تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۲ - آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟
آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟
تندی سیل به همواری دریا چه کند؟
بی مددکاری دل دست دعا بیکارست
تیشه بی بازوی فرهاد به خارا چه کند؟
نشود طول امل دام ره گرمروان
کشش رشته مریم به مسیحا چه کند؟
عقل را معرکه عشق کند طفل مزاج
نشود کودک ما محو تماشا، چه کند؟
گل ز یک خنده بیجا به زبانها افتاد
تا به آن غنچه دهن خنده بیجا چه کند
در نگیرد نفس شعله به خاکستر سرد
با دماغ من سودازده سودا چه کند؟
عشق در سینه ما گرد کدورت نگذاشت
نبرد سیل غبار از دل صحرا، چه کند؟
در مصافی که جگرداری رستم زال است
صائب خسته روان با تن تنها چه کند؟
تندی سیل به همواری دریا چه کند؟
بی مددکاری دل دست دعا بیکارست
تیشه بی بازوی فرهاد به خارا چه کند؟
نشود طول امل دام ره گرمروان
کشش رشته مریم به مسیحا چه کند؟
عقل را معرکه عشق کند طفل مزاج
نشود کودک ما محو تماشا، چه کند؟
گل ز یک خنده بیجا به زبانها افتاد
تا به آن غنچه دهن خنده بیجا چه کند
در نگیرد نفس شعله به خاکستر سرد
با دماغ من سودازده سودا چه کند؟
عشق در سینه ما گرد کدورت نگذاشت
نبرد سیل غبار از دل صحرا، چه کند؟
در مصافی که جگرداری رستم زال است
صائب خسته روان با تن تنها چه کند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۳ - داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟
داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟
لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟
زهر در مشرب ما باده لب شیرین است
با دل ما سخن تلخ نصیحت چه کند؟
فارغ از بیش و کم بحر بود آب گهر
خشکی چرخ به ارباب قناعت چه کند؟
نرگس از خواب گران داد سر خویش به باد
تا به ما عاقبت خواب فراغت چه کند؟
می شود قیمت یوسف ز غریبی افزون
با عزیزان جهان، خواری غربت چه کند؟
خرده گل چه بود پیش سبکدستی باد؟
حاصل روی زمین پیش سخاوت چه کند؟
با چراغی که بود صرصرش از سینه خویش
گر شود هر دو جهان دست حمایت چه کند؟
آسمان از سپر انداختگان است اینجا
در چنین معرکه ای تیغ شجاعت چه کند؟
بود یعقوب به پیراهن یوسف خوشوقت
آن که داده است ز کف دامن فرصت چه کند؟
کوه را می برد این باده پرزور از جا
تا به این شیشه دلان مستی دولت چه کند؟
شب تاریک بود پرده جمعیت دل
صائب از تیرگی بخت شکایت چه کند؟
لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟
زهر در مشرب ما باده لب شیرین است
با دل ما سخن تلخ نصیحت چه کند؟
فارغ از بیش و کم بحر بود آب گهر
خشکی چرخ به ارباب قناعت چه کند؟
نرگس از خواب گران داد سر خویش به باد
تا به ما عاقبت خواب فراغت چه کند؟
می شود قیمت یوسف ز غریبی افزون
با عزیزان جهان، خواری غربت چه کند؟
خرده گل چه بود پیش سبکدستی باد؟
حاصل روی زمین پیش سخاوت چه کند؟
با چراغی که بود صرصرش از سینه خویش
گر شود هر دو جهان دست حمایت چه کند؟
آسمان از سپر انداختگان است اینجا
در چنین معرکه ای تیغ شجاعت چه کند؟
بود یعقوب به پیراهن یوسف خوشوقت
آن که داده است ز کف دامن فرصت چه کند؟
کوه را می برد این باده پرزور از جا
تا به این شیشه دلان مستی دولت چه کند؟
شب تاریک بود پرده جمعیت دل
صائب از تیرگی بخت شکایت چه کند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۴ - دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟
دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟
سپر آبله با خار مغیلان چه کند؟
بیش ازین با من سودازده دوران چه کند؟
شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟
سبکی کشتی نوح است گرانباران را
کف دریا حذر از موجه طوفان چه کند؟
دیده شوخ درین باغ ز شبنم بیش است
در دل خود نخزد غنچه خندان چه کند؟
پنجه شوخی خورشید بلند افتاده است
