تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۰ - عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش
روزی که این غریب به تخت وطن رسد
عالم تمام پرده فانوس حسن اوست
اینجا به شمع طور پیرهن رسد
بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است
کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد
چون شمع آههای گلوسوز می کشم
تا باد صبح بر سر بالین من رسد
کی حد ماست دست درازی به شاخ گل
مارا بس است خاری اگر از چمن رسد
صائب میان اینهمه شکرلبان که هست
بادام چشم کیست به مغز سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش
روزی که این غریب به تخت وطن رسد
عالم تمام پرده فانوس حسن اوست
اینجا به شمع طور پیرهن رسد
بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است
کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد
چون شمع آههای گلوسوز می کشم
تا باد صبح بر سر بالین من رسد
کی حد ماست دست درازی به شاخ گل
مارا بس است خاری اگر از چمن رسد
صائب میان اینهمه شکرلبان که هست
بادام چشم کیست به مغز سخن رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۱ - نالان مباد هر که به فریاد من رسد
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
انداز ساق عرش کمین پایه من است
چون دست فکرتم به کمند سخن رسد
چون گل برآورم ز گریبان خاک سر
دست نسیم اگر به گریبان من رسد
بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد
سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد
زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر
چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد
چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار
مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور
چون واشکافی از جگر کوهکن رسد
روزی که زخم من دهن شکوه واکند
چندین هزار نافه مشک ختن رسد
با این سربریده چه غماز پیشه است
مگذار پای شمع به آن انجمن رسد
صائب دری به روی من از فیض وا شود
روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
انداز ساق عرش کمین پایه من است
چون دست فکرتم به کمند سخن رسد
چون گل برآورم ز گریبان خاک سر
دست نسیم اگر به گریبان من رسد
بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد
سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد
زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر
چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد
چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار
مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور
چون واشکافی از جگر کوهکن رسد
روزی که زخم من دهن شکوه واکند
چندین هزار نافه مشک ختن رسد
با این سربریده چه غماز پیشه است
مگذار پای شمع به آن انجمن رسد
صائب دری به روی من از فیض وا شود
روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۲ - فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
از عطسه غزال شود دشت لاله گون
گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد
چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن
بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد
در بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد
شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست
شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد
پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب
بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد
این چاه دور را رسن از خود گسستن است
کی رشته امید به چاه ذقن رسد
در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد
آنجا مگر سپند به فریاد من رسد
زنهار روی دست هنرهای خود مخور
کز جوی شیر به لب کوهکن رسد
صائب زبان خامه روشن بیان ماست
شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
از عطسه غزال شود دشت لاله گون
گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد
چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن
بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد
در بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد
شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست
شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد
پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب
بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد
این چاه دور را رسن از خود گسستن است
کی رشته امید به چاه ذقن رسد
در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد
آنجا مگر سپند به فریاد من رسد
زنهار روی دست هنرهای خود مخور
کز جوی شیر به لب کوهکن رسد
صائب زبان خامه روشن بیان ماست
شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۳ - از گرد راه قاصد مطلوب می رسد
از گرد راه قاصد مطلوب می رسد
روشنگر دو دیده یعقوب می رسد
من کز پیام عام تو یک گل نچیده ام
دستم کجا به غنچه مکتوب می رسد
گل سرفراز شهرت از اقبال بلبل است
ما را چه نازها که به مطلوب می رسد
آدم به سخت جانی من نیست در جهان
صبر من از زیارت ایوب می رسد
گر پی کنی به ناخن پای نسیم مصر
پیغام در لباس به یعقوب می رسد
صائب حدیث خام ز ما پختگان مجوی
می در شرابخانه ما خوب می رسد
روشنگر دو دیده یعقوب می رسد
من کز پیام عام تو یک گل نچیده ام
دستم کجا به غنچه مکتوب می رسد
گل سرفراز شهرت از اقبال بلبل است
ما را چه نازها که به مطلوب می رسد
آدم به سخت جانی من نیست در جهان
صبر من از زیارت ایوب می رسد
گر پی کنی به ناخن پای نسیم مصر
پیغام در لباس به یعقوب می رسد
صائب حدیث خام ز ما پختگان مجوی
می در شرابخانه ما خوب می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۴ - دولت به لعل پاک گهر زود می رسد
دولت به لعل پاک گهر زود می رسد
روشن گهر به تاج وکمر زود می رسد
در مغز عاشقان نبود آرزوی خام
در آفتابروی، ثمر زود می رسد
هرکس شکست قیمت خود بر زمین نماند
ارزان چو شد متاع به زر زود می رسد
خط تو نادمیده دل از مردمان گرفت
این توتیا به اهل نظر زود می رسد
یک ساعت است گرمی هنگامه نشاط
دور هلال عید بسر زود می رسد
خامی است سنگ راه تو از پیشگاه قرب
چون پخته شد به کام ثمر زود می رسد
از گفتگوی پوچ ندارد حباب هیچ
از خامشی صدف به گهر زود می رسد
کار مرا تمام به یک جلوه کرد حسن
آب سبک عنان به جگر زود می رسد
جان رمیده داغ غریبی نمی کشد
خواب عدم به داد شرر زود می رسد
از خاک رهروی که کمر بسته می دمد
چون نی به خاکبوس شکر زود می رسد
نتوان نهفت راز دل از چشم اشکبار
از راه به دیده خبر زود می رسد
بی اختیار دیده بغل باز می کند
گویا که یار ما ز سفر زود می رسد
پای شکسته گرچه به جایی نمی رسد
آه شکستگان به اثر زود می رسد
صائب ز آه سرد به مطلب توان رسید
در وصل آفتاب سحر زود می رسد
روشن گهر به تاج وکمر زود می رسد
در مغز عاشقان نبود آرزوی خام
در آفتابروی، ثمر زود می رسد
هرکس شکست قیمت خود بر زمین نماند
ارزان چو شد متاع به زر زود می رسد
خط تو نادمیده دل از مردمان گرفت
این توتیا به اهل نظر زود می رسد
یک ساعت است گرمی هنگامه نشاط
دور هلال عید بسر زود می رسد
خامی است سنگ راه تو از پیشگاه قرب
چون پخته شد به کام ثمر زود می رسد
از گفتگوی پوچ ندارد حباب هیچ
از خامشی صدف به گهر زود می رسد
کار مرا تمام به یک جلوه کرد حسن
آب سبک عنان به جگر زود می رسد
جان رمیده داغ غریبی نمی کشد
خواب عدم به داد شرر زود می رسد
از خاک رهروی که کمر بسته می دمد
چون نی به خاکبوس شکر زود می رسد
نتوان نهفت راز دل از چشم اشکبار
از راه به دیده خبر زود می رسد
بی اختیار دیده بغل باز می کند
گویا که یار ما ز سفر زود می رسد
پای شکسته گرچه به جایی نمی رسد
آه شکستگان به اثر زود می رسد
صائب ز آه سرد به مطلب توان رسید
در وصل آفتاب سحر زود می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۵ - دل می تپد مگر خبر یار می رسد
دل می تپد مگر خبر یار می رسد
