک عدم می نماید
خجل شد مه نو ز ابروی شوخت
به مردم از آن روی کم می نماید
خیالی به جور از تو رخ برنتابد
که در عشق ثابت قدم می نماید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود
مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود
ولی چشم تو بر سر جنگ بود
شبی کز چمن نالهٔ مرغ خاست
دلم را به کوی تو آهنگ بود
طلب کردمی ز آن دهن کام خویش
ولیکن به غایت محل تنگ بود
از آن در دلِ جام ره یافت می
که پیری به دل صاف و یکرنگ بود
به سنگ جفا صابرم تا کسی
نگوید خیالی چه بی سنگ بود
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - مرا یاد آن روی دیوانه کرد
مرا یاد آن روی دیوانه کرد
که زنجیر زلف تو را شانه کرد
شبی از رخت نور دزدید شمع
روانش گرفتند و در خانه کرد
چه شمعی ندانم که پروانه را
در آتش فکندی و پروا نکرد
تشبّه به دندان او کرد دُر
چه گویم به غایت که مینا نکرد
خیالی به می بست پیمان چو دید
که ساقی اشارت به پیمانه کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - زهی تیره از زلف تو روز، شام
زهی تیره از زلف تو روز، شام
به روی تو دعویّ مه ناتمام
چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ
چرا می پزد عود سودای خام
کنون ما و کویت که نبوَد عجب
در بارِ خاصان و غوغای عام
حیاتی که بی او رود، گر کسی
بگوید حلال است بادش حرام
توای مه یکی ز آنچه دارد رخش
نداریّ و لاف است بالای بام
خیالی چو بگذشت از نام و ننگ
به رندیّ و مستی برآورد نام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷ - که بر زلف سنبل زد این تاب‌ها
که بر زلف سنبل زد این تاب‌ها
که داد به گلبرگ این آب‌ها
که افکند پرتو به آتشکده
که ابرو نموده به محراب‌ها
که سودا به زلف نکویان نهاد
که از لعلشان ساخت عناب‌ها
به طاوسها چتر الوان که داد
به کبکان که پوشید سنجاب‌ها
که پرورد الحان به مزمار و نای
که در پرده ره داد مضراب‌ها
که از نیش زنبور آورد نوش
که داد از صدف در خوشاب‌ها
کرامت نگر ساقی میکشان
ز یک خم دهد دردها تاب‌ها
ز حسن ازل عشق آمد پدید
فراهم شد از عشق اسباب‌ها
ز هر ذره نورش هویدا بود
چو از پنجره نور مهتاب‌ها
منجم بگیرد ز ذرات او
چو از پرتو خور صطرلاب‌ها
ز یک بحر این موج‌ها خواسته است
همه موج‌ها نقش بر آب‌ها
ز دریا نیند آگه این ماهیان
فتاده ز حیرت بگرد آب‌ها
بود شهر علم الهی علی
گشوده ز دست علی باب‌ها
تو آشفته سر را از این در مپیچ
دهد فیض باران نه میزاب‌ها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - بده ساقیا باده زآن جام سرمد
بده ساقیا باده زآن جام سرمد
که با عقل شد نفس سرکش ممهد
از آن می که تابد از او نورحیدر
از آن می که نازد باو شرع احمد
از آن می که آمد علی ساقی او
از ان می که سرخوش از او شد محمد
از آن می که نوشید شاه شهیدان
تأسی از او بر پدر کرد و برجد
از آن می که نوشید در نجد مجنون
بزنجیر دیوانگی شد مقید
کران تا کران مست از آن نشئه بینم
چه برو چه بحر و چه کوه و چه سرحد
برین تخت تکیه نکرده است عاقل
که جم جام بنهاد و کاوس مسند
گر آئی بیاید مرا عمر رفته
مگو نیست در دهر عمر معود
زمجد و بزرگی دوران تو بگذر
که گردی بروز قیامت ممجد
بآشفته زان جام وحدت ببخشا
که توحید گوید بتائید سرمد
بمیری دلا گر تو در حب حیدر
بمانی تو باقی بعالم مخلد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - خلیلی صرمت حبال العهودی
خلیلی صرمت حبال العهودی
و احرقت قلبی بنار کعودی
چه آتش بجانم برافروخت عشقت
که میسوزم اما نه پیداست دودی
ولو لم جرت دمعة من عیونی
فما اطفاء النار ذات الوقودی
کجا می نشست آتش عشقت از دل
اگر چشمه اشک چشمم نبودی
فی فیک عذب فرات و انی
بظمان حیران بین النقودی
تو را بر لب آب حیاتست اما
من تشنه لب را نه بخشید سودی
و اوجدت یوسفک فی بر نجد
عزیز هو عند ابن سعودی
تهی دست وارد شدم بر جنابت
فیالیتنی مت قبل الورودی
چرا خال هندو برخ جای دادی
اما حرم الجنه للهنودی
چرا چون تو فرزند ناورد دیگر
و ان کانت الدهر ذات الولودی
چرا وصف تو دیده کرده سراپا
و ان لم راتک بعین شهودی
نگوئی که در کعبه غافل نشستم
مع وجهک قبلتی فی السجودی
تو ای عشق در کشور دل امیری
و ما یوجد غیرک فی الوجودی
و قد ضاقت القلب و القصد عیشی
خدا را بکش مطرب از دل سرودی
حرام است عیشی که در او نباشد
نه گلبانگ چنگی نه آهنگ رودی
گره از سر زلفش ار باز کردی
دل آشفته را از گره برگشودی
ادیبم بود عشق و عشق است حیدر
کجا نکته گیرد بنظمم حسودی
زاشعار آشفته آهم برآمد
خدایا رسان بر روانش درودی