نکند پاره گل صبح گریبان چه کند؟
دست پرورد بلا را ز بلا باکی نیست
رعشه بحر به سرپنجه مرجان چه کند؟
دل سودایی من نیست سزاوار وصال
دانه سوخته احسان بهاران چه کند؟
خاکساران ز حوادث خط پاکی دارند
شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟
نتوان دید ز بیداد خجل دشمن را
ورنه سیلاب به ما خانه بدوشان چه کند؟
شبنم از دیدن گل سیر نشد با صد چشم
با گل روی تو یک دیده حیران چه کند؟
نکند خنده سوفار به پیکان تأثیر
با دل غمزده صائب لب خندان چه کند؟
سپر آبله با خار مغیلان چه کند؟
بیش ازین با من سودازده دوران چه کند؟
شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟
سبکی کشتی نوح است گرانباران را
کف دریا حذر از موجه طوفان چه کند؟
دیده شوخ درین باغ ز شبنم بیش است
در دل خود نخزد غنچه خندان چه کند؟
پنجه شوخی خورشید بلند افتاده است
نکند پاره گل صبح گریبان چه کند؟
دست پرورد بلا را ز بلا باکی نیست
رعشه بحر به سرپنجه مرجان چه کند؟
دل سودایی من نیست سزاوار وصال
دانه سوخته احسان بهاران چه کند؟
خاکساران ز حوادث خط پاکی دارند
شومی جغد به این خانه ویران چه کند؟
نتوان دید ز بیداد خجل دشمن را
ورنه سیلاب به ما خانه بدوشان چه کند؟
شبنم از دیدن گل سیر نشد با صد چشم
با گل روی تو یک دیده حیران چه کند؟
نکند خنده سوفار به پیکان تأثیر
با دل غمزده صائب لب خندان چه کند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۵ - خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟
خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟
سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟
ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر
دل چون موم به این مور میانان چه کند؟
وعده بوسه به دوران خط سبز دهند
دل بی صبر به این تنگ دهانان چه کند؟
سنگ را نرم کند ساقی شیرین گفتار
خشکی زهد به این چرب زبانان چه کند؟
آتش از خار و خس افروخته تر می گردد
طعن اغیار به ما سوخته جانان چه کند؟
پای خوابیده به فریاد نگردد بیدار
شورش صبح قیامت به گرانان چه کند؟
بیضه چرخ اگر بیضه فولاد شود
پیش بیتابی ما بال فشانان چه کند؟
پاکبازان تو از تیغ اجل آزادند
گزلک محو به بی نام و نشانان چه کند؟
سرو را فاخته از نشو و نما مانع نیست
فلک پیر به اقبال جوانان چه کند؟
بحر روشنگر آیینه سیلاب شود
می ناصاف به ما صاف روانان چه کند؟
دل بیدار بجان از سخن سرد رسید
شمع بی پرده به این دست فشانان چه کند؟
در گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ
این شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟
سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟
ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر
دل چون موم به این مور میانان چه کند؟
وعده بوسه به دوران خط سبز دهند
دل بی صبر به این تنگ دهانان چه کند؟
سنگ را نرم کند ساقی شیرین گفتار
خشکی زهد به این چرب زبانان چه کند؟
آتش از خار و خس افروخته تر می گردد
طعن اغیار به ما سوخته جانان چه کند؟
پای خوابیده به فریاد نگردد بیدار
شورش صبح قیامت به گرانان چه کند؟
بیضه چرخ اگر بیضه فولاد شود
پیش بیتابی ما بال فشانان چه کند؟
پاکبازان تو از تیغ اجل آزادند
گزلک محو به بی نام و نشانان چه کند؟
سرو را فاخته از نشو و نما مانع نیست
فلک پیر به اقبال جوانان چه کند؟
بحر روشنگر آیینه سیلاب شود
می ناصاف به ما صاف روانان چه کند؟
دل بیدار بجان از سخن سرد رسید
شمع بی پرده به این دست فشانان چه کند؟
در گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ
این شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۶ - سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کند
سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کند
سیل در بحر چرا یاد ز ویرانه کند؟
