تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۴ - چو اسم شمس دین اسما تو دیدی؟
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی؟
خلاصه او است در اشیا، تو دیدی؟
چه دارد عقلها پیشش ز دانش
برابر با سری کش پا تو دیدی؟
منورتر به هر دو کون، ای دل
ز حلقهی خاص او هیجا تو دیدی؟
به مانندش ز اول تا به آخر
بگو آخر که دیدهست؟ یا تو دیدی؟
دران گوهر نبودهست هیچ نقصان
اگر هستت خیال آنها، تو دیدی؟
به پیش خدمتش اندر سجودند
ازان سوی حجاب لا، تو دیدی؟
خدیو سینه پهن و سروبالا
نه بالا است و نی پهنا، تو دیدی؟
شهی کش جن و انس اندر سجودند
همه رویش دران رعنا تو دیدی؟
ورا حلمی که خاک آن برنتابد
چنان حلمی در استغنا تو دیدی؟
ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف
به لعل شکر و زهرا تو دیدی؟
ز فرمان کردنش سوی سماوات
نهاده نردبان بالا، تو دیدی؟
چنان لولو بتابانی و خوبی
که او را هست جان لالا تو دیدی؟
کسی خود این شبهی فانی دون را
ازو خواهد چنین کالا، تو دیدی؟
به نرمی در هوای هرزه آبی
و یا آن عشق چون خارا، تو دیدی؟
برونم جمله رنج و اندرون گنج
بدین وصف عجب، ما را تو دیدی؟
خداوند شمس دین را در دو عالم
به ملک و بخت او همتا، تو دیدی؟
ز بهر آتش ای باد صبا تا
رسانی خدمتی از ما، تو دیدی؟
چو خاک سنب اسب جبرئیل است
همه تبریزیان احیا، تو دیدی؟
خلاصه او است در اشیا، تو دیدی؟
چه دارد عقلها پیشش ز دانش
برابر با سری کش پا تو دیدی؟
منورتر به هر دو کون، ای دل
ز حلقهی خاص او هیجا تو دیدی؟
به مانندش ز اول تا به آخر
بگو آخر که دیدهست؟ یا تو دیدی؟
دران گوهر نبودهست هیچ نقصان
اگر هستت خیال آنها، تو دیدی؟
به پیش خدمتش اندر سجودند
ازان سوی حجاب لا، تو دیدی؟
خدیو سینه پهن و سروبالا
نه بالا است و نی پهنا، تو دیدی؟
شهی کش جن و انس اندر سجودند
همه رویش دران رعنا تو دیدی؟
ورا حلمی که خاک آن برنتابد
چنان حلمی در استغنا تو دیدی؟
ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف
به لعل شکر و زهرا تو دیدی؟
ز فرمان کردنش سوی سماوات
نهاده نردبان بالا، تو دیدی؟
چنان لولو بتابانی و خوبی
که او را هست جان لالا تو دیدی؟
کسی خود این شبهی فانی دون را
ازو خواهد چنین کالا، تو دیدی؟
به نرمی در هوای هرزه آبی
و یا آن عشق چون خارا، تو دیدی؟
برونم جمله رنج و اندرون گنج
بدین وصف عجب، ما را تو دیدی؟
خداوند شمس دین را در دو عالم
به ملک و بخت او همتا، تو دیدی؟
ز بهر آتش ای باد صبا تا
رسانی خدمتی از ما، تو دیدی؟
چو خاک سنب اسب جبرئیل است
همه تبریزیان احیا، تو دیدی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۵ - مرا اندر جگر بنشست خاری
مرا اندر جگر بنشست خاری
بحمدالله ز باغ اوست، باری
یکی اقبال زفتی یافت جانم
وگرچه شد تنم در عشق، زاری
کناری نیست این اقبال ما را
چو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را، بردار او کش
تماشا کن ازین پس، گیروداری
چو اندربافت این جانم به عشقش
ز هستم تا نماند پود و تاری
رخ گلنار گر در ره حجاب است
چو گل در جان زنیمش زود ناری
مشوغره به گلزار فنا تو
که او گنده شود روزی سه چاری
جمالی بین که حضرت عاشقستش
بشو بهر چنین جان، جان سپاری
خداوندی شمس الدین تبریز
کزو دارد خداوند افتخاری
بحمدالله ز باغ اوست، باری
یکی اقبال زفتی یافت جانم
وگرچه شد تنم در عشق، زاری
کناری نیست این اقبال ما را
چو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را، بردار او کش
تماشا کن ازین پس، گیروداری
چو اندربافت این جانم به عشقش
ز هستم تا نماند پود و تاری
رخ گلنار گر در ره حجاب است
چو گل در جان زنیمش زود ناری
مشوغره به گلزار فنا تو
که او گنده شود روزی سه چاری
جمالی بین که حضرت عاشقستش
بشو بهر چنین جان، جان سپاری
خداوندی شمس الدین تبریز
کزو دارد خداوند افتخاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۶ - بگفتم با دلم آخر قراری
بگفتم با دلم آخر قراری
ز آتشهای او، آخر فراری
تو را میگویم و تو از سر طنز
اشارت میکنی خندان که آری
منم از دست تو، بیدست و پایی