جان در ترددست که دلدار می رسد
از چشمخانه رخت برون می برد غبار
گویا که بوی پیرهن یار می رسد
ای باغبان ز باغ برون رو که وصل گل
یک روز هم به مرغ گرفتار می رسد
چون درد من رسد به دوا کز هجوم شوق
دل می رود ز دست چو دلدار می رسد
با خاکسار خویش چنین سرگردان مباش
از آفتاب فیض به دیوار می رسد
شب زنده دارباش که شبنم به آفتاب
از آبروی دیده بیدار می رسد
رزق آنچنان خوش است که شیرین فتدبه دست
زهرست روزیی که به یکبار می رسد
جانی که می برد دل ما از قساوت است
اینجا به دادآینه زنگار می رسد
از کار من گره نگشوده است هیچ کس
گاهی به داد آبله ام خار می رسد
مستان ز فیل مست محابا نمی کنند
زور فلک به مردم هشیار می رسد
خواهد رسید رتبه صائب به مولوی
گر مولوی به رتبه عطار می رسد
جان در ترددست که دلدار می رسد
از چشمخانه رخت برون می برد غبار
گویا که بوی پیرهن یار می رسد
ای باغبان ز باغ برون رو که وصل گل
یک روز هم به مرغ گرفتار می رسد
چون درد من رسد به دوا کز هجوم شوق
دل می رود ز دست چو دلدار می رسد
با خاکسار خویش چنین سرگردان مباش
از آفتاب فیض به دیوار می رسد
شب زنده دارباش که شبنم به آفتاب
از آبروی دیده بیدار می رسد
رزق آنچنان خوش است که شیرین فتدبه دست
زهرست روزیی که به یکبار می رسد
جانی که می برد دل ما از قساوت است
اینجا به دادآینه زنگار می رسد
از کار من گره نگشوده است هیچ کس
گاهی به داد آبله ام خار می رسد
مستان ز فیل مست محابا نمی کنند
زور فلک به مردم هشیار می رسد
خواهد رسید رتبه صائب به مولوی
گر مولوی به رتبه عطار می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۶ - گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
آزاده را به عالمیان ناز می رسد
هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز می رسد
همت بلند دار کز این خاکدان پست
شبنم به آسمان به یک انداز می رسد
جویای نامه های سیاه است ابر فیض
آیینه گرفته به پردازمی رسد
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت
آخر به کام خویش نظر بازمی رسد
این شیشه پاره که درین خاک ریخته است
در بوته گداز به هم باز می رسد
آن روز می شویم ز سرگشتگی خلاص
کانجام ما به نقطه آغاز می رسد
در سینه می زند نفس خویش را گره
هرکس که در حقیقت این راز می رسد
از دوستان باغ درین گوشه قفس
گاهی نسیم صبح به من باز می رسد
خون گریه می کند در ودیوار روزگار
دیگر کدام خانه برانداز می رسد
صائب خمش نشین که درین روزگار حرف
از لب برون نرفته به غماز می رسد
آزاده را به عالمیان ناز می رسد
هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز می رسد
همت بلند دار کز این خاکدان پست
شبنم به آسمان به یک انداز می رسد
جویای نامه های سیاه است ابر فیض
آیینه گرفته به پردازمی رسد
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت
آخر به کام خویش نظر بازمی رسد
این شیشه پاره که درین خاک ریخته است
در بوته گداز به هم باز می رسد
آن روز می شویم ز سرگشتگی خلاص
کانجام ما به نقطه آغاز می رسد
در سینه می زند نفس خویش را گره
هرکس که در حقیقت این راز می رسد
از دوستان باغ درین گوشه قفس
گاهی نسیم صبح به من باز می رسد
خون گریه می کند در ودیوار روزگار
دیگر کدام خانه برانداز می رسد
صائب خمش نشین که درین روزگار حرف
از لب برون نرفته به غماز می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۷ - هر ناله کی به خلوت جانانه می رسد
هر ناله کی به خلوت جانانه می رسد
آنجا کمند نعره مستانه می رسد
دل را گناه نیست در افشای راز عشق
بوی کباب زود به هر خانه می رسد
مردانه است چرخ در آزار اهل دل
زور نه آسیابه همین دانه می رسد
از مهروماه دیده یعقوب فارغ است
از غیب روشنایی این خانه می رسد
دلهای خام رابه خرابات راه نیست
انگور چون رسید به میخانه می رسد
آیینه دار فیض بود جبهه گشاد
اول فروغ مهر به ویرانه می رسد
در ابر شیشه آب مروت نمانده است
ورنه دماغ ما به دو پیمانه می رسد
خاکش به چشم باد صبا سرمه میکشد
تا اشک شمع بر سر پروانه می رسد