می شود جلوه بت راهنمایش به خدا
گر به اخلاص کسی خدمت بتخانه کند
از شبیخون نسیم سحر ایمن گردد
شمع پیراهن اگر از پر پروانه کند
خاک در کاسه خورشید کند جولانش
هر که را سلسله زلف تو دیوانه کند
بر دل سنگ خورد شیشه رعنایی سرو
در ریاضی که قدت جلوه مستانه کند
لنگر کشتی طوفان زده گوهر نشود
سنگ اطفال چه با شورش دیوانه کند؟
زاهد از گردش او نشأه ساغر یابد
چرخ اگر خاک مرا سبحه صد دانه کند
صائب از قید فلک می جهد آخر بیرون
تیر چون قصد اقامت به کمانخانه کند؟
سیل در بحر چرا یاد ز ویرانه کند؟
می شود جلوه بت راهنمایش به خدا
گر به اخلاص کسی خدمت بتخانه کند
از شبیخون نسیم سحر ایمن گردد
شمع پیراهن اگر از پر پروانه کند
خاک در کاسه خورشید کند جولانش
هر که را سلسله زلف تو دیوانه کند
بر دل سنگ خورد شیشه رعنایی سرو
در ریاضی که قدت جلوه مستانه کند
لنگر کشتی طوفان زده گوهر نشود
سنگ اطفال چه با شورش دیوانه کند؟
زاهد از گردش او نشأه ساغر یابد
چرخ اگر خاک مرا سبحه صد دانه کند
صائب از قید فلک می جهد آخر بیرون
تیر چون قصد اقامت به کمانخانه کند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۷ - رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند
رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند
هیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند
از سپر، تیر قضا روی نمی گرداند
سیل از خانه در بسته محابا نکند
گر شود دامن پیراهن یوسف صد چاک
رخنه در پرده ناموس زلیخا نکند
سعی در خون خود از خصم فزونتر دارد
هرکه با دشمن خونخوار مدارا نکند
شود از گوهر عبرت صدفش سینه بحر
دوربینی که نگه خرج تماشا نکند
می کند زلف دراز تو به دلهای حزین
آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند
سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین
چاره تلخی می قهقه مینا نکند
هرکه چون شانه نسازد دل خود را صد چاک
پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکند
سنگ دارند ز دیوانه دریغ اطفالش
چون ازین شهر کسی روی به صحرا نکند؟
سوز عشق از سر عاشق به مداوا نرود
که علاج تب خورشید مسیحا نکند
می رسد روزیش از عالم بالا صائب
چون صدف هرکه دهن باز به دریا نکند
هیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند
از سپر، تیر قضا روی نمی گرداند
سیل از خانه در بسته محابا نکند
گر شود دامن پیراهن یوسف صد چاک
رخنه در پرده ناموس زلیخا نکند
سعی در خون خود از خصم فزونتر دارد
هرکه با دشمن خونخوار مدارا نکند
شود از گوهر عبرت صدفش سینه بحر
دوربینی که نگه خرج تماشا نکند
می کند زلف دراز تو به دلهای حزین
آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند
سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین
چاره تلخی می قهقه مینا نکند
هرکه چون شانه نسازد دل خود را صد چاک
پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکند
سنگ دارند ز دیوانه دریغ اطفالش
چون ازین شهر کسی روی به صحرا نکند؟
سوز عشق از سر عاشق به مداوا نرود
که علاج تب خورشید مسیحا نکند
می رسد روزیش از عالم بالا صائب
چون صدف هرکه دهن باز به دریا نکند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۸ - مکث لب تشنه دیدار به جنت نکند
مکث لب تشنه دیدار به جنت نکند
برق در بوته خاشاک اقامت نکند
قطره اش وصل سرچشمه حیوان گردد
هرکه گردنکشی از تیغ شهادت نکند
عمر را قامت خم باز ندارد ز شتاب
تیر در بحر کمان قصد اقامت نکند
می شود نخل برومند سبکبار از سنگ
عاشق از سختی ایام شکایت نکند
نشود نفس بداندیش به احسان هموار
آشنایی سگ بیگانه رعایت نکند
هرکه از مرده دلی زنده ندارد شب را
در شبستان لحد خواب فراغت نکند
دل در آن زلف ندارد غم تنهایی ما
به وطن هرکه رسد یاد ز غربت نکند
کرد دلگیر سفر پای گرانخواب، مرا
هیچ کس با قلم کند کتابت نکند!