تو در کوی مهی، شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچه دیدم
تو پنداری ز اکنون است کاری
منم جز وی و خود کل کل است
وی است دریای آتش، من شراری
ورا دیدم، چو بحری موج میزد
و جان من ز بحر او بخاری
ز تبریز آفتابی رو نمودم
بشد رقاص جانم، ذره واری
خداوند، شمس دین، چون یک نظر تافت
بجوشید آب خوش از جان ناری
ز هر قطره یکی جانی همیرست
همی پرید اندر لاله زاری
ز آتشهای او، آخر فراری
تو را میگویم و تو از سر طنز
اشارت میکنی خندان که آری
منم از دست تو، بیدست و پایی
تو در کوی مهی، شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچه دیدم
تو پنداری ز اکنون است کاری
منم جز وی و خود کل کل است
وی است دریای آتش، من شراری
ورا دیدم، چو بحری موج میزد
و جان من ز بحر او بخاری
ز تبریز آفتابی رو نمودم
بشد رقاص جانم، ذره واری
خداوند، شمس دین، چون یک نظر تافت
بجوشید آب خوش از جان ناری
ز هر قطره یکی جانی همیرست
همی پرید اندر لاله زاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۷ - تو جانا بیوصالش در چه کاری
تو جانا بیوصالش در چه کاری
به دست خویش بیوصلش چه داری؟
همه لافت که زاریها کنم من
به نزد او نیرزد خاک، زاری
اگر سنگت ببیند، بر تو گرید
که از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودی
به هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودی
زمان وصل، یعنی یار غاری
ازان میها ز وصلش مست بودی
نک آمد مر تو را دور خماری
ولیکن مرغ دولت مژده آورد
کزان اقبال میآید بهاری
ز لطف و حلم او بودهست آن وصل
نبود از عقل و فرهنگ و عیاری
به پیر هندوی بگذشت لطفش
چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
چنینها دیدهیی از لطف و حسنش
تو جانا کز پی او بیقراری
چه سودم دارد ار صد ملک دارم؟
که تو که جان آنی در فراری
خداوندی ز تو دور است ای دل
که بیاو یاوه گشته و بیمهاری
هزاران زخم دارد از تو ای هجر
که این دم بر سر گنجش تو ماری
ایا روز فراقم همچو قیری
ایا روز وصالم همچو قاری
تو بودی در وصالش در قماری
کنون تو با خیالش در قماری
به هجر فخر ما شمس الحق و دین
ایا صبرا نکردی هیچ یاری
مگر صبری که رست از خاک تبریز
خورم، یابم دمی زو بردباری
ببینا این فراق من فراقی
ببینا بخت لنگم راهواری
به دست خویش بیوصلش چه داری؟
همه لافت که زاریها کنم من
به نزد او نیرزد خاک، زاری
اگر سنگت ببیند، بر تو گرید
که از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودی
به هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودی
زمان وصل، یعنی یار غاری
ازان میها ز وصلش مست بودی
نک آمد مر تو را دور خماری
ولیکن مرغ دولت مژده آورد
کزان اقبال میآید بهاری
ز لطف و حلم او بودهست آن وصل
نبود از عقل و فرهنگ و عیاری
به پیر هندوی بگذشت لطفش
چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
چنینها دیدهیی از لطف و حسنش
تو جانا کز پی او بیقراری
چه سودم دارد ار صد ملک دارم؟
که تو که جان آنی در فراری
خداوندی ز تو دور است ای دل
که بیاو یاوه گشته و بیمهاری
هزاران زخم دارد از تو ای هجر
که این دم بر سر گنجش تو ماری
ایا روز فراقم همچو قیری
ایا روز وصالم همچو قاری
تو بودی در وصالش در قماری
کنون تو با خیالش در قماری
به هجر فخر ما شمس الحق و دین
ایا صبرا نکردی هیچ یاری
مگر صبری که رست از خاک تبریز
خورم، یابم دمی زو بردباری
ببینا این فراق من فراقی
ببینا بخت لنگم راهواری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۸ - بیا، ای آن که سلطان جمالی
بیا، ای آن که سلطان جمالی
کمالات کمالان را کمالی
خیالی را امین خلق کردی
چنان که وهمشان شد که خیالی
خیالت شحنهٔ شهر فراق است
تو زان پاکی، تو سلطان وصالی
تو خورشیدی و جانها سایهٔ تو
نه چون خورشید گردون در زوالی
بخندانی جهان را، تو نخندی
بنالانی روان را، تو ننالی
تو دست و پای هر بیدست و پایی
تو پر و بال هر بیپر و بالی
هزاران مشفق غم خوار سازی
ولیک از ناز گویی لاابالی
کمالات کمالان را کمالی
خیالی را امین خلق کردی
