تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۸ - شحنه غم دواسپه می آید
شحنه غم دواسپه می آید
صبر نزدیک من نمی پاید
روزگارم به خشم می نارد
و آسمانم به سرمه می ساید
رفت روزی که با تو خوش بودیم
هرگز آن روز رفته باز آید؟
لب چه خایی برای کشتن من؟
خود فلک پست دست می خاید
زان لب آسایشی بده دل را
زانکه از گریه می نیاساید
بعد ازینم به بند زلف مبند
کز چنین بسته هیچ نگشاید
خسروت چون به عشق شد بنده
خوانیش گر غلام خود، شاید
صبر نزدیک من نمی پاید
روزگارم به خشم می نارد
و آسمانم به سرمه می ساید
رفت روزی که با تو خوش بودیم
هرگز آن روز رفته باز آید؟
لب چه خایی برای کشتن من؟
خود فلک پست دست می خاید
زان لب آسایشی بده دل را
زانکه از گریه می نیاساید
بعد ازینم به بند زلف مبند
کز چنین بسته هیچ نگشاید
خسروت چون به عشق شد بنده
خوانیش گر غلام خود، شاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۸۹ - دهنت را نفس نمی بیند
دهنت را نفس نمی بیند
مگرت هست و کس نمی بیند
یک نفس نیست کز دهان تو، دل
تنگیی در نفس نمی بیند
بلبلی چون من از گلت محروم
شکرت جز مگس نمی بیند
برگ کاهی شدم ز غم، چه کنم؟
چشم تو سوی خس نمی بیند
یک شبی خیز و میهمان من آی
فتنه خفته، عسس نمی بیند
با تو گویم که از غم تو چهاست
کاین دل بوالهوس نمی بیند
می رسد، گر دلم کند فریاد
لیک فریادرس نمی بیند
آب چشمم که از سرم بگذشت
می رود، هیچکس نمی بیند
نشود صبر، ناله خسرو
کاروان در جرس نمی بیند
مگرت هست و کس نمی بیند
یک نفس نیست کز دهان تو، دل
تنگیی در نفس نمی بیند
بلبلی چون من از گلت محروم
شکرت جز مگس نمی بیند
برگ کاهی شدم ز غم، چه کنم؟
چشم تو سوی خس نمی بیند
یک شبی خیز و میهمان من آی
فتنه خفته، عسس نمی بیند
با تو گویم که از غم تو چهاست
کاین دل بوالهوس نمی بیند
می رسد، گر دلم کند فریاد
لیک فریادرس نمی بیند
آب چشمم که از سرم بگذشت
می رود، هیچکس نمی بیند
نشود صبر، ناله خسرو
کاروان در جرس نمی بیند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - اگر آن ماه مهربان گردد
اگر آن ماه مهربان گردد
غم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم به زبان
همه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمش
مو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بر دل
قد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال تو هر ماه
در حجاب عدم نهان گردد
یارب، این آسیای دولابی
چند بر خون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گوید راز
در میان خانه ترجمان گردد
چون ز لعلت سخن کند خسرو
شکر از منطقش روان گردد
غم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم به زبان
همه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمش
مو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بر دل
قد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال تو هر ماه
در حجاب عدم نهان گردد
یارب، این آسیای دولابی
چند بر خون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گوید راز
در میان خانه ترجمان گردد
چون ز لعلت سخن کند خسرو
شکر از منطقش روان گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۱ - خم زلفت که مشک چین آمد