آب حیوان سمندر بود آتش صائب
عاشق اندیشه ز خورشید قیامت نکند
برق در بوته خاشاک اقامت نکند
قطره اش وصل سرچشمه حیوان گردد
هرکه گردنکشی از تیغ شهادت نکند
عمر را قامت خم باز ندارد ز شتاب
تیر در بحر کمان قصد اقامت نکند
می شود نخل برومند سبکبار از سنگ
عاشق از سختی ایام شکایت نکند
نشود نفس بداندیش به احسان هموار
آشنایی سگ بیگانه رعایت نکند
هرکه از مرده دلی زنده ندارد شب را
در شبستان لحد خواب فراغت نکند
دل در آن زلف ندارد غم تنهایی ما
به وطن هرکه رسد یاد ز غربت نکند
کرد دلگیر سفر پای گرانخواب، مرا
هیچ کس با قلم کند کتابت نکند!
آب حیوان سمندر بود آتش صائب
عاشق اندیشه ز خورشید قیامت نکند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۳۹ - غم محال است که تدبیر دل من نکند
غم محال است که تدبیر دل من نکند
این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند
سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد
چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟
ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم
خون ما خواب به افسانه دشمن نکند
همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟
بال پروانه ما شمع تجلی طلب است
عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند
بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است
غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند
چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست
که توجه به گل و لاله ایمن نکند
این نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند
سرو چون قامت عاشق طلبی جلوه دهد
چه کند فاخته گر طوق به گردن نکند؟
ما و فرهاد به یک زخم ز عالم شده ایم
خون ما خواب به افسانه دشمن نکند
همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
چه کند صیقل اگر آینه روشن نکند؟
بال پروانه ما شمع تجلی طلب است
عشقبازی به جگرگوشه گلخن نکند
بس که غم قفل به دلهای پریشان زده است
غنچه ای در دل شب یاد شکفتن نکند
چشم صائب ز جمال تو چنان معمورست
که توجه به گل و لاله ایمن نکند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۰ - چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند
چون خریدار که رسم است گهر را شکند
کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد
چند بیهوده دل اهل هنر را شکند
چه کمی چشم من از ابر بهاران دارد؟
چون ز مژگان به میان دامن تر را شکند
ای گل ابر، من تشنه جگر را دریاب
به دمی آب که صفرای جگر را شکند
دست بر صاف ضمیران نبود لغزش را
لرزه موج کجا آب گهر را شکند؟
آب رونق به رخ کار پدر می آرد
صائب آن نیست که بازار پدر را شکند
چون خریدار که رسم است گهر را شکند
کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد
چند بیهوده دل اهل هنر را شکند
چه کمی چشم من از ابر بهاران دارد؟
چون ز مژگان به میان دامن تر را شکند
ای گل ابر، من تشنه جگر را دریاب
به دمی آب که صفرای جگر را شکند
دست بر صاف ضمیران نبود لغزش را
لرزه موج کجا آب گهر را شکند؟
آب رونق به رخ کار پدر می آرد
صائب آن نیست که بازار پدر را شکند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۱ - دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند
دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند
این رگ ابر ز سرچشمه میناست بلند
محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشت
همچنان گردن آهو به تماشاست بلند
سطری از دفتر سرگشتگی مجنون است
گردبادی که ازین دامن صحراست بلند
جرأت خصم شود از سپر عجز افزون
خار از افتادگی آبله پاست بلند
با تو خورشید فلک یوسف چاهی باشد
پایه حسن تو بنگر چه قدرهاست بلند
گرد کلفت چه خیال است کند قامت راست؟
در حریمی که کله گوشه میناست بلند
به تماشای سر زلف نخواهی پرداخت
گر بدانی که چه مقدار شب ماست بلند
جای رحم است نه غیرت، که بود شاهد عجز
دست هرکس که درین قلزم خضر است بلند
دست بی حاصل ما صائب اگر کوتاه است
دامن دولت آن زلف چلیپاست بلند
این رگ ابر ز سرچشمه میناست بلند
محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشت
همچنان گردن آهو به تماشاست بلند
سطری از دفتر سرگشتگی مجنون است
گردبادی که ازین دامن صحراست بلند
جرأت خصم شود از سپر عجز افزون
خار از افتادگی آبله پاست بلند
با تو خورشید فلک یوسف چاهی باشد
پایه حسن تو بنگر چه قدرهاست بلند
گرد کلفت چه خیال است کند قامت راست؟
در حریمی که کله گوشه میناست بلند
به تماشای سر زلف نخواهی پرداخت
گر بدانی که چه مقدار شب ماست بلند
جای رحم است نه غیرت، که بود شاهد عجز
دست هرکس که درین قلزم خضر است بلند
دست بی حاصل ما صائب اگر کوتاه است
دامن دولت آن زلف چلیپاست بلند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۲ - رتبه خط تو بالغ نظران می دانند
رتبه خط تو بالغ نظران می دانند
قدر یاقوت تو روشن گهران می دانند
شیوه چشم ترا اهل نظر می یابند
نشأه حسن ترا بیخبران می دانند
از نگاه تو چه یابند پریشان سخنان؟
این زبانی است که صاحب نظران می دانند
سرو و شمشاد همین قامتی افراخته اند
روش دلبری این خوش کمران می دانند
منعمان را به حساب غم ایام چه کار؟
این حسابی که بی سیم و زران می دانند
رهروانی که درین بادیه گرم طلبند
برق را دخل بی بال و پران می دانند
با سخنهای تو صائب که زوالش مرساد!