چنان که وهمشان شد که خیالی
خیالت شحنهٔ شهر فراق است
تو زان پاکی، تو سلطان وصالی
تو خورشیدی و جانها سایهٔ تو
نه چون خورشید گردون در زوالی
بخندانی جهان را، تو نخندی
بنالانی روان را، تو ننالی
تو دست و پای هر بیدست و پایی
تو پر و بال هر بیپر و بالی
هزاران مشفق غم خوار سازی
ولیک از ناز گویی لاابالی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۹ - مگر تو یوسفان را دلستانی؟
مگر تو یوسفان را دلستانی؟
مگر تو رشک ماه آسمانی؟
مها از بس عزیزی و لطیفی
غریب این جهان و آن جهانی
روانهایی که روز تو شنیدند
به طمع تو گرفته شب گرانی
ز شب رفتن ز چالاکی چه آید؟
چو ذوالعرشت کند میپاسبانی
منم آن کز دم عیسی بمردم
مرا کشتهست آب زندگانی
چنین مرگی که مردم، زنده گردم
گرت بینم، ایا فخر الزمانی
دلم از هجر تو خون گشت، لیکن
ازان خون رست صورتهای جانی
ز درد تو رواق صاف جوشید
ز درد خمهای خسروانی
خداوندیست شمس الدین تبریز
که او را نیست در آفاق ثانی
برید آفرینش در دو عالم
نیاوردهست چون او ارمغانی
هزاران جان نثار جان او باد
که تا گردند جانها جاودانی
دریغا، لفظها بودی نوآیین
کزین الفاظ ناقص شد معانی
مگر تو رشک ماه آسمانی؟
مها از بس عزیزی و لطیفی
غریب این جهان و آن جهانی
روانهایی که روز تو شنیدند
به طمع تو گرفته شب گرانی
ز شب رفتن ز چالاکی چه آید؟
چو ذوالعرشت کند میپاسبانی
منم آن کز دم عیسی بمردم
مرا کشتهست آب زندگانی
چنین مرگی که مردم، زنده گردم
گرت بینم، ایا فخر الزمانی
دلم از هجر تو خون گشت، لیکن
ازان خون رست صورتهای جانی
ز درد تو رواق صاف جوشید
ز درد خمهای خسروانی
خداوندیست شمس الدین تبریز
که او را نیست در آفاق ثانی
برید آفرینش در دو عالم
نیاوردهست چون او ارمغانی
هزاران جان نثار جان او باد
که تا گردند جانها جاودانی
دریغا، لفظها بودی نوآیین
کزین الفاظ ناقص شد معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۰ - تو تا بنشستهیی بر دار فانی
تو تا بنشستهیی بر دار فانی
نشسته میروی و مینبینی
نشسته میروی، این نیز نیکوست
اگر رویت درین سوی او است
بسی گشتی درین گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی، برین پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفیست به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو، چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکتهی مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
به سردی نکتهی گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد دران قال
تخلف دیدهیی در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو که مقلوب است نکته
نشسته میروی و مینبینی
نشسته میروی، این نیز نیکوست
اگر رویت درین سوی او است
بسی گشتی درین گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی، برین پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفیست به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو، چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکتهی مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
به سردی نکتهی گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد دران قال
تخلف دیدهیی در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو که مقلوب است نکته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۱ - نه آتشهای ما را ترجمانی
نه آتشهای ما را ترجمانی
نه اسرار دل ما را زبانی
نه محرم درد ما را هیچ آهی
نه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر، که از دریا برآید
نه آن دریا، که آرامد زمانی
نه آن معنی، که زاید هیچ حرفی
نه آن حرفی، که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان است
کجا دریا رود در ناودانی،
جهان جان که هر جزوش جهان است
نگنجد در دهان هرگز جهانی
نه اسرار دل ما را زبانی
نه محرم درد ما را هیچ آهی
نه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر، که از دریا برآید
نه آن دریا، که آرامد زمانی
نه آن معنی، که زاید هیچ حرفی