خم زلفت که مشک چین آمد
با گل و لاله همنشین آمد
لب لعل تو کان پر از گهر است
خاتم حسن را نگین آمد
کوه را سایه دار نتوان کرد
جز دو زلفت که بر سرین آمد
گرچه گل ناز می کند بر شاخ
نه چو روی تو نازنین آمد
ای که پیکان تیز غمزه تو
تشنه خون حور عین آمد
صورت این کن که چین ابرویت
صورت حسن را چو چین آمد
بگزیدم لبت که خون آید
خون برون نامد، انگبین آمد
از شب زلف تو برست دلم
گشت روشن که خسرو این آمد
با گل و لاله همنشین آمد
لب لعل تو کان پر از گهر است
خاتم حسن را نگین آمد
کوه را سایه دار نتوان کرد
جز دو زلفت که بر سرین آمد
گرچه گل ناز می کند بر شاخ
نه چو روی تو نازنین آمد
ای که پیکان تیز غمزه تو
تشنه خون حور عین آمد
صورت این کن که چین ابرویت
صورت حسن را چو چین آمد
بگزیدم لبت که خون آید
خون برون نامد، انگبین آمد
از شب زلف تو برست دلم
گشت روشن که خسرو این آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۲ - دل ز روی تو دور نتوان کرد
دل ز روی تو دور نتوان کرد
با رخت یاد حور نتوان کرد
جور تو در رخ تو نتوان گفت
گله اندر حضور نتوان کرد
چشم بد دور از چنان رویی
که از او چشم دور نتوان کرد
همچنان ساده خوشتر است لبت
کان شکر را به زور نتوان کرد
به زبانی که یابم از چو تویی
خویش را در غرور نتوان کرد
گه بگریم، گهی غزل خوانم
دل بدین ها صبور نتوان کرد
بخت باید نه زیرکی که به جهد
ماتم خویش سور نتوان کرد
سوخت چون شمع جانم وزین شمع
کار خسرو به نور نتوان کرد
با رخت یاد حور نتوان کرد
جور تو در رخ تو نتوان گفت
گله اندر حضور نتوان کرد
چشم بد دور از چنان رویی
که از او چشم دور نتوان کرد
همچنان ساده خوشتر است لبت
کان شکر را به زور نتوان کرد
به زبانی که یابم از چو تویی
خویش را در غرور نتوان کرد
گه بگریم، گهی غزل خوانم
دل بدین ها صبور نتوان کرد
بخت باید نه زیرکی که به جهد
ماتم خویش سور نتوان کرد
سوخت چون شمع جانم وزین شمع
کار خسرو به نور نتوان کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۳ - دلبرم بی وفاست، چتوان کرد
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد
میل او با جفاست، چتوان کرد
چون دل پادشاه کشور حسن
فارغ از هر گداست، چتوان کرد
ماجراها میان حسن و وفاست
حسن دور از وفاست، چتوان کرد؟
دلبر بیوفای عهد شکن
چون نه بر عهد ماست، چتوان کرد؟
از غمت جان به لب رسید مرا
چون ترا این رضاست، چتوان کرد؟
آن بت سست عهد سخت کمال
ظلم پیشش رواست، چتوان کرد؟
چون هنوز آن نگار شهر آشوب
بر سر ماجراست، چتوان کرد؟
دل به شوخی ربود از دستم
دلبر دلرباست، چتوان کرد؟
کلی اختیار تو خسرو
چون به دست قضاست، چتوان کرد؟
میل او با جفاست، چتوان کرد
چون دل پادشاه کشور حسن
فارغ از هر گداست، چتوان کرد
ماجراها میان حسن و وفاست
حسن دور از وفاست، چتوان کرد؟
دلبر بیوفای عهد شکن
چون نه بر عهد ماست، چتوان کرد؟
از غمت جان به لب رسید مرا
چون ترا این رضاست، چتوان کرد؟
آن بت سست عهد سخت کمال
ظلم پیشش رواست، چتوان کرد؟
چون هنوز آن نگار شهر آشوب
بر سر ماجراست، چتوان کرد؟
دل به شوخی ربود از دستم
دلبر دلرباست، چتوان کرد؟
کلی اختیار تو خسرو
