تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۹ - بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌‌‌‌یی
بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌‌‌‌یی
هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌‌‌‌یی؟
یک غلامی، ماه رویی، مشک بویی، فتنه‌‌‌‌یی
وقت نازش تیزگامی، وقت صلح آهسته‌‌‌‌یی
کودکی، لعلین قبایی، خوش لقایی، شکری
سروقدی، چشم شوخی، چابکی، برجسته‌‌‌‌یی
بر کنار او ربابی، در کف او زخمه‌‌‌‌یی
می‌نوازد خوش نوایی، دلکشی، بنشسته‌‌‌‌یی
هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه‌‌‌‌یی؟
یا ز گلزار جمالش، بهر بو، گل دسته‌‌‌‌یی؟
یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر
هر طرف یعقوب وار از غمزه‌‌اش دلخسته‌‌‌‌یی
مژدگانی جان شیرین می‌دهم او را حلال
هر که آرد یک نشان، یا نکتهٔ سربسته‌‌‌‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۰ - در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
باده تنها نیست این، آمیختی، آمیختی
بار دیگر توبه‌ها را سوختی، درسوختی
بار دیگر فتنه را انگیختی، انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو، سودای تو
آمدی، درگردنم آویختی، آویختی
طره‌‌های مشک را دربافتی، دربافتی
تارهای صبر را بگسیختی، بگسیختی
تو اگر منکر شدی، گویم نشان، گویم نشان
مشک بر شعر سیه می‌بیختی، می‌بیختی
ای قدح رخسار من افروختی، افروختی
وی غم آخر از دلم بگریختی، بگریختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۱ - ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی
ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی
گر‌ نمی‌جستی جنون ما، چرا می‌ریختی؟
ساقیا آن لطف کو، کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذره‌ها می‌ریختی؟
دست بر لب می‌نهی، یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعه‌ها کان بهر ما می‌ریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ، هل من مزید؟
بایزیدی بردمید، از هر کجا می‌ریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد، آدم روح یافت
جبرئیلی هست شد، چون بر سما می‌ریختی
می‌گزیدی صادقان را، تا چو رحمت مست شد
از گزافه بر سزا و ناسزا می‌ریختی
می‌بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
آب سقا می‌خریدی بر سقا می‌ریختی
همچو موسی کآتشی بنمودی‌اش، وان نور بود
در لباس آتشی نور و ضیا می‌ریختی
روز جمعه کی بود؟ روزی که در جمع توایم
جمع کردی آخر آن را که جدا می‌ریختی
درج بد بیگانه‌یی با آشنا در هر دمم
خون آن بیگانه را بر آشنا می‌ریختی
ای دل آمد دلبری کندر ملاقات خوشش
همچو گل در برگ ریزان، از حیا می‌ریختی
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
اشک‌ها چون مشک‌ها، بهر لقا می‌ریختی
دلبرا دل را ببر، در آب حیوان غوطه ده
آب حیوانی کزان بر انبیا می‌ریختی
انبیا عامی بدندی، گرنه از انعام خاص
بر مس هستی ایشان کیمیا می‌ریختی
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کز برای ردشان آب دعا می‌ریختی
کوشش ما را منه پهلوی کوشش‌‌های عام
کز بقاشان می‌کشیدی، در فنا می‌ریختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۲ - گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
عشق شمس الدین به عالم فاش و یکسانیستی
گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او
حلقهٔ گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون
جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او؟
قاف تا قاف از می‌اش، خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره‌ی شعاع
گر نه در رشک خدا، سیماش پنهانیستی؟
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان
یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گرنه از لطفش بپرهیزیدمی من، گفتمی
کز بهشت لطف او، فردوس ریحانیستی
نفس سگ، دندان برآوردی، گزیدی پای جان
ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروز
پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقهٔ بدمست را در بزم ما
کو ز مکر و عشوه‌ها گویی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه‌‌‌‌یی
بعد ازان مر عاشقان را وقت حیرانیستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۳ - ای نرفته از دل من اندرآ، شاد آمدی
ای نرفته از دل من اندرآ، شاد آمدی
ای تو شمع شب فروزی، مرحبا، شاد آمدی
خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزها
جان جان صوفیانی، الصلا، شاد آمدی
شب چو چتر و مه چو سلطان می‌دود در زیر چتر
وز تو تخت و تاج ما و چتر ما، شاد آمدی
بی‌گهان در پیش کردی روح‌‌های پاک را
ای صحابه‌ی عشق را چون مصطفی، شاد آمدی
ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق
می‌نگنجم زین طرب در هیچ جا، شاد آمدی
من گمان‌ها داشتم اندر وفای لطف تو
لیک در وهمم نیامد این وفا، شاد آمدی
پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است
مطربا پیوند کن تو پرده‌ها، شاد آمدی
چون به نزد پرده‌دار شمس تبریزی رسی
بشنوی از شش جهت کی خوش لقا، شاد آمدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۴ - در جهان گر بازجویی، نیست‌ بی‌سودا سری
در جهان گر بازجویی، نیست‌ بی‌سودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم، نادری
جمله سوداها برین فن عاقبت حسرت خورند
زان که صد پر دارد این و نیست آن‌ها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه‌‌‌ست و بس
نی درو میوه‌ی بقایی، نی درو شاخ تری
آن ز سحری‌‌تر نماید، چون بگیری شاخ او
می‌برد شاخش تو را با خواجه قارون، تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدها
چون نه‌یی موسی، مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها؟
گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده می‌شوی آن سو، ز جذب اژدهاست
زان که او بس گرسنه‌‌‌ست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد، درافکن خود در آب
دفع هر ضدی به ضدی، دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی، روان شو سوی بغداد، ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی، ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر، اندرین حضرت به است
ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر، آفتابی را بجو
در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند، گدازد هر جماد
از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کین همه یخ بوده است
عقل جزوی لنگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار
پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد
بال و پر یابد خراو، برپرد چون جعفری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۵ - گر من از اسرار عشقش، نیک دانا بودمی
گر من از اسرار عشقش، نیک دانا بودمی
اندران یغما رفیق ترک یغما بودمی
ور چو چشم خونی او بودمی من، فتنه جوی
در میان حلقه‌‌های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی، ما را نخستی در جهان
در سر و دل‌ها روان مانند سودا بودمی
گرنه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم
جا نگردانیدمی هرگز، به یک جا بودمی
من نکردم جلدی‌یی با عشق او، کان آتشش
آب کردی مر مرا، گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق
من نه عاشق بودمی، من کارافزا بودمی
گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی
کو مرا برمی کشد، در قعر دریا بودمی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۶ - آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌یی؟
آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌یی؟
دانم این، باری، که الحق جان فزا آورده‌یی
مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر
چون چنین خورشید، از نور خدا آورده‌یی
خیرگان روی خود را از ره و منزل مپرس
چون بر ایشان شعله‌‌های کبریا آورده‌یی
احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد ازین
چون چنین دریای جوشان از بقا آورده‌یی
از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست
چون قدر را مست گشته با قضا آورده‌یی
می‌نگنجد جان ما در پوست، از شادی تو
کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌یی
شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر
کز میان هر جفایی صد وفا آورده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۷ - ای مهی کندر نکویی از صفت افزوده‌یی
ای مهی کندر نکویی از صفت افزوده‌یی
تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده‌یی
ای بسا کوه احد، کز راه دل برکنده‌یی
ای بسا وصف احد، کندر نظر بنموده‌یی
جان‌ها زنبوروار از عشق تو پران شده
تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده‌یی
ای سبک عقلی، که از خویشش گرانی داده‌یی
وی گران جانی، که سوی خویشتن بربوده‌یی
شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست
چون ز‌ بی‌چشمان مقالات خطا بشنوده‌یی
در رخ پرزهر دونان، کمترک خندیده‌یی
هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده‌یی
فارغی از چرب و شیرین، در حلاوت‌‌های خود
چرب و شیرین باش از خود، زان که خوش پالوده‌یی
ای همه دعویت معنی، ای ز معنی بیش‌تر
ای دو صد چندان که دعوی کرده‌‌‌‌یی، بنموده‌یی
ای که می‌جویی مثال شمس تبریزی تو هم
روزگاری می‌بری، وندرغم بیهوده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۸ - آه ازان رخسار برق انداز خوش عیاره‌یی
آه ازان رخسار برق انداز خوش عیاره‌یی
صاعقه‌‌‌ست از برق او بر جان هر بیچاره‌یی
چون ز پیش رشتهٔ در، لعل چون آتش بتافت
موج زد دریای گوهر، از میان خاره‌یی
این دل صدپاره، مر دربان جان را پاره داد
چون به پیش پرده آمد، بهترک شد پاره‌یی
هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری
هشت دفتر درج بین در رقعهٔ رخساره‌یی
تا چه مرغ است این دلم، چون اشتران زانو زده
یا چو اشترمرغ گرد شعله،آتش خواره‌یی
هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب
خوش حریفی یافت او هم در دکان، هم کاره‌یی
ز آفتاب عشق تو ذرات جان‌ها شد چو ماه
وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره‌یی
نقش تو نادیده و یک یک حکایت می‌کند
چون مسیح از نور مریم، روح در گهواره‌یی
شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل؟
هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آواره‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۹ - پیش شمع نور جان، دل هست چون پروانه‌‌‌‌یی
پیش شمع نور جان، دل هست چون پروانه‌‌‌‌یی
در شعاع شمع جانان، دل گرفته خانه‌‌‌‌یی
سرفرازی، شیرگیری، مست عشقی، فتنه‌‌‌‌یی
نزد جانان هوشیاری، نزد خود دیوانه‌‌‌‌یی
خشم شکلی، صلح جانی، تلخ رویی، شکری
من بدین خویشی ندیدم، در جهان بیگانه‌‌‌‌یی
با هزاران عقل بینا، چون ببیند روی شمع
پر او در پای پیچد، درفتد مستانه‌‌‌‌یی
خرمن آتش، گرفته صحن صحراهای عشق
گندم او آتشین و جان او پیمانه‌‌‌‌یی
نور گیرد جمله عالم، بر مثال کوه طور
گر بگویم‌ بی‌حجاب از حال دل افسانه‌‌‌‌یی
شمع گویم یا نگاری، دلبری، جان پروری
محض روحی، سروقدی، کافری، جانانه‌‌‌‌یی
پیش تختش پیرمردی، پای کوبان، مست وار
لیک او دریای علمی، حاکمی، فرزانه‌‌‌‌یی
دامن دانش گرفته زیر دندان‌ها، ولیک
کلبتین عشق نامانده درو دندانه‌‌‌‌یی
من ز نور پیر واله، پیر در معشوق محو
او چو آیینه یکی رو، من دوسر چون شانه‌‌‌‌یی
پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف
من چو پروانه درو، او را به من پروانه‌‌‌‌یی
گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات
در هنر اقلیم‌هایی، لطف کن کاشانه‌‌‌‌یی
گفت گویم من تو را، ای دوربین بسته چشم
بشنو از من پند جانی، محکمی پیرانه‌‌‌‌یی
دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما
غرقه بین تو در جمال گل رخی، دردانه‌‌‌‌یی
چون نگه کردم چه دیدم؟ آفت جان و دلی
ای مسلمانان ز رحمت یاری‌یی یارانه‌‌‌‌یی
این همه پوشیده گفتی، آخر این را برگشا
از حسودان غم مخور، تو شرح ده مردانه‌‌‌‌یی
شمس حق و دین تبریزی، خداوندی کزو
گشت این پس مانده، اندرعشق او پیشانه‌‌‌‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۰ - بار دیگر ملتی برساختی، برساختی
بار دیگر ملتی برساختی، برساختی
سوی جان عاشقان پرداختی، پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی، آتش زدی
تا به هفتم آسمان برتاختی، برتاختی
پردهٔ هفت آسمان بشکافتی، بشکافتی
گوی را در لامکان انداختی، انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان، دامن کشان
جان‌ها را یک به یک بشناختی، بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی، نو آتشی
کوه را و سنگ را بگداختی، بگداختی
بود در بحر حقایق، موج‌ها در موج‌ها
بر سر آن بحر، جان می‌باختی می‌باختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت
بهر کشتی بادبان افراختی، افراختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۱ - هر دلی را گر سوی گلزار، جانان خاستی
هر دلی را گر سوی گلزار، جانان خاستی
در دل هر خار غم، گلزار جان افزاستی
گر نه جوشا جوش غیرت، کف برون انداختی
نقش بند جان آتش رنگ او، با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را
این زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر، کار آمدی
ذره ذره در طریقش با پر و باپاستی
دیدهٔ نامحرمان گردیده بودی عشق را
خود طناب خیمه‌‌های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان
بر سر هر آب چشمی، نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا
گرم رو بودی زمانه، دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما، ور نی از او
جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب
گرنه اندر پیش او فراش لا، لالاستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۲ - سر نهاده بر قدم‌‌های بت چین، نیستی
سر نهاده بر قدم‌‌های بت چین، نیستی
زان که مسی در صفت، خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی؟
چیز دیگر گشته‌یی تو، رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم، بپرسیدم ازو
سر چنین کرد او، که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه‌یی بر در، بگفتش عشق او
سیم و زر داری، ولیکن مرد زرین نیستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۳ - این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی؟
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی؟
یادآوری جهان را زان که در سر داشتی
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی؟
زان که قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی
جان‌ همی‌تابید از نور جلالت، موج موج
زان که تو در بحر جان، دریا و گوهر داشتی
پیش حیرتگاه عشقت، جمله شیران در طلب
بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی
هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی
هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی
صد هزاران را میان آب دریا سوختی
صد هزاران را میان آتشی،‌‌ تر داشتی
در یکی جسم طلسم آدمی، اندر نهان
ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی
در چنین جسم چو تابوتی، میان خون و خاک
این شهید روح را هر لحظه خوش‌‌تر داشتی
آفتابا پیش تو هر ذره‌یی کو شکر کرد
مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی
از نمک‌‌های حیاتت، این وجود مرده را
تازه و خوش بو، چو ورد و مشک و عنبر داشتی
شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می‌زنم
زان که تو بالا و پست عشق، پرزر داشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۴ - ای ملامتگر تو عاشق را سبک پنداشتی
ای ملامتگر تو عاشق را سبک پنداشتی
تا به پیش عاشقان، بند و فسون برداشتی
گه مثال و رمز گویی، گه صریح و آشکار
تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی؟
ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم؟
فارغی چون تخم‌ها را تو عدم انگاشتی
ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخم
کز نتیجه‌ی خویش شاخ سنبلی افراشتی
چون که هر جزوی به غیر اصل خود، پیوند نیست
تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی؟
ریش خندی می‌کند بر پند تاب عاشقی
کی شود سرد آتشی، از پند و جنگ و آشتی؟
ماهتاب ار چه جهان گیرد، تو در تبریز باش
در شعاع شمس دین، زیرا که مرغ چاشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۵ - ای تو جان صد گلستان، از سمن پنهان شدی
ای تو جان صد گلستان، از سمن پنهان شدی
ای تو جان جان جانم، چون ز من پنهان شدی؟
چون فلک از توست روشن، پس تو را محجوب چیست؟
چون که تن از توست زنده، چون ز تن پنهان شدی؟
از کمال غیرت حق، وز جمال حسن خویش
ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی
ای تو شمع نه فلک، کز نه فلک بگذشته‌‌‌‌یی
تا چه سر است این که تو اندر لگن پنهان شدی؟
ای سهیلی کافتاب از روی تو‌ بی‌خود شده‌ست
خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی
مشک تاتاری به هر دم می‌کند غمزی به خلق
چون که سلطان خطایی، وز ختن پنهان شدی
گر ز ما پنهان شوی، وز هر دو عالم، چه عجب؟
ای مه‌ بی‌خویشتن کز خویشتن پنهان شدی
آنچنان پنهان شدی ای آشکار جان‌ها
تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی
شمس تبریزی به چاهی رفته‌یی چون یوسفی
ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۶ - ای که جان‌ها خاک پایت، صورت اندیش آمدی
ای که جان‌ها خاک پایت، صورت اندیش آمدی
دست بر در نه درآ، در خانهٔ خویش آمدی
نیست بر هستی شکستی، گرد چون انگیختی؟
چون تو پس کردی جهان، چونی چو واپیش آمدی؟
در دو عالم قاعده نیش است، وان گه ذوق نوش
تو ورای هر دو عالم، نوش‌ بی‌نیش آمدی
خویش را ذوقی بود، بیگانه را ذوق نوی
هم قدیمی، هم نوی، بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر، ریش و مرهم هر دو تو
فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند
تا تو شاهنشاه، باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی
ماه را یک لقمه کردی، کافتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد، لیک
داندی خورشید،‌ بی‌گز، کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی، که عید اکبر است
کی تو را قربان کند؟ چون لاغری میش آمدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۷ - تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
جان به جانان کی رسانی؟ دل به حضرت کی بری؟
جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی
تا نخندی اندر آتش، همچو زر جعفری؟
دل نبیند آن که باشد جسم و جان را او حجاب
سر ندارد آن که بنهد پا درین ره، سرسری
تا دو چشمت بسته باشد، اندرین بازارگاه
سخت ارزان می‌فروشی، لیک انبان می‌خری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۸ - در دو چشم من نشین، ای آن که از من من تری
در دو چشم من نشین، ای آن که از من من تری
تا قمر را وانمایم، کز قمر روشن‌تری
اندرآ در باغ، تا ناموس گلشن بشکند
زان که از صد باغ و گلشن، خوش‌‌تر و گلشن‌تری
تا که سرو از شرم قدت، قد خود پنهان کند
تا زبان اندرکشد سوسن، که تو سوسن‌تری
وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام
وقت ناز از آهن پولاد، تو آهن‌تری
چون فلک سرکش مباش، ای نازنین کز ناز او
نرم گردی چون زمین، گر از فلک توسن‌تری
زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار
کز هزاران حصن و جوشن، روح را جوشن‌تری
زان سبب هر خلوتی، سوراخ روزن را ببست
کز برای روشنی، تو خانه را روشن‌تری