نه آن حرفی، که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان است
کجا دریا رود در ناودانی،
جهان جان که هر جزوش جهان است
نگنجد در دهان هرگز جهانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۲ - به کوی دل فرورفتم زمانی
به کوی دل فرورفتم زمانی
همیجستم ز حال دل نشانی
که تا چون است احوال دل من
که از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستم
به هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردند
فتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دل
ندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دل
همیگردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست
چه داند قدر دل هر بیروانی
ز درگاه خدا یابی دل و بس
نیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالم
شهید هر نشان و بینشانی
همیجستم ز حال دل نشانی
که تا چون است احوال دل من
که از وی در فغان دیدم جهانی
ز گفتار حکیمان بازجستم
به هر وادی و شهری داستانی
همه از دست دل فریاد کردند
فتادم زین حدیث اندر گمانی
ز عقل خود سفر کردم سوی دل
ندیدم هیچ خالی زو مکانی
میان عارف و معروف این دل
همیگردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست
چه داند قدر دل هر بیروانی
ز درگاه خدا یابی دل و بس
نیابی از فلانی و فلانی
نیابی دل جز از جبار عالم
شهید هر نشان و بینشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۴ - کسی کو را بود خلق خدایی
کسی کو را بود خلق خدایی
ازو یابند جانهای بقایی
به روزی پنج نوبت بر در او
همیکوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس
بیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن
هر آن کس را که روحش شد سمایی؟
عنایت چون ز یزدان برتو باشد
چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟
که جان بخشت کند از دلربایی
هوای عشق او ناگاه آید
تو را برهاند از جان هوایی
به جای راستی و صدق گیرند
خیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری
کسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرار
همایان را همیبخشد همایی
تورا گر دید رویش رزق باشد
به صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریز
که جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کرده ست
هم از وی چشم میدارم رهایی
که دست جان او چندان دراز است
که عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم
به عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
بما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نور
من الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلا
و نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی
طلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوما
قباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مرادا
و اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوما
حیاتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذا ما
تکرم سیدی بالالتقاء
وآتانی علامته بعشق
دوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی
تمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلا له ظلا علینا
فذاک جمیع طمعی وارتجایی
فحاشا بل عنایته بحور
غریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال
و بالا لفاظ ما زج بالدماء
ازو یابند جانهای بقایی
به روزی پنج نوبت بر در او
همیکوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس
بیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن
هر آن کس را که روحش شد سمایی؟
عنایت چون ز یزدان برتو باشد
چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟
که جان بخشت کند از دلربایی
هوای عشق او ناگاه آید
تو را برهاند از جان هوایی
به جای راستی و صدق گیرند
خیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری
کسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرار
همایان را همیبخشد همایی
تورا گر دید رویش رزق باشد
به صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریز
که جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کرده ست
هم از وی چشم میدارم رهایی
که دست جان او چندان دراز است
که عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم
به عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
بما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نور
من الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلا
و نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی
طلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوما
قباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مرادا
و اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوما
حیاتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذا ما
تکرم سیدی بالالتقاء
وآتانی علامته بعشق
دوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی
تمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلا له ظلا علینا
فذاک جمیع طمعی وارتجایی
فحاشا بل عنایته بحور
غریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال
و بالا لفاظ ما زج بالدماء
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۵ - عزیزی و کریم و لطف داری
عزیزی و کریم و لطف داری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یک دم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟
چه حیله سازم ای ساقی؟ چه حیله؟
که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست
ولیکن در سخن این است جاری
قفی یا ناقتی هٰذا مناخ
ولا تسرین من هٰذاالدیار
فدیت العشق ما احلیٰ هواه
تقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکر
فلٰا ادری یمینی من یساری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یک دم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟
چه حیله سازم ای ساقی؟ چه حیله؟
که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست
ولیکن در سخن این است جاری
قفی یا ناقتی هٰذا مناخ
ولا تسرین من هٰذاالدیار
فدیت العشق ما احلیٰ هواه
تقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکر
فلٰا ادری یمینی من یساری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۶ - بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
که تو رو تازه از اصل اصولی
خیالی گول گیری گر بیاید
چنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیاش از دل برون کن
که تا عبرت بگیرد هر فضولی
خیال بد رسول دیو باشد
تو او را توبهیی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتی
ترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشن
خیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او نمالی
تورا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارند
سبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیول
فدسوها ثقاتی، فی السفول
خیالات مضلات کذاب
لحاها الله ربی بالافول
فطوبیٰ للذی یعلو علاه
و یقطع عرقها قبل الحصول
الٰهی قدیمی علی
صفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمنا
مفاعیلن مفاعیلن فعولی
که تو رو تازه از اصل اصولی
خیالی گول گیری گر بیاید
چنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیاش از دل برون کن
که تا عبرت بگیرد هر فضولی
خیال بد رسول دیو باشد
تو او را توبهیی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتی
ترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشن
خیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او نمالی
تورا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارند
سبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیول
فدسوها ثقاتی، فی السفول
خیالات مضلات کذاب
لحاها الله ربی بالافول
فطوبیٰ للذی یعلو علاه
و یقطع عرقها قبل الحصول
الٰهی قدیمی علی
صفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمنا
مفاعیلن مفاعیلن فعولی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۷ - اتی النیروز مسرورالجنان
اتی النیروز مسرورالجنان
یحاکی لطفه لطف الجنان
بهار از پردهٔ غم جست بیرون
به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی
خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آن است
که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی
وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمز است موزون
چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لئن ضیعت عمرا قبل هٰذا
تدارک ما مضیٰ فی ذا الزمان
مران از گوش صوت ارغنونی
مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم
باصوات المثالث والمثانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی
فرو مگذار این را تا توانی
یحاکی لطفه لطف الجنان
بهار از پردهٔ غم جست بیرون
به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی
خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آن است
که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی
وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمز است موزون
چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لئن ضیعت عمرا قبل هٰذا
تدارک ما مضیٰ فی ذا الزمان
مران از گوش صوت ارغنونی
مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم
باصوات المثالث والمثانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی
فرو مگذار این را تا توانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۸ - ادر کأسی و دعنی عن فنونی
ادر کأسی و دعنی عن فنونی
جننت فلا تحدث من جنونی
نه چون ماندهست ما را، نی چگونه
ندانم تو دلاراما که چونی
رأیت الناس للدنیا زبونا
و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همیباش
که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری
و ما للخلق یا صاحی کمونی
اگر عشقم درون آرام گیرد
کجا بینندم این خلق برونی
و مادام الهویٰ یغلی فوادی
فلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن
که هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی
خراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است
که رانندش درین دریای خونی
فتبریز و شمس الدین قصدی
انادیهم، خذونی اوصلونی
جننت فلا تحدث من جنونی
نه چون ماندهست ما را، نی چگونه
ندانم تو دلاراما که چونی
رأیت الناس للدنیا زبونا
و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همیباش
که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری
و ما للخلق یا صاحی کمونی
اگر عشقم درون آرام گیرد
کجا بینندم این خلق برونی
و مادام الهویٰ یغلی فوادی
فلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن
که هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی
خراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است
که رانندش درین دریای خونی
فتبریز و شمس الدین قصدی
انادیهم، خذونی اوصلونی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۸ - الا فی العشق تشریفی و عیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۹ - نسیت الیوم من عشقی صلاتی
نسیت الیوم من عشقی صلاتی
فلا ادری عشائی من غداتی
فوجهک سیدی شمسی و بدری
و نثری منک یاقوت الزکاة
نداک سکرة الارواح طرا
و فی لقیاک طاعة کل ناتی
لقد نهج الهویٰ منهاج کبد
فضاعت فی مناهجه ثباتی
و ادنیٰ ما لقینا فی هواه
حیٰوة فی حیٰوة فی حیات
تشبثنا باذیال کرام
باید تایبات آیبات
فما اغنی التشبث للسکاریٰ
و ما انتفعوا بآیات النجاة
و انی الاستقامة والتوقی
لقلب بعد شرب المنکرات؟
فلا ادری عشائی من غداتی
فوجهک سیدی شمسی و بدری
و نثری منک یاقوت الزکاة
نداک سکرة الارواح طرا
و فی لقیاک طاعة کل ناتی
لقد نهج الهویٰ منهاج کبد
فضاعت فی مناهجه ثباتی
و ادنیٰ ما لقینا فی هواه
حیٰوة فی حیٰوة فی حیات
تشبثنا باذیال کرام
باید تایبات آیبات
فما اغنی التشبث للسکاریٰ
و ما انتفعوا بآیات النجاة
و انی الاستقامة والتوقی