چون به دست قضاست، چتوان کرد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - با رخت شب چراغ نتوان کرد
با رخت شب چراغ نتوان کرد
بی رخت سینه داغ نتوان کرد
پیش تو آفتاب نتوان جست
روز روشن چراغ نتوان کرد
از دو زلفت کمان شده ست تنم
خود کمان از دو زاغ نتوان کرد
باز کن لب که از چنان تنگی
میل سوی فراغ نتوان کرد
گر ز باغ رخت بری بخورم
نظری هم به باغ نتوان کرد
خشم در سر کنی به هر سخنی
با تو زین بیش لاغ نتوان کرد
بوی،خسرو،همی کشی به دماغ
بیش ازاین هم دماغ نتوان کرد
بی رخت سینه داغ نتوان کرد
پیش تو آفتاب نتوان جست
روز روشن چراغ نتوان کرد
از دو زلفت کمان شده ست تنم
خود کمان از دو زاغ نتوان کرد
باز کن لب که از چنان تنگی
میل سوی فراغ نتوان کرد
گر ز باغ رخت بری بخورم
نظری هم به باغ نتوان کرد
خشم در سر کنی به هر سخنی
با تو زین بیش لاغ نتوان کرد
بوی،خسرو،همی کشی به دماغ
بیش ازاین هم دماغ نتوان کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - آنچه یک چند آب حیوان کرد
آنچه یک چند آب حیوان کرد
لب لعلت هزار چندان کرد
چون بدید آفتاب رنگ لبت
لعل را زیر سنگ پنهان کرد
ابر از رشک در دندانت
گوهر خویش را پریشان کرد
تو بت آزری و نقش رخت
آتش سینه را گلستان کرد
تا نروید گلی چو تو در باغ
از دم سرد من زمستان کرد
چشم بن دور از چنان رویی
که از او چشم دور نتوان کرد
عاشقان را نهاد چشم تو بند
وانگه اندر چه زنخدان کرد
دل در آویخت جعد تو به رسن
وانگه از غمزه تیر باران کرد
هیچ روزی نگشت سایه که غم
نه سرم راچوسایه گردان کرد
گشت ویران زگریه خانه چشم
غم چنین چند خانه ویران کرد
دید خسرو خطت چوبالب گفت
که خضرمیل آب حیوان کرد
لب لعلت هزار چندان کرد
چون بدید آفتاب رنگ لبت
لعل را زیر سنگ پنهان کرد
ابر از رشک در دندانت
گوهر خویش را پریشان کرد
تو بت آزری و نقش رخت
آتش سینه را گلستان کرد
تا نروید گلی چو تو در باغ
از دم سرد من زمستان کرد
چشم بن دور از چنان رویی
که از او چشم دور نتوان کرد
عاشقان را نهاد چشم تو بند
وانگه اندر چه زنخدان کرد
دل در آویخت جعد تو به رسن
وانگه از غمزه تیر باران کرد
هیچ روزی نگشت سایه که غم
نه سرم راچوسایه گردان کرد
گشت ویران زگریه خانه چشم
غم چنین چند خانه ویران کرد
دید خسرو خطت چوبالب گفت
که خضرمیل آب حیوان کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۶ - دل بدین و بدو نخواهم داد
دل بدین و بدو نخواهم داد
جز به یار نکو نخواهم داد
بی تو، ای آرزوی سینه من
سینه را آرزو نخواهم داد
مهر تو بر کسی نخواهم بست
آب حیوان به جو نخواهم داد
گر به بستان شکوفه خواهم شد
بیوفایی چو تو نخواهم داد
بوسه ای گفته ای، توقف چیست؟
یا بده یا بگو، «نخواهم » داد
با رخت سوی گل نظر نکنم
دل به رنگ و به بو نخواهم داد
سگ کویت گزید خسرو را
بعد ازین هم از او نخواهم داد
جز به یار نکو نخواهم داد
بی تو، ای آرزوی سینه من
سینه را آرزو نخواهم داد
مهر تو بر کسی نخواهم بست
آب حیوان به جو نخواهم داد
گر به بستان شکوفه خواهم شد
بیوفایی چو تو نخواهم داد
بوسه ای گفته ای، توقف چیست؟
یا بده یا بگو، «نخواهم » داد
با رخت سوی گل نظر نکنم
دل به رنگ و به بو نخواهم داد
سگ کویت گزید خسرو را