در غور معنی از ره صورت توان رسید
مشق خداپرست به بتخانه می رسد
احسان روزگار غلط بخش همچو گنج
گاهی به مار و گاه به ویرانه می رسد
فیض سپهر را دل بیدار می برد
در شیشه هر چه هست به پیمانه می رسد
صائب دل رمیده ما بس که نازک است
ز آواز پاشکست به این خانه می رسد
آنجا کمند نعره مستانه می رسد
دل را گناه نیست در افشای راز عشق
بوی کباب زود به هر خانه می رسد
مردانه است چرخ در آزار اهل دل
زور نه آسیابه همین دانه می رسد
از مهروماه دیده یعقوب فارغ است
از غیب روشنایی این خانه می رسد
دلهای خام رابه خرابات راه نیست
انگور چون رسید به میخانه می رسد
آیینه دار فیض بود جبهه گشاد
اول فروغ مهر به ویرانه می رسد
در ابر شیشه آب مروت نمانده است
ورنه دماغ ما به دو پیمانه می رسد
خاکش به چشم باد صبا سرمه میکشد
تا اشک شمع بر سر پروانه می رسد
در غور معنی از ره صورت توان رسید
مشق خداپرست به بتخانه می رسد
احسان روزگار غلط بخش همچو گنج
گاهی به مار و گاه به ویرانه می رسد
فیض سپهر را دل بیدار می برد
در شیشه هر چه هست به پیمانه می رسد
صائب دل رمیده ما بس که نازک است
ز آواز پاشکست به این خانه می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۸ - شاهی به نشاه می احمر نمی رسد
شاهی به نشاه می احمر نمی رسد
تاج و نگین به شیشه و ساغر نمی رسد
دست از سبب مدار که بی ابر نوبهار
یک قطره از محیط به گوهر نمی رسد
نتوان به دست و پا زدن از غم نجات یافت
در بحر بیکنار شناور نمی رسد
دارد اگر گشایشی از دامن شب است
دست شکایتی که به محشر نمی رسد
با حرص خواهشی است که چون یافت سلطنت
روی زمین به داد سکندر نمی رسد
تا چشم شور شمع بود در سرای تو
از غیب روشنایی دیگر نمی رسد
عارف ز سیر چرخ ندارد شکایتی
از پیروان غبار به رهبر نمی رسد
غواص تا ز سر نکند پای جستجو
گر آب می شود که به گوهر نمی رسد
عالم اگر پر از شکر و عود می شود
جز دود تلخ هیچ به مجمر نمی رسد
پیش از هدف همیشه کمان ناله می کند
باور مکن که غم به ستمگر نمی رسد
تعجیل تیغ یار بود در هلاک ما
حکم بیاضیی که به دفتر نمی رسد
برگ خزان رسیده ز آفت مسلم است
چشم بدان به چهره چون زر نمی رسد
تنگی زرق لازم دلهای روشن است
یک قطره آب بیش به گوهر نمی رسد
صائب فغان ما به ز فلکها گذشته است
فریاد این سپند به مجمر نمی رسد
تاج و نگین به شیشه و ساغر نمی رسد
دست از سبب مدار که بی ابر نوبهار
یک قطره از محیط به گوهر نمی رسد
نتوان به دست و پا زدن از غم نجات یافت
در بحر بیکنار شناور نمی رسد
دارد اگر گشایشی از دامن شب است
دست شکایتی که به محشر نمی رسد
با حرص خواهشی است که چون یافت سلطنت
روی زمین به داد سکندر نمی رسد
تا چشم شور شمع بود در سرای تو
از غیب روشنایی دیگر نمی رسد
عارف ز سیر چرخ ندارد شکایتی
از پیروان غبار به رهبر نمی رسد
غواص تا ز سر نکند پای جستجو
گر آب می شود که به گوهر نمی رسد
عالم اگر پر از شکر و عود می شود
جز دود تلخ هیچ به مجمر نمی رسد
پیش از هدف همیشه کمان ناله می کند
باور مکن که غم به ستمگر نمی رسد
تعجیل تیغ یار بود در هلاک ما
حکم بیاضیی که به دفتر نمی رسد
برگ خزان رسیده ز آفت مسلم است
چشم بدان به چهره چون زر نمی رسد
تنگی زرق لازم دلهای روشن است
یک قطره آب بیش به گوهر نمی رسد
صائب فغان ما به ز فلکها گذشته است
فریاد این سپند به مجمر نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۸۹ - از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد
از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد
از بوی عود فیض به مجمرن می رسد
دلبر چنان خوش است که دل را کند کباب
آتش به داد عشق سمندرن می رسد
تا شمع در سرای حضور تو محرم است
از غیب روشنایی دیگ نمی رسد
حسن از نیازمندی عشاق فارغ است
تلخی ز عیش مور به شکر نمی رسد
جمعیت حواس بود مال اهل فقر
این منزلت به هیچ توانگر نمی رسد
صائب وصال خضر به بخت است واتفاق
آواره هر که گشت به رهبر نمی رسد
از بوی عود فیض به مجمرن می رسد
دلبر چنان خوش است که دل را کند کباب
آتش به داد عشق سمندرن می رسد