لقلب بعد شرب المنکرات؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱۰ - اتاک الصوم فی حلل السعود
اتاک الصوم فی حلل السعود
فدم واسلم علیٰ رغم الحسود
وصم وافطر و عید فی نعیم
لک العمر المؤبد بالخلود
فلا زالت تزف لک التهانی
مهناة من الملک الودود
فشکرا ثم شکرا ثم شکرا
لاوراد العطا خیرالورود
و سقیا ثم سقیا ثم سقیا
لجود بعد جود بعد جود
و کاسا قد سقیناه دهاقا
یریٰ رقراقها تحت الجلود
ینابیع جرت شرقا و غربا
کانهارالجنان بلا رکود
و نیران الشباب موقدات
بسعد لا یخاف من الخمود
براح الروح روحی قرعینا
و یا نفسی دعاک الجد عودی
و ارض الله واسعة فسیحوا
الیٰ رب رؤف بالوفود
ینادی ربنا، عودوا الینا
اجیبونا و اوفوا بالعقود
ازهدا فی ملاقاتی و عندی
وجود فی وجود فی وجود
ولم یخسر طلوب فی فنائی
ولم یمکن خلاف فی وعودی
خمش کردم که هر ناگفتهیی را
بدیدم من که دیدی و شنودی
فدم واسلم علیٰ رغم الحسود
وصم وافطر و عید فی نعیم
لک العمر المؤبد بالخلود
فلا زالت تزف لک التهانی
مهناة من الملک الودود
فشکرا ثم شکرا ثم شکرا
لاوراد العطا خیرالورود
و سقیا ثم سقیا ثم سقیا
لجود بعد جود بعد جود
و کاسا قد سقیناه دهاقا
یریٰ رقراقها تحت الجلود
ینابیع جرت شرقا و غربا
کانهارالجنان بلا رکود
و نیران الشباب موقدات
بسعد لا یخاف من الخمود
براح الروح روحی قرعینا
و یا نفسی دعاک الجد عودی
و ارض الله واسعة فسیحوا
الیٰ رب رؤف بالوفود
ینادی ربنا، عودوا الینا
اجیبونا و اوفوا بالعقود
ازهدا فی ملاقاتی و عندی
وجود فی وجود فی وجود
ولم یخسر طلوب فی فنائی
ولم یمکن خلاف فی وعودی
خمش کردم که هر ناگفتهیی را
بدیدم من که دیدی و شنودی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱۱ - نسیم الصبح جد بالابتشار
نسیم الصبح جد بالابتشار
و بشر حین یأتی بانتشار
واتحفنی لباس الجد منه
فانی من لباس الجد عاری
فقد احرقت فی صد و بعد
بنار لا تسلنی ای نار
اما تصغی الیٰ قلب حریق
ینادی، یا حذاری، یا حذاری
و مما خان بیدهر قتول
و ما قدحان لی ادراک ثاری
اذا ما فیک افنیٰ فیک احییٰ
اذا ما انت جاری، انت جاری
ظللت کیونس فی بطن حوت
فمذ صح الهویٰ کسروا فقاری
الا یا صاح انظر فی خدودی
تریٰ او صافه ان کنت قاری
و بشر حین یأتی بانتشار
واتحفنی لباس الجد منه
فانی من لباس الجد عاری
فقد احرقت فی صد و بعد
بنار لا تسلنی ای نار
اما تصغی الیٰ قلب حریق
ینادی، یا حذاری، یا حذاری
و مما خان بیدهر قتول
و ما قدحان لی ادراک ثاری
اذا ما فیک افنیٰ فیک احییٰ
اذا ما انت جاری، انت جاری
ظللت کیونس فی بطن حوت
فمذ صح الهویٰ کسروا فقاری
الا یا صاح انظر فی خدودی
تریٰ او صافه ان کنت قاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱۲ - الا یا مالکا رق الزمان
مولوی : ترجیعات
سیو سوم
رها کن ناز، تا تنها نمانی
مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را
که تا چون گرگ در صحرا نمانی
دو چشم خویشتن در غیب دردوز
که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی
که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
ز دام عشوه پر خود نگهدار
که تا از اوج و از بالا نمانی
مشو مولای هی ناشسته رویی
که تا از عشق، مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم
که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
چو تو ملک ابد جویی به همت
ازین نان و ازین شربا نمانی
رها کن عربده، خو کن حلیمی
که تا از بزم شاه ما نمانی
همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم
پیاپی، تا که نابینا نمانی
چو ذره باش پویان سوی خورشید
که تا چون خاک، زیر پا نمانی
چو استاره به بالا شبروی کن
که تا ز آن ماه بیهمتا نمانی
مزن هر کوزه را در خنب صفوت
که تا از عروةالوثقی نمانی
ز بعد این غزل ترجیع باید
شراب گل مکرر خوشتر آید
چو در عهد و وفا دلدار مایی
چو خوانیمت، چرا دلوار نایی؟
چو الحمدت همی خوانیم پیوست
کچون الحمد دفع رنجهایی
درآ در سینها کآرام جانی
درآ در دیدها که توتیایی
فرو کن سر ز روزنهای دلها
که چاره نیست هیچ از روشنایی
چو عقلی بیتو دیوانه شود مرد