بعد ازین هم از او نخواهم داد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۷ - دل با درد را کجا یابند؟
دل با درد را کجا یابند؟
گونه زرد را کجا یابند؟
یار اندوه بی دلان، چه خوش است؟
نفس سرد را کجا یابند؟
خوبروی من از بتان فرد است
این چنین فرد را کجا یابند؟
چون منی کو که حال من پرسد
یار همدرد را کجا یابند؟
صبرم از دست غم گریخت، کنون
آن جهانگرد را کجا یابند؟
هر که در عشق جان دهد مرد است
این چنین مرد را کجا یابند؟
سگ کویی ست خسرو اندر عشق
شیر ناورد را کجا یابند؟
گونه زرد را کجا یابند؟
یار اندوه بی دلان، چه خوش است؟
نفس سرد را کجا یابند؟
خوبروی من از بتان فرد است
این چنین فرد را کجا یابند؟
چون منی کو که حال من پرسد
یار همدرد را کجا یابند؟
صبرم از دست غم گریخت، کنون
آن جهانگرد را کجا یابند؟
هر که در عشق جان دهد مرد است
این چنین مرد را کجا یابند؟
سگ کویی ست خسرو اندر عشق
شیر ناورد را کجا یابند؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - شکن زلف باز خواهی کرد
شکن زلف باز خواهی کرد
بر مه از شب طراز خواهی کرد
روزه داریم، رخ بپوش، ارنه
روز بر ما دراز خواهی کرد
راست کردی ز ابروان محراب
می نماید، نماز خواهی کرد
به گدایی به کویت آیم، لیک
در به رویم فراز خواهی کرد
کشمت جور و گویمت که مکن
گرچه صد بار بازخواهی کرد
کار خسرو ز دست شد وقت است
گر زقلم احتراز خواهی کرد
بر مه از شب طراز خواهی کرد
روزه داریم، رخ بپوش، ارنه
روز بر ما دراز خواهی کرد
راست کردی ز ابروان محراب
می نماید، نماز خواهی کرد
به گدایی به کویت آیم، لیک
در به رویم فراز خواهی کرد
کشمت جور و گویمت که مکن
گرچه صد بار بازخواهی کرد
کار خسرو ز دست شد وقت است
گر زقلم احتراز خواهی کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۳۳ - گر چه خوبان ز مه فزون باشند
گر چه خوبان ز مه فزون باشند
پیش آن ماه من زبون باشند
مردمانی که روی او دیدند
تا بباشند سرنگون باشند
گفتمش «بنده ایم » گفت «خموش
تو چه دانی که بنده چون باشند»؟
یار مهمان تست، ای دیده
مردمان را بگو برون باشند
ای دل خون گرفته، عشق مباز
که بتان تشنگان خون باشند
عافیت را به خواب می جویند
دردمندان که بی سکون باشند
عقل درد سر است، زین معنی
عارفان عاشق جنون باشند
تو برون رو ز سینه ام، کای جان
یار یاران ز در درون باشند
عشق بازی ز خسرو آموزند
لیلی و مجنون ار کنون باشند
پیش آن ماه من زبون باشند
مردمانی که روی او دیدند
تا بباشند سرنگون باشند
گفتمش «بنده ایم » گفت «خموش
تو چه دانی که بنده چون باشند»؟
یار مهمان تست، ای دیده
مردمان را بگو برون باشند
ای دل خون گرفته، عشق مباز
که بتان تشنگان خون باشند
عافیت را به خواب می جویند
دردمندان که بی سکون باشند
عقل درد سر است، زین معنی
عارفان عاشق جنون باشند
تو برون رو ز سینه ام، کای جان
یار یاران ز در درون باشند
عشق بازی ز خسرو آموزند
لیلی و مجنون ار کنون باشند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۳ - چون گشادی دهان شکر خند
چون گشادی دهان شکر خند
تنگ شکر شود گشاده ز بند
در ببندی دو لب، دو عمر دهی
که دو جان می کنی به هم پیوند
سوزم از دیدن لبت بنشست
کز نظر می کشم حلاوت قند
چشم قصاب تو کشد هر روز
در دکان بلا حیوانی چند
چشم بد دور درپذیر از من