حالتی هست که کامل نظران می دانند
قدر یاقوت تو روشن گهران می دانند
شیوه چشم ترا اهل نظر می یابند
نشأه حسن ترا بیخبران می دانند
از نگاه تو چه یابند پریشان سخنان؟
این زبانی است که صاحب نظران می دانند
سرو و شمشاد همین قامتی افراخته اند
روش دلبری این خوش کمران می دانند
منعمان را به حساب غم ایام چه کار؟
این حسابی که بی سیم و زران می دانند
رهروانی که درین بادیه گرم طلبند
برق را دخل بی بال و پران می دانند
با سخنهای تو صائب که زوالش مرساد!
حالتی هست که کامل نظران می دانند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۳ - یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند
نمکی نیست لب او که فراموش کنند
نکند باده روشن به خردهای ضعیف
آنچه چشمان سیه مست تو باهوش کنند
نیست ممکن که به معراج اجابت نرسد
هر دعایی که در آن صبح بناگوش کنند
کار صد رطل گران می کند از شادابی
گوهری را که ز گفتار تو در گوش کنند
دایم از غیرت خونابه کشانند خراب
ناتوانان که شب و روز قدح نوش کنند
قد برافراز که سیمین بدنان نقد حیات
همچو گل صرف به خمیازه آغوش کنند
عشق بالاتر ازان است که پنهان گردد
شعله رعناتر ازان است که خس پوش کنند
سرد مهران جهان گر همه صرصر گردند
دل روشن نه چراغی است که خاموش کنند
صاف طبعان که به زندان بدن محبوسند
خشت را از سر خم دور به یک جوش کنند
مست آیند به صحرای قیامت صائب
خلق اگر از ته دل فکر ترا گوش کنند
نمکی نیست لب او که فراموش کنند
نکند باده روشن به خردهای ضعیف
آنچه چشمان سیه مست تو باهوش کنند
نیست ممکن که به معراج اجابت نرسد
هر دعایی که در آن صبح بناگوش کنند
کار صد رطل گران می کند از شادابی
گوهری را که ز گفتار تو در گوش کنند
دایم از غیرت خونابه کشانند خراب
ناتوانان که شب و روز قدح نوش کنند
قد برافراز که سیمین بدنان نقد حیات
همچو گل صرف به خمیازه آغوش کنند
عشق بالاتر ازان است که پنهان گردد
شعله رعناتر ازان است که خس پوش کنند
سرد مهران جهان گر همه صرصر گردند
دل روشن نه چراغی است که خاموش کنند
صاف طبعان که به زندان بدن محبوسند
خشت را از سر خم دور به یک جوش کنند
مست آیند به صحرای قیامت صائب
خلق اگر از ته دل فکر ترا گوش کنند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۴ - درد را سوختگان تو به درمان ندهند
درد را سوختگان تو به درمان ندهند
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند
بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند
خار را فرصت گیرایی دامان ندهند
علم رسمی ورق سینه سیه ساختن است
عارفان کودک خود را به دبستان ندهند
روزگاری است که بی پای ملخ، نزدیکان
مور را راه سخن پیش سلیمان ندهند
تا درین باغ چو شبنم نشود آب دلت
ره به سرچشمه خورشید درخشان ندهند
این چه رسمی است که ارباب سخاوت صائب
به کسی تا دل خود را نخورد نان ندهند
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند
بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند
خار را فرصت گیرایی دامان ندهند
علم رسمی ورق سینه سیه ساختن است
عارفان کودک خود را به دبستان ندهند
روزگاری است که بی پای ملخ، نزدیکان
مور را راه سخن پیش سلیمان ندهند
تا درین باغ چو شبنم نشود آب دلت
ره به سرچشمه خورشید درخشان ندهند
این چه رسمی است که ارباب سخاوت صائب
به کسی تا دل خود را نخورد نان ندهند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۵ - کاهلانی که درین ره به هوس می آیند