تا شمع در سرای حضور تو محرم است
از غیب روشنایی دیگ نمی رسد
حسن از نیازمندی عشاق فارغ است
تلخی ز عیش مور به شکر نمی رسد
جمعیت حواس بود مال اهل فقر
این منزلت به هیچ توانگر نمی رسد
صائب وصال خضر به بخت است واتفاق
آواره هر که گشت به رهبر نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۰ - رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد
رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد
یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد
زنهار محو شو که درین دشت راهرو
تا در ترد دست به منزل نمی رسد
موج از حقیقت دل دریاست بیخبر
در کنه ذات کس به دلایل نمی رسد
در اولین قدم پر جبریل عقل سوخت
هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد
عاشق به بال جاذبه پرواز می کند
بی موج کف به دامن ساحل نمی رسد
دلهای بیقرار تسلی پذیر نیست
این کاروان ریگ به ساحل نمی رسد
شبنم به آفتاب رسید از فروتنی
از عجز هیچ نقص به کامل نمی رسد
خالی نمی کند دل خود را ز دود آه
تا این سپند شوخ به محفل نمی رسد
از بس به خون من جگر تیغ تشنه است
رشحی ازان به دامن قاتل نمی رسد
رفتم که غوطه در صف مژگان او زنم
نشتر به داد آبله دل نمی رسد
صائب عبث غبار تو از جای خاسته است
دست کسی به دامن محمل نمی رسد
یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد
زنهار محو شو که درین دشت راهرو
تا در ترد دست به منزل نمی رسد
موج از حقیقت دل دریاست بیخبر
در کنه ذات کس به دلایل نمی رسد
در اولین قدم پر جبریل عقل سوخت
هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد
عاشق به بال جاذبه پرواز می کند
بی موج کف به دامن ساحل نمی رسد
دلهای بیقرار تسلی پذیر نیست
این کاروان ریگ به ساحل نمی رسد
شبنم به آفتاب رسید از فروتنی
از عجز هیچ نقص به کامل نمی رسد
خالی نمی کند دل خود را ز دود آه
تا این سپند شوخ به محفل نمی رسد
از بس به خون من جگر تیغ تشنه است
رشحی ازان به دامن قاتل نمی رسد
رفتم که غوطه در صف مژگان او زنم
نشتر به داد آبله دل نمی رسد
صائب عبث غبار تو از جای خاسته است
دست کسی به دامن محمل نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۱ - هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد
آه من است در دل شبهای انتظار
طومار شکوه ای که به پایان نمی رسد
عاشق کجا وبوسه آن لعل آبدار
آب گهر به خار مغیلان نمی رسد
از جوش عاشقان نشود تنگ خلق عشق
تنگی ز کاروان به بیابان نمی رسد
کا مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق
این کشتی شکسته به طوفان نمی رسد
در کشوری که پاره دل خرج می شود
انگشتری به داد سلیمان نمی رسد
وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار
دایم نسیم مصر به کنعان نمی رسد
کوتاهی از من است نه از سرو ناز من
دست ز کار رفته به دامان نمی رسد
هرچند صبح عید ز دل زنگ می برد
صائب به فیض چاک گریبان نمی رسد
هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد
آه من است در دل شبهای انتظار
طومار شکوه ای که به پایان نمی رسد
عاشق کجا وبوسه آن لعل آبدار
آب گهر به خار مغیلان نمی رسد
از جوش عاشقان نشود تنگ خلق عشق
تنگی ز کاروان به بیابان نمی رسد
کا مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق
این کشتی شکسته به طوفان نمی رسد
در کشوری که پاره دل خرج می شود
انگشتری به داد سلیمان نمی رسد
وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار
دایم نسیم مصر به کنعان نمی رسد
کوتاهی از من است نه از سرو ناز من
دست ز کار رفته به دامان نمی رسد
هرچند صبح عید ز دل زنگ می برد
صائب به فیض چاک گریبان نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۲ - عمری گذشت ونامه جانان نمی رسد
عمری گذشت ونامه جانان نمی رسد
دیری است پیک مصر به کنعان نمی رسد
چشمی به داغ لاله عبث سرخ کرده ایم
فیض سیاه کاسه به مهمان نمی رسد
دیروز سیل گریه ز طوفان گذشته بود
امروز پیک اشک به مژگان نمی رسد
در هیچ نشأه نیست که سیری نکرده ایم