که مرا سوزی از طفیل سپند
پا مکش از سر من و بگذار
سایه زیر پای سرو بلند
با غمت خسرو آنچنان خو کرد
که به شادی نمی شود خرسند
تنگ شکر شود گشاده ز بند
در ببندی دو لب، دو عمر دهی
که دو جان می کنی به هم پیوند
سوزم از دیدن لبت بنشست
کز نظر می کشم حلاوت قند
چشم قصاب تو کشد هر روز
در دکان بلا حیوانی چند
چشم بد دور درپذیر از من
که مرا سوزی از طفیل سپند
پا مکش از سر من و بگذار
سایه زیر پای سرو بلند
با غمت خسرو آنچنان خو کرد
که به شادی نمی شود خرسند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۴ - ای سرم را به خاک پات نیاز
ای سرم را به خاک پات نیاز
عاشقی را ز سر کنم آغاز
جان ز نازت نمی شکیبد و نیست
چاره ای چون برآمده ست نیاز
گفتی، از من نهاد مکن رازت
کسی شنیدی که من نگفتم راز؟
یادم آید ز زلف او، ای دل
بازگویی به ما شب است دراز
گوشه می گیرم از کمان تو، لیک
می زند غمزه تو تیرم باز
یک دم، ای بخت، باز روشن کن
چشم محمود را به پای ایاز
خسرو، آواز خوب دارد دوست
کیست کاو نیست عاشق آواز؟
عاشقی را ز سر کنم آغاز
جان ز نازت نمی شکیبد و نیست
چاره ای چون برآمده ست نیاز
گفتی، از من نهاد مکن رازت
کسی شنیدی که من نگفتم راز؟
یادم آید ز زلف او، ای دل
بازگویی به ما شب است دراز
گوشه می گیرم از کمان تو، لیک
می زند غمزه تو تیرم باز
یک دم، ای بخت، باز روشن کن
چشم محمود را به پای ایاز
خسرو، آواز خوب دارد دوست
کیست کاو نیست عاشق آواز؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۳۰ - نازنینان و چاربالش ناز
نازنینان و چاربالش ناز
خاکساران و آستان نیاز
جور و خواری کشیدن از محبوب
خوش تر است از هزار نعمت و ناز
گوش مجنون و حلقه لیلی
سر محمود و آستان ایاز
نام و ناموس و دین و دنیا را
چه محل پیش عاشق جانباز؟
ای که عیبم همی کنی در عشق
یک نظر بر جمال او انداز
عشق در هر دلی فرو ناید
زانکه هر سینه نیست محرم راز
من ازین در کجا توانم رفت؟
مرغ پر بسته کی کند پرواز
نی قراری که لب فرو بندم
نی مجالی که برکشم آواز
گر به بوی تو جان برافشانم
هم به بوی تو زنده گردم باز
همه گفتار دشمنان مشنو
یک دم آخر به دوستان پرداز
ساعتی این شکسته را دریاب
یک زمان این غریب را بنواز
امشب از رفته باز نتوان گفت
زانکه شب کوته است و قصه دراز
خسرو ار گریه کرد، معذور است
کش چو شمع است کار سوز و گداز
خاکساران و آستان نیاز
جور و خواری کشیدن از محبوب
خوش تر است از هزار نعمت و ناز
گوش مجنون و حلقه لیلی
سر محمود و آستان ایاز
نام و ناموس و دین و دنیا را
چه محل پیش عاشق جانباز؟
ای که عیبم همی کنی در عشق
یک نظر بر جمال او انداز
عشق در هر دلی فرو ناید
زانکه هر سینه نیست محرم راز
من ازین در کجا توانم رفت؟
مرغ پر بسته کی کند پرواز
نی قراری که لب فرو بندم
نی مجالی که برکشم آواز
گر به بوی تو جان برافشانم
هم به بوی تو زنده گردم باز
همه گفتار دشمنان مشنو
یک دم آخر به دوستان پرداز
ساعتی این شکسته را دریاب
یک زمان این غریب را بنواز
امشب از رفته باز نتوان گفت
زانکه شب کوته است و قصه دراز
خسرو ار گریه کرد، معذور است
کش چو شمع است کار سوز و گداز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۳۱ - شب زلف تو شد نشانه روز