کاهلانی که درین ره به هوس می آیند
دو قدم راه نپیموده به پس می آیند
هست در هرزه درایی خطر راهروان
رهزنان بیش به آواز جرس می آیند
برخورند از می جان بخش حیات آن جمعی
که درین نشأه به کار همه کس می آیند
فیض خود سازد اگر ذوق گرفتاری عام
همه مرغان ز گلستان به قفس می آیند
عالم غیب اگر نیست روان بخش، چرا
مردگان زنده به خواب همه کس می آیند؟
شوخ چشمان که ندارند حیا در دیده
بی طلب در همه بزمی چو مگس می آیند
اگر از پرده برآیند چنین لاله رخان
صائب از پرده برون اهل هوس می آیند
دو قدم راه نپیموده به پس می آیند
هست در هرزه درایی خطر راهروان
رهزنان بیش به آواز جرس می آیند
برخورند از می جان بخش حیات آن جمعی
که درین نشأه به کار همه کس می آیند
فیض خود سازد اگر ذوق گرفتاری عام
همه مرغان ز گلستان به قفس می آیند
عالم غیب اگر نیست روان بخش، چرا
مردگان زنده به خواب همه کس می آیند؟
شوخ چشمان که ندارند حیا در دیده
بی طلب در همه بزمی چو مگس می آیند
اگر از پرده برآیند چنین لاله رخان
صائب از پرده برون اهل هوس می آیند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۶ - چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
در فردوس به روی دل ما بگشایند
وسعت دایره کون و مکان چندان نیست
که به یکبار دل و دیده ما بگشایند
دولت باقی و این عالم فانی، هیهات
این نه فالی است که از بال هما بگشایند
ای بسا ناخن تدبیر که از دست رود
تا گره از دل غم دیده ما بگشایند
کیمیاگر نکند چشم به هر قلب سیاه
بی نیازان به جهان چشم کجا بگشایند؟
سپر انداختگان دست درازی دارند
که فلک را ز میان تیغ جفا بگشایند
موشکافان که گرههای فلک وا کردند
کاش یک عقده ازان زلف دوتا بگشایند
سنگ بر سینه زنان محرم این درگاهند
در توفیق به هر خام کجا بگشایند؟
در فردوس به روی تو نبندد رضوان
گر در اینجا در تسلیم و رضا بگشایند
صبر کن پای تو چون رفت به گل، این نه حناست
که ببندند شب و صبح و ز پا بگشایند
با دل تیره، جهان در نظر ما زشت است
آه اگر چهره آیینه ما بگشایند
در شب تیره امکان، اثر صبح وجود
آنقدر نیست که دستی به دعا بگشایند
رهنوردان تو از درد طلب در هر گام
جوی خون از مژه راهنما بگشایند
سوخت شمع من و آشفته دماغی برجاست
رشته ای نیست غم او که ز پا بگشایند
عاشقان را نتوان داشت به زنجیر نگاه
در مقامی که ره ملک فنا بگشایند
صبح محشر شود از نامه ساهان صائب
چون سر نامه ما روز جزا بگشایند
در فردوس به روی دل ما بگشایند
وسعت دایره کون و مکان چندان نیست
که به یکبار دل و دیده ما بگشایند
دولت باقی و این عالم فانی، هیهات
این نه فالی است که از بال هما بگشایند
ای بسا ناخن تدبیر که از دست رود
تا گره از دل غم دیده ما بگشایند
کیمیاگر نکند چشم به هر قلب سیاه
بی نیازان به جهان چشم کجا بگشایند؟
سپر انداختگان دست درازی دارند
که فلک را ز میان تیغ جفا بگشایند
موشکافان که گرههای فلک وا کردند
کاش یک عقده ازان زلف دوتا بگشایند
سنگ بر سینه زنان محرم این درگاهند
در توفیق به هر خام کجا بگشایند؟
در فردوس به روی تو نبندد رضوان
گر در اینجا در تسلیم و رضا بگشایند
صبر کن پای تو چون رفت به گل، این نه حناست
که ببندند شب و صبح و ز پا بگشایند
با دل تیره، جهان در نظر ما زشت است
آه اگر چهره آیینه ما بگشایند
در شب تیره امکان، اثر صبح وجود
آنقدر نیست که دستی به دعا بگشایند