کیفیتی به صحبت مستان نمی رسد
با آن که حق اوست ادا فهمی سخن
صائب به شعر همچو ظفرخان نمی رسد
دیری است پیک مصر به کنعان نمی رسد
چشمی به داغ لاله عبث سرخ کرده ایم
فیض سیاه کاسه به مهمان نمی رسد
دیروز سیل گریه ز طوفان گذشته بود
امروز پیک اشک به مژگان نمی رسد
در هیچ نشأه نیست که سیری نکرده ایم
کیفیتی به صحبت مستان نمی رسد
با آن که حق اوست ادا فهمی سخن
صائب به شعر همچو ظفرخان نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۳ - تا گردباد آه به گردون نمی رسد
تا گردباد آه به گردون نمی رسد
از گرد راه قاصد مجنون نمی رسد
هرجا دچار وصل شوی کام دل بکیر
هر روز نافه بر سر مجنون نمی رسد
هر مصرع بلند به عمری برابرست
زین بیشتر به مردم موزون نمی رسد
تا دختری ز سلسله تاک مانده است
وحدت سرای خم به فلاطون نمی رسد
صائب نمی کشم نفسی کز دیار عشق
صد درد نوبه سینه محزون نمی رسد
از گرد راه قاصد مجنون نمی رسد
هرجا دچار وصل شوی کام دل بکیر
هر روز نافه بر سر مجنون نمی رسد
هر مصرع بلند به عمری برابرست
زین بیشتر به مردم موزون نمی رسد
تا دختری ز سلسله تاک مانده است
وحدت سرای خم به فلاطون نمی رسد
صائب نمی کشم نفسی کز دیار عشق
صد درد نوبه سینه محزون نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۴ - هرگز به چشم شوخی ابرو نمی رسد
هرگز به چشم شوخی ابرو نمی رسد
پای به خواب رفته به آهو نمی رسد
با صد زبان چگونه شود یک زبان طرف
گفتار لب به چشم سخنگو نمی رسد
یک شب زیاده خوبی پا در رکاب نیست
هرگز هلال عید به ابرو نمی رسد
از موج حسن باده یکی می شود هزار
از خط کدورتی به لب او نمی رسد
دل می شود ز سایه آزادگان خنک
از سرو زحمتی به لب جو نمی رسد
سنجیده را سبک نکند حرف سخت خلق
از سنک خفتی به ترازو نمی رسد
باریک اگر ز فکرتواند شد آدمی
جام جهان نمای به زانو نمی رسد
دامان برق را نتواند گرفت ابر
در گرد عمر تن به تکاپو نمی رسد
پیری مرا زقید کشاکش خلاص کرد
زور از کمان حلقه به بازون می رسد
حاشا که سازم از ته دل خون خود حلال
چون جام تا لبم به لب او نمی رسد
فردوس هر گلی که رساند به خون دل
در رنگ و بو به آن گل خودرو نمی رسد
گرشانه خود از دل صد چاک من کنی
آشفتگی به زلف تو یک مو نمی رسد
دامان عمر رفته نمی آیدم به کف
تا دست من به آن خم گیسو نمی رسد
بیمار بیقرار خس و خار بسترست
از دل چه نیشها که به پهلو نمی رسد
صائب عیار خوبی نیکان گرفته ایم
حسنی به حسن خصلت نیکو نمی رسد
پای به خواب رفته به آهو نمی رسد
با صد زبان چگونه شود یک زبان طرف
گفتار لب به چشم سخنگو نمی رسد
یک شب زیاده خوبی پا در رکاب نیست
هرگز هلال عید به ابرو نمی رسد
از موج حسن باده یکی می شود هزار
از خط کدورتی به لب او نمی رسد
دل می شود ز سایه آزادگان خنک
از سرو زحمتی به لب جو نمی رسد
سنجیده را سبک نکند حرف سخت خلق
از سنک خفتی به ترازو نمی رسد
باریک اگر ز فکرتواند شد آدمی
جام جهان نمای به زانو نمی رسد
دامان برق را نتواند گرفت ابر
در گرد عمر تن به تکاپو نمی رسد
پیری مرا زقید کشاکش خلاص کرد
زور از کمان حلقه به بازون می رسد
حاشا که سازم از ته دل خون خود حلال
چون جام تا لبم به لب او نمی رسد
فردوس هر گلی که رساند به خون دل
در رنگ و بو به آن گل خودرو نمی رسد
گرشانه خود از دل صد چاک من کنی
آشفتگی به زلف تو یک مو نمی رسد
دامان عمر رفته نمی آیدم به کف
تا دست من به آن خم گیسو نمی رسد
بیمار بیقرار خس و خار بسترست
از دل چه نیشها که به پهلو نمی رسد
صائب عیار خوبی نیکان گرفته ایم
حسنی به حسن خصلت نیکو نمی رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۵ - از خط صفای روی تو پادر رکاب شد
از خط صفای روی تو پادر رکاب شد
حسن ترا مقدمه پیچ و تاب شد
شب نیمه کرد زلف ز گرد سپاه خط
مژگان شوخ زیرو زبر زانقلاب شد
چون لاله در پیاله حسن تو خون گرم
از انقلاب دور قمر مشکناب شد
حسن ترا کشید به پای حساب خط
بگذر ز بیحساب که یوم الحساب شد
آن لعل آبدار که می می چکد ازو
بی آب تر ز رشته موج سراب شد
شدگرد خط عذار ترا بوته گداز