شب زلف تو شد نشانه روز
در کن آن شب از کرانه روز
طرفه خالی ست در میان رخت
شب که دیده ست در میانه روز
روز و شب زان تست، زان خط و خال
دام شب کرده ای و دانه روز
روی تو می کند جهان روشن
چه نهی بر جهان بهانه روز؟
بنده تست آفتاب که هست
چشم روشن به چشم خانه روز
زیر پای تو ریزم، ار یابم
گوهر مشرق از خزانه روز
بار ده تا به دولتت بزنم
نوبت ملک پنجگانه روز
بنده شد همچو خسروت خورشید
گر چه هست او شه یگانه روز
در کن آن شب از کرانه روز
طرفه خالی ست در میان رخت
شب که دیده ست در میانه روز
روز و شب زان تست، زان خط و خال
دام شب کرده ای و دانه روز
روی تو می کند جهان روشن
چه نهی بر جهان بهانه روز؟
بنده تست آفتاب که هست
چشم روشن به چشم خانه روز
زیر پای تو ریزم، ار یابم
گوهر مشرق از خزانه روز
بار ده تا به دولتت بزنم
نوبت ملک پنجگانه روز
بنده شد همچو خسروت خورشید
گر چه هست او شه یگانه روز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۰ - دل ببردی به جنگجویی و بس
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۱ - ای ز تو کارسازی همه کس
ای ز تو کارسازی همه کس
همه را هم تو کارسازی و بس
هست عرفان تو به عقل چنانک
کوه سنجد کسی به پر مگس
از من ادراک تو بدان ماند
کابلهی کرده باد را به قفس
در صفات کمال هستی تو
عقل مست است و ناطقه اخرس
پیش حکم تو هست هجده هزار
روز طوفان و باد پاره خس
مردم از تو بزرگ معنی شد
نی به صورت بسان فیل و فرس
که به یادت نفس زنند به صدق
آسمان بر پرد ز باد نفس
زیر پای گلیم پوشانت
پایمال است مفرش اطلس
کی رسم در تو من که در پیشت
سد آهن شد از هوا و هوس
سوخته باد خسرو از شوقت
راست چون دیو از شهاب قبس
همه را هم تو کارسازی و بس
هست عرفان تو به عقل چنانک
کوه سنجد کسی به پر مگس
از من ادراک تو بدان ماند
کابلهی کرده باد را به قفس
در صفات کمال هستی تو
عقل مست است و ناطقه اخرس
پیش حکم تو هست هجده هزار
روز طوفان و باد پاره خس
مردم از تو بزرگ معنی شد
نی به صورت بسان فیل و فرس
که به یادت نفس زنند به صدق
آسمان بر پرد ز باد نفس
زیر پای گلیم پوشانت
پایمال است مفرش اطلس
کی رسم در تو من که در پیشت
سد آهن شد از هوا و هوس
سوخته باد خسرو از شوقت
راست چون دیو از شهاب قبس
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۸۹ - ترک من، سر مکش ز پرده خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۰ - باغ بشکفت و سوری و سمنش
باغ بشکفت و سوری و سمنش
تازه گشت ارغوان و نسترنش
صفت باغ می کند بلبل
شاخ در شاخ می رود سخنش
یوسف گل رسید و شد روشن
چشم نرگس به بوی پیرهنش
تا کجا باشد آن سمنبر من
کاب و آتش شود گل از سمنش
مهر او ذره ذره کرد مرا
گر چه یک ذره نیست مهر منش
گر به خلقم رسن کند زلفش
بگسلم هم ز زلف چون رسنش
دیده در پیش او کشد خسرو
که بیند به چشم خویشتنش
تازه گشت ارغوان و نسترنش
صفت باغ می کند بلبل
شاخ در شاخ می رود سخنش
یوسف گل رسید و شد روشن
چشم نرگس به بوی پیرهنش
تا کجا باشد آن سمنبر من
کاب و آتش شود گل از سمنش
مهر او ذره ذره کرد مرا
گر چه یک ذره نیست مهر منش
گر به خلقم رسن کند زلفش
بگسلم هم ز زلف چون رسنش
دیده در پیش او کشد خسرو
که بیند به چشم خویشتنش