چو جانی، کس نمیداند کجایی
چو خمری، در سر مستان درافتی
برآیند از حیا و پارسایی
نباشد حسن بیتصدیع عشاق
که نبود عیدها بیروستایی
اگر چیزی نمیدانم به عالم
همی دانم که تو بس جانفزایی
چه جولانها کنند جانها چو ذرات
که تو خورشید از مشرق برآیی
به جانبازی گشادهدار، دو دست
که حاتم را تو استاد سخایی
مکش پای از گلیم خویش افزون
که تا داناتر آیی از کسایی
عدو را مار و ما را یار میباش
که موسی صفا را تو عصایی
تمسک کن به اسباب سماوات
که در تنویر قندیل سمایی
به ترجیع سوم مرصاد بستیم
که بر بوی رجوع یار مستیم
ایا خوبی، که در جانها مقیمی
به وقت بیکسی جان را ندیمی
ز تو باغ حقایق برشکفتست
نباتش را هم آبی، هم نسیمی
چو خوبان فانی و معزول گردند
تو در خوبی و زیبایی مقیمی
به وقت قحط بفرستی تو خوانی
خذوا رزقا کریما من کریم
سهیلی دیگری در چرخ معنی
یزکی کل روح کالادیم
درآری نیمشب، روشن شرابی
بگردانی، که اشرب یا حمیمی
زهی ساقی، زهی جام، و زهی می
نعیم قی نعیم فی نعیم
هزاران صورت زیبا و دلبر
یولدهم شرابک من عقیم
حباب آن شراب و صفوت او
شفاء فی شفاء للسقیم
تصاعد سکره فی ام رأس
ازال اللوم فی طبع اللئیم
شود صحرای بیپایان اخضر
فواد ضیقه کقلب میم
فطوبی للندامی والسکارا
اذا ماهم حسوها حسوهیم
ز یسقون رحیقا نوش میکن
وخل ذاالتحدث یا کلیمی
کسی که آفتاب آمد غلامش
همی آید به مشتاقان سلامش
مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را
که تا چون گرگ در صحرا نمانی
دو چشم خویشتن در غیب دردوز
که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی
که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
ز دام عشوه پر خود نگهدار
که تا از اوج و از بالا نمانی
مشو مولای هی ناشسته رویی
که تا از عشق، مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم
که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
چو تو ملک ابد جویی به همت
ازین نان و ازین شربا نمانی
رها کن عربده، خو کن حلیمی
که تا از بزم شاه ما نمانی
همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم
پیاپی، تا که نابینا نمانی
چو ذره باش پویان سوی خورشید
که تا چون خاک، زیر پا نمانی
چو استاره به بالا شبروی کن
که تا ز آن ماه بیهمتا نمانی
مزن هر کوزه را در خنب صفوت
که تا از عروةالوثقی نمانی
ز بعد این غزل ترجیع باید
شراب گل مکرر خوشتر آید
چو در عهد و وفا دلدار مایی
چو خوانیمت، چرا دلوار نایی؟
چو الحمدت همی خوانیم پیوست
کچون الحمد دفع رنجهایی
درآ در سینها کآرام جانی
درآ در دیدها که توتیایی
فرو کن سر ز روزنهای دلها
که چاره نیست هیچ از روشنایی
چو عقلی بیتو دیوانه شود مرد
چو جانی، کس نمیداند کجایی
چو خمری، در سر مستان درافتی
برآیند از حیا و پارسایی
نباشد حسن بیتصدیع عشاق
که نبود عیدها بیروستایی
اگر چیزی نمیدانم به عالم
همی دانم که تو بس جانفزایی
چه جولانها کنند جانها چو ذرات
که تو خورشید از مشرق برآیی
به جانبازی گشادهدار، دو دست
که حاتم را تو استاد سخایی
مکش پای از گلیم خویش افزون
که تا داناتر آیی از کسایی
عدو را مار و ما را یار میباش
که موسی صفا را تو عصایی
تمسک کن به اسباب سماوات
که در تنویر قندیل سمایی
به ترجیع سوم مرصاد بستیم
که بر بوی رجوع یار مستیم
ایا خوبی، که در جانها مقیمی
به وقت بیکسی جان را ندیمی
ز تو باغ حقایق برشکفتست
نباتش را هم آبی، هم نسیمی
چو خوبان فانی و معزول گردند
تو در خوبی و زیبایی مقیمی
به وقت قحط بفرستی تو خوانی
خذوا رزقا کریما من کریم
سهیلی دیگری در چرخ معنی
یزکی کل روح کالادیم
درآری نیمشب، روشن شرابی
بگردانی، که اشرب یا حمیمی
زهی ساقی، زهی جام، و زهی می
نعیم قی نعیم فی نعیم
هزاران صورت زیبا و دلبر
یولدهم شرابک من عقیم
حباب آن شراب و صفوت او
شفاء فی شفاء للسقیم
تصاعد سکره فی ام رأس
ازال اللوم فی طبع اللئیم
شود صحرای بیپایان اخضر
فواد ضیقه کقلب میم
فطوبی للندامی والسکارا
اذا ماهم حسوها حسوهیم
ز یسقون رحیقا نوش میکن
وخل ذاالتحدث یا کلیمی
کسی که آفتاب آمد غلامش
همی آید به مشتاقان سلامش