آن سیم خام از نفس گرم آب شد
آن روی آتشین که جهان را کباب داشت
از دود تلخ آن خط ظالم کباب شد
تنگ شکر که داشتی از طوطیان دریغ
آخر سپاه مور ازان کامیاب شد
روی تو همچو غنچه گل خرده ای که داشت
چندان نکرد صرف که خرج گلاب شد
خطی که بود نامه امید عاشقان
چون آیه عذاب ز رحمت حجاب شد
چشم تو از خرابی دلهای عاشقان
چندان نداشت دست که خودهم خراب شد
حسن ترا فکند خط از اوج اعتبار
چندان که در صفا طرف آفتاب شد
چون خط دمید بر خط فرمان نهاد سر
یک چند اگر چه زلف تو مالک رقاب شد
خط در مقام شرح برآمد رخ ترا
هر نقطه ای ز خال تو چندین کتاب شد
رویی که ذخیره می شد ازو چشم آفتاب
صائب سیاه روز چو پر غراب شد
حسن ترا مقدمه پیچ و تاب شد
شب نیمه کرد زلف ز گرد سپاه خط
مژگان شوخ زیرو زبر زانقلاب شد
چون لاله در پیاله حسن تو خون گرم
از انقلاب دور قمر مشکناب شد
حسن ترا کشید به پای حساب خط
بگذر ز بیحساب که یوم الحساب شد
آن لعل آبدار که می می چکد ازو
بی آب تر ز رشته موج سراب شد
شدگرد خط عذار ترا بوته گداز
آن سیم خام از نفس گرم آب شد
آن روی آتشین که جهان را کباب داشت
از دود تلخ آن خط ظالم کباب شد
تنگ شکر که داشتی از طوطیان دریغ
آخر سپاه مور ازان کامیاب شد
روی تو همچو غنچه گل خرده ای که داشت
چندان نکرد صرف که خرج گلاب شد
خطی که بود نامه امید عاشقان
چون آیه عذاب ز رحمت حجاب شد
چشم تو از خرابی دلهای عاشقان
چندان نداشت دست که خودهم خراب شد
حسن ترا فکند خط از اوج اعتبار
چندان که در صفا طرف آفتاب شد
چون خط دمید بر خط فرمان نهاد سر
یک چند اگر چه زلف تو مالک رقاب شد
خط در مقام شرح برآمد رخ ترا
هر نقطه ای ز خال تو چندین کتاب شد
رویی که ذخیره می شد ازو چشم آفتاب
صائب سیاه روز چو پر غراب شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۶ - تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد
تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد
شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد
حسن تو از دمیدن خط کامیاب شد
پیغمبر جمال تو صاحب کتاب شد
از شرم زلف وروی تو در ناف آهوان
صد بار مشک خون شد وخون مشک ناب شد
یک چشم خواب تلخ جهان در بساط داشت
آن هم نصیب دیده شور حباب شد
تا چهره تو در عرق شرم غوطه زد
هر آرزو که در دل من بود آب شد
آب حیات خضر گل آلود منت است
خوش وقت تشنه ای که دچار سراب شد
چون دید گل به دیده شبنم بقای عمر
در بوته گداز در آمد گلاب شد
از رفتن حباب چه پرواست بحر را
عشق ترا ازین چه که عالم خراب شد
صائب ز فیض جاذبه عشق عاقبت
با آفتاب ذره من همرکاب شد
شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد
حسن تو از دمیدن خط کامیاب شد
پیغمبر جمال تو صاحب کتاب شد
از شرم زلف وروی تو در ناف آهوان
صد بار مشک خون شد وخون مشک ناب شد
یک چشم خواب تلخ جهان در بساط داشت
آن هم نصیب دیده شور حباب شد
تا چهره تو در عرق شرم غوطه زد
هر آرزو که در دل من بود آب شد
آب حیات خضر گل آلود منت است
خوش وقت تشنه ای که دچار سراب شد
چون دید گل به دیده شبنم بقای عمر
در بوته گداز در آمد گلاب شد
از رفتن حباب چه پرواست بحر را
عشق ترا ازین چه که عالم خراب شد
صائب ز فیض جاذبه عشق عاقبت
با آفتاب ذره من همرکاب شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۷ - زین درد بی شمار که دل را نصیب شد
زین درد بی شمار که دل را نصیب شد
خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد
نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت
چشمی که آشنا به خط دلفریب شد
غیرت به بی نیازی من می برند خلق
تا درد بی دوای تو ما را نصیب شد
تیغ برهنه فلک از شرم غمزه ات
زندانی نیام چو تیغ خطیب شد
دلسرد کرد روی تو پروانه را زشمع
گل در زمان حسن تو بی عندلیب شد
چون شانه چاک شد دل شمشاد قامتان
روزی که سرو قامت او جامه زیب شد
گیرایی کمند پروبال جرات است
خال تو از دمیدن خط دلفریب شد
غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش
هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد
تا ذوق خاکبازی طفلانه یافتم
دیوار و در به تربیت من ادیب شد
ما از شکست گوهر خود داغ نیستیم
داغیم از این که گرد یتیمی غریب شد
غافل نشد دمی زنظر بازی خیال
صائب زوصل یار اگر بی نصیب شد
خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد
نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت
چشمی که آشنا به خط دلفریب شد
غیرت به بی نیازی من می برند خلق
تا درد بی دوای تو ما را نصیب شد
تیغ برهنه فلک از شرم غمزه ات
زندانی نیام چو تیغ خطیب شد
دلسرد کرد روی تو پروانه را زشمع
گل در زمان حسن تو بی عندلیب شد
چون شانه چاک شد دل شمشاد قامتان
روزی که سرو قامت او جامه زیب شد
گیرایی کمند پروبال جرات است
خال تو از دمیدن خط دلفریب شد
غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش
هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد
تا ذوق خاکبازی طفلانه یافتم
دیوار و در به تربیت من ادیب شد
ما از شکست گوهر خود داغ نیستیم
داغیم از این که گرد یتیمی غریب شد
غافل نشد دمی زنظر بازی خیال
صائب زوصل یار اگر بی نصیب شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۸ - تا آفتاب رایت گل آشکار شد
تا آفتاب رایت گل آشکار شد
از توبه شکسته جهان لاله زار شد
مغزی که بود مستند فرمانروای عقل
پامال ترکتاز نسیم بهار شد
رنگی که از شکستگی آن رو فتاده بود
از پرتو سهیل قدح لاله زار شد
بر سرکشان به خلق توان دست یافتن
بوی گل پیاده به صرصر سوار شد
افتادگی گزین که به این کرسی بلند
شبنم قدم گذاشت به خورشید یار شد
بر شاخ سرو تکیه چو قمری چرا کنم
نتوان به دوش مردم آزاده بار شد
هر کس به صدق در قدم خم گذاشت سر
در عرض یک دو هفته فلاطون شعار شد
صائب به کاوش مژده امیدوار باش
زین ره عقیق کرد سفر نامدار شد
از توبه شکسته جهان لاله زار شد
مغزی که بود مستند فرمانروای عقل
پامال ترکتاز نسیم بهار شد
رنگی که از شکستگی آن رو فتاده بود
از پرتو سهیل قدح لاله زار شد
بر سرکشان به خلق توان دست یافتن
بوی گل پیاده به صرصر سوار شد
افتادگی گزین که به این کرسی بلند
شبنم قدم گذاشت به خورشید یار شد
بر شاخ سرو تکیه چو قمری چرا کنم
نتوان به دوش مردم آزاده بار شد
هر کس به صدق در قدم خم گذاشت سر
در عرض یک دو هفته فلاطون شعار شد
صائب به کاوش مژده امیدوار باش
زین ره عقیق کرد سفر نامدار شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۹۹ - تا بهله محرم کمر آن نگار شد
تا بهله محرم کمر آن نگار شد
دست ز کار رفته ام امیدوار شد
گویند چشم روشنی هم غزالها
هر جا که آن نگار به عزم شکار شد
هر خنده ای که کبک درین کوهسار زد
شد زخم چون به ناخن شاهین دچار شد
شد داغدار چهره ام از اشک آتشین
برگ خزان رسیده من لاله زار شد
دلخوش کنی نماند اسیران عشق را
هر جا غمی که بود مرا غمگسار شد
گلرنگ شد ز خون جگر پرده های دل
تا همچو بوی گل نفسم بی غبارشد
عالم به خاکروبی میخانه چشم داشت
این منزلت نصیب من خاکسارشد
سنگ ملامتم ز سلامت نگاهداشت
دشمن مرا ز دشمن دیگر حصار شد
دریک نفس رسید چوشبنم به آفتاب
آن را که ختم عمر به بوس وکنارشد
ته جرعه حیات مرا آب خضر گشت
از عمر آنچه صرف تماشای یار شد
صائب شدم به حاصل عزلت امیدوار
تا عنبر از محیط نصیب کنار شد
دست ز کار رفته ام امیدوار شد
گویند چشم روشنی هم غزالها
هر جا که آن نگار به عزم شکار شد
هر خنده ای که کبک درین کوهسار زد
شد زخم چون به ناخن شاهین دچار شد
شد داغدار چهره ام از اشک آتشین
برگ خزان رسیده من لاله زار شد
دلخوش کنی نماند اسیران عشق را
هر جا غمی که بود مرا غمگسار شد
گلرنگ شد ز خون جگر پرده های دل
تا همچو بوی گل نفسم بی غبارشد
عالم به خاکروبی میخانه چشم داشت
این منزلت نصیب من خاکسارشد
سنگ ملامتم ز سلامت نگاهداشت
دشمن مرا ز دشمن دیگر حصار شد
دریک نفس رسید چوشبنم به آفتاب
آن را که ختم عمر به بوس وکنارشد
ته جرعه حیات مرا آب خضر گشت
از عمر آنچه صرف تماشای یار شد
صائب شدم به حاصل عزلت امیدوار
تا عنبر از محیط نصیب کنار شد