رهنوردان تو از درد طلب در هر گام
جوی خون از مژه راهنما بگشایند
سوخت شمع من و آشفته دماغی برجاست
رشته ای نیست غم او که ز پا بگشایند
عاشقان را نتوان داشت به زنجیر نگاه
در مقامی که ره ملک فنا بگشایند
صبح محشر شود از نامه ساهان صائب
چون سر نامه ما روز جزا بگشایند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۷ - دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند
دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند
صدف از حوصله خویش گهر می چیند
سخن عشق بود صیقل آیینه جان
از دل سوخته زنگار شرر می چیند
کام حرص است که از شهد نگردد شیرین
ورنه قانع ز نی خشک شکر می چیند
به چه امید درین بحر توان لنگر کرد؟
دامن از کشتی ما موج خطر می چیند
گل بی خار بود قسمتش از خارستان
هرکه از باغ جهان گل به نظر می چیند
به ادب باش درین باغ که هرکس اینجا
می نهد بر سر هم دست، ثمر می چیند
هرکه از زخم زبان می دهد آزار ترا
خس و خاری است که از راه تو بر می چیند
می زند طعنه غفلت به تو کافر نعمت
مور هر ریزه که از راهگذر می چیند
لذت سنگ ملامت ز دل صائب پرس
کبک سرمست گل از کوه و کمر می چیند
صدف از حوصله خویش گهر می چیند
سخن عشق بود صیقل آیینه جان
از دل سوخته زنگار شرر می چیند
کام حرص است که از شهد نگردد شیرین
ورنه قانع ز نی خشک شکر می چیند
به چه امید درین بحر توان لنگر کرد؟
دامن از کشتی ما موج خطر می چیند
گل بی خار بود قسمتش از خارستان
هرکه از باغ جهان گل به نظر می چیند
به ادب باش درین باغ که هرکس اینجا
می نهد بر سر هم دست، ثمر می چیند
هرکه از زخم زبان می دهد آزار ترا
خس و خاری است که از راه تو بر می چیند
می زند طعنه غفلت به تو کافر نعمت
مور هر ریزه که از راهگذر می چیند
لذت سنگ ملامت ز دل صائب پرس
کبک سرمست گل از کوه و کمر می چیند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۸ - هرچه دریافت کلیم از نظر بینا بود
هرچه دریافت کلیم از نظر بینا بود
کف این بحر گهرخیز ید بیضا بود
نرسیدیم به جایی که ز پا بنشینیم
ساحل خار و خس ما کف این دریا بود
در فضایی که دل از تنگی جا می نالید
آسمان یک گره خاطر آن صحرا بود
بیشتر نوسفران طالع شهرت دارند
ورنه آوارگی ما، چه کم از عنقا بود؟
یک سر تیر ز ما سایه جدا می گردید
روزگاری که دل وحشی ما با ما بود
پیش ازان دم که رسد بحر به شیرازه موج
صف مژگان تو در دیده خونپالا بود
در غم این شادی ناآمده را می دیدیم
چهره صبح ز زلف شب ما پیدا بود
حسن یک جلوه مستانه درین بزم نکرد
تنگی حوصله ها مهر لب مینا بود
نرسیدیم به پروانه راحت صائب
خط آزادی ما نقش پر عنقا بود
کف این بحر گهرخیز ید بیضا بود
نرسیدیم به جایی که ز پا بنشینیم
ساحل خار و خس ما کف این دریا بود
در فضایی که دل از تنگی جا می نالید
آسمان یک گره خاطر آن صحرا بود
بیشتر نوسفران طالع شهرت دارند
ورنه آوارگی ما، چه کم از عنقا بود؟
یک سر تیر ز ما سایه جدا می گردید
روزگاری که دل وحشی ما با ما بود
پیش ازان دم که رسد بحر به شیرازه موج
صف مژگان تو در دیده خونپالا بود
در غم این شادی ناآمده را می دیدیم
چهره صبح ز زلف شب ما پیدا بود
حسن یک جلوه مستانه درین بزم نکرد
تنگی حوصله ها مهر لب مینا بود
نرسیدیم به پروانه راحت صائب
خط آزادی ما نقش پر عنقا بود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴۹ - هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود
هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود
خنده کبک دلیل ره صیاد بود
ده زبانی به بلای سیهت اندازد
لوح تعلیم بس از شانه شمشاد بود
دست گردون پر و بالم شکند چون جوهر
اگر آرامگهم بیضه فولاد بود
داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
این نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
چون صبا گرد سراپای چمن گردیدم
غنچه ای نیست که نیمی ز دلش شاد بود
صائب از طبع خدا داد جهان گلشن ساخت
چشم بد دور ز حسنی که خداداد بود
خنده کبک دلیل ره صیاد بود
ده زبانی به بلای سیهت اندازد
لوح تعلیم بس از شانه شمشاد بود
دست گردون پر و بالم شکند چون جوهر
اگر آرامگهم بیضه فولاد بود
داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
این نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
چون صبا گرد سراپای چمن گردیدم
غنچه ای نیست که نیمی ز دلش شاد بود
صائب از طبع خدا داد جهان گلشن ساخت
چشم بد دور ز حسنی که خداداد بود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۵۰ - دل اهل نظر آن به که گرفتار بود
دل اهل نظر آن به که گرفتار بود
صحت چشم در آن است که بیمار بود
جسم در دامن جان بیهده آویخته است
نور خورشید کجا خانه نگهدار بود؟
سر به بالین فراغت نگذارد هرگز
هرکه را درد سخن قافله سالار بود
زهر در ساغر ما چاشنی قند دهد
زنگ بر سینه ما مرهم زنگار بود
دل ندارد خبر از راز نهانی که مراست
در نهانخانه من آینه ستار بود
بیشتر باعث سرگشتگی ما فلک است
نقطه را سیر به بال و پر پرگار بود
صائب از دیده انصاف اگر در نگری
نیست یک خار درین باغ که بیکار بود
صحت چشم در آن است که بیمار بود
جسم در دامن جان بیهده آویخته است
نور خورشید کجا خانه نگهدار بود؟
سر به بالین فراغت نگذارد هرگز
هرکه را درد سخن قافله سالار بود
زهر در ساغر ما چاشنی قند دهد
زنگ بر سینه ما مرهم زنگار بود
دل ندارد خبر از راز نهانی که مراست
در نهانخانه من آینه ستار بود
بیشتر باعث سرگشتگی ما فلک است
نقطه را سیر به بال و پر پرگار بود
صائب از دیده انصاف اگر در نگری
نیست یک خار درین باغ که بیکار بود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۵۱ - تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟
رگ من جاده نشتر آزار بود
همچنان در ته دیوار شکسته است تنم
اگرم بال هما طره دستار بود
تازه و تر برساند به بهار دگرش
گل اگر در قفس مرغ گرفتار بود
چند در کوی تو ای خانه برانداز وفا
نامه ام در بغل رخنه دیوار بود؟
ثمر پخته نگیرد به سر شاخ قرار
سر منصور ز خامی است که بر دار بود
نتوان حرف کشید از لب ما چون لب جام
ساکن میکده شرط است که ستار بود
کمترین عقده سر در گم او آبله است
در ره عشق که یک عقده گشا خار بود
لذت عشق فراموش نگردد صائب
این نه درسی است که محتاج به تکرار بود
رگ من جاده نشتر آزار بود
همچنان در ته دیوار شکسته است تنم
اگرم بال هما طره دستار بود
تازه و تر برساند به بهار دگرش
گل اگر در قفس مرغ گرفتار بود
چند در کوی تو ای خانه برانداز وفا
نامه ام در بغل رخنه دیوار بود؟
ثمر پخته نگیرد به سر شاخ قرار
سر منصور ز خامی است که بر دار بود
نتوان حرف کشید از لب ما چون لب جام
ساکن میکده شرط است که ستار بود
کمترین عقده سر در گم او آبله است
در ره عشق که یک عقده گشا خار بود
لذت عشق فراموش نگردد صائب
این نه درسی است که محتاج به تکرار بود